en
Feedback
.: آویـــــــــــــــــن :.

.: آویـــــــــــــــــن :.

Open in Telegram

#محیا_زند 🌱 داستان هام: +او دستمال پارچه ای با چشمهایش میخندید شیطان، یک فرشته بود آیه حضورت ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950

Show more
1 868
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اگر بدنتان جای امنی برای زیستن نباشد شما ناخواسته یاد میگیرید که در ذهنتان زندگی کنید مغز ترجیح میدهد به جای حس کردن،فکر کند این یکی از دلایل غرق شدن در افکار است ؛)

رستم مستاصل مانده و زیرلب دارد با خودش حرف می‌زند، دارد سرنوشت را نفرین می‌کند، فحش می‌دهد به زمانه. زن جادو، حال رستم را که می‌بیند با تعجب می‌پرسد: «خیری نبردی از مردانگی و زره که شده‌ای پیرزن و نفرین می‌کنی؟» رستم می‌گوید: «با مردانگی و شمشیر نمی‌توان با بخت کج جنگید، بخت کج دشنام می‌خواهد و نفرین.»* الان، من، همان رستم درمانده‌ام در نبرد با بخت کج، ناسزا می‌دهم تا حداقل خودم را سبک کنم، هر چند که می‌دانم فرجام کار را، باختن و دوباره باختن... °○| روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت نوشته‌ی محمد چرمشیر | ●•

یه روز صبح بیدار میشین می‌بینین "ترین"های زندگی‌تون زیر و رو شدن. می‌بینین اکثر آرزوهاتون که براش هیجان داشتین رنگ باختن. می‌بینین اون رویاهاتون که دقیقا بعد از بیدار شدن از خواب بهشون فکر می‌کردین دیگه اون قدرها هم دلتون نمیخواد بهشون فکر کنید. بعضی افکارتونو جارو میکنید گوشه‌ی مغزتون و از ترس بلند شدن خاک دیگه اون سمت مغزتون نمیرید. بعضی آدما رو مثل مجسمه یه دستمالی به سرشون می‌کشید، نگاشون می‌کنید، بغلشون می‌کنید و میذاریدشون تو صندوقچه و در صندوقچه رو تا آدم‌ها و مجسمه‌های بعدی میبندین. یه روز صبح از خواب پامیشین و میبینین زندگی داره خودشو هی تکرار میکنه و شما بالاخره این تکرار مضحکشو فهمیدین و باهاش نمیجنگین. یه روز صبح بیدار میشین و دیگه چیزی به اسم «جدید» براتون معنی نداره.

بعضی وقت‌ها که به خودم نگاه میکنم، حس میکنم شبیه گلدونی هستم که منتظره یکی یه دونه‌ی کوچولو توش بکاره تا بتونه از اون دونه مراقبت کنه، کاری کنه جوونه بزنه و سبز و بزرگ بشه. شبیه گلدونی هستم که همه‌ی عمرش از دونه‌هایی محافظت کرده که سبز نشدن و همه‌ی عمرش منتظر دستی بوده که یه روز از راه میرسه و اون دونه‌ای رو میکاره که همه‌ی عمر منتظرش بوده. من شبیه گلدونی‌ام که گوشه‌ی پنجره گذاشتن و یادشون رفته بهش آب بدن.

حال آنکس را دارم که چیزی را به رویا دیده و چون بیدار شود، لذتِ آن هنوز باقیست، اما رویا را به یاد نتواند آورد زیرا که مکاشفه‌ی من از خاطرم رفته است، اما لذتی که از این بابت بردم هنوز در دلم باقی است. #دانته_آلیگیری

‌‌ ‏كنّا نريد وطناً نموت من أجله ، وصار لنا وطن نموت على يده.‎ ‌ما وطنی می‌خواستیم که برایش جان دهیم اما وطن اینگونه شد که ما به دستش جان دهیم. #أحلام_مستغانمي ‌

دیگر حرفی برای گفتن نداشت‌ فقط شبیه دیوانه‌ها مدام این مصرع از حافظ را زیر لب زمزمه می‌کرد: که من این خانه به سودای تو ویران کردم که من این خانه به سودای تو ویران کردم که من این خانه به سودای تو ویران کردم | #برای_چشمهایت |

بعضی از لحظه‌های زندگیم انقدر غمگینه که احساس می‌کنم واقعی نیست یا حداقل اگه هست، متعلق به من نیست. من نیستم که این لحظه‌هارو تجربه می‌کنم، این نمی‌تونه زندگی من باشه.

جلال آل احمد تو یکی از نامه‌هاش برای سیمین دانشور نوشته: «با هرکی حرف می‌زنم، حلقه‌ام را به رخش می‌کشم تا از ازدواجم بپرسد و من حرف تو را پیش بکشم.» سال‌ها بعد هم تو یکی از نامه‌های سیمین می‌خونیم: جلال هرز می‌پریده. دائم‌الخمر بوده، شوخ طبع و مهربان و عاشق مسلک هم بوده اما چندان همسر مناسبی نبوده.

بعضی از آدم‌ها رو هم باید برداشت گذاشت تو شیشه مربا و درش رو محکم بست. بعد هم باید اون شیشه رو گذاشت تو بالاترین قفسه‌ی انباری؛ که نتونن برن بیرون، که پیدا نشن، که نتونن آسیب بزنن. بعضی از آدم‌ها رو باید تو یه شیشه‌ی مربا زندانی کرد چون دنیا براشون زیادی بزرگه.

‌ ‌ اگه نحوه درست "حضور" و "بودن" رو بلد نیستی پس لطفا طرز صحیح "رفتن" رو یاد بگیر. من هیچ علاقه‌ای به حضور نصفه و نیمه و پیوندهای توأم با سیاست ندارم. بنابراین اگه درست موندن رو بلد نیستی حداقل درست رفتن رو بلد باش. ‌ ‌

شنیدم که میگن ارزش هر چیزی رو وقتی میفهمی که از دستش بدی ، ولی من وقتی بعضی چیزا رو از دست دادم فهمیدم که این من بودم که براشون ارزش گذاشته بودم

گاهی به این مسئله فکر می‌کنم که تا کی می‌توانم از فروپاشی و فرو ریختن خویش به صورت کامل که به نابودی‌ام ختم می‌شود، جلوگیری کنم. واقعیت این است تا همین‌جای کار هم به‌خاطر انگشت‌شمار آدم‌های زندگی‌ام که خاطرشان برایم عزیز است و دلم نمی‌آید برایشان رنجی از خود به یادگار بگذارم، ادامه داده‌ام. فوئنتس یک‌جایی توی کنستانسیا نوشته بود: "یک مدتی که می‌گذرد و آدم زندگی خودش ته می‌کشد، فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می‌کند". من دقیقا در همین نقطه‌ از زندگی ایستاده‌ام و منتظرم این واسطه‌ها هم مرا ناامید کنند تا فرو بریزم. | #برای_چشمهایت |

تو تذکرة الاولیاء بخش نیایش‌های #ابوالحسن_خرقانی یه جاش نوشته: الهی! اگر می‌خواهی چیزی به من بدهی، چیزی بده که از زمان آدم تا به قیامت، لب هیچکس به آن نرسیده باشد؛ چراکه من نمی‌توانم بازمانده هیچکس را بخورم. خلاصه که خیلی زیباست. | #برای_چشمهایت |

تو تذکرة الاولیاء بخش نیایش‌های #ابوالحسن_خرقانی یه جاش نوشته: الهی! اگر می‌خواهی چیزی به من بدهی، چیزی بده که از زمان آدم تا به قیامت، لب هیچکس به آن نرسیده باشد؛ چراکه من نمی‌توانم بازمانده هیچکس را بخورم. خلاصه که خیلی زیباست. | #برای_چشمهایت |

آن یار طلب کن که ترا باشد و بس معشوقهٔ صد هزار کس را چه کنی؟ | #ابوسعید_ابوالخیر |

@aevien 🌱 برایش جایی پنهانی نوشته بودم: “ با شما همه چیز زیباتر است دل‌یار من؛ شب ها روشن کلاغ ها رنگی و زندگی مثل همان شربت آلبالویِ خنکی که وسطِ چله تابستان زیر نور تیز افتاب خورده میشود. با شما دوست داشتن چیزِ مطلوبيست " #محیا_زند

که زنده‌های امروزی چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟ گویی که کودکی در اولین تبسّم خود پیر گشته است… | #فروغ_فرخزاد |