en
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Open in Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Show more
4 541
Subscribers
-124 hours
+767 days
+17430 days
Posts Archive
بهشت شاید این شکلی باشه😍
بهشت شاید این شکلی باشه😍

اگر همه ی زنان عالم دختری داشتند . چه چیزها که به او یاد نمی دادند . من نمیدانم که آنها آشپزی و خیاطی به دخترشان می آموختند ی
اگر همه ی زنان عالم دختری داشتند . چه چیزها که به او یاد نمی دادند . من نمیدانم که آنها آشپزی و خیاطی به دخترشان می آموختند یا کتاب خواندن و قوی بودن را من فقط میدانم تمام زنان عالم به دخترانشان می آموختند که در برابر مردان مراقب دل هایشان باشند . چون هیچ دختری در دنیا وجود ندارد که حداقل یک بار مردی دلش را نشکسته باشد. #عادله_زمانی @adelehz

Asef Aria - To Ye Doone.mp38.26 MB

نه وقت برای غصه خوردن درباره گذشتمو دارم نه حوصله برای ترس از آیندم، هرچی شده حتما باید میشده! هرچی هم قراره بشه، حتما باید پیش بیاد و تجربش کنم... ترجیح میدم فقط زندگی کنم فقط زندگی! همین *Amir* @adelehz

یه پیج قشنگ که برای دوستداران فرشهای ایرانی و یادگیری زبان انگلیسی ❤️❤️❤️عالیه انگلیسی بخونید و زیبایی ببینید http://Instagra
یه پیج قشنگ که برای دوستداران فرشهای ایرانی و یادگیری زبان انگلیسی ❤️❤️❤️عالیه انگلیسی بخونید و زیبایی ببینید http://Instagram.com/Nowshakrug

تا ابد یا رب، ز تو، من لطف‌ها دارم امید😊 #عبدالقادر گیلانی

این خیلی خوبه از صبح ده بار دیدم😄

یه عروسی قدیمی دعوت شیم تو خونه باشه با رقصای اینجوری شامشم زرشک پلو با مرغ و نوشابه سیاه شیشه ای :)) الکی و ریز ریز از سر دلخوشی بخندیم اهنگ یه حلقه طلایی معین هم پخش بشه وسطش قطع بشه برن اون طرف کاست و بذارن :)) نمیشه برگردیم یکم دلمون شاد بشه بی بهونه ؟ @adelehz

نشسته‌ام پشت میز و دارم کار می‌کنم که از بیرون صدای کل‌کشیدن می‌آید. جماعتی دست می‌زنند، یکی می‌خواند، یکی از ته دل می‌خندد. دست از کار می‌کشم. پرده را کنار میزنم و سرم را از پنجره بیرون می‌برم. توی کوچه عروس‌کشون است. زن‌ها با کفش‌های پاشنه‌ ده‌سانتی‌شان تق‌تق می‌کنند و روسری‌های حریرشان را شُل بسته‌اند تا تاب و طره‌ها به هم نریزند. زن‌های مسن‌تر لباس محلی پوشیده‌اند، سبز و قرمز و زرد، با سربندهای پولکی. غبغبِ مردها بالای کراوات چین خورده، صورت‌شان از فشار و خوشی -شاید هم از پاتک‌زدن به صندوق‌‌عقب پرشیای یکی از جوان‌ترها- سرخ است و پُرقدرت دست می‌زنند، بچه‌ها توی دست‌وپاها می‌پیچند، می‌خندند، قر می‌ریزند، از سر و کول وانتی که گوسفند آورده بالا و پایین می‌روند. کت‌وشلوار توی تنِ داماد لق می‌زند، موهای پُرپشت و بینی کشیده دارد. دست عروس را گرفته. برق چشم‌ها و لب بازشده به خنده‌ی عروس را از این فاصله می‌بینم، آرایش سبز و سرخش دل می‌بَرد. مرد جوانی می‌رقصد، شلوار خمره‌ای به پا ندارد، اما رقصش یادآور همان شلوارخمره‌ای‌پوش‌های دهه‌ی هفتاد است. کمی بعد، می‌روند توی خانه و در را می‌بندند، هنوز صدای آهنگ و خنده‌شان می‌آید و بوی زرشک‌پلو مرغ و دود اسفندشان توی کوچه پیچیده. چند سال شد که چنین صحنه‌ای ندیده‌‌ایم؟ انگار کن چند قرن. انگار یک دیو باحال، این عروسی را از چند دهه قبل، برداشته، بریده و آورده گذاشته توی کوچه‌ی ما! کیف کردم! این تصویر را همان‌طور که بود، درسته، بی‌‌زیاد و کم، آوردم برای شما. حرف زیادی هم ندارم. نمی‌خواهم وصلش کن به اتفاق‌های روز، به گذشته، به دل‌ودماغِ داشته و نداشته‌مان... پیام مَیام هم ندارم! اگر توانستید تصورش کنید، حالش را ببرید. همین. سودابه فرضی پور @adelehz

photo content

photo content

sticker.webp0.09 KB

یه چیزی هم هست به اسم رفتن توی صفحه ی چتش سطرها و سطرها نوشتن و نهایتاً پاک کردن و بیرون اومدن ... اسم این حالت دلتنگی در حد یک بغض خفه کننده است . @adelehz

فیلم کلاس دوم مون هم بید مجنون بود . سومم طوطیا رو دیدیم و رسما نعره میزدیم پدرکشتگی شخصی داشت مدیر باهامون😒😐 @adelehz

وقتی کسی را رها می‌کنند. دو دلتنگی او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه آدمی قوی باشد . دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور می‌کرد نباشد . چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد ! دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد ! دلتنگی دوم،دلتنگ شدم برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترک‌و رویاهای شیرین دونفره حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند . و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدم‌های مختلف یک رویای مشترک را بسازی . وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است . بهرحال کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد ‌.چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد. همین #عادله_زمانی @adelehz

کلاس اول بودم که از طرف مدرسه بردنمون سینما فیلم چی بود؟ به رنگ خدا😐 اینقدر گریه کردم تو اتوبوس برگشت،خوابم برده بود معلم و مدیر عزیز واقعا چرا؟؟؟😒

داستان واقعی از حکمت خدا! چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم. (بعنوان مسافر). آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود. راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم. هیچی نگفت و فقط گوش میکرد. صحبتم تموم که شد گفت یه قضیه‌ای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۹ تومنی ۱۲ شده بود. گفتم بفرمایید. برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده می‌نویسم. یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود. وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند. از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود. گفتم چطور شده، مسافر گفت: ۸ بار درخواست دادم و راننده‌ها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند. من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن. این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت. مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص می‌خورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود). حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم. سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن. چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه. من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمی‌دونست. خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!! دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم. من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم. تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم. اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد. گفتم دیدی حکمتی داشته. خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری. تو فکر رفت و لبخند زد. من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده. رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم. تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود! حکمت خدا دو طرفه بود. هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد. همیشه بدشانسی بد شانسی نیست. ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم. اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم. من هم به حکمت خدا فکر کردم! #شما_فرستادین @adelehz

بنظرتون دوره ی آموزش اصول نویسندگی و پرورش استعداد نوشتن بذاریم؟ anonymous poll بله ▫️ 0% خیر ▫️ 0% 👥 Nobody voted so far.