en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

قِرتی بازی

قِرتی بازی

Open in Telegram

نوشته های جواد ماهر/ javadmaher123@gmail.com @javademaher

Show more
335
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Loading data

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
Oct '26
October '26
+38
in 0 channels
September '260
in 1 channels
Get PRO
August '260
in 1 channels
Get PRO
July '260
in 1 channels
Get PRO
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 1 channels
Get PRO
January '260
in 1 channels
Get PRO
December '250
in 1 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 2 channels
Get PRO
June '250
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '24
+3
in 0 channels
Get PRO
November '24
+11
in 3 channels
Get PRO
October '24
+3
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 3 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 1 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+2
in 0 channels
Get PRO
February '24
+15
in 1 channels
Get PRO
January '24
+21
in 2 channels
Get PRO
December '23
+68
in 6 channels
Get PRO
November '23
+11
in 2 channels
Get PRO
October '23
+229
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
15 October0
14 October0
13 October0
12 October0
11 October0
10 October0
Channel Posts
1372) گُل کلاس پنجی ها ورزش دارند. من مسئول ورزش شان هستم. می رویم توی حیاط و گرم می کنیم و برای فوتبال یارمی کشیم. دو تیم هشت نفره تشکیل می شود و شش نفر باقی می مانند. یکی از شش نفر می گوید: "ما بازی نمی کنیم." می پرسم: "چرا؟" دیگری می گوید: "ما بازی بلدنیستیم، مسخره ی مان می کنند." بقیه ی شش نفر تایید می کنند. به دو تیم می گویم: "بازی را شروع کنید." و در فکر شش نفری هستم که بازی نمی کنند. ناگهان رو به شش نفری که دارند پرت و پلامی شوند، می گویم: "شما جزو تیم من باشید. با برنده ی این دو تیم بازی می کنیم." یک نفرشان می گوید: "با بازنده ی شان." دو سه نفر دیگر غُرغُرمی کنند، ولی قبول می کنند. دو تیم یک یک می شوند و در ضربات پنالتی یک تیم می برد. من یارانم را صدامی زنم و می گویم: "این دو تیم به لحاظ قدرت مساوی هستند. با برنده ی شان بازی می کنیم." یک طرف زمین حلقه می زنیم و یارمی چینیم و بازی آغازمی شود. گل اول را ما می خوریم. گل مساوی را من می زنم. با هم هماهنگ شده ایم و از بازی لذت می بریم. گل دوم را ما می زنیم و ناباورانه برنده می شویم. زنگ ورزش بعدی هم همین کار را می کنیم. این دفعه بچه های تیم من منتظر و مشتاق اند. دو تیم بازی می کنند و ما با در برابر برنده صف آرایی می کنیم. یک یک مساوی می شویم. به پنالتی می رسیم. دروازه بان ما می ترسد جلوی توپ بایستد. تشویقش می کنم و می ایستد و اتفاقن توپ را می گیرد. نوبت پنالتی ما می شود. "میکائیل" می ترسد پنالتی بزند. می گویم: "یک گوشه را انتخاب کن، و محکم شوت کن." می گوید: "من نمی زنم." می گویم: "بزن. خراب شد، مساوی می شویم." می ایستد پشت توپ و ناشیانه به سمت توپ خیز برمی دارد و توپ را به کنج سمت چپ دروازه شوت می کند، و توپ به پای دروازه بان می خورد، و گُل می شود. #فوتبال

2
1371) جِنِ بدبو به محمد کلاس هفتمی مان می گویم: "امروز چی داری؟" گفت: "کار و فناوری، دینی، زبان." گفتم: "اگر معلمِ دینی تان حرفی زد که به نظرت غیرعقلانی بود، بگو تا با هم بحث کنیم." گفت: "معلم مان گفته جن ها کوچک اند، بدبواند، چند مدل جن داریم." دانش آموزِ گردن کلفتی دانش آموز دیگری را اذیت کرده. برای چندمین بار قلدری کرده. می کشانمش کنار سالن و از او می خواهم شلوغ نکند. می گویم: "به من می گویند جواد خون ریز. تکرارکنی با من طرفی." گوش می کند و زیر لب لقب مرا تکرارمی کند. می گویم: "می دانی آخرین نفری که لقب مرا به کس دیگری گفت الان کجاست؟ زیر پات چال شده." می گوید: "چشم، آقا." #دینی #جن #قلدری
55
3
1370) من اُردک دیدم برای کلاس ششمی ها "زنگ مطالعه" برگزارکردم. با مشاور مدرسه که یک روز در هفته می آید رفتیم سر کلاس. مشاور و معلم کلاس نشستند بین بچه ها. به هر دانش آموز یک کتاب دادم. یک کتابِ خوب. همین طور به معلم و مشاور. خودم هم کتابی برداشتم و همه سرگرم مطالعه شدیم. هر کس کتابش را تمام می کرد با دیگری عوض می کرد. برخی تا سه چهار کتاب خواندند. بیست دقیقه ای دور هم کتاب خواندیم. بعد من از یکی از بچه ها پرسیدم: "خب، تو چی خوندی؟ " گفت و گو با این جمله آغازشد. "خُب، تو چی خوندی؟" از "من اُردک دیدم." تا کسی که می خواست با ذوق همه ی کتاب را تعریف کند. یک دانش آموزی بود که کتاب نمی گرفت. گفت: "من کتاب نمی خوانم." تازه به مدرسه ی ما آمده و زنگ مطالعه و کتاب های مرا نمی شناخت. "درخت بخشنده" را دادم دستش و گفتم: "این را ببین." یک صفحه دو صفحه بی علاقه ورق زد و ناگهان در کتاب غرق شد. کتاب را تا ته خواند. جوری کتاب را دست گرفته بود و ورق می زد که انگار بار اولش است کتاب می بیند. تا ته درخت بخشنده را خواند. آخرهای کتاب گفت: "اِ، آقا، غمگین شد. عشق شان تمام شد." به شدت تحت تاثیر رابطه ی درخت و پسرک قرارگرفت. آخر سر داستان را برای کلاس تعریف کرد. در تعریف من عکس های کتاب را نشان می دادم و او تعریف می کرد. معلم کلاس اولین کسی بود که کتابی را که خوانده بود تعریف کرد. من از دانش آموز جلوی او پرسیدم خب، تو چی خوندی؟ اما معلم اشاره مرا به خودش گرفت و گفت: "آداب معاشرت برای دختران و پسران جوان." از کتاب خوشش آمده بود. مشاور کتاب "من کی هستم؟" را خوانده بود. خوشش آمده بود. درباره ی کتاب حرف زد. حرف زد تا رسید به این که: "این جور نمی ماند. هر چیزی می گذرد." بچه ها برایش دست زدند. من ادامه دادم: "جنگ و شرایط سخت می گذرد. من امسال برای پسرهایم لوازم تحریر کمتری خریدم. بچه ها از لوازم پارسال استفاده کردند." دانش آموزی انگشت بالابرد که: "هفته ی آینده تولد من است. به من گفتند که برایت تولد نمی گیریم." بحث مان داغ شده بود که زنگ خورد. #زنگ_مطالعه #کتاب #گفتگو #خواندن
74
4
1369) مواردِ مشکوک می خواستم سر صف به بچه ها بگویم: "در مدرسه دزد پیداشده. تا زمانی که دزد نابکار را دستگیرکنیم مراقب وسایل تان باشید. وسیله ی گران قیمت به مدرسه نیاورید. برای کلاس تان با مشورت معلم پاسبان انتخاب کنید تا زنگ تفریح مواظب وسیله های تان باشد. موارد مشکوک را گزارش کنید." دیشب مادر دانش آموزی زنگ زد و گله و شکایت که جامدادی هفتصد هزار تومانی پسرش را در مدرسه از کیفش برداشته اند. نیم ساعت گله و شکایت کرد و راه حل ارائه داد که کیف ها را بگردید و ال کنید و بل کنید. گشتن کیف دانش آموزان که درست نیست. به راه حل های دیگر فکرکردم. راه هایی که فضا را کمتر پلیسی کند. سر صف تا خواستم نطقی درباره ی دزد نابکار ارائه دهم، کسی در من گفت: "برو بپرس ببین جامدادی پیدانشده." رفتم سر صف ششم و دانش آموز مال باخته را صدازدم. پسرک دست بالابرد. پرسیدم: "جامدادیت پیداشد؟" "بله، آقا. دست داداشم بود." برگشتم و بی هیچ حرفی بچه ها را فرستادم کلاس. #دزدی
69
5
1368) روز اول؛ قارقاری امسال معلم ها را "قارقاری"به کلاس فرستاد. روز اول، کلاس ها که آماده شده دم در دفتر ایستاد و خطاب به مع+1
1368) روز اول؛ قارقاری امسال معلم ها را "قارقاری"به کلاس فرستاد. روز اول، کلاس ها که آماده شده دم در دفتر ایستاد و خطاب به معلم ها گفت: "شما فلانید که با این قدر حقوق به کلاس می روید." فلانید یک کلمه ای بود مثل خُل ولی بی ادبانه تر. هر چه بود من برای معلم ها ترجمه نکردم. گفتم: "قارقاری می گوید شما فلانید که با این قدر حقوق کلاس می روید." معلم ها خندیدند، و بلندشدند کلاس رفتند. قارقاری پیش از معلم ها دانش آموزان را به کلاس فرستاد. با دانش آموزان سر صف شوخی کرد. پرسید: "همه هستید؟ تعطیلات خوش گذشته؟" گفت: "امروز را به کلاس بروید و خوش باشید و قدر در کنار هم بودن را بدانید؛ چون هر لحظه ممکن است مدرسه تعطیل شود." قارقاری هفته ی اول هر روز به کلاس اولی ها سرمی زد. به بهانه های مختلف سر کلاس اول می رفت و مواظب بود روزها ی اول دل تنگی نکنند و خوش بگذرانند. یک "زنگ مطالعه" هم برای آن ها برگزارکرد. سی کتاب خوب و پرعکس برد بین شان پخش کرد. ورق زدند و ده پانزده دقیقه غرق تصویرهای کتاب ها بودند. بعد برای شان جادوگری کرد. کتاب "تو لک لکی یا دارکوب؟" "علی خدایی" را برداشت و رو به بچه ها ورق زد و با تصویرها جادوگری کرد
162
6
و بچه ها ذوق کردند و فریادکشیدند و خواستند قارقاری دوباره کتاب را برای شان بخواند. #قارقاری #خواندن #اول
136
7
1367) شما چه قدر عروسکِ سخنگو دارید از مجله ی "عروسک سخنگو" یک کارتن کتاب به دستم رسید. کارتن کوچکی حاوی حدود 20 مجله ی عروسک سخنگو. بیست مجله از شماره هایی که در سال های 88 و 89 منتشرشده. همان سال هایی که به قول سردبیر"سیر نزولیِ اشتیاق و امید" به چشم آمد. عروسک شماره هایی از مجله های همان سال ها را برایم فرستاده. از هر شماره دو سه تا. من یک شماره از هر مجله را برای خودم برداشتم. من آن سال ها عروسک خوان نبودم. بقیه را بردم مدرسه. من معاونم و معمولن نیم ساعت چهل دقیقه پیش از معلم ها در مدرسه ام. 9 تا معلم داریم. از پایه ی اول تا ششم. 9 تا مجله پیش روی معلم ها چیدم. با وسواس. به مستخدم مدرسه گفتم: "چای که می آوری اگر این مجله ها جابه جا شود، یا قطره ای چای روی شان بچکد، آبدارخانه را آتش می زنم." چند شماره هم گذاشتم روی میزِ کوچکِ کنار راه رو که مخصوص امانت کتاب است. بچه ها از این جا کتاب برمی دارند و این جا کتاب می گذارند. معمولن هم روی میز خالی است. چون کتاب ها فوری رد و بدل می شود. پس شد 7 عروسک برای خودم، 9 تا برای معلم ها، سه چهار تا هم برای دانش آموزان. بچه ها که کلاس رفتند مجله ها را بردند. رفتم توی دفتر. چهار معلم بالاسر عروسک ها نشسته بودند. دو نفر سرشان توی گوشی بود، دو نفر هم فکری بودند. صدازدم: "من دیگر یک دقیقه هم این جا نمی مانم. از این مدرسه می روم. من با احترام برای تان مجله چیده ام و شما توجه نمی کنید. شما که سرتان توی گوشی است و شما هم لابد به قرض و قسط و بازنشسته گی فکر می کنید." فکرشان را درست خواندم. یکی شان که سن و سالی از او گذشته گفت که: "اتفاقن به بازنشسته گی فکرمی کنم." وسط بحث، دانش آموزی از در دفتر صدایم زد. "آقا، دیگر عروسک ندارید؟" "دارم. بیا تو." گفتم: "از روی میزها هر کدام را خواستی بردار." به میزهای عسلی پیش روی معلم ها نگاه کرد، و گفت: "اوه، آقا، شما چه قدر عروسک سخنگو دارید." دوری زد و یکی برداشت و تشکرکرد و رفت. رفت و در کسری از دقیقه دوستانش از راه رسیدند. "ما هم عروسک می خواهیم." دورزدند دور دفتر و همه ی عروسک ها را بردند. #عروسک #خواندن
153
8
1366) جواد فرهاد کلاس چهارمی مان می گوید: خانم معلم مان اسم بابای بچه ها را پرسید. من نگفتم. پیچاندمش. گفتم: نمی دانم. گفت: وا، مگه میشه ندونی. گفتم: نمی دونیم. اسمش رو به ما نگفته. نمی خواستم اسم تو را بداند. اگر برای شناختن می خواست می گفتم ولی برای شناختن نمی خواست. می خواستم بگویم اول خودت اسم پدرت را بگو تا من هم بگویم. همه ی بچه های کلاس اُسکل بودند و اسم پدرشان را گفتند. من نگفتم. می گویم: آفرین پسرم. این حق توست که نخواهی اسم پدرت را به کسی بگویی. #پسرها
202
9
#کتاب #کتابخوانی #شمال+5
#کتاب #کتابخوانی #شمال
197
10
1365) کسی از "رشت" کسی از رشت برایم کتاب فرستاده. مادرش به رحمت خدا رفته و او به یاد مادر پول مراسم یادبود را خرج شادی و آگاهی کودکان کرده. یک "حمید" آقای "وثیرش" در "شمال" هست که هوای کودکان را دارد. اوست که مرا معرفی کرده. کارتن کتاب ها را بازکردیم و کتاب ها را کنار هم چیدیم و عکس گرفتیم. خانوادگی از کتاب ها رونمایی کردیم و توی کتاب ها غرق شدیم. یک هو دیدیم کارتن خالی کتاب صدامی دهد. گربه ی مان "ببری" کارتن را خانه ی خود کرده بود. چند کتاب برای خودم برداشتم. چند تا پسرها برداشته اند.فرهاد سه تا برداشته و هر جا می رود دنبالش می برد و ورق می زند و می خواند: "تق تق، ماا گاوهایی که تایپ می کنند"، "چگونه می توان بال شکسته ای را درمان کرد؟" "اگر من یک خانه می ساختم." فعال کتاب و کتاب خوانی که باشی پولی گیرت نمی آید، اما فرصت می یابی پیش از همه از بین کتاب ها آن چه دوست داری برداری. مثل کارمندان بانک که وام های خوب را خودشان برمی دارند. پدر تبعیض بسوزد. البته من و زن و بچه ام پس از خواندن کتاب ها آن ها را رهامی کنیم تا به دست دیگران هم برسد. کسی چه می داند. شاید بانکی ها هم همین کار را می کنند. 30 تا از کتاب های از شمال رسیده را دوشنبه بردم به جلسه ی "کتابخوانی جمعی". همان جلسه ای که هفته ی پیش تمام شد. سی چهل نفر به تناوب در این دو سه ماه در جلسه شرکت کرده اند و من حدس زدم خبر تعطیلی جلسه به گوش همه نرسیده باشد. سیزده نفر توی کتاب ها غرق شدیم. هر کس سه چهار کتاب خواند. پذیرایی مسئول کتاب خانه بود که ما را به خود آورد. کتاب ها را گذاشتیم و شربت و بیسکوئیت خوردیم. من برای بچه ها توضیح دادم که این کتاب ها از کجا آمده و برای شادی روح مادری که بهانه ی شادی این جلسه بود، صلوات فرستادیم. مسئول کتاب خانه از این کارِ فرزند شمالی خیلی تعریف کرد. به گمانم در ذهنش به دنبال طرحی می گشت که این کار را تشویق و تبلیغ کند. خبر تعطیلی جلسه را به بچه ها دادم. بچه ها ناراحت شدند. می خواستند جلسه ادامه یابد. با گفت و گو دریافتم که بچه ها از سه منبع نشانی جلسه را به دست آورده اند. شنیدن از دوستان، اطلاعیه در "شاد" مدرسه و گروه "روبیکا"ی کتاب خانه. به بچه ها گفتم انشاء الله دوباره جمع می شویم. به مدتی دوری از جلسه و بازاندیشی نیازمندم. نمی خواهم جلسه تکراری و ملالت بار شود. https://t.me/BaazBaaraan #کتاب #کتابخوانی #شمال
205
11
1364) بیم و امید داریم مدرسه را راه می اندازیم. با بیم و امید. امید به ادامه و بیم از تعطیلی. هفته ی پیش جلسه ای با معلم ها داشتیم و سعی کردیم با هم هماهنگ شویم. درباره ی این حس بیم و امید حرف زدیم و درباره ی فقیرشدن مردم و حقوق پایین معلم ها و این جور حرف ها. من درباره ی "کتاب" حرف زدم و این که تابستان، بچه ها را بی کتاب نگذاشته ایم. این که به کلاس اولی ها کتاب داستان هدیه داده ایم. یکی دو معلم رفته اند و یکی دو معلم به جمع اضافه شده اند. دیروز "جشن شکوفه ها" برای کلاس اولی ها داشتیم. وقتی خواستند کلاس بروند من "قرآن" بالای سرشان گرفتم. آخرین نفر که از زیر قرآن ردشد، لای قرآن را بازکردم. آیه ای درباره ی جنگ بود. این که "اگر خدا بعضی از مردم را با بعض دیگر دفع نمی کرد"، چه می شد. ( حج، آیه ی 40، ترجمه ی محمدمهدی فولادوند) در پایانِ جشن به کلاس اولی ها یک "جاساندویچی" هدیه دادیم تا همین اول کاری از پلاستیک فریزر استفاده نکنند و با طبیعت مهربان باشند. امروز توزیع کتاب های درسی را آغازکردیم. چهارشنبه اول مهر است و امروز یک شنبه. سه شنبه برای جلسه ای دعوت مان کرده اند. می خواهند روحانی و راهبر سیاسی دعوت کنند که روشن مان کنند راه این است و چاه این. سخنران هایی که فکرمی کنند عقل کل اند و همه ی حقیقت در دست آن هاست. انگار نه انگار که در حضور معلم به منبر رفته اند. در حضور معلم باید زانوبزنند؛ نه این که منبر بروند. در حضور معلم باید گوش باشند؛ نه زبان. لااقل باید جلسه را گفت و گو محور برگزارکنند و نقدشنو باشند که نیستند. این روزهای آخر برخی بدوبدو برای ثبت نام می آیند. آن هایی که این روزهای آخر می آیند بیشترشان درگیر آسیب های اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی اند. یا مادری تنها و بی کس است که فرزند را می آورد یا پدری تنها و بی کس. از پدر و مادرهایی که برای دریافت کتاب درسی می آیند می خواهم که اگر تغییری در این چند ماه در خانواده و فرزندشان ایجاد شده که لازم است ما بدانیم، بگویند. هفت ماه از آخرین باری که دانش آموزان را دیدیم می گذرد و در این هفت ماه خیلی چیزها تغییرکرده است. ما پیر شده ایم، شکسته شده ایم. اگر به خاطر بچه ها نبود شاید زندگی ارزش تحمل این همه سختی نداشت. به خاطر بچه ها ایستاده ایم. ایستاده که نه، خمیده، نشسته، درازکش. هر جور هست مجبوریم ادامه دهیم. مجبوریم. #جنگ #مهر #کتاب
200
12
1363) قصه ی آدم ها دهمین جلسه ی "کتابخوانی جمعی" را برگزارکردیم. گفتم این جلسه آخرین جلسه ی فصل اول باشد. رییس کتاب خانه دوست دارد ادامه دهیم ولو هر دو هفته یک بار. بچه ها هم می خواهند ادامه دهیم. من نمی خواهم. مدرسه ها که بازشود سرم شلوغ می شود. مدرسه ی مان شیفت چرخشی است و نمی توانم ساعت مشخصی معلوم کنم. می خواهم تا وقتی دوباره سرم خلوت شود جلسه تعطیل باشد. در این جلسه اول کتاب خواندیم و بعد قرار بود مهمان داشته باشیم که مهمان مان نیامد. من چندی پیش در جایی خواندم که کتابخانه ای عمومی از آدم ها دعوت می کند تا قصه ی شان را برای دیگران تعریف کنند. من هم برای این جلسه از زن و شوهری که فعال محیط زیستند و از چهل و سه گربه نگه داری می کنند خواستم بیایند و قصه ی شان را تعریف کنند. نرسیدند بیایند بنده های خدا. عذرخواهی کردند. چهل و سه گربه که برخی شان معلولیت دارند. نابینای اند یا قطع عضو هستند. در خانه نگه شان می دارند و به آن ها غذامی دهند. قصه ی عجیب و دل نشینی دارند که اگر می آمدند بچه ها به وجدمی آمدند. من ولی در بخش گفت و گو از بچه ها پرسیدم: "چه کسی در خانه حیوان خانه گی دارد؟" بحث مان با این پرسش آغازشد و شیرین هم شد. درباره سگ و گربه و عروس هلندی و کبوتر و لاکپشت حرف زدیم. #کتاب #کتابخوانی #کتابخانه
181
13
😊کتابخوانی جمعی( جلسه ی آخر) 😢این "دهمین" و آخرین جلسه ی "فصل اول" ماست. اگر عمری بود و "فصل دوم" را آغازکردیم؛ اطلاع رسانی
😊کتابخوانی جمعی( جلسه ی آخر) 😢این "دهمین" و آخرین جلسه ی "فصل اول" ماست. اگر عمری بود و "فصل دوم" را آغازکردیم؛ اطلاع رسانی می کنیم. 🖐مهمانان این جلسه: آقای "قاسمی" به اتفاق همسرش خانم "طاهری". 🐈این دو فعالِ محیط زیستی هستند، و پس از کتابخوانی، "قصه ی گربه ها" را برای مان تعریف می کنند تا درباره ی "گربه ها" گفت و گویی شیرین داشته باشیم. تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه 23 شهریور 1405، ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال. (تابستان داغ با خواندنی های شیرین) حضور در این جلسه رایگان و آزاد است ولی اگر سئوالی دارید با من تماس بگیرید: 09151308956
255
14
1362) فرونشستِ مدرسه امروز یک معلم تازه آمد. برای پایه ی "ششم". در دفتر با او هم سخن شدیم. من و مدیر و معاون آموزشی. پارسال یک معلم ششم داشتیم که خوب نبود و عذرش را خواستیم. ریسک کردیم. چون معلوم نیست معلم بهتری گیرمان بیاید. کنجکاو بودیم ببینیم معلم تازه چه طور است. از یک شهرِ بزرگ منتقل شده این جا. دانشگاه "فرهنگیان" رفته است و می گوید "ریاضی" خوب درس می دهد. تا این جایش خوب بود. مشکل از آن جا آغاز شد که گفت ماهانه 40 میلیون قسط می دهد. آقا معلم در شهر بزرگ با کلاس خصوصی قسط را جورمی کرده اما معلوم نیست در این جا که یک شهر کوچک است کلاس خصوصی زیادی پیداشود. ما نگران شدیم. من و مدیر و معاون آموزشی روی هم کلی قسط و قرض داریم. سنگین باریم. با این معلم تازه نباید کنار هم باشیم. هر آن خطر فرونشستِ مدرسه می رود. شاید بهتر باشد بفرستیمش یک مدرسه ای که معلم هایش قسط و قرض کم تری دارند. #تورم
242
15
کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسرا
کتابخوانی جمعی تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین) حضور در این جلسه رایگان و آزاد است ولی اگر سئوالی دارید با من تماس بگیرید: 09151308956
227
16
1361) دانه و هندوانه هشتمین جلسه ی "کتاب خوانی جمعی" را زیر سایه ی درختان جلوی "کتاب خانه ی امام رضا" برگزارکردیم. تعداد شرکت کنندگان در این جلسه از بیست نفر گذشت. مجبورشدیم سه تا زیرانداز پهن کنیم. پدری با پسرش نشست و مادری با دو دخترش. من به رده ی سنی قائل نیستم. به نظرم سن و سال های مختلف به لحاظ تبادل تجربه ها چه بسا مفیدتر باشد. این رده ی 6 تا 16 سال را با نظر کتاب خانه گذاشتم. کتاب خانه می گفت برای دخترها از شانزده به بالا باید مربی خانم گذاشت. جلسه را با کتاب خوانی آغازکردیم. با کتاب هایی که من چندین سال صرف جمع آوری آن کرده ام و خوبی شان را آزموده ام. "اسدالله اسحاقی" یک ربع از جلسه گذشته بود که رسید. با 10 کتاب "دانه و هندوانه" در دست. کتاب ها را بین بچه ها پخش کردیم. هر دو سه نفر یک دانه و هندوانه. همه غرقِ کتاب شدیم و شعرهای اسدالله را خواندیم. بچه ها هنگام خواندن شعرها واکنش نشان می دادند. خنده، تعجب، هیجان. پس از کتاب خوانی درباره ی کتاب شعر اسدالله حرف زدیم. بچه ها حرف زدند و با شاعر گفت و گو کردند و برخی شعرهای کتاب را خواندند. اسدالله از چگونه گی چاپ کتابش گفت. از این که شعرهایش را زیر بغل زده و در نمایش گاه کتاب تهران دنبال ناشر گشته. از آشنایی اش با "ناصر کشاورز". از شیوه ی تصویرگری کتابش. جلسه می توانست ادامه داشته باشد که "قارقاری" با هفت تیر یکی از بچه ها را گروگان گرفت. لوله ی تفنگ را گذاشت روی شقیقه ی بچه ی مردم و گفت: "اگه کسی تکون بخوره این رو می کُشم." به شاعر میهمان مان گفت: "برای همه شعر گفتی به جز برای ما کلاغا؟" اسدالله گفت: "اتفاقن هر شاعری برای کلاغ شعری گفته." قارقاری تا این را شنید تفنگ از نوکش زمین افتاد. خوش حال شد. بچه ها برای قارقاری شعرهایی درباره ی کلاغ خواندند: "کلاغه می گه قارقار، مادرش میگه زهرِ مار ..." "زاغکی قالب پنیری دید به دهان برگفت و زود پرید ..." اسدالله هم گفت که شعری درباره ی کلاغ دارد که یادش رفته. اسدالله گفت در این شعر به کلاغ حلیم داده. قارقاری گفت: "این درسته. ما کلاغا پنیر نمی خوریم" و ادعای شعر "زاغکی قالب پنیری دید" را ردکرد. به این جا که رسیدیم قصه ی این جلسه ی ما هم به سر رسید و قارقاری رفت سمت خانه. #اسدالله #شعر #کتاب #کتابخوانی #کتابخانه #قارقاری
225
17
کتابخوانی جمعی با حضور "اسد اسحاقی" شاعر کتاب "دانه و هندوانه" تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک و
کتابخوانی جمعی با حضور "اسد اسحاقی" شاعر کتاب "دانه و هندوانه" تسهیلگر: جواد ماهر دوشنبه ها ساعت 17 تا 18 تربت حیدریه، شهرک ولی عصر، کتابخانه ی امام رضا ویژه ی دختران و پسران 6 تا 12 سال (تابستان داغ با خواندنی های شیرین) حضور در این جلسه رایگان و آزاد است ولی اگر سئوالی دارید با من تماس بگیرید: 09151308956
221
18
1360) پرنده جلسه ی ششم و هفتم "کتاب خوانی جمعی" را برگزارکردیم. در هر جلسه پانزده تا بیست دختر و پسر شرکت کردند. در جلسه ی ششم پس از نیم ساعت کتاب خوانی، برای بچه ها دو کتاب "تو لک لکی یا دارکوب؟" "علی خدایی" و "شاه، موش و پنیر" نانسی گرنی و اریک گرنی" را خواندم. این دو کتاب تصویری اند. رو به بچه ها می گیرم و برای شان می خوانم. کتاب ها مشارکتی هم هستند و در واقع کتاب خوانی مان دوباره جمعی می شود. در جلسه ی هفتم پس از کتاب خوانی جمعی، کتاب "یک گرک، یک اردک، یک موش" " مک بارنت و جان کلاسن" را خواندم که آن هم تصویری و مشارکتی است. درباره این کتاب بحث خوبی بین مان درگرفت. بیست دقیقه ای بچه ها حرف زدند و نظر دادند. در هر دو جلسه بازی شطرنج مان به راه بود. برخی بازی های زبانی هم انجام می دادیم. من در این جور جلسه ها حدی از سروصدا و جنبش و تحرک برای بچه ها قائلم. یعنی مطالعه ی مان مثل سالن های مطالعه که پرنده نباید پربزند نیست. بچه ها گاهی دو سه نفری روی یک کتاب خم می شوند و می خوانند و ورق می زنند. این خودش حدی سروصدا ایجاد می کند که موجب بی نظمی نیست و در جلسه توسط اعضا به رسمیت شناخته می شود. دیگر این که این دو جلسه را هم بیرون کتاب خانه و زیر سایه ی درختان روی زیرانداز برگزارکردیم. این را هم بچه ها دوست دارند. برخی اعضای جدید به خاطر همین در انظار بودن به ما می پیوندند. مادری که با فرزندش ردمی شود و جلسه را می بیند و با چند پرسش و پاسخ، فرزند به جمع اضافه می شود. برای جلسه ی هشتم یک شگفتانه دارم. یک شاعر کودکِ برنده ی جایزه ی فجر در تربت حیدریه داریم که می خواهم کتابِ شعرش را تبلیغ کنم و از خودش هم برای جلسه ی بعد دعوت کنم به جمع ما بیاید. #کتاب #کتابخانه #کتابخوانی
203
19
1359) با این دو پای لاغر رفتم اداره دنبال "اضافه کار". پول لازم دارم. گفتم اضافه کار "عربی" می خواهم. می خواهم به بچه های مردم عربی درس بدهم و پول بگیرم. کاری به غایت بیهوده و پولی به غایت مفت. کارشناس گفت هفته ی بعد سازمان دهی داریم اگر ساعت عربی مدرسه ای روی زمین ماند می دهیم به تو. مشخصات و شماره تلفن گرفت. بعد رفتم معاونت پرورشی. گفتم از این مدرسه های مزخرف خاص که پول بیشتری می دهند داری بروم معاون شان شوم. گفت نه، همه پُراند. تیزهوشان و شاهد و اِل و بِل. سه چهار سال پیش این جور مدرسه ها بی معاون می ماند. ما معاون ها دردسر رفتن به مدارس خاص را به خود نمی دادیم. الان اما مثل این که همه مثل من بی پول اند. در مدرسه به معاون آموزشی مان گفتم ببین بدخواه مدخواه نداری که بروم دخلش را بیاورم و تو در عوض به من پول بدهی؟ گفت نه. کمی فکرکردم و پیشنهاد بی شرمانه ای به او دادم. گفتم کسی نیست که بدخواهِ تو باشد و حاضر باشد در عوض درآمدن دخلت پول بدهد؟ من این روزها پول می خواهم. نه خیلی زیاد. به اندازه ای که بتوانم پابه پای تورم بدوم. هر چه می دوم نمی رسم. تورم تَرکِ موتورهایی که نوجوان های تازه بالغ سوارمی شوند نشسته و گازمی دهد و ناپدیدمی شود و من با این دو پای لاغر به گرد پایش هم نمی رسم. #اضافه_کار #عربی #خاص #تورم
294
20
1358) مردِ چاقِ عراقی سفرنامه ی اول: محمد ماهر، 12دوازده ساله ما در روز 48 به مشهد رفتیم. در مشهد 3 روز بودیم و در خانه ی فایزه دختر خالم هر 3 شب را برای خواب می ماندیم. در صبح اول ما با اتوبوس به حرم رفتیم. در مشهد مردم ایران- عراق – افغانستان بودن. من در اتوبوس یک مرد عراقی را دیدم که دستش تا آرنج در دماغ و گوشش بود. در زیارت یک عالمه مرد چاق عراقی را دیدم. انگار باردار بودن. بعد زیارت حرم ما بستنی خوردیم و هیئت ها را می دیدیم بعد رفتیم به صف موکب غذا. یک ساعت و بیست دقیقه در صف بودیم، ارزش داشت چون غذا جوجه بود و نوشابه و نون باگت. من در صف غذا، جایم را می دادم به بابام و فرهاد تا برم شربت بگیرم، صف شربت کوتاه بود و من 12 تا شربت گرفتم. در آخرای صف یک پیرمرد 83 ساله بدون صف را دیدم. دلم براش سوخت و گذاشتم بیاید جلوی من. بعدش دوباره رفتیم زیارت وقتی از زیارت برگشتیم رفتیم به خانه فایزه و خابیدیم. صبح روز بعد راه افتادیم به تربت. سفرنامه ی دوم: فرهاد ماهر، 9 ساله ما تازه به خانه ی جدیدمان اسباب کشی کردیم. یک دفعه مامانم گفت برویم مشهد و وسایلمان جمع کردیم و رفتیم. دخترخاله ام در مشهد خانه داشت. ما هر سه شب را در خانه ی دختر خاله ام فائزه ماندیم. وقتی که رسیدیم مشهد شب بود و رفتیم مسجد. در مسجد شعله مشهدی می دادند با نوشابه. من شعله نخوردم من و مامانم دم در نشسته بودیم. نگهبان زن ما را بلندکرد و گفت: "برین جاهای خالی بنشینید. زن که ما را بلند کرد نوشابه به ما نرسید و من رفتم که نوشابه بگیرم من رفتم جای قبلی. وقتی که خواستم نوشابه بگیرم دستم خورد به یک زن. به من گفت چکاری من جواب ندادم. من وقتی که خواستم نوشابه بگیرم نوشابه را خالی کردم روی زنه و دلم خنک شد و سریع صهنه را ترک کردم. آخر وقتی که نوشابه گرفتم و خواستم برم جلوی زنه پز دادم. فردا شد. ما با اتوبوس رفتیم حرم امام رضا. در حرم مرد عراقی چااااق دیدم. چاقی مرد نصف حرم را گرفته بود. بعد زیارت بستنی قیفی گرفتیم هیئت ها را دیدیم. وقتی داشتیم راه می رفتیم دیدم یک صف بزرگ خیابان را گرفته بود. رفتیم در صف. من پاهایم در صف طولانی دوام نمی آورد. محمد رفت و شربت گرفت و من لیوان ها را در سطل آشغال می انداختم. با خودم گفتم این دفعه من برم شربت بگیرم یک ایستگاه صلواتی دیدم فکر کردم که غذای صف را می دادند. پس رفتم جای دیگه ولی هیچی نبود صف شربت همونی بود که دیدم. شربت آوردم و به بقیه دادم. شب که شد دوباره رفتیم حرم و در چای خانه چای خوردیم و دوباره یک صف دیدیم رفتیم ایستادیم و فهمیدم که صف صفِ کوبیده است. صف خوب بود تا اینکه زن ها جازدند و صف خراب شد غذا هم به کسی نرسید به زور خودمان را از صف بیرون کشیدیم و رفتیم خانه صبح با بابایم شطرنج بازی کردم و کیش و مات شدم. در شطرنج از تازه واردها کیش و مات میشم. وقتی همه بیدارشدند به تربت حیدریه رفتیم. سفرنامه ی سوم: جواد ماهر، 46 ساله چهل و هشتم رفتیم مشهد. ما خراسانی ها به 28 صفر که روز وفات پیامبر و شهادت امام حسن است، می گوییم چهل و هشتم. زنم یک هو گفت: "بریم مشهد." چهل و هشتم حرم شلوغ است. هیات های عزاداری از همه جای کشور می آیند. اطراف حرم رنگین کمانی از عزاداری برپاست. شب اول در مسجدی شله مشهدی خوردیم. حرم خیلی شلوغ بود. به راحتی گم می شدیم و به سختی پیدا. بیرون حرم موکب برپا بود. جلوی هر موکب صفی دراز از مرد و زن. برای ناهار یک ساعت و نیم توی صف بودیم. صف ها خسته کننده بود و گاهی فحش و کتکی رد و بدل می شد. فحش ها ولی نرم بود. در حد "مرتیکه ی الاغ". کتک ها هم. عزادارهای خسته و بی اعصاب حرمت نگه می داشتند. من و پسرها توی صف یک ساعت و نیمه تجربه ی خوبی به هم زدیم. بچه ها صف ایستادن را یادگرفتند. از خود گذشته گی را. محمد دوازده ساله ی مان پس از یک ساعت و نیم صف ایستادن وقتی که به دریافت غذا نزدیک بودیم جایش را به پیرمرد موسپیدی داد. جایش را داد و داشت می رفت ته صف که ما هم صفی ها او را نگه داشتیم. محمد و فرهاد در طول صف از جایی آن طرف تر شربت می آوردند و به هم صفی ها هم می دادند. طبیعی بود که هم صفی ها هوا را داشته باشند. غذا را گرفتیم و توی پیاده رو خوردیم. شب ولی شام گیرمان نیامد. پنجاه دقیقه در صفی ایستادیم و همان قدر دیگر باید می ماندیم که خبر آمد غذا تمام شد و صف به هم خورد. من صدا زدم: "غذا تمام شد، صف را چرا به هم می زنید؟" پانوشت: نوشته ها ویرایش نشده و رسم الخط بچه ها حفظ شده است. سفرنامه ی علی ماهر 16 ساله هم به محض دریافت همین جا منتشرخواهدشد. #سفرنامه #پسرها #نوشتن
257