en
Feedback
این‌سو | iNsOo

این‌سو | iNsOo

Open in Telegram

این سو، سمتِ من است. سمتِ جغرافیایِ نگاهم به دنیا! سیمرغِ نگاهِ من است به سمت قاف... و قاف برایم همه نیست. (ضرغام نره‌ئی) Tel ID: @zarqam1989

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 021
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+230 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+2
in 0 channels
November '24
+4
in 0 channels
Get PRO
October '24
+1
in 0 channels
Get PRO
September '24
+5
in 0 channels
Get PRO
August '24
+9
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 2 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '23
+9
in 0 channels
Get PRO
November '23
+9
in 0 channels
Get PRO
October '23
+4
in 0 channels
Get PRO
September '23
+10
in 0 channels
Get PRO
August '23
+9
in 0 channels
Get PRO
July '23
+10
in 0 channels
Get PRO
June '23
+8
in 0 channels
Get PRO
May '23
+13
in 0 channels
Get PRO
April '23
+18
in 0 channels
Get PRO
March '23
+33
in 0 channels
Get PRO
February '23
+6
in 0 channels
Get PRO
January '23
+10
in 0 channels
Get PRO
December '22
+13
in 0 channels
Get PRO
November '22
+4
in 0 channels
Get PRO
October '22
+9
in 0 channels
Get PRO
September '22
+7
in 0 channels
Get PRO
August '22
+11
in 0 channels
Get PRO
July '22
+8
in 0 channels
Get PRO
June '22
+5
in 0 channels
Get PRO
May '22
+6
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '22
+10
in 0 channels
Get PRO
December '21
+1
in 0 channels
Get PRO
November '21
+6
in 0 channels
Get PRO
October '21
+8
in 0 channels
Get PRO
September '21
+7
in 0 channels
Get PRO
August '21
+6
in 0 channels
Get PRO
July '21
+4
in 0 channels
Get PRO
June '21
+6
in 0 channels
Get PRO
May '21
+5
in 0 channels
Get PRO
April '21
+8
in 0 channels
Get PRO
March '21
+15
in 0 channels
Get PRO
February '21
+3
in 0 channels
Get PRO
January '21
+12
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 244
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December0
20 December0
19 December0
18 December0
17 December0
16 December0
15 December0
14 December0
13 December0
12 December0
11 December0
10 December0
09 December0
08 December+1
07 December0
06 December+1
05 December0
04 December0
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
فیلم‌ها، قوتِ لایموتِ من است؛ اگر سینما نبود، دردها را با چه کسی قسمت می‌کردم؟ آن‌وقت، خودم را در چه کسی پیدا می‌کردم؟ گم می‌شدم، مثل کودکی که دست‌‌های مادرش را گم می‌کند. سینما، دست‌های مادر است تا هر تکه از خودت را در جایی بگذاری، تا گم نشوی. خودت را در فیلم تکه تکه کنی تا در محشر زندگی، «ابراهیم»،خودهایت را صدا کند: خودِ عاصی را در راننده تاکسیِ اسکورسیزی، خودِ عاشق را در کازابلانکا، خود تنها را در کیلشوفسکی، خود کله‌خر را در اتوبوسی به نام هوس، خود روانی را در چشم‌های جک نیکلسون، خود پخمه را در جک لیمون، خود روان‌پریش را در فایت‌کلاب و‌ هزار خود دیگر را در لابلای هزار سکانس و پلان دیگر. بله، هنوز سینما هست و هنوز می‌شود دنبال «خود» گشت. @zarqam_insoo

2
وقتی فیلم «اسرار دره جنی» را ساختیم، دوستی اصرار داشت که آن را برای عده‌ای نشان دهد و نمی‌دونستم چه کسی را می‌خواد دعوت کنه.
وقتی فیلم «اسرار دره جنی» را ساختیم، دوستی اصرار داشت که آن را برای عده‌ای نشان دهد و نمی‌دونستم چه کسی را می‌خواد دعوت کنه. فیلم را فرستادم سینما مولن‌روژ و رفتم و دیدم که تمام آدم‌هایی که نبایستی این فیلم را ببینند، حالا آنجا بودند و می‌خواستند فیلم را ببینند. چاره‌ای نداشتم. نصیری را هم دعوت کرده بودند که خوب، نصیری خر بود؛ خسروداد هم بود، همه را دعوت کرده بودند. اما هیچ کس منظور فیلم را نفهمید. حقه‌ی من گرفته بود. یعنی پرویز صیاد را تداوم صمد گرفته بودند و هرهر می‌خندیدند. با خودم می‌گفتم بخند، فلان فلان شده، بخند. اینه مملکت تو. آدم‌های تو این‌ها هستند. این تو هستی. اون تو هستی و غیره. پرویز جاهد | نوشتن با دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان | نشر اختران
275
3
با فیلم‌ها، می‌شود زندگی کرد. دست‌کم برای من این‌طور است. دو سالی است که مینی‌سریال‌ها را بیشتر می‌بینم. مانند فیلم، با دو ساعت، سریع تمام نمی‌شود و آدم‌ها شکل می‌گیرند و مثل سریال‌ها، حوصله‌سر بر نیستند. این لیست ده‌تایی بدون اولویت خاصی، آنهایی بود که بیشتر پسندیدم. ۱- سریال (۲۰۲۱) scenes from a marriage؛ با اقتباس از فیلمی به همین نام به کارگردانی برگمان در ۱۹۷۳. فیلم، بسیار آرام به درون زندگی زناشویی می‌خزد. اینکه، نای عادت چگونه در رابطه پخش می‌شود و شوکران هجران چطور آدمی را از پا درمی‌آورد. البته در زهر جدایی، گاه شهد عسل نهفته است. ۲- سریال Love and Death (۲۰۲۳) بر اساس پرونده‌ واقعیِ کندی مونتگومری؛ قتلی جنجالی و با تصمیم عجیب هیئت منصفه در مواجهه با دفاع مشروع با آمیزه‌ای از خیانت زناشویی. سال ۲۰۲۲ سریال کندی هم براساس همین پرونده ساخته شد. ۳- سریال The Act (۲۰۱۹) این‌بار هم براساس داستانی واقعی. حکایت اینکه، بهشت همیشه زیر پای مادرها نیست و گاه می‌توانند جهنم را برای فرزندان‌شان کادوپیچ کنند. ۴- سریال The Queen's Gambit تجربه‌ای آمیخته از رقابت‌های دوران جنگ سرد و دختری که اشتیاق شطرنج و هوش او زندگی‌اش را احاطه می‌کند. فراموش نکنیم، گاهی هوش زیاد می‌تواند شعله‌ای در کنار انبار باروت باشد. ۵- احتمالاً (۲۰۱۹) Chernobyl را این دیالوگش که «چرا درباره چیزی که قرار نیست اتفاق بیفته نگران باشیم؟» بهتر از هر چیزی توصیف می‌کند؛ نمایشی از حماقت و سیاست‌مدارانی پوشالی. ۶- سریال Maid (۲۰۲۱) حتی اگر سگ سیاه افسردگی تو‌ را به قعر چاه ویل ببرد و گرسنگی تو را به جاهای دور و دراز، این نور امید است که از پنجره راهی به اتاق پیدا می‌کند. ‏۷- Unorthodox (۲۰۲۰) قدرتِ دین، آیین، ایدئولوژی و هر چیزی که می‌خواهی اسمش را بگذاری؛ آنقدر نیست که انسان را بتواند برده خودش کند. به قول مولانا «دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم». ‏۸- Sharp Objects(۲۰۱۸) سریالی جنایی با پایانی که غافل‌گیر می‌شوی. خب، چه انتظاری بهتر از این؟ ‏۹- Mare of Easttown (۲۰۲۱) ماجرا فقط یک کارآگاه بازی نیست. ماجرای کشف و شهود و پرسه زدن در زندگی و احوالِ آدمی است با تمام فراز و نشیب‌هایش. ‏۱۰- The Chestnut Man (۲۰۲۱) قاتل‌ها، آدم‌های عجیب و مریخی نیستند. شاید یکی از آنها یک‌جایی به گرمی با ما سلام کرده باشد. بله، همه عضوی از جامعه هستیم حتی با قاتل‌هایش. @zarqam_insoo
367
4
پرده آخر سانفرانسیسکو، ۱۳۶۸، ۴۶سالگی/ این آخرین اجرای خانم هایده است، یک‌روز قبل از مرگ/ و هربار که این قطعه را می‌بینی، از خ
پرده آخر سانفرانسیسکو، ۱۳۶۸، ۴۶سالگی/ این آخرین اجرای خانم هایده است، یک‌روز قبل از مرگ/ و هربار که این قطعه را می‌بینی، از خودت می‌پرسی آدمی این‌قدر عصبانی از روزگار، این‌قدر ناامید از اطرافیان، که ببین چگونه انگار در میانه اجرا دست‌اش را معترضانه به سوی خودِ خدا دراز می‌کند و لحظه‌ای بعد انگار شانه‌های خسته‌اش تاب نمی‌آورند و دست را پایین می‌اندازند، که ببین چگونه انگار با ترانه دعوا دارد، که ببین انگار روی آتش پاگذاشته و مدام روی سرپنجه‌های پا رفته و بی‌تابی می‌کند و می‌خواهد قفس سینه‌اش را با دستان خودش بشکافد و بیرون بزند، که ببین انگار قلب‌اش را در مُشتی نامرئی فشار می‌دهند، که ببین انگار بگوید مرده‌شور همه‌تان را باهم ببرند، که انگار بگوید ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی، تو بمان و دگران، وای به حالِ دگران، که انگار زده به سیمِ آخر و سازی می‌زند که صدایش فردایش درمی‌آید، چگونه این چند ساعت آخر را تاب آورده و دیوانه نشده یا اصلا همان‌جا روی صحنه جان نداده و فی‌المجلس نزده زیر میزِ بازیِ بی‌مزه و ناعادلانه‌ی زندگی؟ Channel | @iranoralhistory Channel | @tarikhonline
246
5
«رنجِ این روزهایت تمام می‌شود.» این فقط جمله‌ای با بارِ مثبت نیست. این جمله، نمی‌خواهد تلقین کند که حالِ تو در آینده بهتر از امروز خواهد بود. محتوای این جمله، مبتنی بر این امر است که رنج هیچ‌وقت تمام نمی‌شود اما رنجی که حالا و اکنون درگیر آن هستی، در نهایت تمام می‌شود؛ چون قرار است در آینده، رنج‌های دیگری را تجربه کنی. درواقع، رنج کشیدن امری طبیعی است و تو دائم درگیر رنج خواهی بود و پایانی برای آن متصور نیست. رنج‌ها از شکلی به شکل دیگر تغییر می‌کنند و فقط فُرم آنهاست که عوض می‌شود. شعر، شعر است؛ گاه غزل، گاه مثنوی، گاه نیمایی. رنج، رنج است؛ گاه کبودی، گاه جراحت، گاه زخم. اینکه، تصور کنی در برهه‌ای از زندگی هیچ رنجی وجود نخواهد داشت، به نظر نشدنی است. چرا که، زاده شدن، تجسدِ رنج است و زیستن، هم‌پیاله شدن با رنج. @zarqam_insoo
1 748
6
مگر نمی‌بینی چه دلایل ناقابل و پوچی است که آدمیان را به خوارداشتِ زندگی وامی‌دارد؟ یکی خود را از درگاه معشوقه‌اش حلق‌آویز می‌کند؛ دیگری خود را از بام خانه‌اش پرت می‌کند تا دیگر مجبور نباشد تیر و طعنه‌های اربابش را تاب آورد؛ سومی نیز برای آنکه از دستگیر شدن در امان بماند، پس از گریز، شمشیری در بیضه‌های خویش فرو می‌کند. آیا گمان نمی‌بری فضیلت همان اندازه می‌تواند موثر باشد که هراس مفرط؟ هیچ مردی که مدام دلمشغولِ طولانی ساختن زندگی خویش است، و یا بر این باور است که به دست آوردن مقامات پیاپی نعمتی عظیم است، حیاتی قرین صلح نخواهد داشت. این فکر را هر روز مرور کن تا بتوانی این زندگی را با رضایت پشت سر گذاری؛ زیرا بسیاری کسان با چنگ و دندان به زندگی می‌چسبند، درست به سان آنانی که اسیر سیلاب گشته‌اند و به هر خار و خسی چنگ می‌اندازند. دو قطعه از سِنِکا در باب مرگ، ارغنون، مجموعه مقالات درباره مرگ @zarqam_insoo
250
7
از هشتگ #محمدعلی_کامفیروزی_را_آزاد_کنید ساده نمی‌گذرم. به یاد تمام آن شب‌هایی که در کوی بودیم، روزهایی که در دانشکده بودیم و بعدتر که در کانون وکلا به هم خوردیم. اما، عباس خان کامفیروزی، من خسته‌ام، خیلی وقت است بریده‌ام. یادت باشد، گفته بودم دیگر حالِ ادامه دادن وکالت را ندارم. خسته‌ام، خسته‌ام از اینکه حرفِ آخر با قانون نیست. خسته‌ام از این چیزهایی که داریم می‌بینیم و می‌شنویم؛ همین چیزهایی که هیچ ربط و نسبتی با آنچه در دانشگاه خواندیم، ندارد. اما، سوالِ من این است که تو چرا خسته نشدی؟! احتمالاً اگر این سوال را بشنوی، گلویت را صاف می‌کنی و با ته لهجه شیرازی‌ات می‌گویی «چیزی جز قانون نداریم.» حالا، من با همان زبان قانون سخن می‌گویم. چون می‌شناسمت که چطور در کلمه به کلمه‌ی متن قانون دقیق می‌شوی و چقدر دغدغه داری برای اجرای نص قانون. کامفیروزی را شاید همه بخاطر آن سخنرانی سال‌ها پیشش به یاد بیاورند. شاید برخی او را به خاطر وکالت در برخی پرونده‌ها به یاد بیاورند. شاید او را به خاطر توییت‌هایی که هر چند وقت یک‌بار می‌زد و کلی بازنشر می‌شد به یاد بیاورند. اما، من کامفیروزی را با دانشکده حقوق به یاد می‌آورم. از رشته حقوق جزا و جرمشناسی به یاد می‌آورم. از ساعت‌ها و روزهایی به یاد می‌آورم که درباره فلان پرونده و فلان ماده قانونی حرف زدیم. از موکل‌هایی به یاد می‌آورم که کامفیروزی تمام فکر و ذکرش را برایشان می‌گذاشت. یک بار یکی از همین موکل‌هایش گفت، تا حالا وکیلی به پیگیری او ندیده‌ام. آن موکل از این تعجب کرده بود که تو بارها پیگیری کرده بودی که تا پرونده راکدی را در اجرای احکام به نتیجه برسانی! با همین حساب، کامفیروزی را مقید به قانون می‌دانم و با زبان همان قانون، با آمران و مجریان بازداشت حرف می‌زنم. طبق تبصره 3 «ماده واحده طرح انتخاب وکیل توسط اصحاب دعوی» مصوب 1370 مجمع تشخیص مصلحت نظام: «وکیل در موضع دفاع، از احترام و تأمینات شاغلین شغل قضا، برخوردار می‌باشد.» سوال این است، تا کنون با چند وکیل طبق همین تبصره رفتار شده؟ آیا موردی را می‌شناسیم که بگویند فلان وکیل از تأمینات شغل قضاوت برخوردار است؟ آیا حتی در فرض ارتکاب جرم، با قاضی همان رفتاری می‌شود که با وکیل دادگستری؟ طبق ماده 7 قانون آیین دادرسی کیفری، در تمام مراحل دادرسی کیفری رعایت حقوق شهروندی مذکور در «قانون احترام به آزادی‌های مشروع و حفظ حقوق شهروندی مصوب 1387» از سوی تمام مقامات قضایی و ظابطان دادگستری الزامی است. آیا ضابطان و مجریان، بند به بند این قانون را خوانده‌اند؟ آیا بر اساس بند 5 همین قانون، خانواده او در جریان چرایی دستگیری قرار گرفته‌اند؟ آیا به ماده 50 قانون آیین دادرسی کیفری عمل شد؟ آیا توانست از ساعات اولیه دستگیری به تلفن دسترسی داشته باشد؟ عنوان اتهامی او قرار است جز جرایم تبصره ماده 48 قانون آیین دادرسی کیفری باشد؟ یعنی حالا حق حضور وکیل تعیینی را ندارد؟ کامفیروزی چند روز باید «تحت نظر» باشد؟ از ماده 46 قانون آیین دادرسی کیفری، یک 24 ساعت در ذهن دارم؛ آیا مدت دیگری هم وجود دارد؟ به ما یاد داده بودند از روح قانون آیین دادرسی کیفری چنین قابل استنباط است که «قرار تأمین بازداشت موقت» و حتی آنچه در ماده 237 قانون آیین دادرسی کیفری گفته شده، کاملاً استنثاءست. حالا، اگر قرار بازداشت موقت صادر شده، آیا طبق ماده 217 قانون آیین دادرسی کیفری، تفهیم اتهام انجام شد؟ چون مقدمه‌ی واجبِ صدور قرار تأمین، تفهیم اتهام است! آیا با توجه به شغلِ کامفیروزی به عنوان وکیل دادگستری، نمی‌شود از سایر قرارهای تأمین مثل کفالت و وثیقه استفاده کرد؟ مگر استثناء نباید جز در موضع استثناء تفسیر شود؟ حالا، مواد قانونی دیگری هم دارد توی سرم می‌چرخد؛ اما گفته بودم که خسته‌ام. می‌دانم این روزها می‌گذرد تو بیرون می‌آیی «یه دفعه قرار می‌ذاریم و آه می‌کشیم»؛ البته که فقط من آه می‌کشم، چون تو هیچ وقت خسته نمی‌شوی، چون تو به قانون ایمان داری.
292
8
پسر جان قرار نبود این همه زود از هم بپاشی. دهه سوم زندگی‌ات فرصت خوبی برای متلاشی شدن نبود. قرار این نبود. قرار این بود که بخوانی، بنویسی و دنیا را عوض کنی. حالا، دنیا دارد تو را عوض می‌کند. روزها می‌گذرد و سینه‌ات شده پر از گلوله. گلوله‌ی اول را، وقتی خوردی که حتی معنای «گلوله» را نمی‌دانستی. بچه بودی، بوی تند افیون به مشامت که می‌خورد برایت فرقی با «شنل و بولگاری» نداشت. تو، بعدتر بوها را فهمیدی. فهمیدی، بوها طبقه‌ی آدم‌ها را معلوم می‌کند. طبقه را یاد گرفتی حال آنکه، هنوز به هزارمین روزِ زندگی‌ات نرسیده‌ بودی. فهمیدنِ مارکس را خیلی زودتر از خودِ مارکس شروع کردی. از همان زمانی که «فهمیدن» را فهمیدی، آغازی شد بر اصابت گلوله‌های بعدی. تو، سیب را دوست داشتی، خاک را دوست داشتی، برگ را دوست داشتی. تو دوست داشتن را دوست داشتی اما نمی‌توانستی عاشق مارهایی باشی که روی سینه‌ات چنبره زده‌اند. نفرت را یاد گرفتی و از آن هنگام، خشم و عصیان شد پاره‌ای از وجودت. دویدی، دویدی، دویدی تا یادها از یادت برود. اما، خودت را از یاد بردی. تن زخمی‌ات را ندیدی. از خون خودت خوردی تا بلند شوی. زمین خوردی، دست‌هایت را مشت کردی و بلند شدی. پسر جان، تو «ادا» درآوردن را خوب بلدی. بلدی، صحنه را طوری بچینی که انگار آب از آب تکان نخورده. آب‌ها تو را با خود بردند. قایق کوچکت شکست. به ته گرداب فرو رفتی. تا این‌بار «تنهایی» را بفهمی. به تنهایی که رسیدی، دیگر شمار گلوله‌ها را از یاد برده بودی. حالا، تنهایی شد همزادت. که هر بار تن زخمی‌ات را کشان کشان به گوشه‌ی غاری سرد و تاریک پرت کنی. پرت شوی در گوشه‌ای و به عقب برگردی. به اجدات: به پدران و مادرانت. آنقدر عقب رفتی تا رسیدی به عصر حجر. به آن اولین آدم فکر کردی که در غروبی جمعه، کنج غارش می‌نشست و خیره در آفتابی می‌شد که چون روباهی پیر عبور می‌کرد و دور و دورتر می‌شد. به آن آدم فکر کردی که حتی نوشتن نمی‌دانست، خواندن نمی‌دانست و حتی با قرص‌های افسردگی میانه‌ای نداشت؛ اما تو با او در یک چیز مشترک بودی و همان تو را با او پیوند می‌زد و آن چیزی نبود، جز تنهایی. سگ‌جان‌تر از آنی بودی که حتی تنهایی بتواند گلوله‌ی آخر را توی سرت خالی کند. روز که می‌شد غارت را ترک می‌کردی، نقابت را به صورت می‌زدی و در نقشت فرو می‌رفتی. همان کاری که در آن حرفه‌ای شده‌ای. آنقدر حرفه‌ای که این روزها خودت را نمی‌شناسی. نمی‌دانی «این» کیست که همه جا با تو هست و چرا دست از سرت بر نمی‌دارد. برای تو دیگر چیزی برای فهمیدن باقی نمانده. همان روزی که خیره شدی بر تنی بی‌جان، مرگ در تک تک سلول‌هایت جهید. مردن را فهمیدی و گلوله‌ی خلاص را خوردی. حالا، تو مرده‌ای و این غریبه که هر روز به این سو و آن سو می‌کشانی، همان آدم نخستین یا یکی از اجداتت است که در تو حلول کرده. تو تمام شدی و نفهمیدی کِی و چطور به انتها نرسیدی و فقط فرصت این را داشتی که بگویی: پسرجان، قرارمان این نبود! @zarqam_insoo
414
9
آقای فصیح، آقای اسماعیل فصیح، چه تجربه‌ای از درد داشتی که در «شراب خام» این‌طور نوشتی: «... تولد درد است. بزرگ شدن درد است. یاد گرفتن درد است. بیماری درد است. عشق درد است. خواستن درد است. پیر شدن درد است. مُردن درد است. داشتن درد است. نداشتن درد است. دیدن و ندیدن آدم‌ها درد است. آویختن به زندگی درد است. من همیشه حیران دنیایی هستم که در آن زندگی می‌کنم. از صادق هدایت که خودش را بارها به چنگال مرگ انداخت در شگفتم. از ابن سینا که گفت که حتی حاضر است او را در شکم آهو بگذارند تا از ناف آن حیوان به این دنیا نگاه کند در شگفتم...». آقای فصیح، کلمات شما، چیزی ورای داستان، چیزی ورای ادبیات است. شما «درد» و «مرگ» را زیسته بودی؛ اصلاً آمیخته‌ی رگ‌ها و سلول‌هایت شده بود. آقای فصیح، می‌توانستی در دهه چهل، بعد از آنکه از آمریکا برگشتی، در همان مناطق نفت‌خیز جنوب، به فکر درآمدی باشی و عطای نوشتن را به لقایش ببخشی. می‌توانستی در شرکت نفت، پول در بیاوری. می‌توانستی در همان نشئه‌گی روزمرگی بمانی بی‌آنکه مالیخولیای نوشتن را انتخاب کنی. اما تصمیم گرفتی، «جلال آریان» را خلق کنی و او راویِ دردهایت باشد. راوی جنوب باشد: آبادان، خرمشهر. روزهای پر برکت دهه چهل. روزهای جنگ در دهه شصت. مگر جلال آریان چند «جان» داشت که این همه آدم را به دل خاک بسپرد؟ به قول خودت، «پوست کلفت و سگ جان» بود. وگرنه، کسی که دوستش، ناصر تجدد، را در کوه‌های کنگاور از دل خاک بیرون می‌کشد تا در تهران به خاک بسپرد باید همان موقع مرده باشد! وگرنه کسی که زنش را به همراه بچه‌ی در شکم از دست می‌دهد، باید همان موقع تمام شده باشد. وگرنه، کسی که در «زمستان 62» دوستش، منصور فرجام، را آن طور غسل می‌دهد و راهی قبرستان می‌کند، نباید جانی به تنش مانده باشد. اما، شما، آقای فصیح، درد را کش دادی. برگشتی به دردهای کودکی‌ات. برگشتی به درخونگاه. تا تک تک کلمات «دل کور» را به خون آغشته کنی. آقای فصیح، آنقدر در آغوشِ «درد و مرگ» غنوده‌ بودی که حاضر شدی از زندگی خودت فاصله بگیری و در کالبد پسری زرتشی حلول کنی؛ تا در میان صفحه‌های «داستان جاوید» تلخ‌کامی و ناجوانمردی ایرانی‌ها در آستانه‌ی رفتنِ قاجارها و آمدن پهلوی‌ها را به تصویر بکشی. حالا، اما آقای فصیح، یکی از هزاران خواننده‌ی کتاب‌هایت، از شما متشکر است برای ساعت‌هایی که با جلال آریان همراه شد و دردهایش را تا مغز استخوان، حس کرد. از شما متشکر است که نگذاشت دردهایش و آدم‌های زندگی‌اش شخصی بماند. از شما متشکر است، برای اینکه یادآوری کرد، زندگی سر و تهش همین کثافت است؛ صد سال قبل و بعدش توفیر چندانی ندارد. مثل این روزها که مرگ، قوت غالب‌مان شده و هر طرف که سر می‌چرخانم درخونگاه است. آقای فصیح شما را دوست دارم و جنسِ دردهای‌مان اگر یکی نباشد، دست‌کم شبیه است. آقای فصیح، شما مرگ را در سال 88، تجربه کردی و از شما چه پنهان، من هم مرگ در سال‌های زوج را ترجیح می‌دهم. zarqam_insoo
417
10
واقعیت آنکه، ما با دنیای مجرمان فاصله‌ی زیادی نداریم. مجرمان، ابر انسانِ شرور یا آدم‌هایی با فطرت مجرمانه یا آمده از دنیایی متفاوت نیستند. آدم‌های غیرمجرم، خوش‌شانس بوده‌اند که در خانواده‌ای با حداقل‌هایی از معیشت متولد شده‌اند. خوش‌شانس بوده‌اند که طعم تلخ حقارت را نچشیده‌اند. خوش‌شانس بوده‌اند که تبعیض امان‌شان را نبریده و هزار جور خوش‌شانسی ریز و درشت دیگر. این‌بار، وقتی با سوالِ چطور یک انسان، مجرم یا قاتل می‌شود مواجه شدیم، کمی مکث کنیم، نگاهی به ساحت نابسمان جامعه بیندازیم، چشم‌هایمان را به اطراف بچرخانیم و آن‌گاه پاسخ بدهیم. بی‌آنکه، یک‌راست سراغ کلیشه‌های رایجی مثل مشکلات روانی برویم. @zarqam_insoo
247
11
چطور یک نفر تبدیل به قاتل می‌شود؟ یا حتی سوال را می‌توان کلی‌تر مطرح کرد: چطور یک نفر تبدیل به بزهکار می‌شود؟ برای کسانی که از دریچه ادبیات یا سینما به زندگی مجرم‌ها، نگاه می‌کنند به احتمال زیاد، همواره انسان‌های بزهکار شاخصه‌های ظاهری فراوانی دارند که می‌توان آنها را از اشخاص غیربزهکار تفکیک کرد. آدم‌های بزهکار، چهره‌های خشنی دارند. صورت‌شان، کج و معوج است. در چشم‌های‌شان نفرت موج می‌زند. رفتارشان کاملاً ضد اجتماع و شریرانه است. نگاه‌شان ترسناک است و چیزهایی از این دست. اما، کافی است، پایت را فراتر از قصه‌های سینمایی بگذاری. در دنیای واقعی، همین آدم‌هایی که هر روز با آن‌ها سر و کار داریم، می‌توانند یک مجرم باشند. در «سربازی»، این تفاوت معنادارِ بزهکارانِ قصه‌ها و بزهکاران دنیای واقعی را بیش از هر وقت دیگری درک کردم. اینکه، چند ماه قبل با یک نفر بازنشسته نظامی نشسته‌ای و ساعت‌ها با او هم‌کلام شده‌ای. او آنقدر خوش‌صحبت بود که دلت نمی‌آمد این هم‌صحبتی قطع شود. شخصیتی آراسته و متین. اما، چند ماه بعدترش، اتهامات عجیب و شنیعی علیه‌ش مطرح شد. سوابق کیفری‌اش هم این اتهامات را ثابت می‌کرد. حالا، تو وا می‌مانی که این آدم نه رفتارش و نه ظاهرش هیچ شباهتی به یک متجاوز و متقلب نداشت. پس، چرا و چطور توانسته این‌گونه بی‌رحمانه مرتکب جرم شود؟ [واقعاً، تجربه رویاروی با جرم، آن هم در کلانتری تجربه‌ی غریبی است: جرمی، اتفاق افتاده و همه چیز تر و تازه است. این طور نیست که ماه‌ها یا سال‌ها از جرمی گذشته باشد و تو بخواهی لابلای کاغذها دنبال قصه باشی. جرم، همین چند دقیقه و همین چند ساعت قبل اتفاق افتاده و همه چیز در دسترس است. می‌توانی صحنه جرم را با چشم ببینی، می‌توانی با شاهد و یا شاید مجرم، همان لحظه حرف بزنی. عواطف و احساسات انسانی را در عریان‌ترین حالت ممکن، احساس کنی؛ بی‌آنکه حائلی در میان باشد.] پس، بیایید تمام آن تصاویر خیالی از بزهکاران را دور بریزیم. حتی بیایید از این هم پیش‌تر برویم و مثل همیشه فکر نکنیم «مرغِ همسایه غاز است»؛ شاید همین خودِ ما در یک لحظه، آن‌چنان از خود بی‌خود شویم و اختیار از کف بدهیم که مرتکب جنایت بزرگی شویم. آدم‌ها در طول زندگی‌شان، مرتکب خرده‌جنایت‌های بسیاری می‌شوند: از دزدیدن پاک‌کن یا مداد در مدرسه بگیر تا کم‌فروشی در کار و هزار چیزِ ریزِ به چشم‌نیامده. اما، آن‌گاه که جنایتی فجیع، مثل قتل انجام می‌دهند، دیگر دنیای‌شان عوض می‌شود. حالا، باز یک‌بار دیگر می‌توان پرسید چطور یک نفر تبدیل به قاتل می‌شود؟ از ماجرای ژن‌ها که بگذریم، این گونه نیست که سرنگی تزریق کنند یا قرصی بدهند و بگویند تو تبدیل به قاتل شدی. آدم‌ها، در یک فرآیندِ هیجانی و اجتماعی مجرم می‌شوند. یک‌سری چیزها دست به دست هم می‌دهد و آدمی را به پرتگاه ارتکاب جرم هُل می‌دهد. در فیلم پِرل (Pearl 2022)، دختری روستایی، رویای رقصنده شدن دارد. او چهره‌ای معصوم یا شاید مرموز دارد. چهره‌اش بی‌شباهت به تابلوی نقاشی «دختری با گوشواره مروارید» اثر یوهانس وریمر نیست [کافی است اسم تابلو را گوگل کنید تا چهره دختر را ببینید]. اگر، روایت یک خطی فیلم را نخوانده باشی، آرام آرام با شخصیت او آشنا می‌شوی. اینکه چطور، روحیه‌ی مادری سلطه‌گر او را به ارتکاب جرم سوق می‌دهد. اینکه، تحقیر کردن و نادیده گرفتن آدم‌ها، چطور می‌تواند منجر به پرده‌دری شود و پاسخش چیزی نباشد جز قتل. با این‌حال، در فیلم پِرل باز همان کلیشه‌های سینمایی از سیمای زنی قاتل وجود دارد اما چینش مقدمه‌هایی برای باور پذیر کردنِ ارتکاب قتل و رسیدن به فرآیند تحول از شهروندی عادی به مجرمی بی‌عاطفه، به درستی اتفاق افتاده است. در سینمای ایران، فیلم «پرویز» اثر مجید برزگر یکی از درست‌ترین نمونه‌هایی است که سیمای قاتل و فرآیند تحول او را به تصویر کشیده. [مجید برزگر همین حالا در زندان است. او در همین روزهای اعتراض به یک سال حبس محکوم شد.] در این فیلم، زنده‌یاد لوون هفتوان شخصیت اصلی را بازی کرده و چه نمایش تحسین‌برانگیزی دارد! [به نظرم اگر علاقه‌مند به فیلم هستید تمام فیلم‌های لوون هفتوان را ببینید. او در فیلم‌هایش بازی نمی‌کند؛ نقش را زندگی می‌کند. آن‌قدر باورپذیر است که انگار دوربین را مخفیانه جایی گذاشته‌اند و از او فیلم گرفته‌اند.] یک آدم معمولی که سر به زیر است. سرش را در لاک خود فرو کرده؛ اما دیگران او را نادیده می‌گیرند یا تحقیرش می‌کنند. همه‌ی این‌ها، آتشِ درونش را شعله‌ور می‌کند و از آدمی معمولی، جانی می‌سازد.
250
12
دارم کتاب «سایه دیکتاتور» را می‌خوانم. کتابی درباره ظهور دیکتاتوریِ پینوشه در شیلی. نویسنده، نقطه شروع روایت خود را روز 11 سپتامبر 1973 قرار می‌دهد [و البته به طعنه می‌گوید نه 11 سپتامبر در 2001 بلکه 11 سپتامبری متفاوت]. روزی که ارتش علیه دولت حاکم شیلی به ریاست «آلنده» کودتا می‌کند. نویسنده، هرالدو مونیز، طوری روایت می‌کند که انگار «آلنده» توقع چنین کودتایی را از نظامیان نداشته. در روز کودتا چندین بار به دستور رئیس جمهور، آلنده، با پینوشه تماس گرفته می‌شود اما جوابی نمی‌گیرند. آن روز رئیس جمهور هنوز به پینوشه امید داشته و با بی‌پاسخ ماندنِ تلفن‌ها، می‌گوید: «بیچاره پینوشه باید دستگیر شده باشد.» اما، پینوشه نه دستگیر شده بود و نه مُرده بود؛ او زنده بود و سال‌ها شیلی را چنگ خود گرفت، تا نامش به نمادی از دیکتاتوری بدل شود. حوالی ظهرِ 11 سپتامبر 1973وقتی که صدای شلیک و حضور نظامی‌ها بیشتر شد؛ آلنده در کاخ ریاست جمهوری خودکشی کرد. آن هم با کلاشینکفی که فیدل کاسترو به او، هدیه داده بود. روی قنداق آن کلاشینکف نوشته شده بود: «به سالوادور، از رفیقِ آماده‌ی مبارزه، فیدل.» حالا، اما دارم به این فکر می‌کنم که آمدن و رفتنِ «یک نفر» دقیقاً «همین یک نفر» چقدر زندگی آدم‌ها را می‌تواند عوض کند. درست در همان روزها و سال‌هایی که پینوشه بر کشور شیلی حکومت می‌کرد، احتمالاً دوستی‌های زیادی از هم پاشید. احتمالاً، عشق‌های بسیاری به وصال نرسید. احتمالاً، سرنوشت خیلی از آدم‌ها آغشته به خون شد. آدم‌هایی که اتفاقاً چندان مشهور نبودند. آدم‌هایی که در هر گوشه از کتاب‌های تاریخ، با اسم «مردم» خطاب می‌شوند و خیلی سریع از روزگارِ سپری‌شده‌ی آنان عبور می‌شود. به نظرم، یکی از مهم‌ترین پیام‌هایی که کتاب‌های تاریخ با سیلی می‌کوبد توی صورتت، همین است: یعنی حتی در تاریخ، آنان که رئیس بودند، جایگاه خودشان را هم‌چنان حفظ می‌کنند، اما کسانی که روزگارشان با حضور و ظهور آن «یک نفر» به کلی عوض شده، نه نامی دارند و نه نشانی! @zarqam_insoo
336
13
کافکا می‌گوید: «از دید قانونگذاران، انسان موجود تبهکار و بزدلی است که تنها از ترس و با تهدید به زور، در راه درست قدم برمی‌دارد. این، نه تنها غلط است، بلکه نشان کوته‌بینی است، و به همین جهت به‌خصوص برای خود قانونگذارها خطرناک است. چون به باطن مردم راه نمی‌یابند. تحقیری که این‌ها متوجه انسان می‌کنند، نه نظم، بلکه بی‌نظمی به بار می‌آورد. باید به فرد اعتماد بخشید و به این ترتیب او را به جنبش واداشت. باید اعتماد به نفس و امید را در او برانگیخت و از این راه به او آزادی واقعی داد. تنها از این طریق است که می‌توانیم کار کنیم، زندگی کنیم و دستگاه‌های قانون را فشاری بر گُرده خود ندانیم.» (گفتگو با کافکا، انتشارات خوارزمی)
333
14
پسربچه‌ها هیچ‌وقت یاد نگرفتن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکسِ سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسربچه‌های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون‌وقت هیتلر الآن مجبور بود واسه این‌که خودی نشون بده بره یه غلط دیگه بکنه. 🔸جی.دی.سالینجر | هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کشه | مترجم: امید نیک‌فرجام و لیلا نصیری‌ها | نشر نیلا
368
15
به نظرم «تعرف الاشیا باضدادها» خیلی خوب کار می‌کند. هر چند، که در دل آن نوعی تنبلی جا خوش کرده باشد. یعنی چه؟ یعنی اگر از کسی بپرسی: خوبی چیست؟ در جواب می‌گوید: چیزی که بد نباشد، خوب است! این‌طور سراغِ ضدِ هر تعریفی رفتن، باعث می‌شود آدم خودش را از هر فلسفه‌ و منطقی خلاص ‌کند. ولی، این عبارت با همه‌ی سادگی و تنبلی‌ که دارد؛ هم‌چنان معتقدم خوب کار می‌کند! می‌دانی، یک سری احوال، عواطف انسانی یا هر چیز دیگری که بخواهی اسمش را بگذاری، نمی‌شود درست و حسابی وصف و تعریف کرد. احتمالاً به همین خاطر است که عرب‌ها می‌گویند «وصف‌العیش نصف‌العیش». اگر بتوانی چیزی را درست تعریف کنی، مابقی راه‌ را شنونده خودش خواهد رفت. خلاصه، حتی اگر «داستایفسکی» هم باشی چیزهایی هست که نمی‌توانی درست وصف کنی. انگار همین چیزها، یک «آن» هستند که باید در یک لحظه‌ی خاص بقاپی، وگرنه از چنگت در می‌رود. مثل گرم کردن شیر است: شیر در یک لحظه‌ی خاص می‌جوشد، اگر زودتر شعله را خاموش کنی، شیر هنوز ولرم است و اگر از آن موعد خاص بگذرد، می‌جوشد و اطرافش را به کثافت می‌کشد. این آسمان و ریسمان بافتن‌ها برای آن بود که بگویم، پر بیراه نیست ما چیزها را به اضدادشان می‌شناسیم. یعنی، گاهی برای اینکه «آن» و «حال» یک لحظه‌ی انسانی‌ را درست توصیف کنیم ناچاریم سراغ ضدش برویم: کسی که مرگ‌ را فهمیده، می‌تواند زندگی را معنا کند. اما، مگر می‌شود مرگ را تعریف کرد؟ بله، اگر زنده نباشی، یعنی مرده‌ای! یعنی کسی که بود، دیگر نیست. این‌گونه، در مرگ، زندگی نهفته است. «کسانی» بوده‌اند و حالا نیستند. همین شده که هر فقدانی اندوهگینم می‌کند. اما از طرفی زندگی یک گوشه‌ای توی سایه‌ی درخت سپیدار ایستاده و لبخند می‌زند. چون، زندگی کردن، زنده بودن، دویدن و یاد گرفتن دوست‌داشتنی است! آری، باید چیزی‌ را با عمق جانت لمس کنی تا بفهمی ضد آن، چه طعم و مزه‌ای دارد. این روزها، مزه‌ی دهانم آمیزه‌ای از تلخی و شیرینی است: مجموعه‌ای از اَضداد که هیچ‌گاه به صلح نمی‌رسند؛ درست مانند حال بیژن نجدی وقتی این چند سطر را می‌نوشت: ... انگار یک نفر هست که اصلاً نیست انگار عده‌ای هستند که نمی‌آیند شاید، کسی در چشم من است که رفته از چشمم نمی دانم! @zarqam_insoo
246
16
پیر شدن، یک‌دفعه اتفاق می‌افتد: فرمان ماشین در یک لحظه از دستت ول می‌شود و بعد، بوم! سقوط می‌کنی ته دره. پیش از این، فکر می‌کردم پیر شدن آهسته و آرام اتفاق می‌افتد: انگار که داری توی جاده شمال می‌رانی و نمی‌فهمی کِی به مقصد رسیدی. اما، واقعیت جور دیگری‌ست: یک روز صبح، توی آیینه یک تارِ موی سفید می‌بینی و بعد مثلاً دلت غنج می‌رود که اِبی بخواند: یه مردی به سن من عاشقت بشه، با موهای جوگندمی روبه‌روت... خب، پیری این نیست. وقتی، شانه‌ در دست گرفتی و به موهای سفیدی که دارند تکثیر می‌شوند بی‌محلی ‌کردی، یعنی که ته دره‌ای و امیدی به نجات نداری. پیری، یعنی که تنهای تنها، ته دره‌ای و پرنده‌ای در دوردست دارد آواز می‌خواند. و بعد، چهره‌ی زخمی‌ات را در آیینه‌‌ی بغلِ ماشینی اسقاطی می‌بینی و هیچ‌چیز توجه‌ات را جلب نمی‌کند، حتی آن چین و چروک و افتادن پوستت هم دیگر عادی شده. اما در این لحظه، هنوز یک چیز، تازه‌ی تازه‌ است: یادها و نام‌ها! دست دراز می‌کنی و از صندلی عقب، آلبوم را بیرون می‌کشی و شروع می‌کنی به ورق زدن: عکس‌ها، هم پیر می‌شوند و تو در این کهنه شدن به منظره‌ای محو و دور زل می‌زنی، در حالی‌که آن پرنده‌ی دور، روی موهات نشسته و دارد نوک می‌زند به گونه‌ات! به آن آخرین قطره اشکی که از چشم‌هات سُر خورد. @zarqam_insoo
311
17
‍ . #ویدئو افسانه‌ی سیزیف رنج آدمی را به زیبایی به تصویر می‌کشد. رنجی که پایانی بر آن نیست. حمل این سنگ‌ها سرنوشت آدمی‌ست و در وجود هر کداممان یک سیزیف است. اما آلبر کاموی امیدوار در جایی از کتاب می‌گوید: «همواره زمانی فرا می‌رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل کردن یکی را برگزید. این معیار انسان بودن است.» *انیمیشن کوتاه «سیزیف» ساخته‌ی مارتسل یانکوویچ، در سال ۱۹۷۴ برای کسب عنوان بهترین انیمیشن کوتاه چهل و هشتمین دوره‌ی اسکار نامزد شد. منبع: آپارات #افسانه_سیزیف #آلبر_کامو @peyrang_dastan www.peyrang.org
240
18
سال ۱۳۸۲ بود که کاوه گلستان در جنگ آمریکا-عراق و در نزدیکی شهر کرکوک بر اثر انفجار مین، دیده از حیات فروبست. به بهانه یادی از کاوه گلستان، بخشی از مصاحبه همسر او، هنگامه گلستان، را بخوانیم: پاسخی که هنگامه گلستان درباره از دست دادن عزیزان می‌دهد، دردناک اما واقعی‌ست، گو این‌که با تمام وجودش زهرِ فقدان را نوشیده و شوکرانِ مرگ، تلخ‌ترین نوع فقدان را، چقدر درست توصیف می‌کند: «- حتی تصورش هم سخت است که آدم نزدیک‌ترین کسش را از دست بدهد ... + خیلی سخت، یک ضربه‌هایی می‌زند که هیچ‌جوری قابل جبران نیست. من خودم را همه جوری مشغول می‌کنم، نمی‌شود. این جای خالی را هیچ کاری نمی‌شود کرد. انگار بالانس دنیا برایت به هم می‌خورد. آدم بالاخره در زندگی‌اش پایه‌هایی دارد: مادرش، پدرش، شوهرش، خانواده‌اش ... این پایه‌ها که یکی یکی برود، معلق می‌شوی، دیگر نسبتت را با هیچ چیز نمی‌توانی بفهمی، انگار رها شده‌ای در خلأ. مثلاً از من بپرسند اینجا را بیشتر دوست داری یا آنجا را؟ این را بیشتر دوست داری یا آن را؟ ولی من نمی‌دانم. جوابی ندارم. یعنی دیگر برایم فرقی نمی‌کند.» 🔸حبیبه جعفریان | بودن با دوربین: کاوه گلستان زندگی، آثار و مرگ | نشر حرفه هنرمند (از خلال مصاحبه با هنگامه گلستان همسر کاوه گلستان) @zarqam_insoo
294
19
انسان، در سختی زاده شد. اما صبر از کف داد و در روزِ دو هزار و چهار صد و بیست و ششم از رنج‌های مکرر، آخرین حبه‌ی قرص را بلعید و از چهچه‌ی دُرنای گلویش فقط قفسی ماند کِز کرده در کُنجِ دیوار. @zarqam_insoo
687
20
نشست روبه‌رویم. موهایش ژولیده و پریشان بود. حتی از زیر ماسک هم معلوم بود که ریش‌هایش را خیلی وقت است نتراشیده. نمی‌دانم چرا آن لحظه، این چند سطر عباس صفاری توی کله‌ام شروع به رژه رفتن کرد: «می‌گویند تو که نیستی تنبل می‌شوم و سمبَل می‌کنم هر مهمی را کسی نیست به این کله‌پوک‌ها بگوید وقتی تو نیستی چه فرق می‌کند فرقم را از کجا باز کنم و یقه‌ام را تا کجا از فرودگاه که بردارمت خواهی دید ریش سه روزه‌ام سه‌تیغه است و معطر و خط اطو بازگشته است به پیراهن و شلوارم.» ذهنم را نظم دادم، گلویم را صاف کردم و گفتم بفرمایید در خدمت شما هستم. هر موکل، یک زندگی است. شروع کرد از اولِ قصه گفتن. از آن روزهای جیک جیکِ مستان! راستش، حوصله‌ی خرده‌داستان‌ها را ندارم و ترجیح می‌دهم آدم‌ها صاف و مستقیم بروند سر اصل مطلب! اما، آن روز، دل به دلش دادم و زل زدم توی چشم‌هایش و با جانم حرف‌هایش را شنیدم. غرق در زندگی‌اش شدم. می‌دانی روایت‌ آدم‌ها از رابطه، با عینک خودشان عجیب است. یک اول شخص کامل! بدون حضور «او»یی که یک روز، بودنش «ما» بود. اما، کسی که روبه‌روی من نشسته بود، هنوز در چشم‌هایش دوست‌داشتن موج می‌زد. او، هنوز ما بود. خودش را در آیینه‌ی «او» می‌دید. آخ از آن بغض لعنتی توی صدایش، که هنوز مثل ناخنی‌ست که هر شب، چنگ می‌زند به قلبم. کازابلانکا را دیده‌ای؟ همفری بوگارت یادت هست؟ به یاد می‌آوری حالش را آن شب که در فرودگاه بود؟ آن شبی که هزار قناری خاموش در گلویش بود و از عمق جانش می‌گفت «آن‌قدر دوستت دارم که ترکت کنم؟» حالا، این مرد که روبه‌روی من نشسته بود در شمایل همفری بوگارت بود. این مرد، پاک دلش را باخته بود و من از همان ثانیه‌ای که دلم به دلش گره خورد، شستم خبردار شد که نباید وکیلش باشم. جلسه تمام شد. خودم را باخته بودم. نفهمیدم چه شد ناخودگاه چند دقیقه، هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. او، آن روز، بیش از هر چیز دنبال کسی می‌گشت که حرف‌هایش را بشنود تا اینکه دنبال وکیل باشد. این میزان از درگیری احساسی غلط بود. گفتم نمی‌توانم پرونده‌ات را قبول کنم و کس دیگری را معرفی کردم. آن جلسه تمام شد اما آن آدم و قصه‌اش در من شروع شد. هر شب، همین که ذهنم قرار می‌گیرد، همین که چراغ‌ها را خاموش می‌کنم، همین که سر روی بالش می‌گذارم، حرف‌های آن روز با دور تند از خواب و خیالم گذر می‌کند و شاملو در پس‌زمینه‌ی این تصاویر دارد می‌خواند: «آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می‌افتم! زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره‌ات تمام زندگی مرا در آینه‌ی واقعیت منعکس می‌کند و این واقعیت آن‌قدر عظیم است که به افسانه می‌ماند …» @zarqam_insoo
956