en
Feedback
تاووش

تاووش

Open in Telegram

آن‌چه در این‌جا می‌بینید آن چیزهایی‌ست که به چشم می‌آید و از دست و از زبان، همه، کار و بارِ مهدی یزدی. ______________________________ لَعنَ اللهُ قَاتلِیکِ وَ ضَارِبیِکِ و ظَالِمِیکِ وَ غَاصِبی حقِّکِ یا مُولاتِی یا فاطمَةُ الزهراء

Show more
134
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
November '23
November '23
+1
in 0 channels
October '23
+2
in 0 channels
Get PRO
September '23
+3
in 0 channels
Get PRO
August '23
+1 261
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 November0
09 November0
08 November0
07 November0
06 November+1
05 November0
04 November0
03 November0
02 November0
01 November0
Channel Posts
Repost from N/a
می‌نشینم‌و به خزان چراغ خیره می‌مانم...
می‌نشینم‌و به خزان چراغ خیره می‌مانم...

2
حقیقت عبور احساس کردم ستاره بالاست اما از آسمان تنها دست من پیداست پیداست دست شعاری بر‌ که می‌خیزد بیش از آستین نمی‌خزد اما دست من میلِ سرمه را از مژه‌ها عبور می‌دهد کنار درخت ‌می‌ایستد و با شاخه‌ها به آسمان بلند می‌شود #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
62
3
No text...
70
4
درز دلشوره وِرد، دایره، آری، می‌شود؛ به خیابان خلوت با نخستین زبانی قدم می‌زنی که شب را شب خواند ساعتی که هیچ عابر نیست اول بار تو می‌شنوی هنگام عبور از نورِ پرده‌ای‌ی پنجره از سایه‌ی سخت چنار هزار بار و هزار سال فقط تو می‌شنوی #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
133
5
#نوشتا شماره پنجاه و ششم بیست و سه شعر از مهدی یزدی @tawoosh
#نوشتا شماره پنجاه و ششم بیست و سه شعر از مهدی یزدی @tawoosh
64
6
آخ تویی که صدای باران می‌دهی و با ریشه‌ها می‌خوابی پیکر مرا لمس کن #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
68
7
ماه را بی‌مردمک ایستاده‌ام زیرا، هول، شاخه را آگاه کرد لرزش قلبِ این ساعت، قهراً رقص نسیم را می‌بیند اما خبر را عظیم می‌خواند: تو در مکانی حضور داری چیزهایی را لمس می‌کنی که یعنی با تو می‌توان تماس گرفت؛ اراده‌یی، آنگاه تو پشت خطی #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
63
8
برای صادق و حسین کلمه‌ی نهان، کلام عیان را برمی‌گزیند. آن‌گونه که زنگ صمیمی نهان در سر شنیده می‌شود، و این هنگام، هنگامِ سختِ
برای صادق و حسین کلمه‌ی نهان، کلام عیان را برمی‌گزیند. آن‌گونه که زنگ صمیمی نهان در سر شنیده می‌شود، و این هنگام، هنگامِ سختِ سکوت، که تو حتی بگو سکته، سر سکته می‌کند و قلب می‌شنود و در قلب جمله می‌شود و باز بازمی‌گردد به نهان و نهان اینجا اجازه‌ی زبانِ می‌دهد. #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
129
9
دم دیدار #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
دم دیدار #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
76
10
از گام اول تا نام آخر بر منابر نور یکی زخم دارد و یکی خواهان است #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
از گام اول تا نام آخر بر منابر نور یکی زخم دارد و یکی خواهان است #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
67
11
دست بجنبان و گیس سیاه را بگیر تا سنگ‌های تیز را ببینم #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
دست بجنبان و گیس سیاه را بگیر تا سنگ‌های تیز را ببینم #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
68
12
به فوت و کیش کیش فرا به آینه می‌خواند صوت صبح‌گاهیِ تخریب که پرخاشگر به صباحتی برخاسته یخ را نشانه گرفته صبح که این خراش جریان در سیاق آب گذارد تا خواب به خیابان ماهیان نرود #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
34
13
به کوچه‌های کودکی‌ام، ماه امام حسنی که بایستی، ... راه بند آید بنشینی، غبار بیفتد از منار مسجد جامع و چنار کهنه‌ی گندم‌بخش گنگ بیایم به محبّان در کفم مویز بریزی حَسَن‌لبه دم کنی و یاد گل‌های کوچک، ... در باد کنایه نیست که این دست از لای در بیرون می‌آوری، نگاه‌ بخشکد به جای کاغذ خیس امّا، ... امّا، ... آه پهلو تهی نمی‌کنی از نگاه ببینی سجّاده را کجا غریباً غریبا می‌برند زیر پای تو را می‌نشینی یاد گل‌های کوچک کنی، ... در باد در نور گلاب بپاشی بغض‌ها گره بزنی زهر بنوشی #مهدی_یزدی از کتاب #تاووش @tawoosh
62
14
چه می‌گویم؟ اگر بدانی استخوانت سپیده می‌زند در بخار باشی و صدای آب و کلمه بشنوی. صدای خود آب و صدای خود کلمه. نه صدای برخورد آب و برخاستن کلمه. صدای خود خودشان. بعد که رطوبت کامل احاطه‌ات کرد و جوهر به کاغذ پخش شد، صدای پا بیاید. #مهدی_یزدی‌ @tawooah
47
15
تقویم تقاص از گلوی خواسته صداست: در این خانه‌ی استوانه در هوای سینه‌ی من برقص بو باش و برخاستنت باشد اما فقط در این بطری در این هوس #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
46
16
No text...
59
17
هر بار که می‌میرم به خانه می‌چرخم آغاز چشمِ بازم انگشترِ آب و نگینِ آتش پیشِ درخت، در صورت میوه، وقت چیدن؛ با کششی از بدو زخمِ هم‌نیامده‌‌ام و چکیدنِ راز که در نگاه‌ زبان بسته‌ست #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
59
18
چند گوشه‌ی راه #مهدی_یزدی @tawoosh+9
چند گوشه‌ی راه #مهدی_یزدی @tawoosh
65
19
شوره بر کوله‌ی پشت سایه عاشقانه‌تر می‌رقصد چرا که آفتاب هرچه تیزتر تماشای غلیظ‌تر مگر در اشک که میله‌های سیاهِ سایه بسوزد و ساعت پرواز جای ردّ سمّ سفید از استخوان سینه سپیده بسازم #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
64
20
بی‌راهه‌‌ی درخت از پنجره‌ی نخل که با غروب گفت‌وگو می‌کند حرارت تو آزاد می‌شود و فضای عطر گرم در رطوبت به تنگ می‌آید ... وقت آن شوق که تو داری، بوسه به استخوان بزنی پس چرا لب‌های کاری‌ت در کمال تعجب کند؟ نه شگفتی از زوایای زوال دری می‌گشاید و آغوشی که تَحبّب راه نپیماید در جا بزند #مهدی_یزدی‌ @tawoosh
77