شعر، فرهنگ و ادبیات
Open in Telegram
✍ یادداشتهای محسن احمدوندی (دکتری زبان و ادبیات فارسی و معلم دبیرستانهای کرمانشاه) ارتباط با من: @mohsenahmadvandy
Show more3 814
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+830 days
Posts Archive
3 814
دیکتاتورها میمیرند و هر قدرتی
که از مردم گرفته شده، به مردم
باز خواهد گشت. تا زمانی که بشر
زنده است، آزادی هم زنده خواهد ماند.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: پناه بر حافظ (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: پیکان
◾️سال چاپ: ۱۳۸۴
◾️تعداد صفحات: ۱۴۵
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
اگر بخواهم نظرم را دربارۀ رمان «پناه بر حافظ» در قالب چند گزاره بیان کنم، باید به این موارد اشاره کنم:
نخست اینکه «پناه بر حافظ» رمان ضعیفی است و حتی اگر آن را با دیگر رمانهای خود فصیح هم مقایسه کنیم، باز هم آن را رمان قابلتأملی نمییابیم. شاید نقطه قوت اغلب رمانهای جنایی و عشقی فصیح آن است که نویسنده در آنها با ردیف کردن تعدادی حادثه پشت سر هم، مخاطب را سرگرم میکند، در حالی که در اینجا با همین نقطه قوت هم روبهرو نیستیم. در این رمان نه اتفاقات سرگرمکنندهای رخ میدهد و شخصیتی چنان پرداخت میشود که در خاطر بماند.
دوم اینکه اگر شما هم مثل من دیگر رمانهای فصیح را خوانده باشید، متوجه میشوید که بسیاری از اتفاقاتی که برای خداداد زریننگار میافتد، همان اتفاقاتی است که در رمانهای دیگر فصیح برای جلال آریان افتاده است: تولد در کوچۀ شیخ کرنا، یتیم شدن در کودکی، مهاجرت به شهر و دیاری دیگر، ازدواج با دختری خارجی، سرِ زا رفتن این همسر خارجی، جنگ و.... این تکرار مکررات مخاطب را خسته و دلزده میکند.
سوم اینکه در هر فصل از این رمان، یکی از اشعاری که خداداد زریننگار به استقبال حافظ سروده و قاعدتاً از خود فصیح است، نقل میشود. این اشعار هیچ ارزش هنریای ندارند و پر از غلطهای وزنی، قافیهای، نحوی و... هستند و آوردن آنها جز قطع کردن سیر روایت و ایجاد پارازیت در خواندن هیچ کارکرد دیگری ندارد.
چهارم اینکه زبان رمان یکدست نیست، گاهی زبان معیار و رسمی، گاهی آرکاییک و گاهی حتی کوچهبازاری میشود و این یکی دیگر از نقاط ضعف رمان است.
پنجم اینکه فصیح در این رمان تاریخی نیمنگاهی هم به ایران معاصر دارد. روی کار آمدن امیر مبارزالدین میتواند بازتابی از انقلاب پنجاهوهفت باشد. سوزاندن و خمیر کردن دفاتر شعر از سوی شاه محمود، برادرزادۀ شاه شجاع، و رفتن خداداد زریننگار از شیراز، فضای بستۀ اوایل انقلاب و مهاجرت روشنفکران و هنرمندان از کشور را تداعی میکند. حملۀ ابوقدیر ابوسفاح ابوعفلقی یادآور حملۀ صدام حسین به ایران و شروع جنگ تحمیلی است و امتناع شاه شجاع از مقاومت در مقابل تجاوز تیمور لنگ، بنیصدر و اقداماتش در جنگ را به یاد میآورد. یادآوری میکنم که کسانی که دیگر آثار فصیح را خوانده باشند، بهتر متوجه این اشارات میشوند.
(۱۴۰۴/۱۰/۱۵)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
yun.ir/oj3and
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: پناه بر حافظ (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: پیکان
◾️سال چاپ: ۱۳۸۴
◾️تعداد صفحات: ۱۴۵
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
اگر بخواهم نظرم را دربارۀ رمان «پناه بر حافظ» در قالب چند گزاره بیان کنم، باید به این موارد اشاره کنم:
نخست اینکه «پناه بر حافظ» رمان ضعیفی است و حتی اگر آن را با دیگر رمانهای خود فصیح هم مقایسه کنیم، باز هم آن را رمان قابلتأملی نمییابیم. شاید نقطه قوت اغلب رمانهای جنایی و عشقی فصیح آن است که نویسنده در آنها با ردیف کردن تعدادی حادثه پشت سر هم، مخاطب را سرگرم میکند، در حالی که در اینجا با همین نقطه قوت هم روبهرو نیستیم. در این رمان نه اتفاقات سرگرمکنندهای رخ میدهد و شخصیتی چنان پرداخت میشود که در خاطر بماند.
دوم اینکه اگر شما هم مثل من دیگر رمانهای فصیح را خوانده باشید، متوجه میشوید که بسیاری از اتفاقاتی که برای خداداد زریننگار میافتد، همان اتفاقاتی است که در رمانهای دیگر فصیح برای جلال آریان افتاده است: تولد در کوچۀ شیخ کرنا، یتیم شدن در کودکی، مهاجرت به شهر و دیاری دیگر، ازدواج با دختری خارجی، سرِ زا رفتن این همسر خارجی، جنگ و.... این تکرار مکررات مخاطب را خسته و دلزده میکند.
سوم اینکه در هر فصل از این رمان، یکی از اشعاری که خداداد زریننگار به استقبال حافظ سروده و قاعدتاً از خود فصیح است، نقل میشود. این اشعار هیچ ارزش هنریای ندارند و پر از غلطهای وزنی، قافیهای، نحوی و... هستند و آوردن آنها جز قطع کردن سیر روایت و ایجاد پارازیت در خواندن هیچ کارکرد دیگری ندارد.
چهارم اینکه زبان رمان یکدست نیست، گاهی زبان معیار و رسمی، گاهی آرکاییک و گاهی حتی کوچهبازاری میشود و این یکی دیگر از نقاط ضعف رمان است.
پنجم اینکه فصیح در این رمان تاریخی نیمنگاهی هم به ایران معاصر دارد. روی کار آمدن امیر مبارزالدین میتواند بازتابی از انقلاب پنجاهوهفت باشد. سوزاندن و خمیر کردن دفاتر شعر از سوی شاه محمود، برادرزادۀ شاه شجاع، و رفتن خداداد زریننگار از شیراز، فضای بستۀ اوایل انقلاب و مهاجرت روشنفکران و هنرمندان از کشور را تداعی میکند. حملۀ ابوقدیر ابوسفاح ابوعفلقی یادآور حملۀ صدام حسین به ایران و شروع جنگ تحمیلی است و امتناع شاه شجاع از مقاومت در مقابل تجاوز تیمور لنگ، بنیصدر و اقداماتش در جنگ را به یاد میآورد. یادآوری میکنم که کسانی که دیگر آثار فصیح را خوانده باشند، بهتر متوجه این اشارات میشوند.
(۱۴۰۴/۱۰/۱۵)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
yun.ir/oj3and
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: پناه بر حافظ (بخش اول)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: پیکان
◾️سال چاپ: ۱۳۸۴
◾️تعداد صفحات: ۱۴۵
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
شاید بتوان گفت در چهار دهۀ اخیر هیچ کدام از شاعران کلاسیک به اندازۀ حافظ در کانون توجه قرار نگرفته است. این امر گذشته از ارزشهای زیباییشناختی شعر حافظ، یک دلیل جامعهشناختی هم دارد و آن رونق بازار ریا و تزویر بوده است. ایرانیان که در این چهار دهه با انواع و اقسام ریاکاری و تزویر در سپهر سیاسی و به تبع آن در حوزۀ اجتماع و فرهنگ روبهرو بودهاند، حافظ را، که در میان شاعران کلاسیک پرچمدار مبارزه با ریا و تزویر است، برکشیدهاند و به نمادی برای مبارزه با ریا بدل کردهاند. دیوانش را بارها تصحیح کردهاند. بر اشعارش شرح نوشتهاند. اشعارش را به آواز خواندهاند و دربارۀ زمانه و زندگیاش رمان و داستان نوشتهاند.
یکی از رمانهایی که سعی در بازآفرینی زمانۀ حافظ دارد، «پناه بر حافظ» اسماعیل فصیح است. این رمان یازدهمین رمان این نویسندۀ پرکار است که آن را در سال ۱۳۷۵ منتشر کرد. «پناه بر حافظ» داستان زندگی خوشنویسی آواره را روایت میکند که بعد از عمری دربهدری به زادگاهش شیراز برمیگردد و به حافظ و شعر او پناه میبرد.
ماجراهای رمان «پناه بر حافظ» از این قرار است: غروب یک روز ابری، در اواخر زمستان سال ۷۸۷ هجری قمری، مردی پنجاهساله و ژندهپوش به نام خداداد زریننگار وارد شیراز میشود تا با شاعر پرآوازۀ این شهر، خواجه حافظ شیرازی، دیداری تازه کند و شعرهایی را که به استقبال غزلهای او سروده برایش بخواند و به او تقدیم کند.
خداداد زرین نگار فرزند عالمتاج و حاج سید ابراهیمخان عطار و متولد کوچۀ شیخ کرنای شیراز است. او در بیستودوسالگی، زمانی که شاه شیخ ابواسحاق حاکم شیراز است، با ارثیۀ پدری این شهر را ترک میکند و به نزد داییاش، صلاحالدین حسام، در بندر گامبرون (بندرعباس) که در آن روزگار در تصرف پرتغالیها بوده، میرود. دایی متمول و پولدار او، برای آموزشش یک معلم پرتغالی به نام سینیور پدرو کامپنلو استخدام میکند و برای آموختن خوشنویسی او را به مکتب میفرستد. خداداد بعد از مدتی عاشق دختر معلمش، آنژلیکو بلّا، میشود. این دو بعد از مدتی با هم ازدواج میکنند، اما یک سال بعد آنژلیکوی زیبا و جوان سرِ زا میمیرد. بعد از این واقعۀ تلخ، خداداد به شیرازِ تحت حکمرانی شاه شجاع برمیگردد و به کمک یکی از دوستان قدیمی پدرش به نام استاد صادقالدین زرینکلک، در هنرستان خطاطی حاجی قوامالدین حسن، وزیر شاه شجاع، برای خودش شغلی دستوپا میکند و کمی بعد با ملیحه، دختر کریمخان بغدادیِ طلافروش، ازدواج میکند؛ ازدواجی که خیلی زود به شکست میانجامد و به طلاق میکشد.
خداداد خطاط و خوشنویس دربار شاه شجاع میشود، اما بعد از امتناع از نوشتن نامۀ شاه شجاع به تیمور لنگ، مبنی بر تسلیم شیراز به او، مورد غضب شاه قرار میگیرد و از دربار طرد میشود و به همراه زینالعابدین، پسر شاه شجاع، که به حکومت ابرکوه نامزد شده است، به ابرکوه میرود. شاه شجاع نیز وزیر خود، قوامالدین حسن، را که خواهان مقاومت در برابر تیمور است، میکشد و شیراز را دو دستی تقدیم تیمور میکند.
خداداد برای سومین بار ازدواج میکند. او این بار با مهلقا، دختر طیب عنایتالله خان فرید، ازدواج میکند. ازدواجی که باز هم موفق نیست و همسرش او را ترک میکند و به خانۀ پدریاش در اصفهان برمیگردد. چندی بعد تیمور به ابرکوه حمله میکند. زینالعابدین از مقابل لشکر تیمور میگریزد و خداداد نیز به شیراز برمیگردد. در همین ایام، شخصِ عربی به نام ابوقدیر بن ابوسفاح ابوعفلقی به بندر گامبرون حمله میکند و همه چیز را به آتش میکشد.
خداداد وارد شیراز میشود و به سراغ حافظ میرود؛ اما در کمال ناامیدی، بانو گلندام به او میگوید که حافظ سه هفته پیش به دعوت محمد بهمنیِ دکنی راهی هندوستان شده است. خداداد به پیشنهاد قوامالدین عبدالله، برادر قوامالدین حسن، در مکتبی ساکن میشود تا حافظ از سفر برگردد. یکی دو روز بعد، قوامالدین عبدالله خبر میآورد که حافظ به علت طوفانی بودن دریا از سفر به هند منصرف شده و در حال بازگشت به شیراز است. حافظ به شیراز برمیگردد و بالأخره خداداد با حافظ دیدار میکند و بعد از رسیدن به آرزویش میمیرد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
🔺نقد مقاله
🗒نام مقاله: تأثیر عناصر معماری در فضاسازی داستان سوررئال ایران (نمونۀ موردی: ”بوف کور“ و ”شازده احتجاب“)
◾️نویسندگان: مرجان حیدری تمرآبادی، شیوا حیدری تمرآبادی و وحید وزیری
◾️نام نشریه: دوفصلنامهٔ زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی
◾️شماره: ۹۶
◾️سال چاپ: ۱۴۰۲
◾️صفحات: ۱۱۱-۱۳۱
◾️منتقد: محسن احمدوندی
مرجان حیدری تمرآبادی و همکارانش مقالهای نوشتهاند و در آن با رویکردی بینارشتهای به بررسی عناصر معماری در خلق فضای سوررئال دو رمان بوف کور و شازده احتجاب پرداختهاند. من در اینجا به این مسئله نمیپردازم که اساساً شازده احتجاب برخلاف بوف کور اثری سوررئال نیست، بلکه رمانی مدرنیستی است که به شیوۀ جریان سیّال ذهن نوشته شدهاست و همین نکته مسئلۀ اصلی مقاله را با چالش روبهرو میکند. قصد من از این یادداشت چیز دیگری است. ایشان دربارۀ روش کارشان نوشتهاند:
ازآنجاکه هدف این پژوهش بررسی تأثیر عناصر معماری در خلق فضای داستان سوررئال است، ابتدا عناصر معماری موجود در داستانها استخراج شد و با تکیه بر مطالعات تطبیقی، با روش تحلیلی ـ توصیفی معنای آنها فراتر از جنبۀ فیزیکی بررسی و درنهایت نقش آنها در خلق فضای سوررئال این داستانها آشکار شد (همان: ۱۱۱).
امّا این عزیزان چون متن رمانها را دقیق و درست نخواندهاند، هرجا در و دیوار و پنجره دیدهاند، گمان بردهاند که از عناصر معماری است و بافت کلام را نادیده گرفتهاند. به همین دلیل دیواری را هم که گلشیری بهعنوان استعاره از «عمّههای شازده» به کار بردهاست، در حکم عنصر معماری داستان به شمار آوردهاند و چنین نوشتهاند:
فضا محدودهای هندسی نیست؛ به تعبیری، این فضا محیطی عادی نیست، بلکه یک واقعیّتِ روانشناختیِ زنده و پویاست. برای مثال، در رمان شازده احتجاب، در بخشی از داستان، شازده خاطرات خود را اینگونه به یاد میآورد: «خسرو میخواست بادبادکش را هوا کند. دو دیوار با چشمهای موریانهخوردهشان در دو طرف او نشسته بودند»، «باز همان دو دیوار سیاه و پرگو بر گرد شازده کشیده شد». در این [دو] قسمت از داستان، شازده خاطرات کودکی و بزرگسالی خود را در فضای محصور بین دو دیوار به خاطر میآورد که نمادی از ترس و عجز شخصیّت اصلی داستان است که او را احاطه کرده و مکان است که این احساس را برای شازده ایجاد میکند (همان: ۱۱۶).
نویسندگان در بخش دیگری از مقاله همین سخن را به شکلی دیگر تکرار کردهاند:
در داستان شازده احتجاب دیوارها بهصورت مانعی گرداگرد شازده کشیده شدهاند. دیوارها شازده را در خود محصور کردهاند و شاید نمادی از اسارت او هستند. دیوارها بهنوعی عاجز بودن شازده و شاید ترس او را به نمایش میگذارند: «باز همان دو دیوار سیاه پرگو بر گرد شازده کشیده شد»، «و خسرو میخواست بادبادکش را رها کند. دو دیوار با چشمهای موریانهخوردهشان در دو طرف او نشسته بودند. خسرو همهاش در این فکر بود که چهطور میتواند بگریزد». شازده برای فرار از این حصار و اسارت، خانۀ اجدادی را میفروشد و خانۀ جدیدی میخرد. خانهای میخرد که دیوارهای بلند دارد و به عبارتی دیوارها را که میپسندد، گویی خانه را پسندیدهاست و دوباره این دیوارهای بلند اسارتی دیگر برای او رقم میزند (همان: ۱۲۱-۱۲۲).
درحالیکه اگر این عزیزان رمان را با دقّت میخواندند، متوجّه میشدند در این بخشهایی که از رمان نقل کردهاند، منظور از دو دیوار، دو عمّۀ شازده هستند که همیشه آزادیهای او را محدود کردهاند و شازده نیز به همین خاطر دل خوشی از آنها ندارد؛ بنابراین «دو دیوار با چشمهای موریانهخورده» و «دو دیوار سیاه پرگو» دو عنصر معماری با فضای سوررئال نیستند، بلکه دو استعاره از عمّههای شازده هستند.
در ضمن نقل قول دوم از این مقاله متناقض است. این دو گزاره را با دقّت بخوانید:
شازده برای فرار از اسارتِ دیوارهای خانۀ اجدادیاش آن را میفروشد.
او خانۀ جدیدی میخرد که دیوارهایی بلند دارد و اتّفاقاً دلیلِ پسندِ این خانه نیز همین دیوارهای بلند است!
این اشکال دیگر به خواندن متن برنمیگردد، بلکه نشان میدهد نویسندگان اساساً به آنچه نوشتهاند نیندیشیدهاند.
◾️منبع
ـ حیدری تمرآبادی، مرجان و شیوا حیدری تمرآبادی و وحید وزیری. (۱۴۰۲). «تأثیر عناصر معماری و فضاسازی داستان سوررئال ایران (نمونۀ موردی: ”بوف کور“ و ”شازده احتجاب“)». دوفصلنامۀ زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه خوارزمی. شمارهٔ ۹۶. صفحات ۱۱۱-۱۳۱.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سیوسوم فصلنامهٔ قلم در صفحات ۴۷-۴۸ منتشر شده است]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: ملکوت (بخش چهارم)
◾️نویسنده: بهرام صادقی
◾️نوبت چاپ: سوم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: زمان
◾️سال چاپ: ۱۳۵۱
◾️تعداد صفحات: ۹۱
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
خلاصۀ نظراتم در نقد و تحلیل «ملکوت» این است:
نخست اینکه اگر بخواهم «ملکوت» را رمانی تمثیلی بدانم، چنانکه صادقی در فصل آخر تلاش کرده آن را چنین اثری جلوه دهد، من آن را اینگونه تفسیر و تأویل میکنم: شخصیتِ ناشناس نویسندۀ رمان است. رمان او شش فصل ـ که شش روز آفرینش در اسلام و یهودیت را به یاد میآورد ـ دارد. او در این شش فصل جهانی خلق کرده و در آن م.ل. (خدا) و دکتر حاتم (شیطان) را به جان هم انداخته و خودش در گوشهای نشسته تا شاهد این تقابل باشد. در این جدال ـ برخلاف وعدۀ ادیان ـ خدا میمیرد و شیطان بر هستی سیطره مییابد. با پیروزی شر و سیطرۀ شیطان بر هستی، انسانها در چنگال یأس و بیهودگی گرفتار میشوند و گریزگاهی جز مرگ برایشان نمیماند.
دوم اینکه دو تکه شدن نام م.ل. هم میتواند به خدا و ملکوت مثلهشده در جهان معاصر اشاره داشته باشد و هم به دوگانگیای که بر ذهن این شخصیت مستولی است؛ زیرا م.ل. هم مثل دکتر حاتم بین مرگ و زندگی، بین ملکوت زمین و آسمان و... معلّق است و هر بار یکی از این دو او را به سمتوسوی خویش میکشد.
سوم اینکه منشی جوان زنی به نام ملکوت دارد و حاتم هم زنی به همین نام داشته که مرده است. اگر منشی جوان را نماد آدم ابوالبشر و حاتم را نماد شیطان بدانیم، نام زنان این دو نشان میدهد که هر کدام از اینها سهمی از ملکوت داشتهاند. شیطان سالها از فرشتگان درگاه خدا بود و به دلیل عصیان اخراج شد و آدم نیز روزگاری در بهشت برین جای داشت و به دلیل نافرمانی هبوط کرد.
چهارم اینکه بر این عقیدهام نویسنده در فصل پایانی رمان با توضیح نمادهای رمان و رمزگشایی نصفه و نیمه از آنها لطمۀ بزرگی به اثرش زده است. سخن گفتن بهرام صادقی از خدا و شیطان و مسیح درپایان رمانش کاملاً زائد است. کاش او فقط داستانش را میگفت و فهم نمادین آن را به خواننده واگذار میکرد.
پنجم اینکه نام رمان بهرام صادقی در چاپ نخست «ملکوت» بود و در چاپهای بعدی، عنوانِ فرعی «داستانی خیالی دربارۀ فلسفۀ زندگی» را در صفحۀ عنوان به نام رمان اضافه کرد. به نظر من اضافه کردن این عنوان فرعی نشان میدهد که نویسنده نگران بوده که نکند خواننده معنای تمثیلی قصهاش را درنیابد، همان نگرانیای که او را بر آن داشته که در فصل پایانی رمانش نمادهایش را توضیح دهد.
ششم اینکه از نظر من «ملکوت» یکی از بهترین نمونههای رمان ابزورد در ادبیات داستانی ماست و با هیچ مکتبی بهتر از ابزوردیسم نمیتوان آن را توضیح داد و تحلیل کرد. کسانی که مثل من نمایشنامههای «در انتظار گودو» از ساموئل بکت، «آوازاخوان طاس» از اوژن یونسکو و «کالیگولا» از آلبر کامو را خواندهاند، احتمالاً با من همداستان باشند که شش عنصر اصلی ابزوردیسم از جمله پوچی و بیهودگی، بیمنطقی، مرگاندیشی، اضطراب و دلهره، تناقض و طنز سیاه در «ملکوت» به وضوح قابل ردیابی است.
هفتم اینکه ملکوت شش فصل دارد و زاویهدید در فصلهای آن یکسان نیست. فصل یکم و پنجم و ششم با زاویهدید دانای کل نامحدود، فصل چهارم با زاویهدید دانای کل محدود به دکتر حاتم و فصل دوم و سوم به صورت تکگویی درونی و از زبان م.ل. روایت میشد.
هشتم اینکه نثر صادقی در رمان ملکوت یکدست نیست. در فصلهای یک و چهار و پنج و شش از نثری روایی، شفاف و روشن بهره میبرد و در فصلهای دو و سه از نثری شاعرانه، زیبا و به غایت تأثیرگذار استفاده میکند.
(۱۴۰۴/۱۰/۱۱)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
http://yun.ir/m1qv1b
3 814
🎼 پدر
شعر و صدا: محسن احمدوندی
میکس و مسترینگ: شهروز کبیری
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
Repost from شعر، فرهنگ و ادبیات
از پدرم نامه آمده است. دُرُست چهلوهشت روز است که رفته است کویت. وقتی که پدرم رفت کویت، شبها عجب دلگیر شد. هنوز بوی تنش از اتاقش بیرون نرفته است. رو فرش دراز میکشم، بوی توتونش دماغم را پر میکند. چهلوهشت شب است که جاش خالی است. وقتی که دور هم مینشینیم، انگار که صدای نماز خواندنش را میشنوم و انگار که تو اتاق خودش رو سجّاده نشسته است و ورد میخواند.
از پدرم نامه آمده است: «... الحمدالله امروز، روز نهم است که مشغول شدهام...» نامه یک هفته تو راه بوده است. پس حالا، شانزده روز است که پدرم کار میکند. چشمان مادرم برق میزند. برق اشک است. هوا سرد است. دور منقل نشستهایم «دلم برایتان تنگ شده است. عمر سفر کوتاه است...» بوی چای دمآمده خوش است. اتاق گرم است از گرمای منقل و از گرمای چراغ سهفتیلهای و از گرمای لامپا.
مادرم چای میریزد. شبهای سرد پاییز و شبهای سرد زمستان، پدرم که بود و اگر حالوحوصلهای داشت، از زندگی خودش حرف میزد. از آن وقتها که کلّهٔ سحر میرفته است صحرا برای درو، که از خردسالی یتیم شده است و نانبیار خانواده شده است و بعد که شاگرد آهنگر شده است و خاطرههای دیگرش که زندگی را چه سخت گذرانده است.
#احمد_محمود (۱۳۵۷). همسایهها. چاپ چهارم. تهران: امیرکبیر. صفحهٔ ۹۲.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: ملکوت (بخش چهارم)
◾️نویسنده: بهرام صادقی
◾️نوبت چاپ: سوم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: زمان
◾️سال چاپ: ۱۳۵۱
◾️تعداد صفحات: ۹۱
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
خلاصۀ نظراتم در نقد و تحلیل «ملکوت» این است:
نخست اینکه اگر بخواهم «ملکوت» را رمانی تمثیلی بدانم، چنانکه صادقی در فصل آخر تلاش کرده آن را چنین اثری جلوه دهد، آن را چنین تفسیر و تأویل میکنم: شخصیتِ ناشناس نویسندۀ رمان است. رمان او شش فصل ـ که شش روز آفرینش در اسلام و یهودیت را به یاد میآورد ـ دارد. او در این شش فصل جهانی خلق کرده و در آن م.ل. (خدا) و دکتر حاتم (شیطان) را به جان هم انداخته و خودش در گوشهای نشسته تا شاهد این تقابل باشد. در این جدال ـ برخلاف وعدۀ ادیان ـ خدا میمیرد و شیطان بر هستی سیطره مییابد. با پیروزی شر و سیطرۀ شیطان بر هستی، انسانها در چنگال یأس و بیهودگی گرفتار میشوند و گریزگاهی جز مرگ برایشان نمیماند.
دوم اینکه دو تکه شدن نام م.ل. هم میتواند به خدا و ملکوت مثلهشده در جهان معاصر اشاره داشته باشد و هم به دوگانگیای که بر ذهن این شخصیت مستولی است؛ زیرا م.ل. هم مثل دکتر حاتم بین مرگ و زندگی، بین ملکوت زمین و آسمان و... معلّق است و هر بار یکی از این دو او را به سمتوسوی خویش میکشد.
سوم اینکه منشی جوان زنی به نام ملکوت دارد و حاتم هم زنی به همین نام داشته که مرده است. اگر منشی جوان را نماد آدم ابوالبشر و حاتم را نماد شیطان بدانیم، نام زنان این دو نشان میدهد که هر کدام از اینها سهمی از ملکوت داشتهاند. شیطان سالها از فرشتگان درگاه خدا بود و به دلیل عصیان اخراج شد و آدم نیز روزگاری در بهشت برین جای داشت و به دلیل نافرمانی هبوط کرد.
چهارم اینکه بر این عقیدهام نویسنده در فصل پایانی رمان با توضیح نمادهای رمان و رمزگشایی نصفه و نیمه از آنها لطمۀ بزرگی به اثرش زده است. سخن گفتن بهرام صادقی از خدا و شیطان و مسیح درپایان رمانش کاملاً زائد است. کاش او فقط داستانش را میگفت و فهم نمادین آن را به خواننده واگذار میکرد.
پنجم اینکه نام رمان بهرام صادقی در چاپ نخست «ملکوت» بود و در چاپهای بعدی، عنوانِ فرعی «داستانی خیالی دربارۀ فلسفۀ زندگی» را در صفحۀ عنوان به نام رمان اضافه شد. به نظر من اضافه کردن این عنوان فرعی نشان میدهد که نویسنده نگران بوده که نکند خواننده معنای تمثیلی قصهاش را درنیابد، همان نگرانیای که او را بر آن داشته که در فصل پایانی رمانش نمادهایش را توضیح دهد.
ششم اینکه از نظر من «ملکوت» یکی از بهترین نمونههای رمان ابزورد در ادبیات داستانی ماست و با هیچ مکتبی بهتر از ابزوردیسم نمیتوان آن را توضیح داد و تحلیل کرد. کسانی که مثل من نمایشنامههای «در انتظار گودو» از ساموئل بکت، «آوازاخوان طاس» از اوژن یونسکو و «کالیگولا» از آلبر کامو را خواندهاند، احتمالاً با من همداستان باشند که شش عنصر اصلی ابزوردیسم از جمله پوچی و بیهودگی، بیمنطقی، مرگاندیشی، اضطراب و دلهره، تناقض و طنز سیاه در «ملکوت» به وضوح قابل ردیابی است.
هفتم اینکه ملکوت شش فصل دارد و زاویهدید در فصلهای آن یکسان نیست. فصل یکم و پنجم و ششم با زاویهدید دانای کل نامحدود، فصل چهارم با زاویهدید دانای کل محدود به دکتر حاتم و فصل دوم و سوم به صورت تکگویی درونی و از زبان م.ل. روایت میشد.
هشتم اینکه نثر رمان ملکوت یکدست نیست و دو گونه است: نثری روایی، شفاف و روشن که راوی دانای کل در فصلهای یک و چهار و پنج و شش از آن بهره میبرد و نثری شاعرانه، زیبا و تأثیرگذار که تکگوییهای درونی م. ل. با آن روایت میشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: ملکوت (بخش سوم)
◾️نویسنده: بهرام صادقی
◾️نوبت چاپ: سوم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: زمان
◾️سال چاپ: ۱۳۵۱
◾️تعداد صفحات: ۹۱
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
دکتر حاتم بعد از رفتن مودت و دوستانش به اتاق همسرش ساقی میرود. ساقی بسیار دکتر حاتم را دوست داشته و به خاطر او پدر و مادرش را رها کرده است. دکتر حاتم کنار ساقی مینشیند و به او میگوید که م.ل. را شناخته و میداند که او همان کسی است که در پی انتقام پسرش این همه راه را آمده است و بعد از کمی گفتوگو، ساقی را مانند دیگر زنانش در شب آخر قبل از سفرش خفه میکند. بعد از این قتل، دکتر حاتم از لای پستانبند ساقی نامهای بیرون میکشد و میفهمد زنش با شکو، خدمتکار م.ل، رابطه داشته است.
دکتر حاتم بعد از کشتن ساقی به اتاق م. ل. میرود. م.ل. سرگذشت خدمتکارش شکو را برای او تعریف میکند و نقل میکند که مادر شکو کنیز دورگهای بوده که سالها پیش در قصر پدر م.ل. کار میکرده و با باغبان قصر روی هم ریخته و حاصل رابطۀ این دو شکو شده است. مادر شکو بعداً مرده و پدرش هم رفته و دیگر اثری از او پیدا نشده است و به همین دلیل م.ل. شکو را که بسیار وفادار بوده، پیش خودش نگه داشته است. م.ل. به دکتر حاتم میگوید از قطع دستش منصرف شده و میخواهد به زندگی برگردد و از لذتهای زندگی بهره ببرد. او از دکتر حاتم میخواهد که دارویی برایش تجویز کند که از لحاظ قوای بدنی و جنسی تقویت شود. دکتر حاتم نیز بیدرنگ درخواست او را میپذیرد و آمپولها را به او تزریق میکند. او از دکتر حاتم میخواهد که این آمپولها را برای شکو هم تزریق کند، اما دکتر حاتم در پاسخ به او میگوید شکو قوی است و نیازی به اینها ندارد. دکتر حاتم قصد دارد شکو را زنده بگذارد تا تقاص گناهش را پس بدهد.
در این سوی ماجرا، مودت و دوستانش به باغ برمیگردند و این بار پشت در باغ اتراق میکنند. چندی نمیگذرد که حاتم و م.ل. و شکو با اتومبیلشان به در باغ میرسند. دکتر حاتم پیاده میشود و به منشی جوان و مرد چاق میگوید که آمپولهایی که به آنها زده، حاوی زهری کشنده بوده و به زودی خواهند مرد. این دو وقتی از حاتم میپرسند که چه کسی به او مأموریت داده که این کار را با آنها بکند، او میگوید از رفیقتان بپرسید و به ناشناس اشاره میکند. در این لحظه مرد چاق سکته میکند و میمیرد و پیشبینیای که ناشناس در آغاز داستان کرده بود، تحقق مییابد. مودت به دکتر حاتم میگوید پس فقط من و این یهودای اسخریوطی [ناشناس] زنده میمانیم که دوستانش را به شیطان فروخت، دکتر حاتم در پاسخ میگوید پس مسیح کجاست؟ منشی جوان خطاب به دکتر حاتم میگوید مگر م.ل. خدا نیست، دکتر حاتم به او میگوید اگر هم خدا باشد محتاجتر از شما به کمک و دستگیری است. منشی جوان به دکتر حاتم میگوید من هرگز به پای تو و خدایت نمیافتم، همۀ دعوای شما ساختگی بود.
بعد از این جروبحث، دکتر حاتم و م.ل. و شکو سوار اتومبیل میشوند و میروند. منشی و مودت مرد چاق را بلند میکنند تا به مطب دکتر برسانند. بردن مرده به مطب هم از تناقضات طنزآمیز رمان است. مودت پشت فرمان مینشیند و راه میافتند. منشی جوان به مودت میگوید اگر حتی همۀ اینها شوخی بوده باشد، باز هم فردا به زندگیاش پایان خواهد داد و خودش را خواهد کشت. مودت هم در پاسخ میگوید که وقتی تو ـ حتی اگر زنده بمانی ـ خودت را میکشی، پس نباید از مرگت ناراحت باشی. مودت از این که خودش نمیمیرد خوشحال است. او هنوز خبر ندارد که خودش هم به زودی به دلیل سرطان خواهد مرد. در این لحظه ناشناس به خوشخیالی مودت لبخندی تمسخرآمیز میزند و سپیده سر میزند و داستان پایان مییابد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: ملکوت (بخش دوم)
◾️نویسنده: بهرام صادقی
◾️نوبت چاپ: سوم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: زمان
◾️سال چاپ: ۱۳۵۱
◾️تعداد صفحات: ۹۱
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
دکتر حاتم در مطبش دو نوع آمپول دارد که طول عمر و میل جنسی را افزایش میدهد و نودوپنج درصد مردم خواهان تزریق آنها هستند. او این آمپولها را به همۀ مردم شهر تزریق کرده و فردا قرار است به شهری دیگر سفر کند. یک هفته زمان میبرد تا تأثیر این آمپولها آشکار شود. دکتر حاتم به منشی جوان و مرد چاق هم این آمپولها را تزریق میکند و در این میان منشی جوان متوجه میشود که زنش ملکوت هم پیش از او به مطب دکتر حاتم مراجعه کرده و این آمپولها را تزریق کرده است.
مداوای مودت که تمام میشود، او و دوستانش مطب دکتر حاتم را به قصد برگشتن به باغ ترک میکنند. در این هنگام، دکتر حاتم ناشناس را پسمیخواند و به او میگوید این آمپولهایی که به همۀ مردم شهر و دوستان مودت تزریق کرده، حاوی زهری کشنده است و هفت روز دیگر کسی زنده نخواهد ماند و شهر به قبرستانی وسیع تبدیل خواهد شد. دکتر حاتم به ناشناس میگوید او را بخشیده و به مودت هم آمپول تزریق نکرده است، زیرا به زودی میمیرد و نیازی به آمپول ندارد. او همچنین به ناشناس میگوید شایعاتی که دربارۀ او بر سر زبانهاست درست است. او در این سالها همۀ زنها و دستیارانش را کشته و از آنها صابون ساخته است و امشب هم آخرین زنش را خفه خواهد کرد.
فصلهای دوم و سوم رمان، تکگوییهای درونی م. ل. است. در این دو فصل ما متوجه میشویم که م.ل. سالها پیش قصرش را ترک میکند و به همراه خانوادهاش در کالسکه مینشیند و سفرش به سوی مغرب را آغاز میکند. در این سفر خدمتکار لال او، شکو، نیز همراه اوست. او در پی یافتن دکتر حاتم این سفر را آغاز کرده است، زیرا دکتر حاتم بیست سال پیش به روستای آنها رفته و خودش را فیلسوف و شاعر جا زده و با پسر م. ل. دوست شده و افکار پوچی و بیهودگی و خودکشی را به پسرش تلقین کرده است. م.ل. هم یک شب پسرش را به خاطر معاشرت با دکتر حاتم با دشنه کشته و زبان شکو را هم که شاهد این ماجرا بوده میبرد تا مبادا این خبر به جایی درز کند. م.ل. حاتم را قاتل فرزندش میداند. او در این سفر جنازۀ پسرش و اعضای بدن خودش را ـ که در طول چهل سال قطع کرده و در شیشههای الکل نگهداشته ـ به همراه دارد. پدر م.ل. سالها پیش خودکشی کرده و مادرش را هم در پانزدهسالگی از دست داده است. او به پدرش علاقهای نداشته، اما عاشقانه مادرش را دوست داشته و بعد از مرگ او زندگی را کاملاً پوچ و بیمعنی یافته است و شاید قطع کردن اعضای بدنش را بعد از این واقعۀ تلخ آغاز کرده باشد. م.ل. همچنین سالها پیش مردی دهاتی و پسرش را که سوار بر خر از شهر برمیگشتهاند، در گندمزارهای اطراف روستا، بدون هیچ دلیلی به ضرب گلوله کشته است. م. ل. زنی داشته که قبل از حرکت مرده و او را به خاک سپرده است. او حالا سیزده روز است که وارد این شهرستان شده و در اتاقی که دکتر حاتم به او داده، ساکن شده است و ساقی، زن دکتر حاتم، از او پرستاری میکند. م.ل. با تنها عضوی که برایش مانده، یعنی دست راستش، افکار و اندیشههایش را مینویسد. او حالا که دکتر حاتم را پیدا کرده، از قصد خودش منصرف شده و میخواهد او را ببخشد و دست از قطع کردن اعضایش بکشد و به وطن خویش برگردد و جنازۀ پسرش را خاک کند و زن تازهای بگیرد. این تصمیم او در شبِ روز سیزدهم و مصادف با همان چهارشنبهشبی است که جن در تن آقای مودت حلول کرده و او و دوستانش به مطب دکتر حاتم آمدهاند.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: ملکوت (بخش اول)
◾️نویسنده: بهرام صادقی
◾️نوبت چاپ: سوم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: زمان
◾️سال چاپ: ۱۳۵۱
◾️تعداد صفحات: ۹۱
◾️معرفیکننده: محسن احمدوندی
«ملکوت» تنها رمان بهرام صادقی است که آن را در سال ۱۳۳۹ نوشت و در سال ۱۳۴۰ و در مجلۀ «کتاب هفته» به سردبیری احمد شاملو منتشر کرد. در سال ۱۳۴۹ این رمان به همراه دیگر داستانهای بهرام صادقی در مجموعهای با نام «سنگر و قمقمههای خالی» چاپ شد و سال بعد، یعنی در سال ۱۳۵۰ به صورت رمانی مستقل انتشار یافت.
وقایع رمان «ملکوت» از این قرار است: ساعت یازدهِ شبِ چهارشنبه، جن در تن آقای مودت حلول میکند. دوستان آقای مودت که به همراه او در این شب برای خوشگذرانی به باغی خارج از شهر رفتهاند، بعد از این اتفاق، او را سوار جیپ میکنند تا به مطب دکتری در شهر برسانند و چارهای برایش بیندیشند. دوستان آقای مودت سه نفر هستند: منشی جوان، مرد چاق و مرد ناشناس. مودت فرد متمول و پولداری است که برای میگساری و خوشباشی دوستانش را به باغش دعوت کرده است. منشی جوان همانطور که از نامش پیداست منشی سادۀ یک اداره است؛ جوانی ساده و احساساتی که از زندگیاش راضی است و شش ماه است که با زنی به نام ملکوت ازدواج کرده و بسیار دوستش دارد. او تا به امروز زندگی سالم و اخلاقیای داشته و سعی کرده انسان مفید و مؤثری برای جامعهاش باشد. مرد چاق تاجری معتبر و جزء مرفهین بیدرد جامعه است. او از مرگ هراسان است و میخواهد سالها زنده بماند و از زندگی لذت ببرد. مرد ناشناس هم در اغلب صحنههای داستان حضوری ساکت دارد و همه چیز را از نظر میگذراند. او پیشنهاد میدهد که مودت را به مطب دکتر حاتم ببرند و این نشان میدهد که دکتر حاتم را از قبل میشناسد و با او سر و سری دارد. او همچنین در بین راه پیشبینی میکند که مرد چاق امشب سکته خواهد کرد و همین پیشبینی به بگومگویی جنجالی بین او و مرد چاق میانجامد.
تنها مطبی که در شهر تا صبح باز است و ساعتِ یکِ بعد از نصفهشب مریض نمیپذیرد، مطب دکتر حاتم است. دکتر حاتم مدام از شهری به شهری دیگر در سفر است. شکل ظاهری او هم مثل ساعات کار کردنش، عجیب و متناقض است، در حالی که سر و گردنش پیر است، تن و بدنش کاملاً جوان است. تناقض او محدود به ظاهرش نیست، بلکه او بنا به شغلش که باید حیاتبخش باشد، قاتل و مردمکش است. او معتقد است که همیشه بوده، هست و خواهد بود. دکتر حاتم در طول زندگیاش همیشه بین دو قطب سرگردان بوده و نمیداند ملکوت آسمان را بپذیرد یا ملکوت زمین را. او خودش را بازیچۀ دست خدا میداند. دکتر حاتم عقیم است و بچهدار نمیشود، با وجود این چند بار ازدواج کرده و از هیچ کدام از زنانش خیری ندیده است. زنهای او یا به او خیانت کردهاند یا طلاق گرفتهاند یا دیوانه شدهاند و یا مردهاند. او قبل از این که به این شهر بیاید، زنی جوان به نام ملکوت داشته که مسموم شده و مرده است و حالا در این شهر آخرین زنش، ساقی، همراه اوست. پشت سر دکتر حاتم شایعاتی هست ازجمله اینکه او هر سال زنها و دستیارانش را میکشد و از تنشان صابون میسازد، دکتر حاتم این شایعه را تکذیب میکند.
آقای مودت و دوستانش به مطب دکتر حاتم میرسند. دکتر لولۀ درازی را در معدۀ مودت فرومیکند و مایعی بنفشرنگ را در معدۀ او میریزد و بعد با ماساژ دادن شکمش جن را از تن او بیرون میکشد. جن برای دکتر حاتم بر روی تکهای کاغذ مینویسد که مودت به سرطان معده از نوع گُلکَلَمی دچار است و به زودی میمیرد. او همچنین به مودت و دوستانش میگوید که امشب شیطان به دیدارشان خواهد آمد، اگر سخنی دارند با او در میان بگذارند، بعد هم از در بیرون میرود و ناپدید میشود.
دکتر حاتم برای مودت و دوستانش تعریف میکند که در طبقۀ بالای خانهاش مردی هست که بسیار متمول است و به تازگی با شوفرش وارد شهر شده و در اینجا سکنی گزیده و از او خواسته تا آخرین عضو بدنش را قطع کند. این مرد که اسمش م.ل. است، اهل خواندن و نوشتن است و چهل سال است که پیوسته اعضای بدنش را قطع کرده و حالا فقط یک دست برایش مانده است که تصمیم گرفته آن را هم قطع کند. م. ل. تنها کسی است که از مرگ نمیترسد و این مسئله دکتر حاتم را آزار میدهد.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
«بیا مجید اگر میخواهی آدم بشوی این را بخوان...» [...] پا شدی در قفسهٔ کتابخانهات گشتی: «مثلاً این سیر روز در شب، یا این گوشهنشین آلتونا، یا در انتظار گودو، طاعون، بیگانه، شاهلیر، عقاید یک دلقک، چه میدانم، مثلاً این حکایت مرد ناشناس.» زیر بار سنگینیِ این کتابها کمرم خم میشد، چشمهام سیاهی میرفت و چهار خطش را هم نمیتوانستم بخوانم. اصلاً ضرورتش را احساس نمیکردم. برای چی باید داستان و رمان و شعر بخوانم. برای چی واقعیتهای تند و مهم جامعهام را بگذارم کنار، بنشینم تخیلات نویسندگان را در روزگار شکمسیریشان بخوانم؟ ما داریم در زمان عبور میکنیم. در مهمترین لحظههای تاریخمان که انقلاب کردهایم، خون دادهایم و حالا داریم کنار گذاشته میشویم [...]» پیپت را چاق کردی و دوباره در کتابخانه دنبال کتاب گشتی: «بخوان، بخوان و برو به عمق. سیاست موجسواری، اما ادبیات یعنی غواصی»
#عباس_معروفی. (۱۳۸۰/۲۰۰۱). فریدون سه پسر داشت. کلن: چاپخانهٔ مرتضوی. صفحات ۱۲۶-۱۲۷.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
تقابل میان سلطنتطلبی و جمهوری اسلامی، نه یک تقابل واقعی، بلکه یک «تضادِ هماهنگ» درون یک افق واحد است. هر دو نیرو با تکیه بر یک «نوستالژیِ برساخته»، میکوشند میل جامعه را به سمتِ یک «ارباب» جدید سوق دهند. در حالی که به گذشته ایران تعلق دارند، تلاش میکنند خود را بعنوان آینده ایران جای دهند. استدلال آنها این است که تنها یکی از این دو نسخه برای ایران امکانپذیر است و اگر ما را نمیخواهید لاجرم باید به آن دیگری تن دهید. مبارزه هژمونیک و ایدئولوژیک همواره خود را در قالب دو گزینه اجتنابناپذیر منحصر میکند. در این انحصارسازی، توان، ظرفیت و خواست حقیقی جامعه از ابتدا فیلتر، تحریف و وارونه میگردد و آنچه شکل میگیرد، یک تحمیل بیرونی و مُنقادسازی جدید است. سرسپردگی به این دوگانگی صرفاً ظهور ارباب جدید را تضمین میکند (منبع)
✍رضا احمدی
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
Repost from شعر، فرهنگ و ادبیات
[بخشی از یک نامهٔ دیگر فروغ فرخزاد]
اینجا [تهران] خیلی تنها ماندهام... از زور تنهایی مثل سگ کار میکنم... یک فیلم ساختهام راجع به جذامیها که موفقیت پیدا کرده... زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادتهای زودیاب و معمول - مثل بچه و شوهر و خانواده - گول بزنی، یا با سعادتهای دیریاب و غیرمعمول، مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را میخورد و خُرد میکند. من قیافهام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفهام میکند، ولی بگذریم... بگذریم... بگذریم... وضع از این قرار است.
#محمدعلی_همایون_کاتوزیان (۱۳۹۲). هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر. چاپ سوم. تهران: مرکز. صفحهٔ ۱۳۶.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
بهرام بیضایی هم کار خودش را کرد و رفت و ما ماندیم و میراث ارجمند او. برخی یادداشتها و گزینشهایم دربارهٔ او و آثارش را در این پیوندها میتوانید بخوانید.
معرفی کتاب جدال با جهل: گفتگوی نوشابه امیری با بهرام بیضایی
https://t.me/mohsenahmadvandi/3773
معرفی نمایشنامه مرگ یزدگرد
https://t.me/mohsenahmadvandi/3755
معرفی نمایشنامهٔ آرش
https://t.me/mohsenahmadvandi/3761
برشی از کتاب جدال با جهل
https://t.me/mohsenahmadvandi/3765
برشی از نمایشنامهٔ مرگ یزدگرد
https://t.me/mohsenahmadvandi/3763
برشی دیگر از نمایشنامهٔ مرگ یزدگرد
https://t.me/mohsenahmadvandi/3754
برشی دیگر از نمایشنامهٔ مرگ یزدگرد
https://t.me/mohsenahmadvandi/3753
برشی از نمایشنامهٔ آرش
https://t.me/mohsenahmadvandi/1468
قطعهای از فیلم روز واقعه
https://t.me/mohsenahmadvandi/1464
3 814
وقتی نویسندهای خلاقیتش ته میکشد و حرفی برای گفتن ندارد، نباید بنویسد. این قانون را اکثر نویسندگان ما فراموش میکنند. اگر میخواهید ببینید که در این حالت اگر نویسنده دست به قلم ببرد، چه فاجعهای رقم میزند، «پیکر فرهاد» زندهیاد عباس معروفی را بخوانید. من دوبار این کار را پشت سر هم خواندم و هر بار در طول خواندن خودم را لعنت فرستادم که چرا باید برای خواندن این چنین متن بیدروپیکری وقت بگذارم. من خواندم و پیشنهاد میکنم شما نخوانید. در آینده مفصل دربارهاش خواهم نوشت.
3 814
🎼 یادگار دوست
شعر: مولانا
خواننده: شهرام ناظری
آهنگساز: کامبیز روشنروان
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
3 814
کسی از دوستان «پیکر فرهاد» عباس معروفی را خوانده است؟ اگر خوانده، سپاسگزار خواهم بود که نظرش را دربارهٔ آن برایم بنویسد.
