en
Feedback
محمدآقازاده

محمدآقازاده

Open in Telegram

رودررویی در جهان برای من مبدل به نوشتن می شود و بدون آن رخدادها اطرافم در ظلمت رها می شوند .در این رهایی همراهی کنید

Show more
827
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
photo content

زن دایی ام چشم بر جهان بست ، طاقت دوری از همسرش را نداشت ، مدتها بود جهان در او رسوخ نمی کرد ، عشق از مرز زندگی هم عبور می کند، کودکی و نوجوانی ام ایستاد جلوی چشمهایم ، مهربان بود و صمیمی ، اما هر چند زمان گذشت تهران بزرگتر شد ، غول شهری که قدرت ارتباط با دیگران را می گیرد ، بزرگترهای فامیل جز یکی دیگر نیستند ، ما پیر شدیم و آنها پیرتر ، کاش مرگ هم به نوبت بود پسرش فریدون خیلی جوان بود که شهید شد و داغ مرگ فرزند در دل آنها گذاشت و رفت ، داغی که حتما اکنون با دیدار با هم التیام می یابد ، همین مدتی قبل برادرم شاهپور رفت ، مرگ غیاب مطلق مادی آن دیگریست ولی حضوری همیشگی مردگانی است که سخت دوست شان داریم ، فردا به خاک سپرده می شود ولی خاطره اش می ماند در دل فرزندان اش ، زن دایی سلام مرا به فامیل برسان ، به خصوص به برادرم شاهپور @aghazadehmohammad

photo content

مرگ برادر بی تابم کرده ،رفتن به بیمارستان تمام دل و‌جراتم را می طلبد، خبر زنانی که به بهانه غیرتی دروغ زده کشته می شوند جان را پر از تلخی و استرس سهمگین می کند درست مثل مرگ برادر ، اما سوی دیگری این ماجرا دارد و آن اراده زنان برای اینکه سرنوشت شان را آنگونه که می خواهند و نه آنگونه که مردان عقب مانده ذهنی می طلبند بسازند، آنها قربانی شدند ولی با مرگ شان نقش شان را برای جلو رفتن جامعه با حماسه مقاومت به تاریخ سپردند و به خاطر آنها چند روزی است قلم بی تابی می کند تا بتویسد سالهای بعد خواهند نوشت جامعه ایران با مقاومت ، استعداد و تخصص زنان ایرانی راه به توسعه یی کشید و آزادی همگان را تضمین کرد و انسان ایرانی را به قول کانت از دوران نابالغی خود در آورد تا به قول کانت خود فرمان شود و باورهای متصلب را بشکند و روی پاهای خود بیایستد حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود ده روز در قرنطینه بودیم،خواستیم برای گرفتن اکسیژن مان به بیمارستان سینا برویم ولی خاطره تلخ مرگ برادرم به من گفت طاقت روبرو شدن با اوژانس این بیمارستان را ندارم ، هر چند به حاذق و تعهد پزشکان و پرستاران اش باور عقلی و قلبی دارم ، بخاطر بی جراتی به بیمارستان جم رفتم دکتر سیما بیژنی متخصص طب اوژانس با چه خونسردی و با آرامش دهها بیمار را ویزیت کرد و نوبت ما که رسید کمی در مورد تخصص اش کمپ زدیم ، حرف دکتر بصیری و دکتر کرمانی پور افتاد ، چه با احترام از آنها یاد کرد ، در فضای اوژانس در میان انبو بیماران پرستاران زن در کنار همکاران مردشان به سرعت کارها را انجام می دادند تا درد مردم کرونا زده را بکاهند،پیک ششم بدست توانای کادر درمانی تا حدودی کنترل می شود هر چند نهادهای مسئول کاری می نمی کنند و مسئولیت آنها را دکتر بیژنی ها ، بصیری ها ، کرمانی پورها و هزاران نام دیگر این بار سنگین را بر دوش می گیرند ، همه شواهد آینده را تاریک می کند ولی بودن دکتر بیژنی ها بعنوان زن متخصص مفری می شود در ذهن من در جهان بی مفر @aghazadehmohammad

بنیاد فارابی فاصله کمی با بیمارستان سینا دارد ، اگر پولی که صرف اداره گران این بنیاد و کمک هزینه هایی که به فیلم ها می شود صر
بنیاد فارابی فاصله کمی با بیمارستان سینا دارد ، اگر پولی که صرف اداره گران این بنیاد و کمک هزینه هایی که به فیلم ها می شود صرف این بیمارستان شود و هم مردم رضایت بیشتری پیدا می کنند و هم سینما نفس راحت تر می کشد و رانت خرج سلامت مردم و رفع پول زدگی از سینما می شود @aghazadehmohammad

https://www.clubhouse.com/room/xqjeN60o *همه‌ی این فایل‌های صوتی با اجازه‌ی مهمانان و علامت Rec🔴روی #کلاب_انسانیات ضبط شده بود. *بریدن تکه‌ای از آن، بدون اشاره به لینک فایل کامل، جایز نیست⛔️ *استفاده و استناد به فایل کامل، با ذکر منبع، مانعی ندارد✅ https://t.me/ensaniyat1st #‌جُنگ_جمعه‌ : در برنامه‌ی #کوچ_روزنامه_نگار هر هفته با «ماندن یا مهاجرت» یک ژورنالیست/نویسنده/هنرمند آشنا می‌شویم💐 این برنامه‌ی هفته‌گی، ادامه‌ی رشته‌برنامه‌ی #کوچ_روزنامه_نگار است که ماهمنیر رحیمی، سال ۲۰۰۷ برای رادیو زمانه ساخته بود. مصاحبه‌کننده: ماهمنیر رحیمی و مدیران کلاب🤝 #کلاب_انسانیات :clubhouse https://www.clubhouse.com/club/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AA فایل‌های صوتی در #کانال_انسانیات گردآوری می‌شود؛ ‏ Telegram: https://t.me/ensaniyat1st خبر برنامه‌ها در صفحه‌ی اینستاگرام هم‌رسانی می‌شود؛ ‏Instagram: humanities_club_persian

اسماعیل رجب زاده پسر دایی من است ، ولی من او را بیشتر از یک نسبت فامیلی دوست دارم ، هنرمندی چیره دست و با دستهای ورزیده خود و‌کارهایش در انزوای خود نگه می دارد ، البته مثل کارهایش ، پرهیز از نازیبایی و بستن همه خلا و شکاف هایی که دردها و زخم های فرد و جامعه را به درون اثر هنری رسوخ دهد، او به تمامی به چشم فرصت می دهد که زیبایی را به تمامی از آن خود کند ، در حقیقت این فرصت دادن به غیابی است که به تمامی ناگفته ها _ همان رنجهای بشری _ را به تنهایی آشکار می کند ، بدون آنکه انگشت اشاره به سمت شان دراز کند ذهن در خودمانده را به تسخیر ناگفته می ماند و از خود می پرسی چرا اثر هیچ از آنها نمی گوید، اگر هنر را پرسش های هولناک بدانیم تا جواب سرراست ، هنرمند بدون آنکه به خنجر این پرسش ها به ذهن ما هجوم می برد و آن کاری را می کند که اثر اجتماعی سر راست نمی تواند انجام دهد سوژه اسماعیل در ظاهر زن اثیری از همان نوع است که قهرمان هدایت در بوف کور با ذهن جنون زده اش بدنبال آنست ترسیم کند ، ولی خط ها و شعر های زیبا همچون دام های در هم تنیده این زنان را به اسارت می گیرند و چون تازیانه بر صورت و پیکر زیبایشان فرود می آیند ، یک کلاژ بدیع ، یک نوع دهشت فیاض که چون نقاب پوشانده که نام ناپذیر می مانند و جهان نازیبا را در زیبایی اش نشان مان می دهد ، زنانی زیبا در همان زمان اثیری وهم انگیز می مانند و واقعیت وجودی شان در مادیت امور ریشه نمی دوانند ، زیبایی اسارت ساز که برای خود نیست و جون ویترینی برای دیگریست ، شورش زیبا شناسانه در آثار پسر دایی شکل کلاسیک و مالوف دارد و در غیب کردن آنچه باید گفته شود کاملا مدرن است ، کاش زندگی فرصت دهد آثارش در منظر عمومی به تماشا بگذارد https://www.instagram.com/p/CZWLvYQu7ky/?utm_medium=share_sheet @aghazadehmohammad

خواهرها گلایه داشتند چرا در روز مادر سکوت کردم و از او هیچ ننوشتم ، از آن چشم های میشی اش ، از آن روزهای بی قراریش وقتی شاهپو
خواهرها گلایه داشتند چرا در روز مادر سکوت کردم و از او هیچ ننوشتم ، از آن چشم های میشی اش ، از آن روزهای بی قراریش وقتی شاهپور به عنوان سرباز جبهه بود ، چرا نگفتم برادرم عزیز دردانه مادر بود ، روزگاری با او می رفتیم سر مزارش تا با بغض و اشک جای خالی اش را شاید درمان کنیم ، امسال چه بنویسم تنها برادرم را بعنوان هدیه روز مادر به او سپردم و چه غم انگیز بر سر قبری بروم که مادر و پسر در آغوش هم خفته اند، کنار هم ، از کدام تنهایی ام بنویسم ، از مادری بنویسم که پشت و پناه زنان مظلوم بود و از برادری بنویسم که دل شکسته بی بضاعت ها بود و بچه یتیم ها ، مادر از دست ات رنجیده ام ، چرا از خدا نخواستی او را کنارم نگهدار دارد، چرا نگفتی بدون تو ، بدون پدر و برادر چطور شبها تمام جهان را تیر و تار نیابم ، تمام شب کابوس نبینم و روز با بغض ، آه و حسرت بگذزد ، مادر روزت مبارک ، مراقب عزیزت باش و برای من دعا کن طاقت بیاورم و تنها به قبری خیره بمانم که شما را از من پنهان می کند ، روزهای غم انگیزی دارم ولی هیچوقت شما در جان و دل من این قدر نبودید @aghazadehmohammad

photo content

هوای بارانی زدیم بیرونی،چتر را باز نکردیم ، باید خیسی را حس می کردیم ، پیاده رفتم سی تیر و موزه آبگینه باز تماشا کنیم ، سحر اشیا از کجا می آید ، کدام هاله جادویی آنها را نشانه دار می کند ، گذاشتم حسم فریبم دهد و خیال کنم آسمان برای من می گرید ، برای گم شدن برادرم در ابدیت به سمت بنیاد فارابی رفتم ، سوت و کور بود ، از آن هیاهیوی سالهای دور خبری نبود ، آن هیاهیو بیهوده بود و این سکوت بیهوده تر ، کاش ساختمان های زیبا را خالی کنند و بجای فضای اداری مومیایی شده که جز کشتن سینما از آن کاری بر نمی آید همه این مکانها را مبدل به موزه کنند ، جایی برای بازیافت تاریخ ، تاریخی که روح امروزمان را افشا می کند ، فضای سرد و یخ زده نشان می دهد در دوران اخته یی به سر می بریم ، داشتم می رفتم بیرون اهل سینمایی را دیدم ، سلامش دادم ، جواب نداد ، مرا نشناخت بخاطر ماسک و کلاه ولی من او را شناختم ، کسی که به سلام رهگذری هر کس باشد بی اعتنایی می کند ارزش انسان بودن را از خود سلب می کند چه برسد به اهل سینما بودن @aghazadehmohammad

photo content

قطعیت مرگ وحشتناک است ، مثل ایستگاهی است مسافرت که می رود هرگز بر نمی گردد، می دانی مادر ، پدر و برادرت را که از دست دادی هرگز نمی بینی ، یک‌ دلتنگی نومید و همیشگی عکس از سینا پسرم چقدر این عکس خوب است https://www.instagram.com/p/CZK8Y3qq53n/?utm_medium=share_sheet @aghazadehmohammad

photo content

برادر از دست رفته ام در شناسنامه تلگرامش نوشته بود پائیز را باید برگ برک زندگی کرد ولی ننوشته بود در زمستان مرگ را در آغوش خواهد گرفت ، دیروز هاشمی نامی از بهشت زهرا تماس گرفت تا از من جویا بشود در مراسم کفن و دفن مشکلی پیش آمده و اگر نارضایتی دارم بگویم تا اصلاحش کنند ، گفتمش همه چیز خوب بود و شماره تلفن مدیر عامل را گرفتم تا پیامک تشکری بفرستم ، غضنفری مدیر عامل بلافاصله با پیامک جواب داد ؛سلام و رحمت خدا ،کاری جز وظیفه نکردیم و شرمنده از قصور و کوتاهی در عمل هستیم...دعای شما کمک ماست ان شاالله تا قوت بگیریم برای خدمت بی منت ، دیروز شهرام علیدی فیلمساز دور از وطن و دوست تازه یافته ام اتاقی در کلاب هاوس برای تسلیت گویی بر پاکرد و‌ دوستان نازنینی تسلایم دادم ، آدمی تنهایی را بر نمی تابد و در رنجها نیاز به دیگری دارد و همین تماس و برگزار اتاق و همدردی توسط دیگرانی که هرگز هم را ندیده ام و یا سالهاست ندیده ام آرامم کرد ، در بستر خواب بغض کردم و گریستم ولی در این گریستن کمی ذوق هم بود ، خوشحالی از بودن کسانی که رنج دیگران برایشان مهم است و زبان همدلی را با جانشان آموخته اند ، همه ما آموخته درد و رنجی که هستیم زندگی با جبر آموخته است ، کاش من همراه شادهای همه تان باشم که با انبوه پیامها و تماس هایتان آرامم کردید ، شما تندرست و شاد بمانید @aghazadehmohammad

photo content

موزه آبگینه گریزگاه من شد،از خانه به همراه همسرم بیرون زدم تا خودی را بیابم که در ازدحام غم و فقدان گم شد،اما نشانه ها مرا یکراست به همانجایی بردند که از آن گریختم،ازخانه بیرون زدم ،درآفتاب رنگ پریده زمستان راه می رفتیم تا با تماشای درختهای بی برگ و گربه ها و کلاغ های گرسنه بهاری را بجوئیم که باید بیاید و هنوز در راه است و هنوز مانده تا بیائید از پارک شهر بیرون زده و در خیابان سی تیر خود را به پاهایم سپردم تا مارا هر جا خواست ببرد،نمای بیمارستان سینا اولین نشانه یی بود که یک راست مرا به سمت روزهای آخر عمر برادرم شاهپور پرتاب کرد،سرعت رفتنم را بیشتر کردم وقتی موزه آبگینه را دیدم،خود را به درون آن پرتاب کردم،اشیای فاخر،جامانده از سالهای دور و نزدیک،روایت نگاه زیباشناسانه زمانهایی که اشیا خصلتی اسطوره یی و فراتر از مادیت شان دلشتند ،در موزه ها انسانها پشت اشیا غیب می شوند،آنها که این اشیا را ساختند گوشت و پوست و نامی داشتند ، ولی از آنها هیج نمی دانیم ، چیرگی اشیا بر انسانها ، تاریخ اشیا روایت جامعه است و نه تک تک آدمها ، تک درختی گمشده در جنگل تیره و تار تاریخ،آنجا "خال" را با خانواده می بینم مدیر عامل سابق بهشت زهرا که اکنون منتظر سرنوست شغلی دیگری است،این دومین نشانه بود که مرا به همانجایی برد که از آن گریختم،از آنجا به پاساژ چهار سو رفتم تا در فضای متفاوت آن به جهان فراموشی پناه ببرم،غذا بسیار کم خوردم و از تراس آنجا شهری را دیدم که شاهپور برادرم با قدم زدن طولانی تلاش می کرد خود را گم کند و نمی توانست، امروز شهر او را گم کرده است،شهری که در آن نه از عاطفه خبری است و نه زیبای و نه آسایش،شهری سراسر مرگ زده و پر از دلزدگی و اندوه @aghazadehmohammad

photo content

ساعت ۱۸/۱۵ دقیقه غروب پنجشنبه با فرزام پروا متخصص اعصاب و روان و روان پزشک قرار تلفنی دارم، از او چه می خواهم ، لابد میل به زندگی و برگشت به عادت های زندگی روزمره ، می دانم و می داند فقدان برادر مرا با پرسش های سهمگین روبرو کرده و جواب آنها را از او می خواهم ، آیا جوابی هست ، می خواهم نقش بیماری را بازی کنم که در فقدان یک سوگواری و در تنهایی چطور با اندوه اش کنار بیاید ، می خواهم زندگی کنم ، ولی این خواست را خودخواهانه می یابم ، آیا من یک خودخواهم ، فرزام می گوید نه ، چرایی اش را هم می گوید اما پروا در قامت دوست روبرو می شود ، با لحن حزن زده تسلیت می گوید ، کمک می کند حرف بزنم ، می گوید آنچه ترا به روشنایی زندگی باز خواهد گرداند چشمی است که بر سطور کتاب می دود و دستی که بر کیبورد تلفن همراه می لغزد تا کلمات تبدیل به جمله و جمله ها را به پاراگراف و پارگراف ها را مبدل به یک متن کند ، او از معجزه زمان می گوید پروا دوستم به گونه زیر پوستی آرامم می کند ، او پیشتر از آنکه متخصص باشد نویسنده و مترجم است ، در حافظه جمعی و ادبیات دنبال آن نخ نامریی می گردد که روح جمعی ما را شکل داده است ، او در ذهن مردگانی که خلاق بود معنای زندگی را می یابد ، لاکان را خوب می شناسد و اهل تحقیق و آموزش است ، اما برای من چیست ، یک دوست که با چینش کلمات اش که به سادگی در ذهنم ته نشین می شوند تا غم یک فقدان را تبدیل به زندگی کند ، بزودی در مورد کتابهایش می نویسم ، هر چند قبلا هم نوشتم ، بعد از پایان یک مکالمه که آینه وار مرا به تماشای خودم وا داشت کتاب خلطرات سوگ واری رولان بارت را می خوانم و مثل او می خواهم تا با کلمات و جمله ها داداش شاهپور را برای خودم ماندگار کنم ، بارت جایی نوشته است قلبم از غمی هولناک آکنده است و سیل اشکهایم جاری است ، اشکهایی که کاش برای من کلمه بشوند و جمله و در نهایت روایت گر ذهنی غم زده از برادری که برای بی خانمان ها و بچه یتیم ها می زیست @aghazadehmohammad