en
Feedback
یک‌ مماس نوشت

یک‌ مماس نوشت

Open in Telegram

نامعلوم نوشته‌های بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas

Show more
Iran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
گاهی هم همه چیز در مورد اتفاق کوچکی که رخ داده نیست و گاهی حتی بیشتر از آن، زیاد هم ربطی به آن چیزی که اتفاق افتاده است ندارد، که آن اتفاق تنها سنگریزه‌ی کوچکی بوده است که جلوی هزارن اتفاق افتاده و نیوفتاده و بروز داده نشده و جمع شده را گرفته بوده است و ناگهان همه چیز از هم فرو میپاشد و انگار که دیگر قبل از آن هیچ وقت و پیش از آن هرگز چیزی نبوده باشد @Momas1

آدم وقتی به دردها عادت می‌کند، دیگر برای آدم چیزی می‌شوند مثل بخشی از خود آدم که تنها وقت خواب آن‌ها را کنار می‌گذارد و صبح همینکه چشمانش را باز می‌کند، کورمال کورمال دنبالشان می‌گردد و پیدایشان می‌کند باز و در سر جای نامعلوم خودشان می‌گذاردشان و تنها آن وقت است که می‌تواند از جای خودش بلند شود، انگار کودکی سوار بر دوچرخه‌ایی که دیگر نیازی به چرخ‌های کمکی‌شان هم ندارد و اما باز هم فکر می‌کند که اگر یک روز دیگر هم که باشند، آنقدرها هم بد نخواهد بود و باز کردنشان شاید بماند برای روزی دیگر @Momas1

بعضی از حرف‌ها هم هستند که اساسا هیچ ربط مشخص و نامشخصی به آدم ندارند و همین ربط نداشتنشان آدم را غمگین میکند، که گاهی دوست میداشتی که همان ربط میان کلمه‌های آن حرف‌ها را خودت بوده باشی @Momas1

بعضی از حرف‌ها هم هستند که اساسا هیچ ربط مشخص و نامشخصی به آدم ندارند و همین ربط نداشتنشان آدم را غمگین میکند، که گاهی دوست میداشتی که همان ربط میان کلمه‌های آن حرف‌ها خودت بوده باشی @Momas1

یک جور انتظار هم هست که آدم دیگر آنقدر‌ها هم‌ منتظر نیست و تنها فقط هنوز منتظر است، انگار که در ایستگاه اتوبوس نشسته باشی و دیگر آمدن و رفتن‌ اتوبوس‌ها برایت مهم نباشد، اما هنوز هم آنجا منتظر مانده‌ باشی و نرفته باشی فقط @Momas1

که تا یادمان می‌آید که همیشه که منتظر بوده‌ایم، منتظر بزرگ شدن، منتظر مدرسه رفتن، منتظر جمعه‌ها، منتظر برنامه‌های کودک تلوزیون، منتظر تمام شدن امتحان‌ها، منتظر تابستان، منتظر دوست‌هایمان که برویم توی کوچه بازی کنیم، منتظر دوستمان که از دیوار همسایه بالا رفته تا توپ را بیاورد، منتظر اینکه بزرگتر شویم تا دوچرخه‌ی بزرگتری سوار شویم، منتظر اینکه معدلمان بیست شود و جایزه‌ایی که هیچ وقت نمی‌گرفتیم را باز هم نگیریم، منتظر اینکه مدرسه‌مان تمام شود، منتظر اینکه برویم دانشگاه، منتظر اینکه پایان نامه تمام شود، منتظر اینکه از شر درس کلا راحت شویم و همین طور منتظر و منتظر و منتظر، تا همین روزها، که تاریخ دقیقش را هم به خاطر نمی‌آوری، اما ناگهان دیگر فقط منتظر نبودی، که یا چیزی در جایی از بودنت تمام شده بود، یا اینکه تنها درستش همین بود و تمام منتظر بودن‌های عالم را تا انتهایش رفته بودی و دیگر چیزی تهش باقی نمانده بود مگر انتظار تمام شدنش، که انگار که پایان آدم و پایان منتظر بودنش با هم یکی بوده‌اند و یکی که تمام بشود، دیگری هم تمام شده است دیگر @Momas1

تمام شدن چیزها لزوما به معنای به پایان رسیدنش هم برایمان نیست، که عادت کرده‌ایم به این ادامه دادن‌های بیهوده‌ایی که انگار فقط برای این هستند که به خودمان گفته باشیم که نه!، من آدم کم آوردن نیستم، درست مثل خواندن کتابی که بعد از آغاز کردنش فهمیده‌ایی که دیگر هیچ دوستش نمی‌داری و فقط چون‌ شروعش کرده‌ای، حتما باید تمامش هم بکنی تا خیالت از آن راحت بشود @Momas1

تمام شدن چیزها لزوما به معنای به پایان رسیدنش هم برایمان نیست، که عادت کرده‌ایم به این ادامه دادن‌های بیهوده‌ایی که انگار فقط برای این هستند که به خودمان گفته باشیم که نه!، من آدم کم آوردن نیستم، درست مثل خواندن کتابی که بعد از آغاز کردنش فهمیده‌ایی که دیگر هیچ دوستش نمی‌داری و فقط چون‌ شروعش کرده‌ای، حتما باید تمامش هم بکنی تا خیالت از آن راحت بشود @Momas1

ما خیال‌های زیادی را زندگی میکنیم، لبخند‌ها و اندوه‌هایی که هیچ وقت واقع نشدند و همیشه در جایی فراموش شده در درون ما در حال اتفاق افتادن هستند، دریچه‌هایی کوچک و قفل شده به جهان‌های موازی ممکنی که فرصت اتفاق افتادن را پیدا نکرده‌اند @Momas1

فراموشی از جاهای خالی کوچکی آغاز می‌شود که تنها به یاد نمی‌آوری که پیش از این با چه چیزی آن‌ها را پر کرده بودی و از آن‌ها می‌گذری و این جاهای خالی آنقدر تکثیر می‌شوند که دیگر حتی به یادت نخواهد آمد که در حال گذشتن از چه چیزی بوده‌ایی @Momas1

این‌ روزها آنقدرها هم دیگر منتظر چیزی نیستم، که از وقتی که باطری ساعتم تمام شد و دیگر برایش باطری نخریدم و با این حال باز هم هر روز پشت دستم می‌بستمش و بدون بودنش انگار چیزی کم بود، دیگر به این نتیجه رسیدم که آنقدر‌ها هم کار کردن چیزها برایم مهم نیست انگار و همینکه چیزی از آن‌ها را هم با خودم داشته باشه برایم کافیست، که می‌خواهد که ساعتی که دیگر کار نمی‌کند باشد یا خاطراتی که دیگر نیازی به تکرار شدنشان ندارم را @Momas1

این روزها کمی از هر چیز در من است و چیزی به تمام بودن خودش در من نیست، معجونی نامعلوم از چیزی که نمی‌دانم چیست و دیگر به سختی می‌شناسمش @Momas1

‏آدمی که هنوز حرف میزنه، هنوز هم به چیزی که گاهی حتی خودشم نمیدونه چیه امید داره و امیدی برای برگشتن به خودش و چیزی که بوده و میخواد باشه هنوزم وجود داره، اما کسی که سکوت میکنه، دیگه رسیده به ایستگاه آخر خودش و جایی که هست، هرچند که به نظر هیچ وقت به آخرش هم نرسیده باشه و هیچ وقت از اتوبوس توی ایستگاه آخر پیاده نشده باشه @Momas1

لالای لای‌لای، بوخوس زای‌جان تی‌ چشمانَ بوشوم قوربان نوکون زاری، نوکون ناله نیگیر تی پِرِک بانه لالای لای‌لای. بخواب بچه‌جانم قربان چشمهایت بروم زاری نکن. ناله نکن بهانه نگیر برای پدرت می‌جان زای، بوخوس لای‌لای نوکون گریه، بوخوس لای‌لای بوخوس کی شب به سر آیه سیاهی شه، سحر آیه بجه‌جانم. بخواب لای‌لای گریه نکن. بخواب لای‌لای بخواب که شب تمام می‌شود سیاهی می‌رود و سحر می‌آید ای‌روز تی پِر آیه تی وَر نهه تی سر خو زانو سر کشه شانه تی مویانه دهه ماچی تی جولانه یک روز پدرت می‌آید پیش تو سرت را می‌گذارد روی زانوی خودش بر موهایت شانه می‌کشد بر گونه‌هایت بوسه می‌دهد بوخوس تی درد مِره بایه زمستان شِه بهار اَیه سیا ابران کنارَ وَن حسابی لاتَوارَ وَن بخواب، دردت به جانِ من زمستان می‌رود، بهار می‌آید ابرهای سیاه کنار می‌روند حسابی پخش و پلا می‌شوند دَتاوِه گول‌گول آفتاب شُوان بیرین اَیه مهتاب واگرده مورغ آزادی پوراوِه همه جا شادی آفتابِ درخشان می‌تابد شبها مهتاب بیرون می‌آید مرغ آزادی بر می‌گردد همه‌جا پر از شادی می‌شود @Momas1