یک مماس نوشت
Open in Telegram
نامعلوم نوشتههای بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas
Show moreIran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
3 773
بعضی از نقطههای زندگی آدم هستند که بدون هیچ دلیل مشخصی آدم دوباره به آنها برمیگردد، که مثلا همانطور که برای خودت نشستهیی، و ناگهان خودت را دوباره در آن جا پیدا میکنی، در کنار تک درختچهی کوتاه لیموترشی در باغچهی کوچکی در میانهی حیاط و روبروی ردیف حمامها که درست در کنارش یک اکالیپتوس چند برابر بزرگتر از خودش بود و زیر سایهاش، و داغی هوایی که عطر ترش برگهایش را قاطی بوی صابون و کف، پخته کرده بود و خارهای ریز و درشت بین برگها و شاخههایش که هرچقدر هم که مواظبشان بودی باز هم جایی در دستهایت فرو میرفتند و درختی که با تمام امانت داریش لیموهای کوچک ترش سبز هنوز نرسیدهش را در میانهی برگهایش سخت قایم کرده بود و آفتابی که تندتر از همیشه پوست سرت را میسوزاند و باز هم تمام اینها ارزش آن لیموترشهای ریزهی کال کم آب را داشتند و آدم را به این فکر میاندازند که شاید تا همیشه تکهیی از ما در آن مکان خاصِ بدون هیچ خصوصیت مشخصی جا مانده باشد که باز هم به آنجا بازمیگردیم
@Momas1
3 773
و رفتن آدمها چیزی شبیه به نرسیدن به اتوبوسی که رفته نیست، که تنها چند لحظهی کوتاه دیر رسیدهای و اتوبوس راه افتاده است و هرچه هم که دنبالش دویده باشی و برایش دست تکان داده باشی، دیگر نایستاده باشد و تنها خستگیش برایت مانده باشد
@Momas1
3 773
ما دهه شصتیها عموما به سندروم بادکنک ترکیده دچار هستیم، که اساسا آن قدیمترها بادکنک هم چیزی لوکس و دست نیافتنی مثل تمام چیزهای دیگر بود که باید یکی دو هفته عزایش را میگرفتیم تا آخر سر والدین با یک حالت سگ خورد طوری خریدش را قبول کنند و آن وقت تازه ماجرا آغاز میشد که باید پول اندک داده شده را با خودت به در مغازهی بقالی محل میبردی و زل میزدی به ورقهی سایزبندی شدهی بادکنکهایی که آنجا از کوچک به بزرگ آویزان بودند و پول آدم هیچ وقت به آن بزرگترهایش نمیرسید و همیشه یکی از آن وسطهایش سهم آدم میشد که سر رنگش هم نمیشد با آقای بقال چانه زد و با یک نگاه برو ببینم بچه تا سیاه و کبودت نکردم طوری آدم را راهی میکردند و به خانه که میرسیدیم با چه ذوقی بادکنک مذکور را باد میکردیم و تمام سعیمان هم این بود که به جایی نخورند و نترکند و هیچ کدامشان هم بیشتر از یکی دو روزی دوام نمیاوردند و میترکیدند و تازه آنجا بود که تکه پارههایش را برمیداشتیم و به هزار زحمتی باد و نخ پیچشان میکردیم و گاهی حتی ذوق آن تکه پارههای بادکنک از خودش هم بیشتر میشدند برایمان، و این ماجرای بادکنک ترکیده را تا همین امروز هم با خودمان داریم و انگار که هرچقدر هم که حواسمان باشد، باز هم بادکنکهای زندگیمان میترکند و دل خوش میکنیم به آن تکه پارههای جا مانده از آن، لذت تباه لذت بردن از چیزهایی که هیچ وقت کامل و درست نبودهاند
@Momas1
3 773
که بعضی از چیزها و آدمها آشنای آدم میشوند، انگار چیزی که جایش را خوب میدانی و حتی با چشم بسته و در تاریکی بودنت هم خوب میتوانی که پیدایشان کنی و وقتی که دیگر نباشند، برای همیشه جایشان را از دست میدهی و هر دراز کردن دستت برای پیدا کردنشان فقط خالیی را پیدا میکند که سعی کرده بودی آن را فراموش کنی
@Momas1
3 773
و آدم همیشه باید حواسش به تفاوت بین چیزی که خودش واقعا هست و چیزی که تجربههایش از او ساختهاند باشد و فاصلهی بین آنها را حفظ کند و نگذارد که با هم یکی بشوند، که یکی از آنها برای زندگی کردن است و دیگری برای لذت بردن از زندگی
@Momas1
3 773
یه جاییم هست که آدم با خودش میگه که قبلا، چه فکری در مورد خودم میکردم و الان، اینجا و چی هستم، اونجاست که دیگه نمیشه چیزی رو چندان عوض کرد و آدم اگر میخواد چیزی رو تغییر بده باید تا قبل از رسیدن به اون نقطه باشه، که یا از جوابی که اون موقع به خودت میدی لذت میبری و یا اینکه اندوهی میشه که با یه مهم نیست دیگه سعی میکنی که از سر خودت بازش کنی
@Momas1
3 773
تنها کسی که بهتر از هر کسی میتواند آرامش آدم را به هم بزند، خود آدم است، که انگار که گربهی نامرئیی درون آدم باشد که یک لحظه که از آن غفلت کنی، چیزی را از روی میز به پایین میاندازد و میشکند و بیتفاوت پشتش را به آدم میکند و میرود و با زبان نامعلوم گربهایش میو میو کنان میگوید که انسان نادان، حالا برای چیزی که شکستمش سوگواری کن
@Momas1
3 773
چیزهای ناگهان و بیدلیل آدم را جوری دچار میکنند که دیگر سخت بشود که از آنها رها بشوی، که نه آرام آرام اتفاق افتادهاند که به آنها خو کرده باشی و نه دلیلی دارند که با رفع کردنشان از دستشان رها بشوی، و اندوه از جنس همین اتفاقات ناگهان بیدلیل است
@Momas1
3 773
چیزها و آدمهایی که دیگر سرجای خودشان نیستند، آدم را کلافه میکنند، که همیشه در همان جای قبلیشان دنبالشان میگردی و پیدایشان نمیکنی دیگر و دوباره باید همه چیز را از اول شروع کنی، انگار که دستت خورده باشد و ترتیب چینش آیکونهای برنامههای روی گوشیت به هم ریخته باشد و هرچقدر هم که فکر کنی درست یادت نیاید که کدامشان دقیقا پیش از این کجا بودهاند و از آن به بعد همه چیز برایت همانقدر آشنا و همانقدر و بیشتر از آن غرییه و ناآشنا خواهد بود
@Momas1
3 773
فراموشی از جاهای خالی کوچکی آغاز میشود که هرچه که فکر میکنی، تنها به یاد نمیآوری که پیش از این با چه چیزی آنها را پر کرده بودی و از فکر کردن بیجوابت خسته میشوی و از آنها میگذری و این جاهای خالی آنقدر تکثیر میشوند که همهی آدم را پرمیکنند و دیگر حتی به یادت نخواهی آورد که در حال گذشتن از چه چیزی بودهایی
@Momas1
3 773
گاهی هم دیگر هیچ دلیلی برای آدم دلیلی برای ادامه دادنش نمیشود و هرچه که میماند سکون است و سکوتی که برای شکستنش دیگر نه هیچ چیزی لازم است و نه هیچ چیزی کافیست، خالی یک خیابان در میانهی ظهر یک روز تعطیل گرم تابستانی
@Momas1
3 773
من آدم دوباره خواندن کتابها و دوباره دیدن فیلمها و سریالها نیستم، که خودشان همانجا و همانطوری که بودهاند برایم تمام میشوند و چیزی که از آنها برایم مانده است تازه در ذهنم آغاز خواهد شد، تکراری با تمام دخل و تصرفهای احتمالیی که دوستشان میدارم یا که نه، با تمام شروع و پایانهای ممکنی که تنها یکی از آنها پیشتر از این اتفاق افتاده بوده است و حالا میشود که تمام آنها را برای خودت زندگی کرد
@Momas1
3 773
گفت غمگینم، نه از آن جورهایی که کسی بداندش، یا از بیرون پیدا باشد، یا اینکه بخواهی که برای کسی گفته باشیش و حتی اگر بخواهی هم توانسته باشی، که از آنهایی که باید کسی آنها را از آدم بی هیچ سوالی و جوابی بگیرد و بردارد و بر زمینش بگذارد و دستهایت را از هم باز کرده باشی و آخیشی از ته دلت کشیده باشی و کمی سبک شده باشی، هرچند که برای مدت کوتاهی هم که بوده باشد و باز هم باید تمام آنها را دوباره سرجایشان برگردانده باشی
@Momas1
3 773
بی هیچ اتفاقی تنها ناگهان آدم از بالای جایی که حتی وجود ندارد پایین میوفتد و در فرو رفتگیی که آن هم واقعا وجود ندارد فرو میرود و لبخندی که نیست را فراموش میکند و بی آنکه حواسش باشد به هیچ کاری که واقعا آن را هم انجام نمیدهد خیره میماند و خیره میشود، تا وقتی که کسی باز به خودش بیاوردش و بپرسد که چیزی شده است؟، و نفسی نه چندان عمیق کشیده باشد و بی آنکه چیزی شده باشد، میگوید که نه، چیزی که نشده است و باز هم به خیره ماندن و هیچ کاری نکردنش باز میگردید
@Momas1
