یک مماس نوشت
Open in Telegram
نامعلوم نوشتههای بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas
Show moreIran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
3 773
که آدم باید یک چیزهایی از خودش را، یک حرفهایی از خودش را، یک آهنگهایی برای خودش را، یک جاهایی از شهر برای خودش را، یک کتابهایی برای خودش را، یک فیلمهایی برای خودش را، فقط و فقط برای خودش نگه بدارد و با هیچکسی شریکشان نشود و ذخیرهشان کند برای روزهای مبادایی که آنقدرها هم مبادا نیستند دیگر
@Momas1
3 773
اینطور هم نیست که حرفهایی که آنها را نگفتهایم و نمیخواهیم بگوییمشان تا همیشه جایی در درون آدم بمانند و دیگر پیدا نشوند، که همیشه و در بدترین زمان و مکان ممکنی که نباید، پیدایشان میشود و راهشان را به بیرون از ما دوباره پیدا خواهند کرد
@Momas1
3 773
از یک جایی به بعد هم آدم شروع به آب رفتن میکند و انگار بادکنکی که درش را سفت نبسته باشند، هی کوچکتر و کوچکتر می شود و هی آدمهای بیشتری دیگر درونش جا نمیشوند و هی بیشتر خودش برای خودش میماند و خودش
@Momas1
3 773
غمهای واقعی جوری آدمها را عوض میکنند که عموما خود آن آدمها، آنقدر در آن غرق شدهاند که متوجه تغییراتی که کردهاند نمیشوند و تنها بقیهی آدمها این تغییرات را میتوانند حس کنند و گاها حتی خود آن آدمها این تغییرات را رد میکنند، اما غمهای ساختگی اینطور نیستند و آدمها را عوض نمیکنند و تنها این خود آدمها هستند که با جار زدنشان میخواهند بقیه را قانع کنند که چقدر این غمها آنها را لابد عوض کردهاند و باز هم بقیه چیزی از آنها را نمیتوانند ببینید و چرا که عملا چیزی برای دیدنشان وجود نخواهد داشت
@Momas1
3 773
بچه بودم، ظهری بود، جمعه، تابستون هم، مثل تمام جمعههای دیگه نشسته بودم پای برنامه کودک و داشت آن شرلی در گرین گیبلز نشون میداد و داشتم برای خودم فکر میکردم که هیچ روزی نخواهد اومد که بشه آدم بدون دیدن کارتونا ادامهش بده و پخششون دیگه براش مهم نباشه، ولی خب باز هم اون روز هم اومد، حتی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم و بدون اینکه حتی متوجه بشم و دلیلش رو هم بدونم برام اتفاق افتاده بودن، و فکرشو که میکنی انگار که قراره برای تک تک چیزایی که برامون مهمن اون روزا اتفاق بیوفتن بازم، زودتر از چیزی که فکرشو میکنیم
@Momas1
3 773
بعضی چیزها بدون هیچ دلیل مشخصی دلگیرند، انگار خاطرهیی شیرین و دور و از بین رفته که دیگر آن را به یادت نمیآوری، ولی هنوز هم جایی در میان صفحههای فراموش شدهی خاطرههایت آن را نگه داشتهیی و هنوز هم وجود دارد
@Momas1
3 773
این طور هم نیست که آدم یک روز صبح که چشمانش را باز میکند، همه چیز به طور ناگهانی برایش غریبه شده باشد و حس کند که به جایی که هست تعلقی ندارد، بلکه تنها اینطور است که همهی اینها از مدتها پیش آرام آرام در حال اتفاق افتادن بودهاند و تنها صبح آن روز خاص یک دفعه تمام آن را فهمیده است و همین، که فهمیدن شهودیست ناگهانی که یک جا و یک دفعه آدم را دچار خودش میکند دیگر راهی برای دوباره ندانستنش وجود ندارد
@Momas1
3 773
گاهی وقتها هم آدمها تنها فکر میکنند که تنها نیستند و برای خودشان تنها نبودن را همین شکلی تعریف کردهاند و تنها وقتی که تنهاییشان از بین برود، میفهمند که پیش از این چقدر تنها بودهاند و تنها نمیدانستندش
@Momas1
3 773
غمهایی که در آدم حل نشده باشند و دیگر جزئی از آدم نشده باشند، همیشه باز هم به آدم بازمیگردند، انگار توپ پینگ پونگی که هرچقدر هم که آن را به زیر آب فشار داده باشی، باز هم به سطح آب برگشته باشد
@Momas1
3 773
که از یک جایی به بعد هم دیگر چیزی آدم را شگفت زده نمیکند و تمام چیزها را یا دیگر پشت سر گذاشتهایم، یا برایمان مهم نیستند، یا اینکه با آنها کنار آمدهایم، که انگار که حتی دیگر از مرحلهی عجیب است که دیگر چیزی سر ذوقمان نمیآورد گذشته باشیم و وارد مرحلهی دیگر حتی عجیب هم نیست که چیزی سر ذوقمان نمیآورد شده باشیم
@Momas1
3 773
چیزی از من و در من گم شده است، قطعهیی نامعلوم که انگار که به هیچ کاری نمیآمده است و تنها بعد از یک بار باز و بسته کردنش اضافه آمده باشد و باز هم همه چیز ظاهرا آنطور که بوده است باشد و هنوز هم مثل سابقش کار کند و فقط آدم دیگر آن آدم سابقش نباشد
@Momas1
3 773
بعضی چیزها به طور نامعلوم و در زمان نامشخصی در آدم ثبت شدهاند و سخت بشود که دیگر آنها را عوض کرد و همانطوری که هستند، هستند و همانطوری که آدم هست، هست دیگر، و اساسا هیچ وقت تمایل و فکر خاصی هم برای عوض کردنشان ندارد، که حتی اگر بخواهد هم یا باید برگردد به آن زمان نامعلوم نوشته شدنشان و نگذارد که نوشته بشوند، که عملا ناممکن است که آدم به عقب برگردد و حالا اصلا هم که بشود که از کرم چالهیی به عقب برگشت، وقتی که زمان دقیقش را ندانی دیگر چه فایدهیی دارد تمام این تلاشهای علمی-تخیلی بیهوده، که مگر که کلا برگردی و بزنی و خودت را ناکار بکنی و آن وقت هم که دیگر کسی برای برگشتن به عقب و ناکار کردنت باقی نمیماند و یک جایی بین آن پارادوکسهای زمانی و مکانی گم میشوی و همین مانده است که دیگر آدم آن وسطها گم بشود و هی بین صفحات موازی زمان و مکان به دنبال زنهای چادر مشکیی بدود که شاید که حالا که کدامشان مادرش باشند یا که نه!
خلاصه که آدم بهتر است خودش را درگیر این چیزهای نشدنی نکند و یکی از این چیزهای لایتغییر در من همین است که بهترین قسمت هرچیزی را میگذارم برای آخرش که مزهاش بهتر زیر زبانم بماند و آن خوشی کوتاه، کمی هم که شده طولانیتر بشود، حالا میخواهد ته دیگ ماکارونی باشد یا آخرین آهنگی که آدم قبل از برگشتن به خانه توی ماشین گوش میدهد و این آخرین لحظهها همیشه هم که آنجوری که آدم میخواهد که پیش نمیروند و گاهی هم ته دیگت در لحظهی آخر مثلا به زمین میوفتد و یا اینکه دیر شده است و آهنگهای فلشت با تو سر ناسازگاری میگذارند و هرچه جلوشان میزنی و هیچ، آن شیرینی آخرش میشود تلخی بادامی که تا قورتش ندهی متوجه تلخیش نخواهی شد و این روزها هم که چیزی که زیاد شده است بادام تلخ و مایی که دیگر فراری از آنها هم نخواهیم داشت و تنها تلخیشان هر روز برایمان کمتر میشود و اگر لذتی از آن نمیبریم، لااقل دردی از آن هم نخواهیم کشید دیگر
@Momas1
3 773
ماهیت بعضی از چیزها و حسها این طور است که بهترین و منطقی ترین دلیلها هم نمیتوانند چیزی از اندوهشان را کم یا زیاد بکنند، و کلمات و حرفها تنها موشکهای کاغذیی میشوند که با تمام امید رسیدن به مقصدشان پرتاب میشوند و هیچ کدامشان هم به مقصدی که باید نمیرسند و جایی در میانهی تمام اندوهها گم میشوند
@Momas1
3 773
هرکسی یک سری استراتژیهای مشخصی برای زندگی و رفتار کردن خودش دارد که بدون فکر کردن به درست و غلط بودنشان صرفا تنها سفت به همانها چسبیده است و همیشه در موقعیتهای مختلف زندگیش دفترچهی کوچک -که حالا چند جلد قطور شده است- «حالا چه کار باید بکنمش؟» را باز میکند و جوابی برایش پیدا میکند و همان را انجام میدهد، تکرارهایی که نیازی به فکر کردن ندارند و کار آدم را به اندازهی خودش راه می اندازند، و چیزهایکه بینیاز از فکر کردن دوباره باشند، زود عادت میشوند و عادتها زودتر از آنچه فکرش را بکند آدم را گرفتار روزمرگیهای معلوم و نامعلوم خودش میکند و گاهی لازم است که آدم پیش از آنکه تمام دچار روزمرگیش بشود بیخیال دفترچهها و راه افتادن کارش بشود و جوری که هیچ وقت نبوده است باشد و بشود و جلو برود، هرچند برای لحظاتی کوتاه و برای کارهایی کوچک باشد
@Momas1
3 773
بدی دانستن کلمهها این است که میتوانی رفتن آدمها را حتی قبل از آنکه خودشان هم درست دانسته باشندش و چیزی در موردش گفته باشند را از میان کلمههایی که انتخاب میکنند فهیده باشی، که همینکه آدمها شروع به انتخاب کردن از میان کلمهها میکنند دیگر همه چیز به انتهای خودش رسیده است
@Momas1
3 773
مرد باید حتما چیزی را به کسی میگفت و نه آن چیز را یادش میآمد و نه آن آدم را، پس چشمانش را بست و سعی کرد که همه چیز را دوباره به یاد بیاورد و وقتی که چشمانش را باز کرد همه چیز دوباره به یادش آمده بود که تصمیمش این بود که تمامشان را فراموش کند، پس چشمانش را بست و این بار سعی کرد که همه چیز را دوباره فراموش کند، و فراموش نکردن اینکه خودت میخواستهایی که چیزی را فراموش کنی و نباید دوباره آن را به یاد بیاوری از سختترین کارهای دنیا بود
@Momas1
3 773
که بودن در دنیای کسی که اساسا دنیایش با آدم فرق دارد یا آدم را گم میکند، یا بی حوصله، که یا در شلوغی دنیایی غریبه که هیچ چیزی از آن سر در نمیآوری گم میشوی و یا اینکه از هیچ چیزی که در آنجا وجود ندارد خسته میشوی، که آدم کسی را میخواهد که در دنیایش زندگی بکند، نه آنکه در آن گم بشود
@Momas1
