en
Feedback
یک‌ مماس نوشت

یک‌ مماس نوشت

Open in Telegram

نامعلوم نوشته‌های بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas

Show more
Iran61 596The category is not specified
3 773
Subscribers
-224 hours
+17 days
-1930 days
Posts Archive
این روزها حجمی از نمی‌دانم چه چیزی چنان تمام مرا پر کرده است که آنقدر خالیم که تمام چیزها در من گم می‌شوند و آنقدر پرم که دیگر هیچ جای کوچکی هم حتی برای خاطر و خاطره‌یی جدید در من باقی نمانده است دیگر @Momas1

+ خیلی جمعه‌س نه؟ - چجوریه مگه؟ + انگار آدم دلش میخواد بره، ولی دلش نمی‌خواد بره - آخرش چی میشه؟ + هیچی، نمیره - مگه دلش نمیخواس بره؟ + خواستنای جمعه به جایی نمی‌رسه - پس من همه خواستنام جمعه‌س، شایدم توی جمعه گیر کردم + ها - تا حالا توی جمعه گیر کردی؟ + زیاد - چجوری ازش بیرون اومدی؟ + بیرون نیومدم، خودش گذشته - کاریش نمیشه کرد پس + ها، باید صبر کرد - صبر کرد یا منتظر بود؟ + فرقی دارن مگه؟ - ها، صبر کردن برای رد شدن چیزاس، منتظر بودن واسه رسیدنشون + پس باید منتظر صبر باشیم - خیلی موتده؟ + کسی چه می‌دونه - ندونستن طولانی‌ترش میکنه + ها خیلی - راست میگی پس، خیلی جمعه‌س + ها، خیلی @Momas1

تمام شدن چیزها همیشه به معنای به انتها رسیدن آن چیزها نیست و بیشتر وقت‌ها تنها این خود آدم است که به انتهای آن چیزها می‌رسد و رهایشان می‌کند، حالا هرچقدر هم که دیگر ادامه داشته باشند @Momas1

گاهی هم آدم می‌رود بی‌آنکه رفته باشد، که تمام خودش را که نه، تکه‌هایی از خودش را از لابه‌لای کتاب‌های فراموش شده‌ی خاطراتش جمع می‌کند و تمام آن‌ها را در پاکت نه چندان بزرگی جای می‌دهد و به مقصد نامعلومی که دقیقا خودش هم نمی‌داند که آنجا کجاست میفرستد و منتظر می‌ماند که تا که یک روزی که خودش به آنجا برسد، یا اینکه تمام آن چیزها دوباره برگشت بخورند و به خودش بازگردند و در میانه‌ی تمام آن مدت، تنها در انتظار خواهد ماند، انتظاری به زمانی نامعلوم @Momas1

بعضی چیزها بی‌دلیل اتفاق میو‌فتند، یا لااقل آدم دوست دارد که اینطور در موردشان فکر کند که بدون هیچ دلیل مشخصی تنها اتفاق افتاده‌اند و آدم دیگر لازم نیست که بخواهد به بعد و قبل از آن‌ها فکر کند و بخواهد که لذت و دردشان را جور دیگری برای خودش تفسیر بکند، انگار لبخندی و اندوهی ناگهانی و بی‌دلیل بر لب‌ها و چشم‌های آدم، که می‌آیند و می‌نشینند و بی آنکه چیزی بگویند، جوری که انگار دنبال چیزی مهمی می‌گردند، چند لحظه‌ی کوتاه یا بلند را در چشمان آدم خیره می‌شوند و خیالشان که راحت شد، برمی خیزند و می‌روند و آدم را باز هم به حال خودش رها می‌کنند، میهمانانی ناخوانده و بی‌حرف که آدم را دچار خودشان می‌کنند @Momas1

Evgeny Grinko - Dusty Room @Momas1

سکوت معنی‌های زیادی دارد، که اصولا چیزهایی که گفته نمی‌شوند تمام چیزی هستند که وجود دارند و آدم دوست دارد که وجود نداشته باشند و گاهی حتی برعکس آن هم، که انگار که اگر چیزی را نگویی، از یک جایی به بعد دیگر همانقدری که وجود دارد، همزمان وجود هم نخواهد داشت و می‌توان از آن رد شد، همچون کوچه‌یی که وقتی که از آن رد می‌شوی دیگر هیچ فرقی با تمام کوچه‌های دیگر دنیا برایت نخواهد داشت @Momas1

غروب‌های پاییزی اتفاقات نیوفتاده‌ی اندوهگینی هستند که آدم همیشه دلشوره‌ی اتفاق افتادنشان را دارد و هر روز در سر همان ساعت همیشگی انتظارشان را می‌کشد و تا وقتی که منتظرشان باشیم، هیچ‌گاه اتفاق نمیوفتند و همینکه یک لحظه که حواسمان دیگر به آن‌ها نباشد، باز هم اتفاق میوفتند و در چشمان آدم زل میزنند و با پوزخندی می‌گویند: مرا یادت هست؟، جای تو هم خالیست @Momas1

جملاتی که اول آهنگ می‌شنوید مربوط به آخرین لحظات زندگی هفت فضانورد فضاپیمایی آمریکایی "شاتل فضایی کلمبیا" ست. این فضاپیما سال 2003 به سکان‌‌‌داری ناسا و برای تحقیق، عازم یک ماموریت شد اما هنگام بازگشت به زمین، دچار سانحه شده و هر هفت سرنشین آن کشته شدند. مکالمه‌ی رادیویی که اول آهنگ می‌شنوید؛ توسط ناسا ضبط شده. مکالمه از یک جایی به بعد یک‌طرفه می‌شود… اپراتور مرکز کنترل ناسا تکرار می‌کند: Columbia, Houston, UHF comm check Columbia, Houston, UHF comm check Columbia, Houston, UHF comm check ولی دیگر نه فضاپیمایی هست و نه سرنشینی برای پاسخ ... @Momas1

یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، در میابیم که دیگر همه چیز تمام شده است، و نه به آن شکلی که همه چیز به انتهای خودش رسیده باشد، که تنها انگار این خود آدم است که به انتهای همه چیز رسیده است و بیشتر از آن دیگر چیز بیشتری برای جلو رفتنش وجود ندارد، که همه چیز تصویری شده است از کوبلنی قدیمی از کلبه‌یی چوبی بر بلندی تپه‌یی بر دشتی باز بر روی دیوار که کمی کج شده است و آدم هر روز با خودش می‌گوید که باید یک روزی آن را به حالت قبلش برگرداند و هر روزی که می‌آید، آن روز مورد نظرش نیست @Momas1

چیزها و آدم‌ها به خودی خودشان هیچ وزن و رنگ و شادی و اندوه و غمی ندارند، که همه چیز تنها تازه بعد از شروع شدنشان برای آدم و شروع کردن به شناختنشان آغاز می‌شود، که انگار که آدم از آن جا به بعد است که شروع به ساختن چیزهایی که تا پیش از آن وجود خارجی نداشته‌اند می‌کند و از هیچ چیزی که نبوده است، همه‌ی چیزی را که روزی دوباره قرار است هیچ چیزی بشود به وجود می‌آورد و با حوصله تکه‌های کوچک آن را سرجایش قرار میدهد و از آفرینشی که داشته است لذت می‌برد، از ساختن و دوباره ساختن و به هم ریختن و دوباره ساختنش، که هر چیزی را که آدم شناخته باشد، جدای از شادی و اندوهش برایش ارزشمند می‌شود، که انگار که همیشه قرار است که آدم‌ها آن هیچ چیز ساخته‌ی خودشان را بیشتر از هرچیز دیگری دوست داشته باشند @Momas1

بی‌حوصلگی از آن چیزهایی نیست که دست خود آدم باشد، که گاهی می‌آید و بیشتر وقت‌ها هم دیگر نمی‌رود، انگار مهمانی ناخوانده، که درست همین که در خانه را برای بیرون رفتن باز می‌کنی، می‌بینی که پشت در ایستاده است و لبخندی می‌زند و می‌گوید که: چه خوب شد که به موقع رسیدم، که اگر یک لحظه دیرتر رسیده بودم رفته بودید!، پس غیرواقعی‌ترین لبخندت را در جوابش می‌زنی و جوری که مطمئن بشوی که سردی جوابت را خواهد فهمید، میگویی که: بله، درست به موقع رسیدید، باز هم مثل همیشه درست به موقع رسیدید @Momas1

کمرنگ شدن چیزها از نبودنشان تلخ‌تر است، انگار چای کمرنگی که برایت آورده باشند و نه به بتوانی آن را رد کنی و نه دیگر به غیر از اسمش اثری از چیزی به نام چای در آن مانده باشد، یا مثل نوشته‌یی که دوستش می‌داشته‌یی و می‌خواهی که دوباره آن را بخوانی و حالا که دیگر آنقدر کمرنگ شده است که قابل خواندن نیست و تنها کاغذش مانده است و خاطره‌یی ناقص و درهم ریخته از کلماتش؛ که کمرنگ‌ها اینطور چیزهایی هستند، چیزهایی که با اینکه دیگر نیستند، اما هنوز هم وجود دارند و با اینکه تمام شده‌اند، ادامه پیدا می‌کنند @Momas1

و اندوه غمیست که آرام گرفته است، همچون پرنده‌ی کوچکی که آنقدر خودش را به شیشه‌ی بسته‌ی پنجره‌یی کوبیده باشد که از حال رفته باشد @Momas1

که دلتنگی از جنس زمان و مکان و دیگران نیست و هیچ ربط مستقیمی به وقتی و جایی و کسی ندارد، که دلتنگی تمامش از جنس خود آدم و برای خود آدم است، که اینطور نیست که آدم دلش برای چیزی و جایی و کسی تنگ بشود، که تمام دلتنگی آدم تنها برای خودش و حسیست که در آن لحظه‌ها و مکان‌ها و آدم‌ها داشته است، حس‌هایی خاطره شده و بی‌بازگشت، نسخه‌هایی از خود آدم که در آن زمان‌ها و مکان‌ها جامانده‌اند و هنوز هم دارند برای خودشان به زندگیشان ادامه می‌دهند @Momas1

#حال_خوب آهنگ مناسب روز جمعه

و کلمه‌ها بیشتر از آنکه برای چیزهایی که هستند، باشند، برای چیزهایی که نیستند، هستند، انگار زنگ‌های کوچک چوبی آویزان مانده‌یی در نزدیکی پنجره که خالی و تنهایی سکوت اتاقی را با نسیم ملایمی هم بشکند @Momas1