es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
376
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+330 días
Archivo de publicaciones
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده‌ای پیوسته شد وای آن زنده که با مرده نشست مرده گشت و زندگی از وی بجست #حضرت_مولانا @
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده‌ای پیوسته شد وای آن زنده که با مرده نشست مرده گشت و زندگی از وی بجست #حضرت_مولانا @lightworkers

Mind-Set1.mp37.97 MB

وقتی می‌گویم "در خویش مراقبه کن" از شما می‌خواهم که خود باشید، نه اینکه به آن فکر کنید. آگاه باشید که وقتی افکار متوقف می‌شوند چه چیزی باقی می‌ماند. از آگاهی که منشأ تمام افکار شماست آگاه باشید. آن آگاهی باش احساس کنید که این همان چیزی است که واقعاً هستید. اگر این کار را انجام دهید در حال مدیتیشن روی خود هستید. اما اگر نمی‌توانید در آن آگاهی تثبیت شوید، زیرا امیال شما بیش از حد قوی و بیش از حد فعال هستند، این سودمند است که روی این فکر بمانید: «من خودم هستم؛ من همه چیز هستم». اگر به این روش مراقبه کنید، با امیال که مانع خودآگاهی شما می‌شوند، همکاری نخواهید کرد. اگر با آنها همکاری نکنید، دیر یا زود شما را ترک خواهند کرد. اگر این روش برای شما جذاب نیست، پس فقط ذهن را با توجه کامل تماشا کنید.هر زمان که ذهن سرگردان شد،از آن آگاه شوید. ببینید چگونه افکار با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و ببینید که چگونه این شبح به نام ذهن تمام افکار شما را حفظ کرده و می‌گوید: "این فکر من است". راههای ذهن را بدون همذات پنداری با آنها تماشا کنید. اگر به ذهن خود توجه کامل و منفصل داشته باشید، شروع به درک بیهودگی تمام فعالیت های ذهنی می‌کنید.مراقب ذهن باشید که اینجا و آنجا سرگردان است و به دنبال چیزها یا ایده‌های بیهوده و غیر ضروری است که در نهایت فقط برای خودش بدبختی ایجاد می کند. تماشای ذهن به ما آگاهی از فرآیندهای درونی آن می‌دهد.این به ما ابزاری می‌دهد تا از تمام افکار خود منفصل بمانیم.در نهایت،اگر به اندازه کافی تلاش کنیم، این توانایی را به ما می‌دهد که به عنوان آگاهی باقی بمانیم، تحت تأثیر افکار گذرا قرار نگیریم.... #آنامالای_سوامی @lightworkers

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق، که نامی خوش تر از اینت ندانم. وگر ــ هر لحظه ــ رنگی تازه گیری، به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم. تو زهری، زهر گرم سینه سوزی، تو شیرینی، که شورِ هستی از توست. شراب جام خورشیدی، که جان را، نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست. به آسانی، مرا از من ربودی، درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت، نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند: «دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به او بستیم و دیدیم، که این زهر است، اما، نوشداروست...! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه درد؛ غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد؛ مرا مهرِ تو در دل جاودانی است وگر عمرم به ناکامی سرآید؛ ترا دارم که؛ مرگم زندگانی است. #فریدون_مشیری @lightworkers

احساس گناه دادن به انسان، یک راهکار است برای بهره کشی از مردم. زمانی که موفق شدی به مردم احساس گناه بدهی، آنان برده  تو خواهند شد. به سبب این احساس گناه آنان هرگز یکپارچه نخواهند بود. به سبب احساس گناه آنان همیشه تقسیم شده باقی میمانند. به دلیل احساس گناه آنان قادر نخواهند بود که خود را بپذیرند، همیشه در حال سرزنش کردن خود باقی خواهند ماند. به سبب احساس گناه آنان آماده هستند که هرچیزی را باور کنند، فقط برای رهاشدن از احساس گناه. آنان هرکاری را خواهند کرد، هر آیین و رسم بی معنی مذهبی را بهجا خواهند آورد. #اشو @lightworkers

لیوان قشنگ (تفاوت نگاه کردن) @lightworkers

4_5864038408233421845.mp38.83 MB

برای زندگی کردن در میان آدمیان، باید برای همه، با هر خصوصیتی که دارند، هر قدر هم نا به هنجار باشد، حقِ وجود قائل باشیم و فقط می‌توانیم بکوشیم که از خصوصیاتشان بر حسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم.‌ ‌ اما نه می‌توانیم امیدی به تغییرشان ببندیم، نه چنان که هستند محکومشان کنیم. این درست مصداق این مثال است که : « زندگی کن و بگذار زندگی کنند». ‌ اما این رفتار آن قدر که درست است، آسان نیست و آن کس سعادتمند است که از برخورد با بعضی از همنوعان، همیشه در امان باشد. هنر تحمل کردن انسان‌ها‌ را می توان با تحمل کردن اشیاء بی جان تمرین کرد که به علت خواص مکانیکی یا خواص دیگر فیزیکی شان با سرسختی سد راه ما می‌شوند، تمرینی که هر روز میسر است.‌ ‌ وقتی شکیبایی را از این راه کسب کردیم، می‌توانیم در مورد انسان ها نیز به کار‌ گیریم. به این منظور، باید خود را به این فکر عادت دهیم که این مردم نیز مانند اشیاء بی جان، اگر مانع آزادی و فعالیت ما می‌شوند، به علت ضرورت ناگزیر طبیعتشان چنین تأثیری دارند.‌ ‌ بنابراین، بر آشفته شدن در برابر چنین انسان هایی همان قدر احمقانه است که از سنگی که پیش پایمان می غلطد و راهمان را سد می کند، خشمگین شویم.... #آرتور_شوپنهاور @lightworkers

سرم را اتصالی هست کلی با خیال او از آن سر در نمی‌آرد به دوش بردبار من پیاپی مایلست این دل به قرب نقطهٔ خالش دریغ ار خارج از م
سرم را اتصالی هست کلی با خیال او از آن سر در نمی‌آرد به دوش بردبار من پیاپی مایلست این دل به قرب نقطهٔ خالش دریغ ار خارج از مرکز نیفتادی مدار من! فلکها را رصد کردم من، ای ماه و نپندارم کزیشان چون تو خورشیدی بتابد بر دیار من #اوحدی @lightworkers

من در خویش، جوری هستم که حتی نمی‌توانم برایت زندگی آرزو کنم که بی‌خزان و بی‌زمستان باشد. نمی‌توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. من و تو می‌دانیم که زندگی بسیار زیبا، امّا دشوار و شکننده است! می‌دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله‌ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آن‌ها خواست و انتخابِ ما نیستند، امّا گریز ناپذیرند. نمی‌خواهم بگویم تو را به خدا می‌سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی‌گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می‌دانم که ناخواستنی‌ها، همانقدر فراوانند که سپردن‌های نارس و فهم ناشدهٔ ما! دیگر آنقدر بزرگ شده‌ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می‌چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم. آنقدر تجربه داریم که درک می‌کنیم، مردم این بهانه‌های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می‌کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش‌ها، تبریکات، تهنیت‌ها و مبارک‌بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند میرود!) می‌دانی! میخواهم اینبار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام باران‌ها، برف‌ها، طوفان‌ها، خشکسالی‌ها، شکست‌ها و موفقیت‌ها، شادی‌ها و غم‌ها، از دست دادن‌ها و به دست آوردن‌ها؛ در امان قرار دهد! آرزو می‌کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که؛ تمام زندگی را -هرطور که پیش رود- مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زندگی کنی! تو نیز مرا همین آرزو کن.... @lightworkers

هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن زندگی نیست مگر گذر زمان و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.... ایام می‌آیند
هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن زندگی نیست مگر گذر زمان و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.... ایام می‌آیند که از شما مبارک شوند مبارک شمایید.... سال نو مبارک @lightworkers

بسی گفتند: «دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به او بستیم و دیدیم، که این زهر است، اما! نوشداروست...! تنبور #میروحید_رادفر شعر #فریدون_مشیری

هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن زندگی نیست مگر گذر زمان و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.... ایام می‌آیند
هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن زندگی نیست مگر گذر زمان و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.... ایام می‌آیند که از شما مبارک شوند مبارک شمایید.... سال نو مبارک @lightworkers

با گاه‌شمار تقویم تا ساعاتی دیگر زمین یک‌بار دیگر به گرداگرد خورشید چرخیده است. از کی؟ شاید نتوانیم دقیقا بگوییم، ولی تقریبا چهارو‌نیم میلیارد سال می‌شود. عدد عظیمی است، به‌خصوص که آنرا با کمتر از دویست‌هزار سالی که گونهٔ ما انسان خردمند از آن تجلی یافته است مقایسه کنیم. همهٔ تاریخِ ما انسان‌ها از زمانی که هنوز زبان‌مند و ابزارمند نشده بودیم تا به امروز، بیش از دویست‌هزار بار کوچک‌تر از زمین است. آیا می‌توانید تصور کنید که دویست هزار سال دیگر چه شکلی است؟ مشخص نیست که ما انسان‌ها دقیقا از چه زمانی شروع به شمردن سال‌ها کرده‌ایم، شاید کمی یا بیش از پنج‌هزارسال. می‌توانید تصور کنید که هستی چقدر بوده است (فقط بوده است) و فرایند تحول خویش را تجربه می‌کرده است، بی‌آنکه آنرا متر کند و دقیقه بزند! اما حالا هر یک از ما ساعتی به دست‌مان می‌بندیم و برای ثانیه‌‌هایی هم که می‌گذرد نقشه می‌کشیم. آنچه مسلم است این است که زندگی، چه کسی باشد که آنرا شمارش کند و چه نه، گذار خویش را تجربه می‌کند. زندگی به این اعتبار چیزی نیست مگر گذارِ زمان -البته نه زمانِ قراردادی‌ای که ما انسان‌ها وضع کرده‌ایم. اما شگفتی این فرصتِ کوتاهی که ما در دلِ این هموارهْ گذرکردن داریم این است که تا اندازه‌ای این اختیار را یافته‌ایم که چگونگیِ گذارش را انتخاب کنیم. می‌گویم تا اندازه‌ای زیرا جبرِ بیولوژیکی و تاریخی همواره بر گردن ماست. اما همین تا اندازه‌ای هم همکارِ هستی‌شدن خود یک موهبتِ حیرت‌انگیز است. ما قادریم تا هست‌شدن یا نیست‌شدن چیزهایی را انتخاب کنیم. و این کار را با معنی‌دادن به چیزی و بی‌اعتبار ساختن چیزهایِ دیگر انجام می‌دهیم. رسم است که لحظهٔ سالِ نو آدم‌ها با خود قول و قرارهایی می‌گذارند که سالِ پیش‌رو را چگونه بگذرانند (که البته به سیزده نرسیده فراموشش می‌کنند). اما برای تغییر و تحول هیچ‌نیازی به انتظار کشیدن برای فرارسیدن سالِ نو نیست. زیرا در گردشِ هموارهٔ زمین به دور خورشید هر لحظه‌ای را که شما از آن معرفت پیدا کنید، دقیقا لحظه‌ای‌ست که یک سالِ پیش زمین در آن موقعیت حضور داشته است. پس هر وقتی را که شما دریابید، وقتِ تحویل سال است (به هر حال شمارش را ما آغاز کرده‌ایم). هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن. زندگی نیست مگر گذار زمان، و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند..... #وحید_شاهرضا @lightworkers

بیشترِ خلق مقیم باشند.... مسافر نادر بُوَد.... #امام_محمد_غزالی @lightworkers
بیشترِ خلق مقیم باشند.... مسافر نادر بُوَد.... #امام_محمد_غزالی @lightworkers

چون تو خواهی که جایی روی، اوّل دلِ تو می‌رود و می‌بیند و بر احوالِ آن مطلّع می‌شود، آنگه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند. اک
چون تو خواهی که جایی روی، اوّل دلِ تو می‌رود و می‌بیند و بر احوالِ آن مطلّع می‌شود، آنگه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند. اکنون این جملۀ خلایق، به نسبتِ با انبیا و اولیا، اجسام‌اند. دلِ عالَم، ایشان‌اند. اوّل ایشان به آن عالَم سیر کردند و از بشریّت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوقِ این عالَم را و آن عالَم را مطالعه کردند و قطعِ منازل کردند تا معلوم‌شان شد که راه چون می‌باید رفتن. آنگه آمدند و خلایق را دعوت می‌کنند که « بیایید بدان عالَمِ اصلی که این عالَمِ خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم، شما را خبر می‌کنیم.» #فیه_ما_فیه @lightworkers

عرفان وادی اغواگری است. همه می خواهند خود را به آن بچسبانند. فقیه، صوفی، دانشی، فلسفی، شفاباز، جادوگر، سیاستمدار و همه ی انواع انسانی. اگرچه از روح بر همه باریده، امّا هیچ کدام از اینها در حقیقت هیچ ربطی به وادی عرفان و سلوک معنوی ندارند. این یک اغواست. یک جابجایی مرزهاست. یک جعل است و بدتر از همه یک التقاط است، امّا حاوی این نکته نیز هست که همه خواستار آزاد شدن‌اند. همه می‌خواهند از روح نصیبی ببرند و از برچسبی که بر خویش نهاده‌اند و از زندانی که در آنند با کلمه ی عرفان بالا خیزند. این یک آغاز است. امّا برای اینکه هر کس از آنچه هست بالا خیزد، کلمات به تنهایی کاری نمی‌کنند. ابتدا طالب باید از آنچه که هست توبه کند و از آن جایی که هست یک قدم به بیرون بگذارد. پس ما فقیه و صوفی عارف، دانشمند خداشناس، فلسفی آگاه به رموز الهی و از این قبیل نداریم. شاید عارف به آن وادی که در آن هستند باشند، یعنی عارف به فقاهت، به دانش، فلسفه، دین و هر راهی که می روند. امّا وادی عرفان هیچ کدام از ایشان را ساکنین کوی خود نمی‌داند.حتّی نزدیک به آستانه‌ی خود نیز نمی‌داند.چرا که اینها همه رهروان دنیایند. عرفان وادی عشق است و اگر کسی عاشق باشد، دیگر عاقل نمی‌تواند باشد. عاقل به معنای عقل گرا و نوکر و سینه چاک شگفتی‌ها و دامها و پیچیدگی‌های ذهن و روان و نظریه پردازی‌ها و راه و رسم و منش‌های انسانی، چون آنها که ذکرشان رفت. اگر کسی آن باشد، این نمی‌تواند باشد. این باشد، آن نیست. برای سالکین این معنا ساده است. امّا برای آنان که خارج از جاده خود را سالک می‌خوانند، تلخ، دشوار و درک نشدنی‌ست. آری عزیز، ابتدا باید از آنجا که هستی بیرون بیایی. بهر آنان که بر بت‌های دنیوی خویش برچسب عارف می‌زنند، و آنان نیز که از ایشان که این را می‌شنوند و انکار نمی‌کنند، و نفسشان بر ایشان سوار است، جرم نوشته شده کوچک نیست. به همان اندازه‌ای که به ناحقّ خود را با عرفان مرتبط دانسته‌اند، از آن فاصله خواهند گرفت و حدیث گمراهی‌شان مطوّل خواهد شد. آدمی باید خودش را بشناسد، علم تفکیک بیاموزد و حدّ خود را در ظرفی که هست بشناسد.هر کس که خدا را می‌خواهد باید ابتدا از خر خود پیاده شود.... #حلمی @lightworkers

تو بدون داستان معنوی‌ات کیستی؟! لطفا برای من از "آگاهی ناب" یا "مقیم شدن در جهان مطلق" مگو! من می‌خواهم ببینم که تو با همسرت، با کودکانت، والدینت و بدن ارزشمندت چگونه رفتار می‌کنی؟! لطفا برای من درباره‌ی "توهم خود مجزا" یا چگونگی رسیدن به سرور دائمی در هفت روز سخنرانی نکن! من می‌خواهم گرمای اصیلی را حس کنم که از قلب تو می‌تابد! می‌خواهم از تو بشنوم که چقدر خوب گوش می‌کنی، و دانشی را که با فلسفه‌ی شخصی‌ات منطبق نیست، دریافت می‌داری... می‌خواهم ببینم با مردمی که با تو مخالفند چگونه تعامل می‌کنی! به من نگو چقدر بیدار هستی و چقدر از نفْس رها شده‌ای... من می‌خواهم تو را در زیر کلمات بشناسم. می‌خواهم بدانم وقتی مشکلات بر تو فرو می‌بارند، چگونه‌ای... آیا می‌توانی کاملا به دردت اجازه بدهی جاری شود و وانمود نکنی که آسیب ناپذیری؟! آیا می‌توانی خشمت را احساس کنی و با این‌حال به درون خشونت گام نگذاری؟! آیا می‌توانی مسیر امنی برای عبور اندوهت ایجاد کنی اما برده‌ی آن نشوی؟! آیا می‌توانی شرمت را احساس کنی و دیگران را شرمگین نسازی؟! آیا می‌توانی وقتی روزگار خوبی نداری، آن‌ را تأیید کنی؟! آیا می‌توانی بگویی "متأسفم" و آن را واقعا و از عمقِ دل بگویی؟! آیا می‌توانی در الوهیت باشکوه خویش، کاملا انسان باشی؟! برایم از معنویت‌ات نگو دوست من! من واقعا هیچ علاقه‌ای به آن ندارم... من فقط می‌خواهم با تو ملاقات کنم. قلب گرانمایه‌ات را بشناسم. انسان زیبایی را بشناسم که در تقلای یافتن نور است. پیش از "فرد معنوی"... پیش از همه‌ی کلمات زیرکانه... @lightworkers

photo content

در هیچ موردی نیست که این عجوزه یک خصوصیت مخرب را بر ما تحمیل نکرده باشد، ما را از یک کیفیت وجودی زیبا و مطلوب محروم نکرده باشد. اگر توجه کنی، می‌بینی هر برنامه و هر هدف و هر رفتار و عملی که پای "ارزش" در آن نباشد، چندان چنگی به دل نمی‌زند. مثل اینکه ما زندگی و عمـل را فقط موقعی می‌دانیم و برای آن اهمیت قائلیم که امید ارزشی در آن باشد. فرضاً تو امروز انواع برنامه‌ها داری: نیم ساعت دیگر می‌خواهـی غذا بخوری، یک ساعت دیگر می‌خواهی بدنت را بشویی، دو ساعت دیگر می‌خواهی در کوه قدم بزنی؛ بعد از ظهر می‌خواهی در محلی سخنرانی کنی. کدام یک از این چند کار برای تـو اهمیت بیشتری دارد، هیجان‌انگیز اسـت، ذهنت را مشغول می‌کند و از شور و جدیت خاصی برخوردار است؟ سخنرانی. اینطور نیست؟ مثل اینکه غیر از سخنرانی بقیهٔ کارها را اصولا کار نمی‌دانی، آنها را تلف کردن وقت به حساب می‌آوری و سرسری از آنـها می‌گذری. حال آنکه اگر در خط "عجوزه " قرار نگرفته بودی و خصوصیات آن تو را تبدیل به یک موجود "پولکی" و "قندیلی" نکرده بود، می‌دیدی که در مثلاً پوست کندن یک پرتقال و خوردن آن همانقدر اهمیت وجود دارد که در ایراد یک سخنرانی ـ و حتی بیشتر از یک سخنرانی. اگر در خط اصالت خود رشد کرده بودیم، هر حرکتی از ما صادر می‌شد - حرکت‌هایی که اکنون به نظرمان کوچک و غیرقابل‌توجه می‌رسد - بزرگترین و جدی‌ترین حرکت و واقعهٔ زندگی بود. ما الآن زندگی را عبارت از نگاه کردن به آن پرنده نمی‌دانیم، عبارت از صحبت کردن با این بچه چوپان با آن لهجهٔ زیبا و کلمات ساده و بی‌تکلفش نمی‌دانیم، عبارت از لمس خنکی نسیم روی بدنمان نمی‌دانیم؛ زندگی را عبارت از وقتی می‌دانیم که سخنرانی کرده‌ایم و برایمان کف زده‌اند. یا رنج و بدبختی را زمانی در خود حس می‌کنیم که برایمان کف نزده‌اند. ما گم کردن اصالت خود را بدبختی نمی‌دانیم. زندگی را عبارت از وقتی می‌دانیم که لیسانس گرفته‌ایم؛ عبارت از ملاقات فلان کله‌گندهٔ اجتماعی می‌دانیم. زندگی را در وسعت خود نمی‌بینیم و دریافت نمی‌کنیم. هر چیزی که در آن تصـور "ارزش" نباشد از زندگی و رابطه و علاقهٔ ما خارج است... آیا این کم مصیبتی است؟ #محمدجعفر_مصفا @lightworkers