Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more397
Subscribers
+224 hours
+37 days
+1230 days
Posts Archive
من به آن افسانهی کوتاه پسربچهی کوچکی فکر میکنم که پرندهای خوش آواز را در جنگل پیدا میکند و به خانه میآورد.
او از پدرش میخواهد که به این پرنده غذا دهد.
اما پدر نمیخواهد به یک پرندهی بیمقدار غذا بدهد، لذا پرنده را به قتل میرساند.
افسانه میگوید این مرد، پرنده را کُشت و همراه با پرنده آواز را کُشت و همراه با آواز، خودش را...
آیا این داستان مربوط به مصائبی نیست که انسانها پس از ویران کردن محیط زیستشان، دنیایشان، طبیعت و مکاشفههای آن گرفتارش میشوند؟
آنها طبیعتِ خود را نیز ویران میکنند، آنها آواز را میکُشند....
#جوزف_کمبل
@lightworkers
حالت بدن بیجان
رهایی افکار
خالیای ذهن
شامل چهار بخش است:
۱- وجود آگاهی بر روند کاهش فعالیتهای حیاتی.
۲- منبسط و رها کردن تک تک اعضای بدن.
۳- آرام کردن تنفسها و احساسات.
۴- آرام کردن فضای ذهن.
به پشت دراز بکشید.
مرحلهی اول: با چشم درون ناظر تغییرات خود به خودی بدن مانند شدت ضربان قلب، تنفسها و التهابات عضلانی باشید که در شرف آرام شدن هستند تا آرامش نسبی در آنها پدیدار شود.
مرحلهی دوم: تک تک اعضای بدن را به ترتیب از پاها تا جمجمه رها کنید (مکث بر روی هر یک از اعضا از 3 تا 8 ثانیه باشد). در این مرحله جهت حصول نتیجهی بهتر به تمام اعضای فرعی بدن نیز توجه کنید؛ مانند انگشتان و کف دستها و پاها، ساعدها، آرنجها و بازوها و هنگامی که به بخش صورت میرسید، آروارهها، بینی، گونهها، پلکها، کرهی چشمها، ابروها، پیشانی، طرفین سر، پس سر و فرق سر و ... . در این مرحله شخص باید از نیروی اراده و توان ذهنی خویش به اندازهی لازم استفاده کند تا بتواند تمامی اعضای ریز و درشت بدن خود را از زیر فشار انقباض رها کند.
مرحلهی سوم: جهت حصول آرامش در تنفسها و احساسات که مقدمهی آرامش ذهن است، توجه خود را به عمل تنفس معطوف کنید. این کار باید به نحوی انجام شود که تغییری در آهنگ تنفسها ندهید یعنی آنها را به طور ارادی عمیق، سطحی، تند و یا کند نکنید بلکه فقط به عمل خود به خودی تنفس نظارت کنید. میزان انجام این مرحله باید حدود 20 تنفس معمولی باشد.
مرحلهی چهارم: در این حالت یعنی پس از آرام شدن تنفسها، احساسات و ذهنیات آمادگی زیادی برای کنترل و نهایتاً آرام شدن دارند. در این مرحله ورود افکار و گفتگوهای درونی را تا حدودی که در توان شماست، متوقف کنید و سعی کنید فضای ذهن و محیط درونی خود را صاف و عاری از تحریکهای خارجی بکنید.
اگر این مرحله را تجربه کنید متوجه میشوید که حالت فوق حالتی بین بیداری و خواب است و امواج مغزی از نوع آلفا است. در این حالت وانهادگی و انبساط عضلانی و سیستم اعصاب در نوع خود کامل است و نه تنها بدن در حالت استراحت کامل است بلکه ذهن نیز در آرامش بوده، برای پذیرفتن تلقینهای مثبت و آموزش و یادگیری مطالب جدید آمادگی دارد. در این حالت هر ميزان شخص بیشتر مکث کند به همان نسبت به افزاش انرژی عصبی و ذخیرهی آن و سلامت و قدرت جسمانی و تمرکز و آرامش ذهن و درون کمک میکند.
افراد عادی اگر با میزان متوسط تمرین به این حالت بروند حداکثر 30 ثانیه میتوانند در حالت آلفا باقی بمانند ولی با تمرینهای روزانه میتوانند زمان فوق را به 2 تا 4 دقیقه برسانند و در آن مدت میتوانند افکار ناخواسته و گفتگوهای درونی و ناهشیاری و به خواب رفتن را کنترل کنند. پیشرفت در این حالت فقط با تمرینهای مکرر و جدی و با علاقه به دست میآید.
بازگشت از این حالت به حال عادی باید مرحله به مرحله انجام شود. زیرا اگر مغز از حالت آلفا سریعاً به حالت عادی باز گردد عوارض نامطلوبی به دنبال خواهد داشت، لذا جهت خروج از این حالت ابتدا تصمیم بگیرید ولی بدن را تغییر وضعیت ندهید. بعد اعضای بدن و تنفسهای خود را حس کنید، سپس نفسی عمیق بکشید و انگشتان دستها و پاها را باز کنید و به آرامی به وضع عادی برگردید....
#مراقبه
@lightworkers
تو دائم در حال قضاوتی...
در حال تفسیری...
هر فرد طرز نگاه خاص خود را به دنیا دارد،بنابراین تعبیر و تفسیر هر کس از واقعیات با دیگران متفاوت است.
مردم نظریههای شخصی خود را میسازند تا به وسیله آن بتوانند رویدادهای محیط خود را پیش بینی و کنترل کنند.
اغلب ما فکر میکنیم،که دیگران فکر میکنند، که ما فکر میکنیم،که....
ممکن است درگیری و چالشهایت با دیگران به این دلیل باشد که چرا آنها مثل تو فکر نمی کنند و یا چرا تعبیر و تفسیرو برداشتهایشان مانند تو نیست!
بدون آنکه بدانی، تعبیر و تفسیرهای ذهنی خودت را برداشت و بر اساس آنها پیشبینی میکنی و در نهایت تصمیم میگیری!
پس استنباطی که از وقایع داری کلیشههای خود ساختهای است که باورهایت تحت تاثیر این ساخته و پرداختههای ذهنی شکل می گیرد و این هیچ ربطی به واقعیت ندارد.
حقیقت چیزی یگانه ، فراسوی افکار بشری است...
تمرین
هیچ قضاوتی نکن
تفسیر نکردن اعمال دیگران امری بسیار دشوار است
تمرین امروز این باشد
مشاهدهی خودت که چگونه با قاضی ذهن ،دیگران را به صلیب میکشی....
ظرف هر فرد به اندازهی درون اوست
دیگران را با پیمانهی خودت اندازه نگیر...
#تمرین
@lightworkers
ذهن اگر درست عمل كند ، خود عاملى براى ايجادِ انرژى توجه و وسيله ارتقاء به سطح بالاترِ آگاهى است.
در اينجا نيز مشاهده ذهن كليد اساسى است. روشن شدگى به معنى كنار گذاشتن كامل ذهن نيست بلكه استفاده از آن در حالت حضور، با كنترل و توانايى بهتر و بيشتر ادامه مىيابد. بدون ذهن امكان سخن گفتن ، انديشيدن و عمل كردن وجود ندارد...
با دقت بخوانيد
در شرايطى كه واكنش و عواطف شديدِ شما برانگيخته مىشوند- براى نمونه در زمانهايى كه تصور ذهنى شما از خود در معرض خطر قرار مىگيرد،چالشى در زندگى شما پديد مى آيد كه موجب ترس مىشود، بدبيارىهاى پياپى پيش مىآيند يا پيچيدگىهاى احساسى گذشته مطرح مىگردند- نياز به "حضورِ" متمركز داريد.
در چنين لحظاتى تمايل شما به اين است كه "ناآگاه" شويد، يعنى واكنش يا احساسى بر شما غلبه مىكند و شما آن واكنش يا احساس "مىشويد".
شما بازى در مىآوريد، توجيه مىكنيد، مقصر مىشماريد، حمله مىكنيد، دفاع مىنماييد...
فقط بدانيد كه اين شما نيستيد، بلكه الگوى واكنشى شماست و ذهن در حالت عادتىِ تلاش براى بقا قرار گرفته است.
يكى دانستنِ خود با ذهن، انرژى بيشترى به آن مىدهد.
مشاهدهى ذهن، انرژى را از آن پس مىكشد.
يكى شناختن خود با ذهن، زمان بيشترى ايجاد مىكند.
مشاهدهى ذهن، بُعد بىزمانى را مىگُشايد.
انرژى پس كشيده شده از ذهن به "حضور" تبديل مىشود.
هنگامى كه معناى "حضور" داشتن را حس كنيد، براى شما سادهتر مىشود كه هرگاه براى اهداف عملى نياز به زمان نداريد،انتخاب كنيد كه از بُعد زمان خارج شويد و عميقتر به "حال" فرو برويد.
اين حركت به توانايى شما در به كارگيرى زمان- گذشته يا آينده- براى موارد عملى لطمه نمىزند.
به توانايى شما در به كارگيرى ذهن نيز خدشه اى وارد نمىكند، بلكه در واقع آن را تقويت مىنمايد.
هنگامى كه در اين حالت، ذهن خود را به كار بگيريد، ذهن متمركزتر و هشيارتر خواهد بود.
توجه اصلى افراد روشن شده همواره بر "حال" متمركز است، اما آنها در حاشيه، نسبت به زمان نيز هشيار هستند.
به عبارت ديگر آنها به استفاده از زمان ساعتى ادامه مىدهند، اما از زمان روانى رها هستند...
ياد بگيريد كه زمان را در جنبههاى عملى زندگى به كار گيريد- اين را زمان ساعتى مى خوانيم- اما پس از رسيدگى به امور عملى، بى درنگ به آگاهى لحظه حال بازگرديد.
به اين ترتيب "زمان روانى" يعنى يكى دانستن خود با گذشته و فرافكنى مداوم و ناخواسته به آينده ، بر هم انباشته نمىشود.
هنگامى كه هدفى را براى خود تعيين مىكنيد و در راه رسيدن به آن مىكوشيد، از "زمان ساعتى" بهره مىبريد.
در اين وضعيت افزون برآن كه به مقصد خود آگاه هستيد، به گامى كه در اين لحظه برمى داريد احترام مىگذاريد و بيشترين توجه خود را به آن معطوف مىداريد.
اما اگر به هر دليلى از جمله دست يابى به شادمانى، خشنودى خاطر يا احساس كامل ترى از خود، بيش از اندازه بر هدف متمركز شويد، ديگر "حال" گرامى شمرده نمىشود.
در اين حالت "حال" صرفاً به يك سكوى پرتاب به آينده مبدل مىشود كه به خودى خود، هيچ ارزشى ندارد.
آنگاه زمان ساعتى به زمان روانى تبديل مى گردد.
از آن پس سفرِ زندگى يك ماجرا نيست، بلكه نياز مفرطى به رسيدن، دست يابى و موفق شدن است.
شما ديگر گلهاى اطراف را نمىبينيد و نمى بوييد و نسبت به زيبايى و اعجاز زندگى كه با "حضور حال" پيرامون شما مىشكفد،آگاه نخواهيد بود!
چه رهايى بزرگى است كه دريابيد:
آن "صداى درون سر من"،
آن كسى كه من هستم، نيست.
پس من كيستم؟
كسى كه اين جريان رامشاهده مىكند،
هشيارىاى كه مقدم بر فكر است.
فضايى كه
فكر،
احساس
يا دريافت حسى،
درآن واقع میشود....
@lightworkers
ده تمرین برای تقویت تمرکز
تمرین اول:
کتابی را انتخاب کنید، یک صفحه از آن را در نظر گرفته و تعداد کلمات موجود در هر پاراگراف را بشمارید. یک بار دیگر این کار را تکرار کنید تا مطمئن شوید که شمارش را درست انجام داده اید. در ابتدای کار با یک پاراگراف شروع کنید و هنگامیکه این تمرین برای شما آسان تر شد، تمام کلمات یک صفحه را بشمارید. شمارش را به طور ذهنی و با حرکات چشم هایتان انجام دهید.
تمرین دوم:
در ذهن خود از یک تا صد را بر عکس بشمارید.
تمرین سوم:
در ذهن خود از شماره صد، سه تا سه تا بشمرید و کم کنید. ( ۱۰۰- ۹۷ – ۹۴- – … )
تمرین چهارم:
یک کلمه و یا یک طرح ساده را انتخاب کنید و آن را به مدت ۵ دقیقه در ذهن خود تکرار کنید. هنگامیکه توانستید بهتر و آسان تر تمرکز کنید. سعی کنید این کار را برای مدت ۱۰ دقیقه انجام دهید و بدون آنکه تمرکز حواس خود را از دست بدهید.
تمرین پنجم:
یک میوه مثلا یک سیب را بردارید و از همه طرف به آن نگاه کنید. تمام حواس خود را بر روی آن متمرکز کنید و به چیز دیگری غیر از آن سیب فکر نکنید. وقتی به سیب نگاه میکنید به چگونگی رشد آن و یا ارزش غذایی آن و یا حتی مغازه ای که آن را خریده اید فکر نکنید، بلکه فقط و فقط به خود سیب فکر کنید. به آن نگاه کنید، آن را ببویید و لمس کنید.
تمرین ششم:
همانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. در ابتدا تمرین شماره ۵ را به مدت ۵ دقیقه تکرار کنید و سپس به انجام این تمرین بپردازید. چشمان خود را ببندید و سعی کنید طعم، رنگ و بوی میوه را احساس و تصور کنید و هر چه میتوانید این تصویر را در ذهن خود شفاف تر کنید. اگر نتوانستید این کار را انجام دهید، چشمان خود را باز کنید، میوه را نگاه کنید و سپس تمرین را تکرار کنید.
تمرین هفتم:
یک شی ساده ( قاشق، چنگال و یا لیوان ) را بردارید و بر روی آن تمرکز کنید. از همه طرف به آن نگاه کنید بدون آنکه کلمه ای در ذهن داشته باشید. سعی کنید فقط به آن شی نگاه کنید بدون آنکه بر اسامی و یا کلمات مربوط به آن فکر کنید.
تمرین هشتم:
پس از آنکه در انجام تمرین قبل مهارت پیدا کردید، میتوانید این تمرین را انجام دهید. شکل هندسی کوچکی ( مثلث، مربع و یا دایره ) را بر روی کاغذ رسم کنید و آن را به رنگ دلخواه درآورید. سپس بر روی آن تمرکز کنید. فقط به آن شکل فکر کنید و افکار نامربوط دیگر را از خود برانید.
سعی کنید در طی تمرین به کلمات فکر نکنید.
تمرین نهم:
مانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. اگر نتوانستید شکل را بطور کامل مجسم کنید، چشمانتان را باز کرده، چند دقیقه به شکل نگاه کنید سپس چشمان خود را ببندید و تمرین را ادامه دهید.
تمرین دهم:
سعی کنید حداقل برای مدت ۵ دقیقه به هیچ چیز فکر نکنید. دقت کنید وقتی که تمرین های قبلی را با موفقیت به پایان رساندید، آنگاه نوبت به این تمرین خواهد رسید. در آن هنگام شما برای انجام این تمرین آمادگی خواهید داشت و قادر خواهید بود برای مدتی معین به هیچ چیز فکر نکنید. به زودی این کار برای شما آسان و آسان تر خواهد شد....
@lightworkers
نشستهام با شب قمار میکنم
و هر چه میبرم
تاریکتر میشوم....
#گروس_عبدالملکیان
@lightworkers
افسردگی
پیامیست برای یک توقف بیرونی
به جهت شکل گرفتن یک ملاقات درونی
و کشف و شهودی که
راهگشای زندگی خواهد شد....
#یونگ
@lightworkers
وقتی که آفرینشگری فقط به واسطهی یک قابلیت بیولوژیکی و غریزی رخ میدهد، والدین هیچچیزی را حقیقتا نیافریدهاند بلکه مجرای ناآگاهی برای گذر کردن خواست بقاء شدهاند. وجه انسانی و متعالی وجود چنین آفرینندههایی در نسبتشان با فرزندان خود زندگی نمیشود. آنها قادر نیستند تا زمینی شوند برای پرتاب نسل بعدی به فراسوی خویش. در نتیجه با تلاشی مذبوحانه میکوشند که فرزندانشان را به خود وابسته نگهدارند و با این سبک احساس میکنند که مفید و موثرند، تصور میکنند که چیزی برای دادن دارند. لیکن ایشان در واقع فقط در حال ستاندن روح خلاق فرزندان خویش هستند و از پیشروی زندگی در وجود ایشان به فراسوی خود ممانعت میکنند. این محبت در ظاهر چیزی نیست جز ستمی عظیم در باطن. نیچه میگوید:
فرزندی نیاورید مگر آنکه آفرینندهای بیاورید.
و برای این کار والدین خود در ابتدا باید که فراروی را تجربه کرده باشند. باید شده باشند آنچه هستند و در هستیمندی خویش به جوشش آمده و از خود سرریز کرده باشند. اگر فرزند میآورید تا به شما چیزی دهد تباهید و تباهی به بار مینشانید. لیکن اگر فرزند میآورید تا بدهید آنگاه چون زندگی و عین بودگی هستید، در دادگی، در روندگی، در فراروندگی.....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
آخرین تقاضا
اگر قرار است گیاهی باشم
کاش دشت و دمن شوم
اما! شوکران، نه.
اگر قرار است راه عبوری باشم،
ماشینهای عروس از رویم بگذرند
تانکهای پولادین نه.
کودکان بدوند روی من ،
نه آنها که فراریاند، نه بیرون راندگان،
سربازان، نه...
اگر میخواهید از من آجری بسازید،
مرا در بنای مدارس به کار ببرید
در ساخت زندانها، نه!
اگر نفسم به پایان نرسد و همچنان بماند
کاش مرا سوت بزنند،
دودوک ننوازند...
از من قلم بسازید ، قلم
با من ، شعر عاشقانه بنویسید
حکم مرگ، نه !
هنگام مرگ نیز
باید میان برگهایِ درخت غار زندگی کنم،
مبادا با اسلحهها!
#عزیز_نسین
@lightworkers
باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان میشوید اگر خود را همراه نداشته باشید به جلب توجه پناه میبرید و هر چقدر هنرمندانه توجهها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف میشود و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند....
زیرا طاقت دوم بودن را ندارند و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس خوشبختی شما تصمیم بگیرند زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کردهاید....
یاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید حتی اگر نخواهید هیچ کس نمیتواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است شما اگر خودتان باشید جذابید زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است و از هر انسان تنها یکی به وجود آمده... مشکل از جایی شروع میشود که شما آنقدر خود را فراموش کردهاید که دیگر نمیتوانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید.
برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.هیچ کسی نمیتواند شما را به خود بیاورد چون خیلیها شبیه شما،خودشان را چال کردهاند و طبق هنجارهای اجتماعی بار آمدهاند
باور کنید همین الان این نوشته را با لذت میخوانید اما بعد از ظهر وقتی می خواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید طوری حرف میزنید طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند،آنقدر خودتان نبودهاید که بطور ناخودآگاه از پس خود بودن بر نمیآیید...
بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید به درک که دیگران میگویند این جو گیر را نگاه کن وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید....
وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،این کار را انجام دهید وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید....
مهم احساس شماست اگر دیگران عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید که شهامت انجام خواستههای درونی خود را ندارند و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند.این را بدانید خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشتهها،حاصل نمیشود خوشبختی مستقلتر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود چیزی شود و هنگامی حاصل میشود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید اگر توانستید از خودتان راضی باشید خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند...
هر لحظه برای شما زیباست حتی دردهایتان را دوست دارید زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند...
دردهایتان را به آغوش میکشید چون بوی اصالت میدهند،بوی خود بودن و زیباتر از این نخواهد بود.....
پایان
@lightworkers
همه چیز از خواستن شروع میشود،خواستن غریزیترین واکنش بشر نسبت به نداشتههایش است.همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد،خواستن،قدرتش را به رخ میکشد.
مشکل انسانها در خواستن نداشته هایشان نیست...
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست....
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی میشود به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید خوشبختی تبدیل به احساسی میشود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید و اینجاست که حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه ناخودآگاه شما جوشش میکند و شما را ملزم به تصاحب میکند....
حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید اما میخواهید داشته باشید در حسادت،مشکل شما نداشتههای دیگران نیست،بلکه داشتههاییست که آنها دارند و شما ندارید.شما هیچ وقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،چون دیگران هم سیاره ندارند خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است که شما برای دیگران قائلید.
تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست،حسادت رخ میدهد زیرا حواس چندگانه بشر ذاتا عاشق جستجوست و نسل ما را از کودکی طوری بار آوردهاند که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان،اینگونه است که به چشم خود با بهترینهایمان نمیآییم،اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند...
تا مادامی که دنیایمان درگیر داشتههای دیگران است هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمیشود زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم باز هم چیزی هست که نداشته باشیم و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریم آرام نیستیم...
واین چرخهی باطل ادامه دارد.سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشتههایش بپذیرد انسان تا وقتی خود را کشف نکرده از خود لذت نمیبرد و تا مادامی که از خود لذت نبرد نمیتواند به خودش قناعت کند،تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند،جواب سوالهایش را در دیگران میجوید
آن هم چه دیگرانی؟
که همه شبیه خودش گم کردهای دارند،که هیچ گاه پیدا نمیشود...
نیتها نقش بزرگی در احساس رضایت دارند،شما درس نمیخوانید که دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن خودتان لذت ببرید شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید.شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید شما زیباترین لباستان را می پوشید که دیگران از آن لذت ببرند و این لذت را با تعریفهایشان به شما انتقال دهند.سه سال سخت کار نمیکنید تا ماشینی را بخرید که در رویایتان همیشه پشتش نشستهاید شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کردهاند فوقالعاده است.....
شما آنقدر در دیگران حل شدهاید که تمام نیتهایتان وابسته به تفکر،نگرش،زندگی و ارزشهای آنهاست.
ارزشهایی که چون همیشه به واسطه حضور دیگری ارزش میگیرد پس رقابت ایجاد میکند،رقابت بین تمام افرادی که خود را جا گذاشتهاند و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند طبیعیست شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد زیرا همیشه در هر چیزی،بالای داشتههای شما وجود دارد....
ادامه دارد...
@lightworkers
عزیزِ من!
آن قطرهی جانی
که در فراقِ دریا قرار گرفته باشد
و یاد دریا نمیکند،
گاهی در برگی میآویزد،
گاهی درخاک میآمیزد؛
مگر بیادبی کرده است،
که او را بند بر پای نهادهاند؛
بندِ زرین،
بندِ سیمین،
بند مُجوهر (جواهرنشان)....
او عاشقِ آن بند شده است،
چنانکه از عشقِ سیم و زر،
آن بند را
بند (دام) نمیبیند،
او را پَند مَده
که بندِ او
از آن سختتر است که پند راه یابد....
#حضرت_مولانا
@lightworkers
در پس هر فرايند دردناك زندگی،
پاداشی نهفته است
كه در ابتدا برای خودآگاهی قابلدرك نيست؛ اما هر رنجی در خدمت روشنكردن قسمت تاريكی از ناخودآگاهی
و حركتی از پراكندگی
به سوی يكپارچگی است.....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
ماهیت یکسان خشم و ملامت
نقش ملامت این است که از طریق فشار بر ذهن آن را وادارد تا مثلاً از "حقارت" فرار کند و آن را تبدیل به "تشخص" نماید.
اگر شلاق ملامت در کار نباشد ذهن انگیزهای ندارد تا بکوشد حقارت را تبدیل به تشخص نماید...
نقش خشم نیز همین است.
اگر من هویت خود را با شما مقایسه کنم و دچار خشم و "حسادت" (حسادت نیز شکلی از خشم است و ماهیت خشم را دارد) نگردم، هیچ محرکی ندارم برای اینکه بکوشم تا هویت خود را نسبت به شما برتری بدهم.
یا اگر شما هویت مرا به "احمق" قضاوت کنید و در من خشم ایجاد نشود، محرکی نخواهم داشت برای اینکه بکوشم تا هویت احمق را تبدیل به خردمند و غیر احمق نمایم. اگر بعد از قضاوت شما خشم در من ایجاد نشود، من چنان نسبت به قضاوت شما بیتفاوت خواهم بود که بین قضاوت شما به احمق یا خردمند بودن من، هیچ فرقی وجود ندارد....
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
آن و این گفتن
مرا عمری حجاب راه بود
چون گشادی چشم من
دیدم که این و آن تویی....
#حلاج
@lightworkers
ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان جان پروریم
چونک اندر پرده راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل
حمدلله خانه پرداز آمدیم
نان ما پختهست و بویش می رسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
احساس غربت
از تمام آنچه تا کنون گفته شد، معلوم گردید که روح اصلی ماورائی دارد و متعلّق به این خاکدان نیست؛ بنابراین با هبوط به این دنیا دچار غم غربت گردید، چرا که با زمینیان و خاکیان احساس عدم تجانس و عدم سنخیت میکند. این غم دیرینه در طول تاریخ همراه همیشگی انسان ها بوده و هست. در دوران کنونی هر چند پیشرفت تکنولوژی و گسترش وسایل ارتباط جمعی موجبات سرگرمی انسان ها را فراهم نموده است؛ لیکن خلأ ناشی از دور افتادگی از عالم بالا را برای انسان مرتفع نکرده است.
بنابراین روح تمامی انسان ها در طول تاریخ این غم غربت را احساس کرده است؛ ولیکن چرایی این غم را انسان هایی درک کرده اند که به عنصر آگاهی و بیداری در پاسخ به سؤال از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ رسیدهاند. نا گفته نماند که امکان دستیابی به این آگاهی و بینش برای انسانهایی که عشق هنوز در وجودشان زنده است، ممکن است. در این قسمت نقش اساسی عنصر آگاهی را در درک داستان پر رمز و راز غربت انسان بیان می نماییم و هنر را به عنوان ابزاری نیرومند در بعد آگاهی بخشی و خبر دادن از غم غربت (شعر) و هم در تسکین دادن به این درد و رنج ( موسیقی و سماع) معرفی میکنیم.
آگاهی
از نظر مولانا اولین گام در فرزانگی و آگاهی معرفه النفس است و انسان باید ابتدا از شناخت خود شروع کند.
مرغان که کنون از قفس خویش جدایی
رخ باز نمایید و بگویید کجایید
ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن
تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود
خویشتن شناسی در عرفان مولانا آنقدر در خور اهمیت است که می فرماید، هیچ یک از دانش های زمان ارزش و شایستگی معرفت نفس و خود شناسی را ندارد. مولانا آگاهی می دهد که باید از خود شروع کنی:
بهر آن پیغمبر این را شرح ساخت
هر که خود بشناخت یزدان را شناخت
عارف بلخ تبعات آگاهی و عدم آگاهی را بسیار جالب به تصویر می کشد. مولانا نادانی و عدم آگاهی را از عوامل سستی و تنبلی و کوشش نکردن جهت رهایی از این قفس می داند و رهایی را ویژه آگاهان شایسته به شمار می آورد:
مرغ کاو اندر قفس زندانی است
می نجوید رستن از نادانی است
روح هایی کز قفس ها رسته اند
انبیای رهبر شایسته اند
تا انسان نسبت به غربت خود آگاهی نیابد تصمیم بر این نمیگیرد که اصل خویش را بجوید و به اصل خویش باز گردد. « انا لله و انا الیه راجعون » زیباترین دلیل احساس غربت انسان است.
بیدار کنید مستیان را
از بهر نبیذ همچو جان را...
از دیده به دیده باده ای ده
تا خود نشود خبر دهان را ....
بشتاب که چشم ذره ذره
جویا گشته ست آن عیان را
هر چه این بیداری و آگاهی بیشتر باشد احساس این درد عمیق تر و طلب برای بازگشت به اصل مشهودتر است.
پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که او بیدارتر، پر درد تر
هر که را درد است او بُردست بو
هر که او آگاه تر، رخ زردتر
#حضرت_مولانا
@lightworkers
هووو
(انسان در سرزمین خودش بیگانه ست) ... فروید
-غم غربت و محنت هجر و فراق
درد غربت انسان ماورای همه دردهاست. انسان حقیقتی است که برای رسالتی از یک دنیای دیگر آمده است و از اصل خویش جدا شده؛ این دنیا و فراخنای آن جایگاه اصلی انسان نیست. آدمی در این بیت احزان خود را زندانی می داند که باید هر چه سریعتر از آن بیرون بیاید.
چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم
حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم
آدمی موجودی است گرفتار غم ( Nostalogic) که دل نگران وضع و حال خویش است و پیوسته در پی فائق آمدن بر این حال غربت و بیگانگی است.
مولانا در جای جای مثنوی و حتی غزلیات خود این ماجرای غربت انسان و محنت هجران و فراق وی را بیان کرده است به عبارتی از همان آغاز دفتر اول مثنوی حکایت و شکایت روح عارف در غربتکدة دنیای حس از زبان نی نقل میشود و همین نگرش و اندیشه در کل مثنوی در ذهن مولاناست و تمام داستان های او به نحوی به ماجرای غربت انسان مربوط میشود. مولانا در واقع می خواهد با این اشعار و داستان ها انسان را به آگاهی در زمینة غربت روحش برساند و آنگاه دست او را برای شروع سیر و سلوک بگیرد و راه های وصال را به او بیاموزد تا بتواند بار دیگر به اصل و مبدأ خود بپیوندد.
بشنو از نی چون حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
از جدایی ها شکایت میکند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
تا بگویم شرح درد اشتیاق
باز جوید روزگار وصل خویش
پس روح انسان نیز وقتی پس از ماجرای هبوط و نزول به این دنیا پاگذاشت، در میان زمینیان احساس غربت و بیگانگی کرد و دچار غم غربت و محنت فراق شد و همین ها باعث اضطراب و وحشت وی نیز گردیده است.
تا کف دریا نیاید سوی خاک
خاکی است آن کف غریب است اندر آب
کاصل او آمد بود در اصطکاک
در غریبی چاره نبود ز اضطراب
مولانا دلیل غربت انسان را اغتراب و دوری گزیدن وی از عالم و وطن اصلی اش می داند و برای بیان این مسأله تمثیل بسیارجالبی میآورد و جان را به پیلی تشبیه میکند که وی را ازهندوستان دورکرده اند؛ بنابراین شبها خواب آن را می بیند.
پیل باید تا چو خسبد او سِتان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب
جان همچون پیل باید نیک زفت
ذکر هندستان کند پیل از طلب
خواب بیند خطّة هندوستان
خر ز هندوستان نکرده ست اغتراب
تا به خواب او هند داند رفت تفت
پس مصوّر گردد آن ذکرش به شب
پوست رباب از گوشت خود جدا مانده و چوبِ کاسهاش، دنیای سرسبز و باطراوت و زنده را از دست داده است و این هجران و فراق رمزی از دورماندن روح انسان از اصل و مبدأ است و یادآور اینکه همه چیز از طریق حق تعالی برآمده و حال در این دنیای مادی از وی دور مانده اند و قصد رجوع بدو را دارند:
هیچ می دانی چه می گوید رباب
پوستیام دور مانده من ز گوشت
ما غریبان فراقیم ای شهان
هم ز حق رستیم اول در جهان
ز اشک چشم و از جگرهای کباب
چون ننالم در فراق و در عذاب
بشنوید از ما الی الله المآب
هم بدو وا می رویم از انقلاب
پس انسان وقتی به خاکدان دنیا وارد شد، چاره ای از غربت و غم غریبی آن نیست.
از درد چاره نیست چو اندر غریبیام
وز گرد چاره نیست، چو در خاکدان رویم
و یا در ماجرای وفات بلال وقتی همسرش به وی میگوید تو اینک در آستانة مرگ قرار گرفته ای و به دیار غربت رهسپار خواهی شد. مولانا از زبان بلال می گوید: من تا این زمان در دیار غربت بودهام و اکنون راهی دیار وصال می شوم و در جمع خواص الهی در میآیم:
گفت جفتش الفراق ای خوش خصال
گفت جفت امشب غریبی می روی
گفت نه نه بلکه امشب جان من
گفت نه نه الوصال است الوصال
از تبار و خویش غایب می شوی
می رسد خود از غریبی در وطن
و در تمام ابیات زیر مولانا غم غربت و محنت هجر و فراق را یاد آور میشود:
هله ای غریب نادر، تو در این دیار چونی؟
ز فراق شهریاری تو چگونه می گذاری
به تو آفتاب گوید که در آتشیم بی تو
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
ای جان پاک خوش گهر، تا چند باشی در سفر
ای خواجه بفرما به که مانم به که مانم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
نه دامی ست نه زنجیر همه بسته چراییم؟
چه نقشی ست چه نقشی ست! در این تابه دل ها
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل
هله ای ندیم دولت، تو درین خُمار چونی؟
هله ای گل سعادت به میان خار چونی؟
به تو باغ و راغ گوید که تو ای بهار چونی؟
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
تو باز
#حضرت_مولانا
#فروید
@lightworkers
هر نکوهشی،
قضاوت،
تشخیص و ابراز خشمی،
بیان غم انگیزی از "نیازی" برآورده نشده است....
نیازهای برآورده نشدهمان را در درون خود ببینیم تا خشم و نکوهش و قضاوت به مهر تبدیل شوند
مهر با درون خویشتن و مهر با دیگران...
من هرگز احساس نکردم که نثار کردم
مگر وقتی که تو از من پذیرفتی
هنگامی که تو خوشنودی مرا
از نثار کردن به خودت فهمیدی
و تو میدانی که من نثار نکردم
تا تو را مدیون خود سازم
بلکه چون میخواهم زندگیم جلوه عشقی باشد
که نسبت به تو احساس میکنم
با پذیرفتن محبت
شاید نثار کردن بهتری باشد
راهی نیست که این دو را از هم جدا کنم
وقتی تو به من نثار میکنی
من پذیرشم را به تو میدهم
وقتی تو از من میپذیری،
احساس میکنم که دریافت میکنم
برای تهی کردندرونمان از رنجشهایی که از دیرباز در درونمان انباشتهایم باید که از در قلب وارد شویم
درون خود و درون دیگران
مشاهدهی اینکه هر انسانی رنجی در دل دارد و آن رنج را به صورت خشم و حسادت و سرزنش و قضاوت و دیگر رفتارهای ناشی از درون درد کشیده بروز میدهد.
شفای درون شفای اطراف توست....
تمرین
مشاهده رفتارهای عینی که سلامت ما را تحت تاثیر قرار میدهد.
در ارتباط با آنچه که مشاهده میکنيم چه احساس میکنيم...
نيازها ،ارزشها، امیال و... که احساسهای ما را شکل میدهند کدامند...
رفتارهای عینی که ما تقاضا میکنیم تا زندگیمان را غنیتر سازیم کدامند...
انتظاراتتان از خود و دیگران را مشاهده کنید.
آرزوهای کوچک و بزرگ خود را یادداشت کنید
برآورده شدن هر یک از آرزوهایتان کدام من درون شما را تغذیه میکند.
بدون قضاوت و با دلی آرام آنها را یادداشت کنید و با خود صادق باشید...
تمرین بالا را تا دو روز آینده انجام دهید و نتایج را برای خود یادداشت کنید...
این تمرین در شناسایی مَنهای رنج دیده و ارضا نشدهی شما یاری رسان است...
من تحقیر شده
من بیعرضه
من دیده نشده...
#تمرین
@lightworkers
