Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more402
Subscribers
No data24 hours
+67 days
+1430 days
Posts Archive
برای زندگی کردن در میان آدمیان، باید برای همه، با هر خصوصیتی که دارند، هر قدر هم نا به هنجار باشد، حقِ وجود قائل باشیم و فقط میتوانیم بکوشیم که از خصوصیاتشان بر حسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم.
اما نه میتوانیم امیدی به تغییرشان ببندیم، نه چنان که هستند محکومشان کنیم. این درست مصداق این مثال است که : « زندگی کن و بگذار زندگی کنند».
اما این رفتار آن قدر که درست است، آسان نیست و آن کس سعادتمند است که از برخورد با بعضی از همنوعان، همیشه در امان باشد. هنر تحمل کردن انسانها را می توان با تحمل کردن اشیاء بی جان تمرین کرد که به علت خواص مکانیکی یا خواص دیگر فیزیکی شان با سرسختی سد راه ما میشوند، تمرینی که هر روز میسر است.
وقتی شکیبایی را از این راه کسب کردیم، میتوانیم در مورد انسان ها نیز به کار گیریم. به این منظور، باید خود را به این فکر عادت دهیم که این مردم نیز مانند اشیاء بی جان، اگر مانع آزادی و فعالیت ما میشوند، به علت ضرورت ناگزیر طبیعتشان چنین تأثیری دارند.
بنابراین، بر آشفته شدن در برابر چنین انسان هایی همان قدر احمقانه است که از سنگی که پیش پایمان می غلطد و راهمان را سد می کند، خشمگین شویم....
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
سرم را اتصالی هست کلی با خیال او
از آن سر در نمیآرد به دوش بردبار من
پیاپی مایلست این دل به قرب نقطهٔ خالش
دریغ ار خارج از مرکز نیفتادی مدار من!
فلکها را رصد کردم من، ای ماه و نپندارم
کزیشان چون تو خورشیدی بتابد بر دیار من
#اوحدی
@lightworkers
من در خویش، جوری هستم که حتی نمیتوانم برایت زندگی آرزو کنم که بیخزان و بیزمستان باشد. نمیتوانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی.
من و تو میدانیم که زندگی بسیار زیبا، امّا دشوار و شکننده است! میدانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصلهای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، امّا گریز ناپذیرند.
نمیخواهم بگویم تو را به خدا میسپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمیگذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون میدانم که ناخواستنیها، همانقدر فراوانند که سپردنهای نارس و فهم ناشدهٔ ما!
دیگر آنقدر بزرگ شدهایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را میچینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم. آنقدر تجربه داریم که درک میکنیم، مردم این بهانههای خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی میکنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباشها، تبریکات، تهنیتها و مبارکبادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند میرود!)
میدانی! میخواهم اینبار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برفها، طوفانها، خشکسالیها، شکستها و موفقیتها، شادیها و غمها، از دست دادنها و به دست آوردنها؛ در امان قرار دهد!
آرزو میکنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که؛ تمام زندگی را -هرطور که پیش رود- مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زندگی کنی!
تو نیز مرا همین آرزو کن....
@lightworkers
هر لحظه موهبتی است
برای از نو آغاز کردن
زندگی نیست مگر گذر زمان
و این فرصت برای تو
که برگزینی چگونه گذر کند....
ایام میآیند که از شما مبارک شوند
مبارک شمایید....
سال نو مبارک
@lightworkers
بسی گفتند: «دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است
و افسون است
و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است، اما!
نوشداروست...!
تنبور #میروحید_رادفر
شعر #فریدون_مشیری
هر لحظه موهبتی است
برای از نو آغاز کردن
زندگی نیست مگر گذر زمان
و این فرصت برای تو
که برگزینی چگونه گذر کند....
ایام میآیند که از شما مبارک شوند
مبارک شمایید....
سال نو مبارک
@lightworkers
با گاهشمار تقویم تا ساعاتی دیگر زمین یکبار دیگر به گرداگرد خورشید چرخیده است. از کی؟ شاید نتوانیم دقیقا بگوییم، ولی تقریبا چهارونیم میلیارد سال میشود. عدد عظیمی است، بهخصوص که آنرا با کمتر از دویستهزار سالی که گونهٔ ما انسان خردمند از آن تجلی یافته است مقایسه کنیم. همهٔ تاریخِ ما انسانها از زمانی که هنوز زبانمند و ابزارمند نشده بودیم تا به امروز، بیش از دویستهزار بار کوچکتر از زمین است. آیا میتوانید تصور کنید که دویست هزار سال دیگر چه شکلی است؟
مشخص نیست که ما انسانها دقیقا از چه زمانی شروع به شمردن سالها کردهایم، شاید کمی یا بیش از پنجهزارسال. میتوانید تصور کنید که هستی چقدر بوده است (فقط بوده است) و فرایند تحول خویش را تجربه میکرده است، بیآنکه آنرا متر کند و دقیقه بزند! اما حالا هر یک از ما ساعتی به دستمان میبندیم و برای ثانیههایی هم که میگذرد نقشه میکشیم.
آنچه مسلم است این است که زندگی، چه کسی باشد که آنرا شمارش کند و چه نه، گذار خویش را تجربه میکند. زندگی به این اعتبار چیزی نیست مگر گذارِ زمان -البته نه زمانِ قراردادیای که ما انسانها وضع کردهایم. اما شگفتی این فرصتِ کوتاهی که ما در دلِ این هموارهْ گذرکردن داریم این است که تا اندازهای این اختیار را یافتهایم که چگونگیِ گذارش را انتخاب کنیم. میگویم تا اندازهای زیرا جبرِ بیولوژیکی و تاریخی همواره بر گردن ماست. اما همین تا اندازهای هم همکارِ هستیشدن خود یک موهبتِ حیرتانگیز است. ما قادریم تا هستشدن یا نیستشدن چیزهایی را انتخاب کنیم. و این کار را با معنیدادن به چیزی و بیاعتبار ساختن چیزهایِ دیگر انجام میدهیم.
رسم است که لحظهٔ سالِ نو آدمها با خود قول و قرارهایی میگذارند که سالِ پیشرو را چگونه بگذرانند (که البته به سیزده نرسیده فراموشش میکنند). اما برای تغییر و تحول هیچنیازی به انتظار کشیدن برای فرارسیدن سالِ نو نیست. زیرا در گردشِ هموارهٔ زمین به دور خورشید هر لحظهای را که شما از آن معرفت پیدا کنید، دقیقا لحظهایست که یک سالِ پیش زمین در آن موقعیت حضور داشته است. پس هر وقتی را که شما دریابید، وقتِ تحویل سال است (به هر حال شمارش را ما آغاز کردهایم).
هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن. زندگی نیست مگر گذار زمان، و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
چون تو خواهی که جایی روی،
اوّل دلِ تو میرود و میبیند
و بر احوالِ آن مطلّع میشود،
آنگه دل باز میگردد و بدن را میکشاند. اکنون این جملۀ خلایق، به نسبتِ با انبیا و اولیا، اجساماند.
دلِ عالَم، ایشاناند.
اوّل ایشان به آن عالَم سیر کردند و از بشریّت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوقِ این عالَم را و آن عالَم را مطالعه کردند و قطعِ منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون میباید رفتن.
آنگه آمدند و خلایق را دعوت میکنند که « بیایید بدان عالَمِ اصلی که این عالَمِ خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم، شما را خبر میکنیم.»
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
عرفان وادی اغواگری است. همه می خواهند خود را به آن بچسبانند. فقیه، صوفی، دانشی، فلسفی، شفاباز، جادوگر، سیاستمدار و همه ی انواع انسانی. اگرچه از روح بر همه باریده، امّا هیچ کدام از اینها در حقیقت هیچ ربطی به وادی عرفان و سلوک معنوی ندارند.
این یک اغواست. یک جابجایی مرزهاست. یک جعل است و بدتر از همه یک التقاط است، امّا حاوی این نکته نیز هست که همه خواستار آزاد شدناند. همه میخواهند از روح نصیبی ببرند و از برچسبی که بر خویش نهادهاند و از زندانی که در آنند با کلمه ی عرفان بالا خیزند. این یک آغاز است. امّا برای اینکه هر کس از آنچه هست بالا خیزد، کلمات به تنهایی کاری نمیکنند. ابتدا طالب باید از آنچه که هست توبه کند و از آن جایی که هست یک قدم به بیرون بگذارد.
پس ما فقیه و صوفی عارف، دانشمند خداشناس، فلسفی آگاه به رموز الهی و از این قبیل نداریم. شاید عارف به آن وادی که در آن هستند باشند، یعنی عارف به فقاهت، به دانش، فلسفه، دین و هر راهی که می روند. امّا وادی عرفان هیچ کدام از ایشان را ساکنین کوی خود نمیداند.حتّی نزدیک به آستانهی خود نیز نمیداند.چرا که اینها همه رهروان دنیایند.
عرفان وادی عشق است و اگر کسی عاشق باشد، دیگر عاقل نمیتواند باشد. عاقل به معنای عقل گرا و نوکر و سینه چاک شگفتیها و دامها و پیچیدگیهای ذهن و روان و نظریه پردازیها و راه و رسم و منشهای انسانی، چون آنها که ذکرشان رفت. اگر کسی آن باشد، این نمیتواند باشد. این باشد، آن نیست. برای سالکین این معنا ساده است. امّا برای آنان که خارج از جاده خود را سالک میخوانند، تلخ، دشوار و درک نشدنیست. آری عزیز، ابتدا باید از آنجا که هستی بیرون بیایی.
بهر آنان که بر بتهای دنیوی خویش برچسب عارف میزنند، و آنان نیز که از ایشان که این را میشنوند و انکار نمیکنند، و نفسشان بر ایشان سوار است، جرم نوشته شده کوچک نیست. به همان اندازهای که به ناحقّ خود را با عرفان مرتبط دانستهاند، از آن فاصله خواهند گرفت و حدیث گمراهیشان مطوّل خواهد شد. آدمی باید خودش را بشناسد، علم تفکیک بیاموزد و حدّ خود را در ظرفی که هست بشناسد.هر کس که خدا را میخواهد باید ابتدا از خر خود پیاده شود....
#حلمی
@lightworkers
تو بدون داستان معنویات کیستی؟!
لطفا برای من از "آگاهی ناب" یا "مقیم شدن در جهان مطلق" مگو!
من میخواهم ببینم که تو با همسرت، با کودکانت، والدینت و بدن ارزشمندت چگونه رفتار میکنی؟!
لطفا برای من دربارهی "توهم خود مجزا" یا چگونگی رسیدن به سرور دائمی در هفت روز سخنرانی نکن!
من میخواهم گرمای اصیلی را حس کنم که از قلب تو میتابد!
میخواهم از تو بشنوم که چقدر خوب گوش میکنی، و دانشی را که با فلسفهی شخصیات منطبق نیست، دریافت میداری...
میخواهم ببینم با مردمی که با تو مخالفند چگونه تعامل میکنی!
به من نگو چقدر بیدار هستی و چقدر از نفْس رها شدهای...
من میخواهم تو را در زیر کلمات بشناسم.
میخواهم بدانم وقتی مشکلات بر تو فرو میبارند، چگونهای...
آیا میتوانی کاملا به دردت اجازه بدهی جاری شود و وانمود نکنی که آسیب ناپذیری؟!
آیا میتوانی خشمت را احساس کنی و با اینحال به درون خشونت گام نگذاری؟!
آیا میتوانی مسیر امنی برای عبور اندوهت ایجاد کنی اما بردهی آن نشوی؟!
آیا میتوانی شرمت را احساس کنی و دیگران را شرمگین نسازی؟!
آیا میتوانی وقتی روزگار خوبی نداری، آن را تأیید کنی؟!
آیا میتوانی بگویی "متأسفم" و آن را واقعا و از عمقِ دل بگویی؟!
آیا میتوانی در الوهیت باشکوه خویش، کاملا انسان باشی؟!
برایم از معنویتات نگو دوست من!
من واقعا هیچ علاقهای به آن ندارم...
من فقط میخواهم با تو ملاقات کنم.
قلب گرانمایهات را بشناسم.
انسان زیبایی را بشناسم که در تقلای یافتن نور است.
پیش از "فرد معنوی"...
پیش از همهی کلمات زیرکانه...
@lightworkers
در هیچ موردی نیست که این عجوزه یک خصوصیت مخرب را بر ما تحمیل نکرده باشد، ما را از یک کیفیت وجودی زیبا و مطلوب محروم نکرده باشد. اگر توجه کنی، میبینی هر برنامه و هر هدف و هر رفتار و عملی که پای "ارزش" در آن نباشد، چندان چنگی به دل نمیزند. مثل اینکه ما زندگی و عمـل را فقط موقعی میدانیم و برای آن اهمیت قائلیم که امید ارزشی در آن باشد. فرضاً تو امروز انواع برنامهها داری:
نیم ساعت دیگر میخواهـی غذا بخوری،
یک ساعت دیگر میخواهی بدنت را بشویی، دو ساعت دیگر میخواهی در کوه قدم بزنی؛ بعد از ظهر میخواهی در محلی سخنرانی کنی.
کدام یک از این چند کار برای تـو اهمیت بیشتری دارد، هیجانانگیز اسـت، ذهنت را مشغول میکند و از شور و جدیت خاصی برخوردار است؟ سخنرانی. اینطور نیست؟ مثل اینکه غیر از سخنرانی بقیهٔ کارها را اصولا کار نمیدانی، آنها را تلف کردن وقت به حساب میآوری و سرسری از آنـها میگذری. حال آنکه اگر در خط "عجوزه " قرار نگرفته بودی و خصوصیات آن تو را تبدیل به یک موجود "پولکی" و "قندیلی" نکرده بود، میدیدی که در مثلاً پوست کندن یک پرتقال و خوردن آن همانقدر اهمیت وجود دارد که در ایراد یک سخنرانی ـ و حتی بیشتر از یک سخنرانی.
اگر در خط اصالت خود رشد کرده بودیم، هر حرکتی از ما صادر میشد - حرکتهایی که اکنون به نظرمان کوچک و غیرقابلتوجه میرسد - بزرگترین و جدیترین حرکت و واقعهٔ زندگی بود.
ما الآن زندگی را عبارت از نگاه کردن به آن پرنده نمیدانیم، عبارت از صحبت کردن با این بچه چوپان با آن لهجهٔ زیبا و کلمات ساده و بیتکلفش نمیدانیم، عبارت از لمس خنکی نسیم روی بدنمان نمیدانیم؛ زندگی را عبارت از وقتی میدانیم که سخنرانی کردهایم و برایمان کف زدهاند.
یا رنج و بدبختی را زمانی در خود حس میکنیم که برایمان کف نزدهاند.
ما گم کردن اصالت خود را بدبختی نمیدانیم. زندگی را عبارت از وقتی میدانیم که لیسانس گرفتهایم؛ عبارت از ملاقات فلان کلهگندهٔ اجتماعی میدانیم.
زندگی را در وسعت خود نمیبینیم و دریافت نمیکنیم. هر چیزی که در آن تصـور "ارزش" نباشد از زندگی و رابطه و علاقهٔ ما خارج است...
آیا این کم مصیبتی است؟
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
تصور کنید صندوقی ساخته شده از طلا دارید که رویش با مروارید و الماس مرصعکاری شده، یک هنرمند خلاق با مهارت بینقص خود آن را ساخته و پرداخته، و در اوج کمال به اتمام رسانده است.
حالا این صندوق را در اختیار شما قرار دادهاند، آن را از چه چیزی پر میکنید؟
بی شک هیچ انسان عاقلی زبالههای آلوده و کثیفش را در این صندوق نمیریزد.
دلی که در سینه ماست، صندوق جواهرنشانی است که خداوند قادرِ متعال، در اوج زیبایی ساخته و پرداخته و به ما ارزانی داشته است، این صندوق سزاوار کمتر از عشق نیست، زیرا که ارزشمندترین چیز در جهان عشق است، و خدا عشق است و عشق خداست.
پس درون قلبتان زباله نریزید، آن را از نفرت پر نکنید.
دل آدمی، تنها جای جهان هستی است که آنقدر بزرگ است که خدای در آن جای میگیرد....
@lightworkers
من متوجه شدم که،
در اعماق نفرت درونم،عشفی بیپایان وجود دارد....
من متوجه شدم که،
در انتهای گریه درونم،لبخندی بیمانند وجود دارد...
من متوجه شدم که،
در پیچیدهترین آشوبهای درونم،آرامشی عمیق وجود دارد....
من متوجه شدم که،
در اعماق زمستان درونم،تابستانی دلپذیر وجود دارد....
و اینها به من شادی میدهند...
و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد،زیرا که در درونم چیزی قویتر،با آن مقابله میکند...
#آلبر_کامو
@lightworkers
فرافكنىِ نقطه ضعفها چيست؟
فرافكنى نسبت دادنِ غير ارادى رفتار ناآگاهانه خود به ديگران است.
ما نقطه ضعفهای خود را به دیگران نسبت میدهیم و مطالبی را به دیگران میگوییم که در واقع باید به خود بگوییم.
اینکه سایرین و افراد پیرامون ما کمک می کنند احساسات پنهان خودمان را بشناسیم ، فرصت فوق العادهای برای رشد ما است!
و اهمیت جمله “راه خدا از میان خلق خدا می گذرد ” را به شکلی دیگر به ما یادآور می شود. با تعامل با دیگران است که میتوانیم به ویژگیهای شخصیتی درونی و عمیقمان پی ببریم !
قدردان دوستان و اطرافیانمان باشیم که در حین تعامل با آنها ، میتوانیم به ویژگیهای سرکوب شده و دور از دسترس وجودمان ، دسترسی داشته باشیم .
از این به بعد، به جای فرار و انکار سایهها (نا آگاهیهایمان) ، آنها را ببینیم و بپذیریم که بخشی از وجود بینهایت و همه جانبه ما هستند، با شناخت آنها ( آگاه شدن به آنها ) ، حوزه امکان و آگاهیهای خودمان را برای رشد همه جانبه گسترش میدهیم.
از تاباندن نور به سایهها ، و آگاه شدن به آنچه نمیدانیم، لذت ببریم...
برای تمرین همین الان لحظهای صبر کنید و ببینید چه چیزی در اطرافیان شما باعث ناراحتی یا خشم شما میشود ؟
کدام خصوصیت در دوستان و همکاران شما است که از آن کلافه میشوید و فکر میکنید خودتان آنرا ندارید؟
@lightworkers
تو نقشی نقش بندان را چه دانی؟
تو شکلی پیکری جان را چه دانی؟
تو خود مینشنوی بانگ دهل را
رموز سّر پنهان را چه دانی؟
سلیمانی نکردی در ره عشق
زبان جمله مرغان را چه دانی؟
#حضرت_مولانا
@lightworkers
