en
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Open in Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Show more
402
Subscribers
+424 hours
+87 days
+1530 days
Posts Archive
دلتنگی تهران رضا_یزدانی @lightworkers

می‌ترسم از روزی که تو هم بگویی حالا که همه چیز فرو می‌ریزد من چرا فرو نریزم؟ حالا که قطار از خطش بیرون می‌آید من چرا روی خطوط زندگی کنم؟ حالا که صندوق امانات به سرقت می‌رود،من چرا اخلاق و اصول را به امانت نگه دارم؟ حالا که همه چیز سیاه است من چرا برای سفیدی روحم رنج بکشم؟ حالا که همه می‌خواهند اهریمن بشوند،من چرا انسان بمانم؟ اگر فرو نریزی،اگر از خط بیرون نیایی،اگر به سرقت نبری،اگر سیاه نشوی و اگر اهریمن نباشی،یعنی که نمی‌خواهی همرنگ جماعت شوی،یعنی که رسوا خواهی شد. اما خوشا چنین رسوایی! نصیبت باد این رسوایی شریف! آیا شجاعت چنین رسوایی بزرگی را داری؟ #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

هر چه تظاهرات بیرونی بیشتر باشد پوچی درونی بیشتر است... #کریشنا_مورتی @lightworkers
هر چه تظاهرات بیرونی بیشتر باشد پوچی درونی بیشتر است... #کریشنا_مورتی @lightworkers

روزی روزگاری پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را به‌عنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاج‌وتخت شود. پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازه‌های قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند. قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایسته‌ترین فرد را به‌ عنوان جانشین خود اعلام کند.روز موعود فرارسید، دروازه‌ها باز شده و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند. پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته می‌داشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر می‌شدند مهیا شود و بعد از حمام می‌توانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک داده‌ شده بود استفاده کنند. بعد از آن، وارد مکانی می‌شدند که لباس‌های بسیار گران‌قیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی می‌پوشیدند؛ بنابراین لباس‌هایشان را از بین انبوه لباس‌هایی که زربافت و نقره‌فام بودند انتخاب کردند. پس‌ازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه این‌ها آن‌ها می‌آمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند. حالا بشنوید از مردم درون قصر، بعضی از آن‌ها بشدت شیفته‌ی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند. بعضی از آن‌ها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند،بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد.عده دیگری از آن‌ها که پرخور و شکم‌پرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند. اینجا در هند وقتی غذا سرو می‌شود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همه‌چیز آنجا پیدا می‌شود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همه‌چیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود. همین‌طور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند.مردمی که شیفته‌ی عطرها بودند بطری‌ها را جمع کرده و کیسه‌های خود را با آن عطرها پر می‌کردند.آن‌هایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا بر می‌داشتند. آن‌هایی که مشتاق لباس‌ها بودند دسته‌دسته لباس‌ها را برداشته و روی شانه‌هایشان می‌گذاشتند تا با خودشان ببرند و عده‌ای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند. در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شده است، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همین‌جا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید؛ اما مردم به‌شدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و می‌گفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آن‌هایی که می‌رقصیدند می‌گفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازه‌ای به آن‌ها داده نشد و همه‌ی آن‌ها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود. در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده است؟ آیا دروازه‌ها را هنوز باز نکردید؟ وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازه‌ها برای دوازده ساعت باز بودند. پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟ وزیر در جواب گفت: چون آن‌ها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند. و سمسارا دقیقاً چنین چیزی است. کسی به دیدار پادشاه نمی‌رود. اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه می‌رفت و پذیرفته می‌شد آنگاه همه‌چیز متعلق به او می‌شد. ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم؛ اما در تجملات و ارضای نیازها گم‌ شده‌ایم. یادتان باشد، هنگامی‌که زمانِ بسته شدنِ دروازه‌ها فرابرسد هرگز نمی‌توانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است اما کسی به نزد او نمی‌رود. ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کرده‌ایم که چرا آمده‌ایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواس‌پرتی شدید شده‌ایم.... #پاپاجی @lightworkers

AUD-20220615-WA0008.mp33.95 MB

یک تفاوت بین ایگو و نیاز اصلی چه طور تشخیص دهیم یک میل که در ما به وجود می‌آید نیاز واقعی است یا از ایگو و هوس.... با صبر کردن... اگر ایگو باشد فروکش می‌کند و عقب می‌کشد،اگر نیاز باشد می‌ماند ، و در مراتب بالاتر نیاز هم کم‌کم فروکش می‌کند... همیشه در پاسخ‌گویی به امیال اندکی صبر کنید تا ماهیت آن برای شما مشخص شود، روی آن اندکی تامل کنید،مراقبه کنید، مشاهده کنید تا ماهیت اصلی آن میل مشخص شود،بعد اقدام کنید،هر ایده‌ای به ذهن شما می‌رسد،هر تمایلی که پیدا می‌کنید.... @lightworkers

‍ "سلوک قرآنی" در سلوک قرآنی، تو باید از هفت موقف بگذری. این هفت موقف را می‌توانی در هفت آیه سوره‌ی "حمد" ببینی. حرکت از پایین به بالاست. از هفتمین آیه،تا اولین آن. یعنی از "ضالّین" (گمگشتگان) تا خود "بسم الله الرحمن الرحیم". تو با این سیر، از تاریکی به نور، از جهل به آگاهی، و از رنج به رحمت مطلق نائل می شوی. این عروجی از اسفل به اعلی است. ابتدا به گمگشتگی ات واقف و خود را از سیطره‌ی غضب شدگان می‌رهانی و به حوزه ی اهل نعمت وارد می‌کنی، آنگاه هدایت الهی را تسلیم‌وار می‌پذیری، سپس از چندگانگی رها،و فقط یگانگی را پاس میداری، قیامتت در آیه‌ی چهارم برپا می‌شود،آنگاه رحمت واسعه تو را پذیرا شده و پس از این پیروزی، سرشار از "حمد" به پروردگار جهانیان می‌گردی، و همو مهربانانه تو را به مرجع اصلی‌ات، واصِل می‌نماید. این است سیر "اِنّا لِله و اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ"... #مسعود_ریاعی @lightworkers

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد…. #عطار @lightworkers

بیشتر افراد بزرگترین دشمن خود هستند.. اگر کارهایی را که با خود کرده‌اند با دیگران می‌کردند حتما به زندان می‌رفتند.... @lightw
بیشتر افراد بزرگترین دشمن خود هستند.. اگر کارهایی را که با خود کرده‌اند با دیگران می‌کردند حتما به زندان می‌رفتند.... @lightworkers

پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود و چندین‌گاه پنداشتم که من او را می‌خواهم، خود اول او مرا
پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود و چندین‌گاه پنداشتم که من او را می‌خواهم، خود اول او مرا خواسته بود..‌. یحبهم پیش از یحبونه بود... #بایزید_بسطامی @lightworkers

خوشا آن عشرت و آن کامرانی که ما را بود از ایام جوانی سفر کردم به امید غنیمت غنیمت عمر بود و گشت فانی ندیدم سود و فرسودم، چه بودی که ارزیدی بدین سودا زیانی؟ بدادم عمر و درد دل خریدم چه شاید گفت ازین بازارگانی؟ جوانی را به خواب اکنون توان دید که تن بی‌خواب گشت از ناتوانی رخم گل بود و بالا تیر و کردند گلم نیلوفری، تیرم کمانی به شکلی می‌دوانم مرکب عمر که اسب تند بر صحرا دوانی زمان ما به آخر رفت، ازین بیش چه باشد؟ فتنهٔ آخر زمانی فراق دوستان با جانم آن کرد که در گلزارها باد خزانی بدان گفتم: چه داری آرزو؟ گفت که: دیدار و بهشت جاودانی بپرسیدم که: دیگر چیست؟ گفتا: و وادی زنده‌رود و اصفهانی نمی‌ماند به وصل دوستان هیچ اگر صد سال در شادی بمانی چو گرگ از گله بربود آنچه می‌خواست بدین صحرا چه سود اکنون شبانی؟ ترا، ای چرخ، بسیار آزمودم همانی و همانی و همانی! چه برخورداری از رختی توان دید؟ که دزدش کرده باشد پاسبانی چو خواهد برد باد این لالها را چه باید کرد این جا باغبانی؟ بیاید کوچ کردن بر کرانم که کرد اندامم آغاز گرانی برون شد کاروان ما ز منزل چه خسبی؟ ای غریب کاروانی خداوندا، اگر بد رفت، اگر نیک چو عجز آوردم آن دیگر تو دانی ز لطفم داده بودی خرده‌ای چند به عنف اکنون یکایک می‌ستانی گدایی پیش آن در فخر باشد مرا، همچون که موسی را شبانی به درگاه تو آورد اوحدی روی غریب الوجه والید واللسانی #اوحدی @lightworkers

در کتاب پیامبر از خلیل جبران، زنی از المصطفی میخواهد که در مورد درد سخن بگوید. آیا ممکن است در مورد این گزیده نظر بدهید؟ و زنی سخن آغازید و گفت: "از درد برایمان بگو." و المصطفی گفت: درد تو شکستن آن پوسته‌ای است که ادراک تو را در خود محصور کرده است. همانگونه که هسته‌ی میوه باید شکسته شود، تا که قلب درونش در نور آفتاب بایستد، تو نیز باید درد را بشناسی. و اگر بتوانی قلبت را در شگفتی از معجزات زندگی روزانه‌ات نگه داری درد تو نیز کمتر از شادی‌ات شگفت آور نخواهد بود؛ و تو فصلهای قلبت را خواهی پذیرفت، درست همانگونه که همیشه فصلهایی را بر مزارع میگذرند پذیرفته‌ای. و با آرامش از میان زمستانهای اندوه خود تماشا خواهی کرد. بیشتر دردهای تو انتخاب خودت هستند. این داروی تلخی است که آن طبیب درون،خویشتن بیمارت را با آن شفا میدهد. بنابراین به آن طبیب اعتماد کن، و این داروی او را در سکوت و آرامش بنوش. زیرا که دست او، بااینکه سخت و سنگین است، توسط دست لطیف غیب هدایت میشود، و آن سبو که او می‌آورد، با اینکه لب‌هایت را می‌سوزاند، از همان گِلی شکل گرفته که آن سفالگر،با اشکهای مقدس خویش آن را خیس کرده است.... @lightworkers

در کتاب پیامبر از خلیل جبران، زنی از المصطفی میخواهد که در مورد درد سخن بگوید. آیا ممکن است در مورد این گزیده نظر بدهید؟ و زنی سخن آغازید و گفت: "از درد برایمان بگو." و المصطفی گفت: درد تو شکستن آن پوسته‌ای است که ادراک تو را در خود محصور کرده است. همانگونه که هسته‌ی میوه باید شکسته شود، تا که قلب درونش در نور آفتاب بایستد، تو نیز باید درد را بشناسی. و اگر بتوانی قلبت را در شگفتی از معجزات زندگی روزانه‌ات نگه داری درد تو نیز کمتر از شادی‌ات شگفت آور نخواهد بود؛ و تو فصلهای قلبت را خواهی پذیرفت، درست همانگونه که همیشه فصلهایی را بر مزارع میگذرند پذیرفته‌ای. و با آرامش از میان زمستانهای اندوه خود تماشا خواهی کرد. بیشتر دردهای تو انتخاب خودت هستند. این داروی تلخی است که آن طبیب درون،خویشتن بیمارت را با آن شفا میدهد. بنابراین به آن طبیب اعتماد کن، و این داروی او را در سکوت و آرامش بنوش. زیرا که دست او، بااینکه سخت و سنگین است، توسط دست لطیف غیب هدایت میشود، و آن سبو که او می‌آورد، با اینکه لب‌هایت را می‌سوزاند، از همان گِلی شکل گرفته که آن سفالگر،با اشکهای مقدس خویش آن را خیس کرده است.... @lightworkers

و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworker
و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworkers

و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworker
و از خطاهای بزرگم آن بود، که لحظات دلخوشی را سرسری می‌گذراندم، اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی می‌کردم.... @lightworkers

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی‌تو خوش نباشد ر
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن  #مولانای_جان @lightworkers

درباره‌ی تنهایی، هیچ کلامی زیباتر از آن‌چه میکل‌آنژ گفته نیست: "من با چیزی زنده‌ام،که دیگران از آن می‌میرند..." @lightworkers
درباره‌ی تنهایی، هیچ کلامی زیباتر از آن‌چه میکل‌آنژ گفته نیست: "من با چیزی زنده‌ام،که دیگران از آن می‌میرند..." @lightworkers

س- چرا در ابتدای سوره های قرآنی بسم «الله» آمده و مثلا رب، حق و نور نیامده. ج- این از اسرار خداوند است... اما «الله» ویژگی هایی دارد که شاید سایر اسامی دارای آن نباشند. مثلا، هر اسمی از اسماء الهی دارای معنی تقریبا معینی است. مهربان، بخشنده، نزدیک، روزی دهنده و مانند این. اما معنی الله بر انسان پوشیده است. به عبارتی در لفظ «الله» وجودی ناشناختنی، تصور نشدنی، وجودی در ورای هر فکر و تصویر و بر فراز هر وصف و تفسیر، پنهان است. بنابراین وقتی می گویی «بسم الله» از یک نظر به این معناست که می گویی بنام کسی که او را نمی شناسم و نمی توانم بشناسم، زیرا ناشناختنی و درک ناشدنی است. می گویی بنام کسی که هیچ فکر و برداشتی درباره ی او حقیقت ندارد و او برتر از هر اندیشه ای است. بنام او که فارغ از هر صفتی است (...) به این ترتیب با گفتن «بسم الله» در واقع به اصل توحید، آنهم توحید ناب و حقیقی، اشاره می کنی. یعنی در کلمه ی اول، کلمه ی آخر را نیز گفته ای، بشرط آنکه، واقعا بگویی. با گفتن کامل و درست «بسم الله» گام اول را برمی داری در حالیکه گام آخر را نیز برداشته ای... با گفتن واقعی «بسم الله» می بایست ذهن و باطن انسان ساکت و خاموش شود. زیرا تو به وجودی که ناشناختنی و کاملا مجهول است اشاره میکنی، پس دیگر نباید واژه، تصور، فکر و برداشتی در ذهن تو باشد، چون متوجه شده ای که هر اندیشه ای درباره ی او وهم است، بنابراین درون تو ساکت می شود. این خاموشی و سکوت درونی، شرایط مناسبی است تا روح الهی القاء کند معانی را و محیط مساعدی است تا نور الهی جریان یابد. تو از سخن گفتن با خودت دست می کشی، پس نجوای قلبت را می شنوی و به این ترتیب راه فهمِ معانیِ سایر آیاتی که بعد از آن می آید، گشوده خواهد شد. این تنها یک جنبه است.... @lightworkers

"بسم الله الرّحمن الرّحیم"، به نام " الله" ای است که عاشق است و معشوق است و خود، حقیقت عشق است. عاشق، می‌فهمد که عاشق چه می‌گوید و اگر انسان عاشق نباشد، معنای کلام خداوند پر محبت را درک نمی‌کند ... قرآن را با وضو باید گشود. ظاهر این وضو کار همگان است، اما باطن آن، کار نوادر زمان است. برای ورود به قرآن، باید با "بسم الله الرّحمن الرّحیم" وضو کرد و الاّ ورود به قرآن ممکن نیست. وضوی ظاهری با آب است و وضوی باطنی با عشق است. باید روح را با عشق شست تا بتوان به درون قرآن راه یافت و عمق قرآن را یافت. باید به صفت رحمن و رحیم موصوف شد تا به ادراک وصفی که قرآن از خدا و حقیقت و زندگی دارد،نائل شد. شستن دست و صورت کافی نیست، شستن روح، ضروریست و برای طهارت روح، آن را باید با عشق شست، با محبت. و محبت حقیقی نیست مگر آنکه ناشی از پرستیدن خدای محبت باشد ... روحی که آلوده است، روحی که انباشته از کینه و نفرت و بدخواهی است، امکان راه یافتن به قرآن و عمق اسلام را ندارد. چون قدم آغازین را که "بسم الله الرّحمن الرّحیم" است، واقعاً برنداشته. پس مسلمانی حقیقی را باید با تخلیه و طهارت روح آغاز کنید. باید از نفرت‌ها خالی شوید و از نور مهربانی برخوردار گردید. آنگاه اسلام و قرآن در معرض فهم شماست و مسلمانی حقیقی،تجربه شدنی است. وقتی نور بیاید، تاریکی بیرون می‌رود ... در مثال، در آن کوه غاری هست که همۀ گنج‌های عالم در آن گنجانده شده، درون غار پر است از مسیرها و دالان ها و دهلـیزها. در هر نقطه‌ی این غاری که انتهایش نامعلوم است، قسمتی از این گنج بی‌پایان قرار داده شده. برای ورود به غار، باید سنگی که جلوی آن است کنار برود. "بسم الله الرّحمن الرّحیم"، اگر به درستی و به راستی به کار برده شود، اگر خالصانه بیان شود، باعث ورود به این غار پر نور و پر گنج می شود. اما اگر صرفاً قیل و قال باشد، سنگی که ورودی غار است تکان نمی‌خورد و غار باز نمی‌شود. اکثریت مسلمانان و اغلب مردم، تا در غار رفته‌اند و اما هرگز به درون این غار نورانی، که در آن هزاران خورشید هست، وارد نشده‌اند. آنان قرآن را از پشت دیوارهای صخره آسا دیده‌اند. پس آنچه از آن دارند، تصوراتی از آن است، نه قدرت نهفته در آن، نه نور عظیمی که در آن جریان دارد، نه شعور فراگیر و کاملی که در آن موج می‌زند ... هر کسی که از قرآن گفت، الزاماً از قرآن نیاموخته. هر کسی که قرآن را می‌خواند، قرآن را نمی‌خورد. قرآن را باید به روح خوراند. آیات آن را باید خورد و هضم کرد و جذب کرد. روح را باید با آن تغذیه کرد. روحی که اسماءالله در آن نهـفته است. اگر قرآن به روح خورانده شود، دانه های اسماء که اسرار زمین و آسمان‌هاست، در روح انسان می‌روید. برای این که چیزی را بخوری، باید ابتدا آن را از راه دهانت به درون بدنت برسانی. گشودن دهان روح برای فهم قرآن، مانند باز شدن در ِ آن غار است که با "بسم الله الرّحمن الرّحیم" میسر می‌گردد. کلید اولین قفل قرآن، "بسم الله الرّحمن الرّحیم" است. حرف زدن در باره‌ی کلید، به معنای داشتن کلید و امکان گشودن قفل نیست. باید این کلید را داشته باشی تا قفل گشایی عملی شود. باید کلید را به کار ببری تا قفل باز شود. داشتن کافی نیست، بکار بستن لازم است. محبتی که شامل حال دیگران نشود، بخششی که آشکارا عمل نکند، نه محبت است نه بخشش. پس گفتن "بسم الله الرّحمن الرّحیم" وقتی راه گشاست که در زندگی تو آشکار شود. خیر و خوبی تو به همگان برسد. بخشش تو شامل حال نیازمندان به آن شود. این همان بکار بستن کلید است. مهربانی تو وقتی واقعی است که تو عملاً به خدا محبت داشته باشی، عمل تو این را نشان دهد و واقعاً به مخلوق خدا محبت کنی.... @lightworkers

AUD-20220604-WA0042.mp37.72 MB