Light Workers🔆
Відкрити в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Показати більше376
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+330 день
Архів дописів
تو را به این تن چه تعلق است ...: در نظر عارفان روح که به تعبیر قرآن (( نفخۀ الاهی)) و (( خلیفۀ خداوند بر روی زمین)) و گوهری از دریای (( امر پروردگار)) است، همچون ذات پروردگار، بی چون و از زمان ومکان بیرون است:
پیش از آن کاندر جهان می و انگور بود،
از شراب لایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد ازل کوس انالحق می زدیم،
پیش از آن کاین گیر و دار قصۀ منصور بود (دیوان شمس)
این مرغ لامکانی که آشیانه اش قاب قرب الاهی است در پرواز ازلی و ابدی خویش برای سیر در اسماء و صفات حق لحطه ای چند در عالم جسمانی درنگ کرده و زود باشد که به سوی موطن اصلی به پرواز آید:
گر چه پر عشق تو غایت نداشت،
راه ابد نیز نهایت نداشت
خسته شدی قصد زمین ساختی؛
سایه بر این آب و گل انداختی
باز چو تنگ آیی از این تنگنای،
دامن خورشید کشی زیر پای. (مخزن الاسرار)
امابنا بر مصلحت عالم تن که سراچۀ غفلت است و ((هرکه به میخانه رفت بی خبر آید))، اکثر آدمیان را بنگ و افیون و اشتغالات عالم، دنگ و سرگردان ساخته است، چندان که آن سیمرغ عالی مطاف را به فراموشی سپرده و حقیقت ذات خود را همین قالب جسمانی پنداشته اند و گمان دارند که قوام و دوام ایشان به تن وابسته است و نمی اندیشند که غالب اوقات از این تن بکلی غافلند: شبها به خواب و روزها به سودای عالم. و اگر حقیقت هستی آدمی جسم باشد به حکم عقل باید هر کجا ادراک هستی خود می کند جسم را حاضر بیند، در حالیکه روز وشب هزاران حال از بیم و امید و تشویش و اضطراب و عشق و آرزو و اطوار دیگر از مدرکات نفسانی بر او می گذرد که یکی جسم و جسمانی نیست و همۀ این احوال متضمن ادراک ذات خویشتن است. مولانا در سراسر مثنوی و دیوان شمس که قصه روح و جان و دل است، صدها تمثیل و خطابه و برهان در اثبات جوهریت روح و رد مغالطه منکران آورده است: گاه به پدیده رؤیا اشاره می کند که:
دست و پا در خواب بینی و ائتلاف،
آن حقیقت دان، مدانش گزاف
این تویی که بی بدن داری بدن؛
پس مترس از جسم جان بیرون شدی
روح دارد بی بدن بس کار و بار؛
مرغ باشد در قفس بس بی قرار
گاه گوید که در این جسم حقیر منگر و این مور ضعیف را در پیشگاه سلیمان هستی خوار مدان که چون روی به سلیمان آوری، سلیمانی و چون نظر در کیوان کنی، کیوان باشی:
آدمی دیده است، باقی لحم و پوست؛
هرچه چشمش دیده است، آن چیز اوست
ای به صورت ذره، کیوان را ببین؛
مور لنگی، رو سلیمان را ببین
تو نیی این جسم، بل آن دیده ای؛
وارهی از جسم گر جان دیده ای
و گاه گوید تو نه تنها آب و گل نیستی بلکه این جان و دل و این ادراک که هرلحظه از باطن خویش داری نیز تمام ذات تو نیست بلکه تو هزاران تویی و جهان در جهان و آسمان در آسمانی:
همچون آن وقت که خواب اندر روی،
تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان
با تو اندر خواب گفته است آن زمان
تو یکی تو نیستی؛ ای خوش رفیق،
بلکه گردونی و دریایی عمیق
این توی ظاهر که پنداری تویی
هست اندر سوی و تو از بی سویی
بر صدف لرزان چرایی، ای گهر؛
توی خودرا نی مدان، می دان شکر
و گاه ندای عالم غیب و صفیر کنگره عرش را به گوشهای مستعد می رساند که:
ای نفس مطمئن و صاحب یقین،
به سوی پروردگارت باز گرد (فجر – 27)
ندا رسید به جانها که چند می پایید؛
به سوی خانۀ اصلی خویش باز آیید
چون قاف قربت ما زاد و بوم اصل شماست،
به سوی قاف برآیید خوش که عنقایید (دیوان شمس)
و آنگاه خود بدین ندا پاسخ می دهد و دیگران را دعوت می کند:
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست:
ما به فلک می رویم، عزم تماشا کراست؟
ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم؛
باز همانجا رویم، خواجه، که آن شهر ماست (دیوان شمس)
اما قصۀ اصحاب تن حکایت حجاج از معاصران مولاناست که با یاران خویش بجای بادۀ منصوری و افیون عشق از بنگ و حشیش گرم می شدند و بجای حور با خیال دیو همنشین بودند و در این خیالات باطل سَر خود را که سِرّ دو عالم در اوست قائم به در و دیوار عالم خاک احساس می کردند.
#حضرت_مولانا
#فیه_ما_فیه
#استاد_قمشه ای
@lightworkers
(قابل توجه است که در هیچ انسانی چاکراها بسته نیستند موسیقی ها برای بازکردن چاکراها استفاده نمیشوند بلکه تاثیر بر چاکرا و فرکانس چاکرا دارند همانطور که شما از شنیدن یک موسیقی ممکن است تاثیر بپذیرید)
#موسیقی_چاکرا
#چاکرا
#مانترا
@lightworkers
شایستگی ذهن متفاوت از شایستگی عشق است.
ذهن با احتیاط و مشکوک است؛
ذره ذره به پیش میرود.
توصیه میکند
« مراقب باش؛از خودت محافظت کن.»
در حالیکه عشق میگوید:«خویشتن را رها کن.»
ذهن قوی است،هرگز زمین نمیخورد
در حالیکه عشق به خود صدمه میزند،
در ویرانهها میافتد.
ولی آیا اینطور نیست که اکثرا در ویرانهها گنج را پیدا میکنیم؟
یک دل شکسته گنجهای زیادی در خود پنهان دارد...
#شمس_تبریزی
@lightworkers
گورکن
زمانی ، هنگامی که داشتم یکی از خویشتنهای مردهام را به خاک میسپردم، گورکن پیش آمد و به من گفت:
« از میان همه کسانی که برای به خاک سپردن ِ مرده به اینجا میآیند من تنها تو را دوست میدارم.»
گفتم:« تو بیاندازه لطف داری، ولی برای چه مرا دوست میداری؟ »
گفت « برای آن که همه گریان میآیند و گریان میروند ـــ تنها تویی که خندان میآیی و خندان میروی.»
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
@lightworkers
خواستن چیست؟
آن طلب از چيست كه نه میشود وانهادش و نه میتوان به كفاش آورد،آن كه رنجِ هستی همه ازوست و نابودناش نابودنِ رنج و نابودنِ هستی نيز....
چگونه میتوان خواست و رو به بيابانِ طلب نياورد و در امان ماند از سرزنشهای "خار مغيلان"؟
كه گفتهاند عجز از نياز است و بینيازی، شاهیست...
آن "آرزو" چيست؟ كه بيدل میفرمايد:
تركِ آرزو كردم،رنجِ هستی آسان شد...
كه قرنها بعد،هنوز رهی معيری بگويد:
خاطر بیآرزو از رنجِ يار آسوده است...
و اما آن خواستن
آن خواستنِ بینشانِ بیدرمان
در كلام حضرت مولاناست كه پرده از چرايی و چگونگیاش میافكند و به تمامی رخ می نمايد؛
حق تعالی با بایزید گفت که
یا بایزید چه خواهی؟
گفت:
خواهم که نخواهم....
اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست: یا خواهد یا نخواهد. این که همه نخواهد، این صفتِ آدمی نیست. این آن است که از خود تُهی شده است و کُلّی نمانده است که اگر او مانده بودی، آن صفتِ آدمیَّتی در او بودی که خواهد و نخواهد.اکنون پس حق تعالی میخواست که او را کامل کند و شیخِ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فِراق نگُنجد، وَصل کُلّی باشد و اِتّحاد.
زیرا همه رنجها از آن میخیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود و چون نخواهی، رَنج نمانَد.
مَردُمان مُنقَسِماند و ایشان را در این طریق مَراتب است، بعضی به جَهد و سَعی به جایی برسانند که آنچه خواهد به اندرون و اندیشه، به فِعل بیاورند، این مَقدور بَشر است.
امّا آنکه در اندرون دَغدَغۀ خواست و اندیشه نیاید، آن مقدورِ آدمی نیست، آن را جُز جَذبۀ حق از او نَبَرد.
قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلَ..(بگو که حق آمد و باطل را نابود ساخت)
اُدْخُلْ یَا مُؤْمِنُ فَاِنَّ نُوْرَکَ اَطْفأَ نَاری...
مؤمن چون تمام، او را ایمانِ حقیقی باشد، او هَمان فِعل کند که حق.
خواهی جَذبۀ او باشد، خواهی جَذبۀ حق.....
@lightworkers
گفتهایم که انسان هویت فکری تمام زندگی و روابـط آن را با دید "گرفتن" نگاه میکند.
در هر رابطهای باید چیزی بگیرد. ایـن خصوصیت حاصل یکی از مهمترین ارزشهای اجتماعی، یعنی ارزش "زرنگتر بودن" است.
از وقتی بچه ادراک پیـدا میکنـد بـه شکلهای مختلف به او القاء میکنند که باید زرنگتر از دیگران باشد. و نشان دادهایم که در طریق این ارزش، انسـان خودبخود هر رابطهای را با دید "گرفتن" نگاه میکند.
در چیزی گرفتن اسـت که انسان احساس زرنگتر بودن و تواناتر بودن میکند.
در چیزی دادن احساس میکنـد کـلاه سرش رفته اسـت، هـالو و غیرزرنگ واقع شده است، تحمیق و استثمار شده است.
چنین دیدی انسان را خشن، بیرحم و ناهنجار میکنـد.رابطـۀ انسانها را بـه صـورت یک رابطۀ گرگانه درمیآورد. موجـب میشود که افراد در یک مسابقهٔ بیرحمانه مدام بـر پیکـر اجتمـاع چنگ بیندازند و هر کس سعی کند بیشتر از آن بکند...
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
هر حجب كه بُوَد، از طرف شما بُوَد.
هر مشكل كه شود،
از خود گله كن كه اين مشكل از من است.
خدا با بنده، لايق معاملهی او معامله میكند....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
روزی کسی که دوستش میداشتم
بستهای مملو از تاریکی به من داد.
سالها طول کشید
تا بفهمم که این بسته هم،
هدیهای بود....
#مری_الیور
@lightworkers
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینهی روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت:
"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، به او توجهی نمیکرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمیآیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.”
خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای. راستی یادت باشد تا وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی.”
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.
سالها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری که به چشم همه میآمد.
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب ِ سرگردان هر سو بکشانندت
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
چون مشک ِ پراكنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
#هوشنگ_ابتهاج
@lightworkers
مراقبه امروز ....
برترین نوع رنج ،رنج خود خواسته است.
انسانها عادت کردهاند که از رنج فرار کنند،ولی اگر میدانستند راه رشد از رنج عبور میکند ،هرگز به آن پشت نمیکردند.
رنج خود خواسته یعنی برای رسیدن به رشد و گام برداشتن در مسیر پیشرفت، لازم است سختیها را تحمل کنیم.
برای دقایقی چشمانت را ببند و از امروز به سراغ موانع برو و آنها را یک به یک از سر راه زندگیات کنار بزن...
دقت کن و ببین در سالهایی که از عمر تو گذشته چه قرارهایی با خود گذاشتهای که در نیمه راه آنها را رها کردهای!
چند بار تصمیم به متعادل کردن وزن خود گرفتهای و بعد از چند روز آن را فراموش کردهای؟
چه اهدافی را در نیمههای راه رها کردهای؟
و انواع بد قولیهایی که به خود کردهای را به یاد بیاور.....
رنج خود خواسته ابزار ویژهای است که باعث میشود تو آگاهانه رنج بکشی،درد بکشی، ولی کاری را انجام بدهی که درست است.
و تا رسیدن به نتیجه دست از تلاش بر نداری...
رنج خود خواسته ،پافشاری کودکانه را برایت به ارمغان میآورد.
پافشاری کودکانه رمز رسیدن به قله موفقیت و خوشبختی است....
از یاد مبر پافشاری کودکانه با اصرار بزرگسالانه متفاوت است...
رنج را در آغوش بکش و آن را درک کن..
درک رنج تو را متحول میکند....
@lightworkers
ثواب میکنم تویی
گناه میکنم تویی
نگاه کن!
به هر کسی نگاه میکنم
تویی
#روزبه_بمانی
@lightworkers
حکایت فقیرِ مفلسِ روزی طلبِ بدون واسطۀ کسب و تلاش
فقیری مفلس که از فرط فقر و فاقه جانش به لب رسیده بود در نماز و دعا از خداوند رزقی بی سعی و تلاش درخواست کرد تا باشد که از چنبر نکبت برهد . او مدّتی مدید بر این کار بود تا آنکه شبیدر خواب هاتفی بدو گفت : گنجنامه ای در میان کاغذ پاره های فلان ورّاق ( = کاغذ فروش ، کتابفروش ، کاتب ) هست . به مغازۀ او برو و آن گنجنامه را مخفیانه بردار و به خلوت آن را بخوان و طبق دستور عمل کن تا به گنجی عظیم دست یازی .
فقیر به دکانِ ورّاق رفت و گنجنامه را یافت و به خلوت رفت و آن را خواند . در گنجنامه چنین آمده بود . به بیرون شهر می روی . فلان بارگاه را می یابی . پشت به آن می کنی و روی به قبله می آری . تیری در کمان می نهی . هر جا تیر افتاد همانجا را می کاوی و گنج را می یابی .
فقیر به چابکی دَوید و کمان های سخت و محکم آورد و تیرها به چلّه نهاد و پرانید و محل سقوط تیرها را برکاوید ولی از گنج خبری نشد . چون روزها بر این کارِ غریب بود سوء ظنِ مردم ، خاصه بوالفضولان را برانگیخت . اندک اندک فُجفُجی برخاست . چون بیمِ سخن چینی و سعایت می رفت . فقیر از ترس شکنجه و تعذیب شاه بلافاصله گنجنامه را بدو تسلیم کرد . شاه که از عظمت و شگرفی گنجِ موعود به هیجان آمده بود . کمانگیرانِ آزموده را بکار گمارد و ماهها طبق دستور عمل کرد ولی گنجی یافته نیامد . سرانجام نومید شد و گنجنامه را بدان فقیر بازداد . فقیر دوباره کار از سَر گرفت . امّا مگر گنج پیدا می شد ؟ او که از یافتن گنج مأیوس شده بود در اثنای نیایش با دلی شکسته از حضرت حق خواست تا رازِ گنجنامه را بر او مکشوف دارد . در این اثنا هاتف غیبی بدو گفت : دستور این بود که تیر در کمان گذاری . امّا چرا سرخود زِه کمان برکشیدی ؟ آخر که گفت کمان را با تمامِ قوّت بَرکِش ؟ اینک برخیز و تیر در کمان نِه . امّا زِه برمکش . بگذار تیر خود به خود از کمان فرو افتد . فقیر همانگونه عمل کرد و تیر پیشِ پایش افتاد و فوراََ آن مکان را برکاوید و گنج را یافت .
پیام مولانا در این حکایت اینست که گنج حقیقت بیرون از انسان نیست بلکه درون اوست . با این حساب می توان این حکایت را تفسیر 16 سورۀ ق دانست . « … وَ نَحنُ اَقرَبُ اَلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید . … ما از رگِ گردنِ او (انسان) به او نزدیکتریم »
همچنین در این حکایت مشرب فلسفیان و اصحاب قیل و قال در قالب تمثیل مورد نقد واقع شده است . تفکرات زائد و خردورزی های خم اندر خم آنان نه تنها راه به گنج حقیقت نمی برد بلکه آدمی را به بیراهۀ اوهام و اضطراب می کشاند . تیراندازان دورانداز تمثیل اینان است .
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
بودی دارما پایه گذار ذن میگوید:
واژه نساز...
زیرا که دنیا با واژه آغاز میگردد.
لحظهای که وارد دنیای واژهها میشوی
از آنچه که هست دور میشوی.
زبان یک کذب کنندهی بزرگ است.
زبان پل نیست ارتباط نیست
مانع وحجاب است.
اگر ذهن تو کلمهای خلق نکند درآن سکوت
تو حقیقت را خواهی داشت...
واژه تو را به سفری دور از خویش میبرد...
@lightworkers
هر گونه ستمگری كه مرتكب شويم
يا حتی در انديشهی آن باشيم،
روزی، تلافی آن را از روان ما باز پس خواهد گرفت،
بیآنكه خود را درگير كاهش مجازات يا بخشودن ما كند....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ
اى دوست آنکس که دوستى ندارد.
اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد.
اى پاسخده آن کس که پاسخده ندارد.
اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد.
اى رفیق آن کس که رفیق ندارد.
اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد.
اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد.
اى مونس آنکس که مونسى ندارد.
اى ترحمکننده آن کس که ترحمکنندهاى ندارد.
اى همدم آن کس که همدمى ندارد....
#جوشن_کبیر
فراز ۵۹
@lightworkers
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
