Light Workers🔆
Open in Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Show more375
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+430 days
Posts Archive
هر فرد بالغی یعنی کسی که واژهی «من» را برای توصیف خودش بکار میبرد دارای من های بسیاری است.
در یک لحظه یکی از «من»ها حاضر میشود و درلحظهی دیگر «من» متفاوت دیگری که ممکن است با من قبلی همفکری داشته یا نداشته باشد.
این «من» ممکن است حتی نداند که من دیگری هم موجود است زیرا میان منها غالباً مقاومتهای نسبتاً غیر قابل نفوذی وجود دارد
که سپر حفاظتی نامیده میشود.
دستههایی از «منها شخصیتهای فرعی را به وجود میآورندکه بر مبنای همکاری و تعاون با یکدیگر مرتبطند.
بعضی برای تجارتند، بعضی برای خانواده و مابقی برای کلیسا و کنیسه این «من»ها ممکن است سایر دستهها را نشناسند، چرا که آنها برحسب همکاری با یکدیگر مرتبط نیستند.
یک «من» ممکن است متعهد شده و قول دهد در حالی که «من» دیگر هیچ چیزی از قول و تعهد ندانسته،به سپرها بچسبد و هیچ گرایشی هم به صداقت و شرافت در او نباشد.
یک گروه از منها ممکن است با شور و اشتیاق به میان ازدواجی روند که گروه دیگر را بی میل کرده و پس میزند.
«منهای خاصی ممکن است ارزشمند باشند و در جهت هدفی عمل کنند که دیگران از آن پرهیز میکنند و یکی هم ممکن است از ماهیت طغیان در رنج باشد...
#گرجیف
@lightworkers
گاهی وقتا فراموش کن کجایی،
به کجا رسیدی و به کجا نرسیدی،
گاهی وقتا فقط زندگی کن…
یاد قولهایی که به خودت دادی نباش،
یه وقتایی شرمنده خودت نباش،
تقصیر تو نیست
تو تلاشتو کردی اما نشد…
یه وقتایی جواب خودتو نده
هر كى پرسید: چرا اینجای زندگی گیر کردی لبخند بزن و بگو کم نذاشتم اما… نشد
یه وقتایی فقط از زنده بودنت لذت ببر…
از بودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارن…
از طلوع خورشید از صدای آواز قناری ها…
از باد…باران از همه لذت ببر…
@lightworkers
بيزارى از ديگران...
احساسىست كه همراهِ هميشگى شكايت از ديگران و سرزنش آنهاست.
احساس بيزارى، به ايگو يا نٓفس غذا مى رساند و آن را تقويت میكند.
احساس بيزارى، احساسىست كه همچون خوره آدم را مىخورد.
احساس بيزارى، بسيار تلخ و گزنده است...
نٓفس ازجهل ديگران هويتى براى ديگران مى سازد.
يعنى نٓفس، نادانى ديگران را تبديل به هويت آنها ميكند و آنگاه دربارهى هويت آنها قضاوت ميكند...
يكى از راههاى مؤثر براى گذشتن از ايگوى شخصى، عكسالعمل نشان ندادن نسبت به ايگو يا نفسانيت ديگران است.
با اين كار،ما نه تنها بر نفس خود چيره میشويم، بلكه نفسانيت يا ايگوى جمعى را نيز محو ميكنيم...
تو تنها زمانى میتوانى نسبت به ايگو يا نفسانيت ديگران رفتارى واكنشى و عاطفى بروز ندهى كه بدانى رفتار آنها از ايگو و نفس شان سرچشمه مىگيرد.
صداى درون سر تو، صداى ايگو يا نفس توست.
مچ اين نفس را بگير.
اين صداى شاكى، يك فكر است، يك الگوى ذهنى شرطى شده.
اگر مچ نفس را بگيرى، متوجه مى شوى ؛
كه تو صداى درون سر خويش نيستى،
بلكه كسى هستى كه اين صدا را مىشنود...
@lightworkers
یک تمرین مدیتیشن را انتخاب کن و به آن بچسب....
اگر که میخواهی در مدیتیشن پیشرفت کنی،
با یک روش تمرین بمان.
هر روز مدیتیشن کن.همین حالا مدیتیشن کن.
فکر نکن که بعداً بیشتر انجام خواهی داد...
بر هر شرایطی میتوان فائق شد.هر کدام از ما قدرت فراوانی دارد.از آن میتوان برای کمک به خود و دیگران استفاده کرد...
تمرین صبوری کن.صبر یکی از مهمترین نیکی ها برای تکامل توجه و تمرکز است...
ذهن خود را آزاد کن.ذهن تو پر از داستان است.
آتش عواطف را خنک کن.خشم ، یک آتش است...
در طول مسیر،خوش مزاجی داشته باش.
اگر که تو به مدیتیشن کردن برسی،خوشبخت خواهی شد...
ساده باش.ساده زیستی کن.یک زندگی ساده،
چیز خوبی برای همه چیز است.تجمل زیاد، مانعی برای تمرین است....
روحی از برکت را پرورش بده.اگر که آنهایی را که در اطرافت هستند، برکت دهی این به تو انگیزه میدهد تا در هر لحظهای مراقب باشی...
این یک سفر دایره وار است. مدیتیشن همهی شخص را ادغام میکند.
آسوده باش
جایی برای رفتن نیست
چیزی برای شدن نیست...
#مراقبه
@lightworkers
آزاد ﮐﺮﺩﻥ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﻠﻮ ﻭ ﻣﻌﺪﻩ
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﮐﻤﮏ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽﻫﺎﯼ ﮔﻠﻮ ﻭ ﻣﻌﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﺧﺼﻮﺻﺎً ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩﺍﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻔﯿﺪﺳﺖ...
ﺯﻣﺎﻥ :
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺩﺭ ﻣﻌﺪﻩ ﻭ ﮔﻠﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ...
ﻣﺪﺕ : ﺳﻪ ﺗﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﻔﺘﻪ
ﺩﺳﺘﻮﺭ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻠﻮ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﻭ ﭼﻮﺏ ﺷﺪﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻥ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﺑﯽﻣﻌﻨﯽ ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺰﻣﻪ.ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽﺩﻫﺪ...
ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﺜﻞ " ﺁﻫﺎﻫﺎﻫﺎﻫﺎ "
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺷﻌﺮ ﯾﺎ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﺪ.ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﻣﻼً
ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯾﺘﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﯾﺪ...
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﺪﻩ
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ. ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﺤﻠﯽ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﺭﺩ ﻭ
ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ.ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺑﺎﻻ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺣﺲ ﮐﻨﯿﺪ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﻭ ﺩﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﻣﻌﺪﻩ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ
ﺑﺎﻻ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮔﻠﻮ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﯿﺪ.ﺍﮔﺮ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﻣﻌﺪﻩ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ : " ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻻ ". ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ
ﻣﻌﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﮑﺸﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺑﻪ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﮔﻠﻮ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺍﻭﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ
ﮔﻠﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﺪ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻌﺪﻩ ﺑﻪ ﻓﺮﻡ ﺻﺪﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ.
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺛﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭﺩ ﻭ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ...
#مراقبه
یک سوال:
خیلی وقتها با وجودی که نیازی هم برای عجله کردن وجود ندارد، در هنگام انجام کارها هول هستم. مخصوصا موقع غذا خوردن، چرا؟
جواب: یک چیز دیگری مشغول خوردن شما است.در واقع یک نگرانی عمیق در درون وجودتان باعث این عجله کردن می شود. یک گرفتگی و سفتی درونی که اجازه نمیدهد رها و آزاد باشید...
دستور:
دفعه بعد وقتی مشغول خوردن چیزی هستید نگاه کنید چه چیزی مشغول خوردن شما است؟
به همین صورت وقتی درحال عجله هستید فقط به آن نگاه کنید. آیا از جایی فرار می کنید؟ آیا سعی دارید از یک موقعیت حذر کنید؟ آیا سعی دارید از دیدن یک چیز ناراحت کننده در درون خود طفره بروید؟ آیا از چیزی نگران هستید که حتی حاضر به اذعان آن نیستید؟ آیا زخم کهنهای را در لابلای برگها و گلها پنهان میکنید؟ تمام مردمی که درحال عجله کردن هستند، یک نگرانی عمیق را در درون خود مخفی میکنند. آنها حتی جرات مواجه شدن با آن را ندارند. اجازه بدهید تا این نگرانی خود را نشان دهد.اجازه دهید تا به سطح برسد و بتوانید آن را ببینید. با آن مواجه شوید و تا دچار حیرت شوید...
به یاد داشته باشید: وقتی با یک مشکل چهره به چهره روبرو میشوید، آن مشکل از مقابلتان ناپدید میشود.
برای درمان یک مشکل در دنیای درون، فقط یک راه وجود دارد: باید آن را بشناسید. هیج راه دیگری هم نیست. مشکل فقط وقتی وجود دارد که شما آن را سرکوب میکنید. اگر نگذارید تا در مقابل دیدتان قرار بگیرد، همجنان باقی میماند. مردم روی مشکلات خود را میپوشانند و جای آن دائم در عجله هستند.در این عجله چیزی که اتفاق میافتد سرکوب کردن و مخفی شدن اصل داستان است...
تمرین امروز کاهش سرعت....
#تمرین
@lightworkers
تمرین رها کردن خاطرات...
اگه به لباس کلاس پنجم دبستان فکر کنید، معمولا" هیچ دلبستگی عاطفی به آن ندارید.تنها به چشم یک خاطره به ان نگاه می کنید. همهی خاطرات ما باید به همین شکل باشند.بگذارید خاطره فقط خاطره بماند.
باید سعی کنیم دلبستگیهای عاطفی را با خاطرات بد رها کنیم!
خیلی از ما در اعماق وجود هنوز خاطرات بد را دوست داریم!
اگر اینطور نیست پس چرا هنوز گاهگاهی در خلوت به آن فکر میکنید و نمیتوانید آنها را رها کنید؟!
برای این کار اولین کاری که باید انجام بدهید ، تهیهی یک لیست از تمام چیزهایی است که میخواهید رها کنید!
لیست خاطرات بد، عادات بد و خلاصه هر چیزی که آزارتان میدهد را بنویسید و زیر آنها بنویسید"
من مشتاقم نیاز به وابستگی به همهی اینها را رها کنم."
از خود بپرسید چقدر مشتاق انجام این کار هستید؟
به واکنشهای بدن و درون توجه کنید. از خود بپرسید برای این رها کردن چه کارهایی باید بکنم؟
بعد اینها را پاره کنید و دور بریزید...
یاد آوری :
مهمترین چیز زایدی که باعث انواع بیماریهای جسمی و برآورده نشدن آرزوها میشود
" عدم بخشایش دیگران و خود " است...
تمرین نابود کردن نفرت...
" امت فاکس" برای نابود کردن نفرت ، تمرینی قدیمی دارد.
او توصیه میکند که آرام بنشینید و بگذارید جسم و روحتان استراحت کند.
خود را در تئاتری تاریک مجسم کنید.صحنهای روبروی شماست که شخصی که از او نفرت دارید، روی آن صحنه ایستاده.
همهی موهبتهای نیکو را برای او مجسم کنید.
او را خوشحال، راضی و متبسم ببینید." بعد از این کار خود را هم بر بالای آن صحنه مجسم کنید و ببینید که همهی موهبتهای خوب به سراغ شما هم میآیند. خود را شاد و متبسم مجسم کنید.
اگر ما نتوانیم برکات را برای دیگران بخواهیم ، خود هم نمیتوانیم آنها را دریافت کنیم!
چون قانون کارما مانع تحقق آرزومان میشود...
فقط چیزی را میتوانی آرزو و دریافت کنی که بتوانی آن را برای دیگران هم بطلبی...
#تمرین
@lightworkers
وضعیت کنونی سیارهمان فقط آینه ذهن جمعی نوع بشر است.
این ناموزونی که در سیارهمان میبینی انعکاس ناموزونی درونی نوع بشر است.
ارتباط بین سیارهمان و نوع بشر ارتباطی غیر قابل گسستن است.
دنیای سیارهمان زمانی تغییر خواهد کرد که هر فرد از نوع بشر از درون تغییر کند.
یک انسان میتواند الهامبخش بیشمار انسان باشد، این بیشمار میلیونها نفر را متاثر کند که این میلیونها نفر خود الهامبخش میلیاردها انسان دیگر باشند،
و اینگونه میتوانیم هماهنگی را به سیارهمان زمین بازگردانیم...
@lightworkers
هر گاه آدمی در جایگاه معنوی خود بایستد تمامی حق خود را از این خزانه عظیم نعمت میستاند...
" من سالیانی که ملخها خوردهاند به تو باز خواهم گرداند"!
ملخها یعنی تردیدها و ترسها و نفرتها وحسرتهای تفکر فانی...
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما میبرد، اندیشههای منفی خود اوست.
زیرا هیچ کس به آدمی چیزی نمیدهد جز خود او و هیچ کس جز آدمی چیزی را از خود دریغ نمیدارد...
آدمی اینجاست تا خود اثبات خدا باشد. و شاهد حقیقت...
من زمانی میتوانم از آیت وجود خدا باشم که
از تنگدستی، توانگری بیافرینم
از بیعدالتی، عدالت
از غرور، تواضع
از حسادت، عشق
از طمع، بخشندگی
از شهوت، پاکدامنی
و از یأس، امید....
@lightworkers
بسی گفتند: «دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است، اما!
نوشداروست...!
#فریدون_مشیری
@lightworkers
تو دائم در حال قضاوتی...
در حال تفسیری...
هر فرد طرز نگاه خاص خود را به دنیا دارد،بنابراین تعبیر و تفسیر هر کس از واقعیات با دیگران متفاوت است.
مردم نظریههای شخصی خود را میسازند تا به وسیله آن بتوانند رویدادها ی محیط خود را پیش بینی و کنترل کنند.
اغلب ما فکر میکنیم،که دیگران فکر میکنند، که ما فکر میکنیم،که....
ممکن است درگیری و چالشهایت با دیگران به این دلیل باشد که چرا آنها مثل تو فکر نمی کنند و یا چرا تعبیر و تفسیر و برداشتهایشان مانند تو نیست!
بدون آنکه بدانی، تعبیر و تفسیرهای ذهنی خودت را برداشت و بر اساس آنها پیش بینی میکنی و در نهایت تصمیم میگیری!
پس استنباطی که از وقایع داری کلیشههای خود ساختهای است که باورهایت تحت تاثیر این ساخته و پرداختههای ذهنی شکل می گیرد و این هیچ ربطی به واقعیت ندارد.
حقیقت چیزی یگانه ، فراسوی افکار بشری است...
تمرین
هیچ قضاوتی نکن
تفسیر نکردن اعمال دیگران امری بسیار دشوار است
تمرین فردا این باشد
مشاهده ی خودت که چگونه با قاضی ذهن ،دیگران را به صلیب میکشی...
ظرف هر فرد به اندازهی درون اوست
دیگران را با پیمانهی خودت اندازه نگیر...
#تمرین
@lightworkers
ای شده از شناخت خود عاجز!
کی شناسی خدای را هرگز؟
چون تو در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی
چون ندانی تو سرّ ساختنش
چون توهّم کنی شناختنش
وهم ها قاصر است ز اوصافش
فهم ها هرزه میزند لافش
#سنایی
@lightworkers
«حکایت سنایی و سیر تحول او»
بخش دوم
...عارف ژنده پوش پس از دقایقی سکوت سنگین، رو به یار خود کرد و گفت: «قدحی پُر کن تا به کوری چشم بهرامشاه حقیر بنوشیم!»
بهرامشاه خشمگین شد، اما چیزی نگفت. سپاهیان غضب کردند. هنگامی که خشم سپاهیان اوج گرفت، عارف شیدا خندید و گفت: «بهرامشاه کور است. او کور است؛ اگر کور نبود، راهی فتح ولایتی دیگر نمی شد.» آنگاه رو کرد به سلطان و گفت تو به دنبال فتح چه هستی؟ هرچه را که بگیری عاقبت خواهی گذاشت و خواهی گذشت. فتحی وجود ندارد. کجا میروی؟ چه می خواهی؟ آیا به دنبال جواهرات هند راه افتاده ای؟ آیا نمیدانی که در تو گنجی عظیم پنهان است؟ تو عمر خویش و عمر همراهانت را هدر می دهی. تو کوری و نمیبینی. هیچگاه بر لب دریا خانه ای ماسه ای بنا نکن. مرغ هوا باش نه مرد هوی. چرا پر پروازت را شکسته ای؟ چرا در زمین و در میان زباله ها به دنبال مُردار می گردی؟ بازگرد به جای این سفر پرمشقت و بی حاصل به درون خویش سفر کن و خویشتن را پیدا کن.
کسی که چشم دارد، به درون خویش نظر می کند. کسی که کور است، نظر به بیرون دارد. کسی که می بیند گنج های درون را می جوید. کسی که کور است این طرف و آن طرف راه می افتاد، دروغ می گوید، ریا می کند، فریب می دهد، می دزدد، می کُشد، تا گمشده اش را در میان خصلت های بویناک خویش بیابد. گمشده ی اصلی انسان، در بیرون یافت نمی شود.
گمشده ی اصلی انسان در درون اوست.
چراغی برافروز و به خانه ی تاریک دل خود ببر. عارفی شوریده سر، همچون عقابی بزرگ، سلطان را همچون موشی کوچک، در چنگال بصیرت خود گرفته بود و با خود می برد.
سلطان، از اعتماد به نفس و بصیرت عارف نغمه سرا متأثر شده بود. او می خواست برگردد، اما هوی و هوس، رشته ای بر گردنش انداخته بود و او را به دنبال خویش می کشاند.
این حکایت برای اسکندر نیز رخ داده بود. اسکندر، در راه فتح هند بود که دیوژن، عارف عریان یونانی را در کنار رودخانه ای دید. دیوژن کنار رودخانه، در آفتاب، دراز کشیده بود و رقص پروانه ها را در میان گلها تماشا می کرد. دیوژن عریان از عزم اسکندر آگاه شد، خندید و گفت: «برای چه به این سفر طولانی و پُر مخاطره میروی؟ از فتح هندوستان چه چیز عاید تو خواهد شد؟ اگر جهان را بگیری با آن چه خواهی کرد؟
اسکندر گفت: می خواهم همه ی دنیا را بگیرم آنگاه لم بدهم و استراحت کنم و خوش باشم. دیوژن باز خندید و گفت «احمقانه است، زیرا من هم اکنون، بی آنکه این همه زحمت و مشقت بکشم و دنیا را فتح کنم، لم داده ام، استراحت می کنم و خوشم. من برای لذت بردن از زندگی، به فتح دنیا نیازی ندارم.
بیا و از این سفر، حذر کن. در کنار این رودخانه ی زیبا، برای تو هم به اندازه کافی جا هست. همین جا بمان و استراحت کن و خوش باش. عریان شو و تن به این آفتاب ملایم بهاری بسپار. فتح جهان را فراموش کن. انصاف بده! آیا تو فاتح زندگی هستی یا من؟
بهرامشاه نیز با آن عارف شوریده وضعیتی مشابه داشت. در دنیا دو نوع آدم بیشتر وجود ندارد: آدمهایی که می دانند و آدم هایی که نمی دانند. این نمایشی ست که مدام بازی می شود. گاهی اسکندر مقدونی ست که نابیناست و دیوژن که می خواهد او را بینا کند، و گاهی نیز بهرامشاه غافل است که عارفی شوریده سر به او تلنگر می زند تا به خود بیاید و بیدار شود.
#سنایی
@lightworkers
انسان باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او،
به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد،
از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند
بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد...
#اروین_یالوم
@lightworkers
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
#حافظ
@lightworkers
«حکایت سنایی و سیر تحول او»
بخش اول
بهرام شاه، سلطان غزنه، به همراه لشکریانش، عازم فتح هند بود. در این سفر، حکیم سنائی شاعر نیز با آنها بود، اما از آنها نبود.
آنها در راه به گلخن یا آتشخانه ی گرمابه ای رسیدند. این مکان بعدها در نظر سنائی باغ و فردوس جلوه کرد. معنای فردوس در فارسی باغی ست که توسط دیواری محصور شده باشد. پارادایسِ انگلیسی، که به معنای بهشت است، از همین واژه ی فارسی فردوس گرفته شده است.
سلطان غزنه و لشکریانش شتاب داشتند. آنها می خواستند هرچه زودتر برسند و هند را فتح کنند. اما اتفاقی شگفت رخ داد و آنها را ناچار به توقف کرد.
از درون آتشخانه گرمابه، صدای آوازی به گوش سلطان رسید. سلطان، مجذوب آواز شد و ماند. سلطان غزنه با موسیقی آشنا بود اما تاکنون نغمه ای خوشتر از آنچه که از آن گلخن می تراوید نشنیده بود. او خوانندگان و نوازندگانی بسیار در دربار داشت، اما صدا و آهنگ هیچکدام از آنها با صدای اسرارآمیزی که از آتشخانه ی آن گرمابه بر می خاست قابل قیاس نبود. بنابراین به لشکریانش فرمان توقف داد. صدا، صدای داودی بود؛ شوری در آن بود و جذبه ای که شنونده را مست و مدهوش می کرد. صدا، خمخانه ی شراب بود. آنچه شنیده می شد بی تردید زمینی نبود. قطعه ای از آسمان را در آن صدا گنجانده بودند. در آن صدا، آسمان تلاش می کرد زمین را لمس کند. چیزی از ناشناخته ها می خواست شناخته ها را نوازش کند سلطان مجبور بود بایستد و گوش فرا دهد.
آه، این کیست که چنین می خواند؟
مستی و شیرینی صدا و حزنی که در آن بود، دل را به درد می آورد و از تپیدن باز می داشت.
سلطان نمی توانست از جای خود حرکت کند. از یکسو جاذبه ی فتح هند بود و از سوی دیگر، افسون این صدا. صدا، سلطان را گرفت و به درون گلخن کشاند.
در آن گلخن، عارفی بزرگ نشسته بود، و زمزمه می کرد. او را کسی نمی شناخت و نمی شناسد.
بسیاری از آدمهای بزرگ دنیا گمنام زیسته و گمنام مرده اند. آنها بی آنکه ردی آشکار از خویش بر جای بگذارند، آمده و رفته اند. از این عارف بزرگ نیز همین داستان آتشخانه ی گرمابه بر جای مانده است. پیش از آن و بعد از آن کسی از او چیزی نمی داند و حافظه ی تاریخ هم چیزی در خود ندارد که به ما بگوید همین اندازه می دانیم که او را دیوانه ی لایْ خوار می خواندند. او مجذوب و آشفته بود، مست خدا بود. او در شرابخانه ها می گشت و در آتشخانه ی گرمابه ها درُد می نوشید. هیچ کس به او اعتنایی نداشت، زیرا آنچه که او بود و آنچه که او می گفت، نه چشمها را پُر می کرد و نه جیب ها را. او را مست می خواندند زیرا رفتار او با ظاهر شریعت وفق نمی داد مردم جرأت و رغبت نمی کردند به او نزدیک شوند، زیرا امواجی که از دل دریایی او بر می خاست، همگان را مسحور می کرد.
عوام او را دیوانه ی لای خوار می دانستند. اما خواص، او را واسطه ی فیض حق می خواندند. او واسطه ی فیض حق بود و این فیض چیزی جز حقیقت ناب نبود. او ملامتی بود و عمداً خود را به جنون زده بود تا دست عوام به او نرسد ملامتیان همه این گونه اند. آنها به شیوه هایی غریب، خود را از دیده ی نامحرمان پنهان می کنند. آنها به گونه ای سخن می گویند و رفتار می کنند که عوامِ کالانعام به طرفشان نمی روند. بدین سان اینان برای عوام وجود واقعی ندارند و هیچ کس چیزی درباره شان نمی داند. ملامتیان، خود را در ظاهر و رفتار غریب شان استتار می کردند تا بتوانند فارغ البال اسرار را برای شاگردانشان هویدا کنند. عوام، چشم دارند اما نمی بینند؛ گوش دارند اما نمی شنوند. استاد اگر بخواهد شاگردانش را به دور از هیاهو تربیت کند، ناچار است که در چشم عوام ننشیند و از دید نامحرمان پنهان باشد.
بهرام شاه وارد گلخن شد و در حضور آن صدای آسمانی نشست عارف شوریده سر اعتنایی نکرد!
همگان شگفت زده شدند. آیا ممکن است چنین ژنده پوشی، شاهی را به پشیزی نخرد؟
#سنایی
@lightworkers
سوال کرد دلِ من، که دوست با تو چه کرد؟
چرات بینم با اشکِ سُرخ و با رُخ زرد
دراز قصه نگویم، حدیث جمله کنم
هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کِشت نخورد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد
وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
#سنایی
@lightworkers
ده تمرین برای تقویت تمرکز
تمرین اول:
کتابی را انتخاب کنید، یک صفحه از آن را در نظر گرفته و تعداد کلمات موجود در هر پاراگراف را بشمارید. یک بار دیگر این کار را تکرار کنید تا مطمئن شوید که شمارش را درست انجام داده اید. در ابتدای کار با یک پاراگراف شروع کنید و هنگامیکه این تمرین برای شما آسان تر شد، تمام کلمات یک صفحه را بشمارید. شمارش را به طور ذهنی و با حرکات چشمهایتان انجام دهید...
تمرین دوم:
در ذهن خود از یک تا صد را بر عکس بشمارید...
تمرین سوم:
در ذهن خود از شماره صد، سه تا سه تا بشمرید و کم کنید. ( ۱۰۰- ۹۷ – ۹۴- – … )
تمرین چهارم:
یک کلمه و یا یک طرح ساده را انتخاب کنید و آن را به مدت ۵ دقیقه در ذهن خود تکرار کنید. هنگامیکه توانستید بهتر و آسان تر تمرکز کنید. سعی کنید این کار را برای مدت ۱۰ دقیقه انجام دهید و بدون آنکه تمرکز حواس خود را از دست بدهید...
تمرین پنجم:
یک میوه مثلا یک سیب را بردارید و از همه طرف به آن نگاه کنید. تمام حواس خود را بر روی آن متمرکز کنید و به چیز دیگری غیر از آن سیب فکر نکنید. وقتی به سیب نگاه میکنید به چگونگی رشد آن و یا ارزش غذایی آن و یا حتی مغازه ای که آن را خریده اید فکر نکنید، بلکه فقط و فقط به خود سیب فکر کنید. به آن نگاه کنید، آن را ببویید و لمس کنید...
تمرین ششم:
همانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. در ابتدا تمرین شماره ۵ را به مدت ۵ دقیقه تکرار کنید و سپس به انجام این تمرین بپردازید. چشمان خود را ببندید و سعی کنید طعم، رنگ و بوی میوه را احساس و تصور کنید و هر چه میتوانید این تصویر را در ذهن خود شفاف تر کنید. اگر نتوانستید این کار را انجام دهید، چشمان خود را باز کنید، میوه را نگاه کنید و سپس تمرین را تکرار کنید...
تمرین هفتم:
یک شی ساده ( قاشق، چنگال و یا لیوان ) را بردارید و بر روی آن تمرکز کنید. از همه طرف به آن نگاه کنید بدون آنکه کلمه ای در ذهن داشته باشید. سعی کنید فقط به آن شی نگاه کنید بدون آنکه بر اسامی و یا کلمات مربوط به آن فکر کنید...
تمرین هشتم:
پس از آنکه در انجام تمرین قبل مهارت پیدا کردید، میتوانید این تمرین را انجام دهید. شکل هندسی کوچکی ( مثلث، مربع و یا دایره ) را بر روی کاغذ رسم کنید و آن را به رنگ دلخواه درآورید. سپس بر روی آن تمرکز کنید. فقط به آن شکل فکر کنید و افکار نامربوط دیگر را از خود برانید.
سعی کنید در طی تمرین به کلمات فکر نکنید...
تمرین نهم:
مانند تمرین قبل عمل کنید با این تفاوت که این بار چشمانتان بسته باشد. اگر نتوانستید شکل را بطور کامل مجسم کنید، چشمانتان را باز کرده، چند دقیقه به شکل نگاه کنید سپس چشمان خود را ببندید و تمرین را ادامه دهید...
تمرین دهم:
سعی کنید حداقل برای مدت ۵ دقیقه به هیچ چیز فکر نکنید. دقت کنید وقتی که تمرین های قبلی را با موفقیت به پایان رساندید، آنگاه نوبت به این تمرین خواهد رسید. در آن هنگام شما برای انجام این تمرین آمادگی خواهید داشت و قادر خواهید بود برای مدتی معین به هیچ چیز فکر نکنید. به زودی این کار برای شما آسان و آسان تر خواهد شد...
#تمرین
@lightworkers
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
