علیرضا میم قاف
Open in Telegram
Alireza Movasati Graphic Designer شعر های من را برای معشوقههایتان نفرستید این شعرها اگر قرار بود کسی را ماندنی کنند شاعر تنها نبود @alirezamimqaf با رودرواسی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=32991990
Show more908
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
گَشتیهای اقیانوس دنبالم کردند
مجبور بودم توی آب بپرم، با دستهای ترس خورده شنا میکردم که نفسم بُرید مقدار زیادی آب خوردم سنگین که شدم آب مرا به عمقِ آغوشِ خودش کشید، نهنگی را دیدم که پای پیانو نشسته، مینواخت و ماهیها صیدِ غربتش شده بودند
نه دستهام میلرزید و نه پاهام، چشمانم را بستم به نیت شکار شدن
حالا که باز میکنم روی شنهای یک ساحل دور افتاده پخش شدهام صدای ساز توی گوشم مانده و نفسم دارد جا میافتد
@AlirezaMiM2
نه خانم جوان! (34 ساله، تنها، سفید) نه دیگر در دفترچهی خاطراتت یا میان عکسهای قدیمی، نه در پنجرههای برج مُشرِف بر خانهات، نه در پیامهای ضبط شده در تلفنت، در هیچکدام از اینها مرا نخواهی یافت. از همان شب که نوجوان بودی و عشق را بو میکشیدی، گوشهی یادهای دور، تهِ انبار بزرگ حافظهات خاک میخورم. همانشبی که عاشقم شدی و بعدتر از یاد بردیام.
من همان مسافر اتوبوسم که در توقفگاه میان راه پیاده شده بودم تاچای بنوشم و دود سیگارم را پُف کنم زیر لامپ آویزان از سقفِ جلو قهوهخانه تا دودها آن شکلهای پیچان وهمآلود را ترسیم کنند. من همان مرد جوانم (24ساله، تنها، سفید) و سالهاست دیگر تو را اصلاً به یاد نمیآورم.
تو گوشهی یادهای دور، تهِ انبار بزرگ حافظهام خاک میخوری.
#پیالهای_چای_بنوش
شاد کن جان من که غمگین است، بنواز این دلم که مسکین است
بنوازی و پس بیازاری، آخر ای دوست این چه آیین است؟
ای دوست...
#سید_خلیل_عالینژاد
آهنگ را از این کانال برداشتهام. صدای سید خلیل برایم یادآور خیلی چیزهاست...
@be_ghole_ghazal
صدا زدم ای آسمون یه بارون چیه که توام سَرگِرونی کردی، گفتم ای ابر خشک میشم تموم میشما
گفت تو باید با چشات مردنِتو اینجا ببینی
نخستین بار بود با یک اسلحه در یک اتاق تنها مانده بودم. لب مبل نشسته بودم، پنجههام چفت هم، خم شده بودم جلو و مثل جهودی که جلو دیوار ندبه یا مسلمانی که جلو رحل قرآن، تکان تکان میخوردم. خیره مانده بودم به اسلحهی رو میز پذیرایی چوبی. از همین اسلحهها بود که تو فیلمهای پلیسی زیر بغلشان فرو میکنند اما این یکی اصلا شبیه اسلحههای تو فیلمها نبود چون واقعی بود و سیاه و جاجای تنش رنگ و رو رفته. آیا تا به حال صبح زود کنار یک ستارهی سینما از خواب برخاستهاید؟ قیافهی آن ستارهی سینما را به خاطر دارید؟ شبیه همین اسلحهی رو میز نبود؟! هر چه فکر میکردم نمیدانستم چرا تو آن اتاق تنها نشستهام و این اسلحه قرار است زیر بغل چه کسی فرو برود؟ زیر بغلم را نگاه کردم. مال من نبود. آیا میدانید بهترین راه خودکشی، شلیک گلوله به مغز است؟ شما مستقیما به مرکز فرماندهی درد و آگاهی شلیک میکنید و آن را منهدم میکنید پیش از آنکه فرصت کند شما را منهدم کند یا بار دیگر به شما یادآوری کند که درد میکشید، بیمارید، نفستان سنگین شده، یا او برای همیشه رفته است.
نور سفید و مات از پشت پردهی توری و سفیدِ پنجرهی اتاق تو میتابید و اتاق نیمه روشن بود. کت تنم بود پس پاییز بود. لامپهای مهتابی سقف خاموش بودند. نخستین بار بود با یک اسلحه در یک اتاق تنها مانده بودم. فرصتی مغتنم برای بهترین راه خودکشی اما هنوز وقتش نشده بود چون نه بیمار بودم، نه درد داشتم، نه نفسم تنگ بود و نه او برای همیشه رفته بود اما آیا باز هم با یک اسلحه در یک اتاق تنها خواهم بود؟! تا کی قرار است توی این اتاق تنها باشم؟ آیا کسی نیست پیالهای چای برایم بیاورد بنوشم؟!
در باز شد.
#پیالهای_چای_بنوش
من خیلی کارها کردم فقط برای این که وقتی تورو میبینم یه ماجرایی داشته باشم برا تعریف کردن
دوستی عجیب دارم. عجیب بودنش را از روی راه رفتنش هم میتوانید بفهمید. عجیب راه رفتنش را تنها اینطور میتوانم به شما نشان دهم: باید از شما بخواهم یک روز که برف زمین را پوشانده او را از روی ردّ پاهاش دنبال کنید و بیابید. آنگاه خواهید دید که ردّ پاهاش اینگونهاند که: انگار چندین نفر در چندین جهت مختلف راه رفتهاند، و رفته اند. نمیشود فهمید با دنبال کردن کدام رد میشود او را یافت.
#پیالهای_چای_بنوش
چون پشهای زنده میشویم
و خون میخوریم
و شبها خواب سنگین خدایان را به پروازمان میآشوبیم
پس آنگاه میمیریم یا به دست خدایان کشته میشویم
اما از پارهایمان دردهایی به یادگار میماند تا هزارهها
سپس فراموش میشویم.
#پیالهای_چای_بنوش
