کافه شعر ☕️📜
Open in Telegram
نظر,پیشنهاد,انتقاد,متن هاتون رو برامون بفرستین🙏😌 https://t.me/BiChatBot?start=sc-151128-sNuVzwA
Show more373
Subscribers
-124 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
373
اگر هم از من کلامی نشنیدید
خیال نکنید من مردهام
من شاید آشیانه پرندگان در باد را
فراموش کردهام
اما هنوز زنده ام...
#احمدرضا_احمدی
@sormeyi 💚
373
تکهتکهای، اما میدانم بالاخره برای غصههایت پناهی،
برای اندوهت تسکینی،
و برای لبخندت دلیلی پیدا میکنی.
حمید سلیمی
@sormeyi 💙
373
دل من جايى در يک بعدازظهر جا مانده است.
جايى در زمان نارنجى خورشيد،
جايى در تكاپوى دلهره،
جايى در رستنگاه زلاليت محض،
جايى با دود سيگار و عطر غليظ قهوه،
جايى توى همين كافه ى سر كوچه،
دور همان ميزِ گرد كنار پنجره،
جايى كه سفارش چاى دو نفره دادم و تو نيامدى.
سحاب منزويان
@sormeyi 💙
373
تنها نگران این بودم که در جستجوی تو در دورترین نقطه ی دنیا به خانهات برسم، و تو به جستجویم رفته باشی.
چه غمبار است وقتی نمیدانی گم کردهای یا گم شدهای.
معین دهاز
@sormeyi 💙
373
هیچکس نمیداند
جویبار کوچکی
که جاری میشود از دلِ چشمهای خُرد
قصد دریا دارد
از مجموعهشعرِ همراه با باد
#عباس_کیارستمی
@sormeyi 💙
373
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟
#توئیت
@sormeyi 🥺
373
وقتی اول شروع به خبرچینی کردم،
فهمیدم که مردم
خیلی وقتها سوالایی رو میپرسن که
از قبل جوابشو میدونن
فقط میخوان از یه نفر دیگه بشنونش،
یه نفر بیرون از مغز خودشون...
📽 Inherent Vice | 2014
@sormeyi 😏
373
«امروز به جایی رسیدهایم که دیگر «تکهای آزادی» نه برای ما بهعنوان انسان و نه برای ملتی که ما بخشی از آنیم کافی نیست. تکههایی از آزادی را به ما دادهاند، ولی برخلاف نان که تکهای از آن گرسنگی را تسکین میدهد، تکهی آزادی دیگر کفایت نمیکند. آزادی مانند زندگی است. زندگی را نمیتوان تکهتکه به کسی بخشید. نمیتوان نفس کشید، ولی بدن نداشت؛ یا قلب داشت، ولی از داشتن شریان محروم بود. آزادی یک مقولهی واحد است، اگر همهی آن را نداشته باشیم، نمیتوانیم خود را آزاد بنامیم.»
مارتین لوترکینگ، تایم، ۳ اوت ۱۹۶۲
از کتابِ «مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ»
مری کینگ
@sormeyi 💫
373
میبینی؟ طوری در رنجکشیدن ماهر شدهای، که گاهی خودت هم زخمهایت را از یاد میبری.
و اما عزیزم دیدی؟
دیشب هم صبح شد!
حمید سلیمی
@sormeyi 💙
373
بله من همهی این روزهای سخت را تحمل میکنم. تحمل میکنم چون این روزها چیزی نیست که میخواستم، تحمل میکنم چون نمیخواهم آخر داستان زندگیام اینچنین به پایان برسد ...
#توئیت
@sormeyi 💙
373
صبح خیلی زود در صف نانوایی با یلدا بحث مفصلی کردیم دربارهی بهتربودن دوستی با سگها از دوستی با گربهها. یلدا پنج ساله بود و داشت با مادر و پدرش میرفت مسافرت. برای نوکزیانی حرفزدنش ذوق کردم. بعد در راه خانه ذوقم کموکم شد و جلوی در خانه تمام شدهبود. بعد یادم افتاد همیشه اینطوری نبودهام. یکوقتی آدمی بودهام که ذوق ممتد داشته. یادم افتاد کتاب اول تولتز را تمام کردم و تا آنسر شهر رفتم تا دلبرک آنوقتم را ببینم و برایش توضیح بدهم ذوق دارم. یادم افتاد بین دو جلسهی شیمیدرمانیای که از همه مخفی نگه داشتم رفتم اولین بازی بردیا برای تیم فوتبال البرز را ببینم. یادم افتاد وقتی هیوا برای بار اول موهایش را بافت آفریقایی زد ذوقدارترین دایی شهر بودم. (تولدت مبارک نخ نامرئی قشنگی که مرا به دنیا وصل کردهای.) حالا اما آدم ذوقهای خیلی کوتاهم چون چیزی درونم خاموش شده که امیدوار بودم آخرین چیزی باشد که تز دست میدهم: قلبم.
بله، فیلمهای دی همچنان خفهام میکند. فیلمهای جنگ هم خفهام میکند. دردهای مامان، دوری بردیا، آیندهی هیوا و هیراد و ایلیا و لیام... هموطن مردم خشمگین کشورم بودن خفهام میکند، جایی که میلیونها بازجو اطرافت زندگی میکنند. از زندگی خودم کاملا حذف شدهام. به خیریهها سر نمیزنم تا نخواهند کمک جمع کنم. به گورستان نمیروم تا دستم برای سنگ داغ بابا و شاهد و بقیه رو نشود. چند سال است به قراری عاشقانه نرفتهام؟ چند دل را شکستهام؟ چندبار آیین تدفین خودم را با دقت برگزار کردهام؟
غمگین نیستم نه. فقط درماندهام. بیشاز هروقتی به هیچ جمعی تعلق ندارم جز جمع سنگهای کوهستان. آیندهام بسیار خاموش است و الان در آستانهی تولد پسرم میدانم امسال هم کنارش نخواهمبود. اگر بودم هم البته مهم نبود. هرگز کاری برایش نکردهام جز اینکه بهترین مادر دنیا را مادرش کردم تا فرشتهی نگهبانش باشد. شما گم نشدهاید؟ متلاشی نیستید؟ اینستاگرام شکنجهگاه قلبتان نیست وقتی مادری برای فرزند مردهاش استوری میگذارد؟ من پارهپارهام و خودم را دور ریختهام.
نباید چیزی بنویسم. وقتی مینویسم بیشتر متنفر میشوم. پس فرض کنید این یک صفحهی خالی است که این جا افتاده و هیچکس چیزی دربارهی ذوقهای مدفون نگفته و همهی ما یلداییم، پنج ساله و قشنگ و سرمست با سگی کوچک در بغل و در راه شمال جایی که بابا برایمان کلوچه میخرد.
فرض کنید در این صفحهی خالی وردی جادویی برای گمشدهها نوشته شده و آنها به زودی برمیگردند.
چقدر خوب بود اگر میتوانستم مدتی خودم را به کسی بسپارم و تنهایی بروم سفر بدون این که این سالمند ملالآور همراهم بیاید. نقطه بگذار پیرمرد.
نقطه بگذار.
#حمید_سلیمی
@sormeyi
373
ما شیشههای نازکی بودیم، که شکستیم و لبههای تیزمون باعث شد همدیگه رو زخمی کنیم.
اما زمان که بگذره یاد میگیریم، چطور همدلی کنیم، چطور با هم حرف بزنیم، و چطور کنار هم قرار بگیریم، که دیگه زخمیتر از این نشیم، و مرهمی بشیم واسه تسکین همدیگه.
مانگ میرزایی
@sormeyi ❣
