تحلیل رفتار متقابل (TA)
Open in Telegram
ارتباط با ادمین @nazilahaghighati لینک کانال https://t.me/joinchat/AAAAADwSvd_Q5-VHDulzhA ادمین این کانال مشاوره تخصصی و غیر تخصصی نمیدهد، با تشکر
Show more9 758
Subscribers
No data24 hours
-167 days
-5730 days
Posts Archive
از نشانه های دلبستگی اضطرابی یا دوسوگرا در بزرگسالی :
دائماً نگراناند که شریکشان ترکشان کند یا توجهش را از دست بدهند.
نیاز زیادی به اطمینان، توجه و تماس دارند.
رابطه برایشان مرکز هویت و احساس امنیت میشود.
حساسیت بالایی نسبت به نشانههای طرد یا بیتوجهی دارند و رفتارها را بیشازحد تعبیر میکنند.
هیجانات شدیدی مثل گریه، نگرانی، پیامهای پشتسرهم یا تلاش برای نزدیک شدن شدید نشان میدهند.
در تعارضها معمولاً تعقیبگر هستند و کمتر میتوانند مرزبندی کنند.
اغلب وارد روابط یکطرفه آزار دهنده می شوند.
@transactionalanaltsiss
دست از جستوجوی رمز و رازهای پیچیده بردارید و به بدیهیات برگردید.
این روزها کمتر کسی در محافل توسعه فردی درباره «موفقیت» به معنای واقعی صحبت میکند.
موفقیت واژهایست با باری سنگین از معنا. برای بعضیها موفقیت یعنی خانهای بزرگ، جایگاهی مهم یا مقامی بالا. اما در واقع، موفقیت چیزی نیست جز رسیدن به اهدافی که آگاهانه برای خودمان تعریف کردهایم.
با این تعریف، همه افراد لزوماً موفق نمیشوند؛ چون همه هدفگذاری درست و شفاف ندارند. موفقیت برای یک نفر میتواند همسری مهربان بودن و مادری مسئول بودن باشد، و برای دیگری نویسندهای شدن که کتابهایش الهامبخش هزاران انسان است. اما یک چیز در همه مشترک است: همه دوست دارند تلاششان به ثمر برسد.
اما اگر امروز در جایی ایستادهاید که مقصدتان نیست، اگر به اهداف نامشخصی چنگ زدهاید و حتی نمیدانید قدم بعدیتان چیست، چه باید کرد؟
من هم زمانی در چنین وضعی بودم. سالها پیش، خودم را پر از رؤیاهای بزرگ درباره توسعه فردی و ترک عادتهای مخرب میدیدم. ساعتهای زیادی را صرف خواندن کتابها و دیدن دورهها میکردم، رمزگشایی از نظریههای موفقیت را به «عمل کردن» ترجیح میدادم و برای آینده، برنامههایی دقیق اما فقط روی کاغذ مینوشتم.
اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم مسیر موفقیت آنقدر هم پیچیده نبود. من فقط میخواستم «سریعتر» برسم، در حالی که کافی بود شروع کنم، حتی اگر کند، حتی اگر ناقص.
با این حال، آرامشی که به خاطر ترس از درد رشد نداشتم، باعث شد بارها انجام بدیهیات را به تعویق بیندازم.
انجام بدیهیات یعنی چه؟
یعنی اگر در حوزه کاری خود جزو نخبگان نیستید، انجام منظم کارهای ساده، پایهای و درست میتواند شما را جلو بیندازد. یعنی بهجای دنبال کردن فرمولهای عجیب موفقیت، به کارهای ساده اما مستمر متعهد بمانید: یاد گرفتن، تمرین کردن، اصلاح کردن، دوباره شروع کردن.
به نظرم یکی از بزرگترین دامهای این عصر، اعتیاد به «محتوای انگیزشی» است بدون عمل واقعی. ما آنقدر درگیر مصرف محتوا شدهایم که فکر میکنیم رشد کردهایم، درحالیکه فقط درباره رشد خواندهایم.
موفقیت برای من امروز دیگر یک مقصد نیست؛ یک روند است. مجموعهای از انتخابهای کوچک روزانه که شاید هیچکس نبیند، اما آرامآرام تو را به انسانی تبدیل میکند که دوست داری باشی.
و یک حقیقت مهم:
بدیهیات، هرچقدر ساده، فقط زمانی معجزه میکنند که انجام شوند. نه وقتی که دربارهشان فکر میکنیم، نه وقتی که دربارهشان حرف میزنیم؛ فقط وقتی که واقعاً وارد زندگی روزمرهمان شوند.
@transactionalanalysiss
یونگ میگوید:
سایهی ما آن کسی است که ترجیح میدهیم مانند او نباشیم.
میتوانیم سایه را در یکی از اعضای خانوادهمان مشاهده کنیم
که بیشتر دربارهی او قضاوت میکنیم،
در مقامات دولتی که رفتارشان را محکوم می کنیم
یا فرد مشهوری که با دیدنش سرمان را با نفرت تکان میدهیم.
اگر این موضوع را به درستی درک کنیم
و متوجه شویم که سایهی ما،
تمام چیزهای آزاردهنده، ترسناک و
منزجرکنندهی دیگران و خودمان است،
یکه میخوریم
و به این حقیقت هوشیار میشویم که
"هر چیزی که سعی داریم از افراد موردعلاقه مان پنهان کنیم
و همهی آن چیزهایی که نمیخواهیم دیگران دربارهی ما بدانند،
سایهی ماست".
راز سایه
#دبی_فورد
@transactionalanalysiss
🎯 از چیزهای شکسته چه میتوانیم بیاموزیم؟
🔴 زندگی ما با اشیای شکسته پیوند خورده است. دستۀ دری که چندسال است گیر میکند و به خودمان میگوییم بالاخره یکروزی باید درستش کنیم، دوربین عکاسیای که زمین خورده و ترک برداشته، اما هنوز عکس میگیرد، یا کیف و کفشی که آسیب دیده، اما هنوز کار میکند. ما رابطهای ویژه با این شکسته بستهها پیدا میکنیم. انگار فقط خودمان از گذشتهشان باخبریم و رازشان را میدانیم. به همین دلیل جای تعجب ندارد که خیلی از آدمها نمیخواهند چیزهای شکستهشان را با چیزهای تازه جایگزین کنند.
🔴 حتی گاهی چیزهای شکسته از نسخۀ سالمشان بهترند. چیزهای شکسته ما را به مراقبت، شفقت و گشودگی فرامیخوانند. شاید وقتهایی که چیزی میشکند، تازه میشود آن را شناخت و ترمیم کرد.
🔴 فلسفههایی هم هست که برای شکستگی معنا قائلاند، ازجمله سنت ژاپنی وابیسابی که زیبایی را در ناپایداری، کاستی و فرسودگی میبیند و به آن احترام میگذارد. بهجای پاککردن آثار گذر زمان، آنها را میپذیرد و حتی گرامی میدارد. نمونهٔ بارزش هنر کینتسوگی است: فنجانی که شکسته با لاکی آمیخته به پودر طلا یا فلزات دیگر ترمیم میشود، طوری که ترکها نه پنهان، بلکه برجسته و زیبا میشوند. این فنجان حالا داستانی از دوام، اصالت، پذیرش و مراقبت را روایت میکند.
🔴 از دیدگاه هایدگر، چیزی که از کار افتاده، اغلب بیش از چیز سالم در برابر ما «حاضر» میشود. دیگر نمیتوانیم آن را نادیده بگیریم، به چشم میآید، بررسیاش میکنیم، و میکوشیم بفهمیم چطور میشود درستش کرد.
🔴 این موضوع نه فقط درمورد اشیا، بلکه دربارهٔ دیگر انسانها، عرفهای اجتماعی، روابط، نظریههای علمی و نهادها هم صدق میکند؛ تا وقتی چیزی کار میکند در ناآگاهی از آن به سر میبریم، اما وقتی میشکند ناگهان آگاه میشویم، پیگیرش میشویم، و تازه شروع میکنیم به فهمیدنش. و اگر در مسیر فهمیدن پیش برویم، به درکی تازه از دنیا میرسیم. نگاهی که به ما یادآور میشود، شاید همۀ ما انسانها نیز به نوعی «اشیایی شکسته» هستیم، یا در مسیر شکستن قرار داریم. احتمالاً به این ترتیب، روادارتر و مقاومتر خواهیم شد.
📌 آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب «از چیزهای شکسته چه میتوانیم بیاموزیم؟این مطلب گزارشی است از «What Can We Learn from Broken Things» که نوشتۀ جاشوا راتمن است و در تاریخ ۶ مۀ ۲۰۲۵ در وبسایت نیویورکر منتشر شده است.
@transactionalanalysiss
زندگی اجتماعی، سرشار از قضاوتها، انتظارات و آسیبهای احتمالی است.
انسان برای جلوگیری از آسیب دیدن، نقابهایی میسازد: چهرهای قوی، شاد، بیخیال یا منطقی، تا زخمهای واقعیاش را پنهان کند.
@transactionalanalysiss
پذیرفتن دیگران به آن شکلی که هستند، بدون تلاش برای تغییر دادن آنها به هر شکل ممکن، حالت متعالی عشق است که برای اغلب ما انجام دادنش دشوار است.
اقدام برای تغییر دادن دیگران در اصل انگیزهای از روی خودخواهی است.
میخواهیم با تغییر دادن دیگران به خوشبختی برسیم. امّا وقتی منبع خوشبختی را در بیرون خود قرار میدهیم، وقتی خوشبختی خود را در دستهای دیگران میبینیم، از توانایی خود برای رسیدن به خوشبختی و مسئولیتی که در این زمینه داریم اجتناب میکنیم.
به ظاهر عجیب است امّا همین پذیرفتن است که به شخص طرف مقابل ما امکان میدهد که در صورت تمایل تغییر کند.
زنان شیفته
#رابین_نوروود
@transactionalanalysiss
بدن، میدان جنگی است که اضطراب بی صدا در آن پیروز است
@transactionalanalysiss
انسان، آن چیزی نمیشود که آرزو میکند، بلکه آن میشود که پیوسته انجام میدهد.
#یونگ
خوشبختی در آزادی انتخاب و کنترل انتخاب است.
افرادی که در انتخاب آزادترند، احساس خوشحالی بیشتری هم دارند؛
اما این وقتی است که باور داشته باشند میتوانند نتیجه انتخاب خود را کنترل کنند.
- دهکده جهانی خوشبختی/ لئو بورمنز
@transactionalanalysiss
نخستین آزمایش روانشناسی اجتماعی 📜
جالبه بدونی اولین آزمایش رسمی روانشناسی اجتماعی برمیگرده به سال ۱۸۹۷.
نورمن تریپلت، یک روانشناس آمریکایی، متوجه شد دوچرخهسوارها وقتی تنها رکاب میزنن سرعت کمتری دارن،
اما وقتی در حضور دیگران یا در رقابت هستن،سریعتر میشن.
او برای آزمایش این موضوع، مسابقههای رکابزنی طراحی کرد و فهمید که حضور تماشاچی یا رقیب،
روی عملکرد تاثیر مستقیم داره.
این پدیده بعدها به اسم Social Facilitation شناخته شد؛
یعنی «تسهیل اجتماعی».
جالبتر اینکه این اثر هنوز هم توی زندگی روزمره ما دیده میشه:
🔹بعضیا توی جمع انرژی میگیرن و بهتر عمل میکنن (مثلا توی ارائهی کلاسی یا اجرا).
🔸بعضی دیگه برعکس، جلوی جمع دستپاچه میشن و عملکردشون افت میکنه.
@transactionalanalysiss
مغز و بقا؛ چرا همیشه اولویت با زنده ماندن است؟
مغز انسان محصول میلیونها سال تکامل است. در تمام این سالها، اصلیترین وظیفهاش حفاظت از ما در برابر خطرات بیرونی بوده: فرار از حیوانات وحشی، پیدا کردن غذا، و یافتن سرپناه. بنابراین مغز بهطور پیشفرض بقا را بر هر چیز دیگری مقدم میداند.
به همین دلیل، هر تغییری—even مثبت—برای مغز نوعی تهدید تلقی میشود. چون تغییر یعنی ناشناخته، و ناشناخته مساوی است با احتمال خطر. پس مغز مقاومت میکند، تنبلی میکند یا بهانه میآورد تا ما در همان وضعیت امن و آشنای فعلی بمانیم.
چرا همین سازوکار مانع رشد و پیشرفت میشود؟
ترس از شکست: مغز شکست را همانند مرگ تعبیر میکند. در نتیجه، اغلب از شروع مسیرهای جدید جلوگیری میکند.
عادت به راحتی: اگرچه رشد نیازمند سختی و ناراحتی است، مغز ما به دنبال راحتی و انرژی کمتر خرج کردن است.
تمرکز بر گذشته و تجربههای قدیمی: مغز برای تصمیمگیری از الگوهای قدیمی استفاده میکند و این یعنی مقاومت در برابر یادگیری و نوآوری.
سیستم هشدار بیشفعال: هر موقعیت جدیدی را بیش از حد خطرناک جلوه میدهد تا ما را وادار کند عقبنشینی کنیم.
چگونه میتوان این سد را شکست؟
1. دوستی با ترس: بفهمیم ترس علامت خطر واقعی نیست، بلکه مکانیزم مغز برای حفظ ماست.
2. گامهای کوچک: مغز تغییرات تدریجی را راحتتر میپذیرد.
3. بازنویسی روایت ذهنی: به جای "ممکنه شکست بخورم"، بگوییم "ممکنه یاد بگیرم".
4. یادآوری ایمنی: به مغزمان یادآوری کنیم که امتحان یک مهارت جدید یا تغییر شغل، مرگآور نیست.
5. تمرین مداوم: هر بار که با ترس روبهرو میشویم و زنده میمانیم، مغز یاد میگیرد که تغییر خطرناک نیست.
✨ در واقع، مغز مثل یک نگهبان بیشازحد محتاط است. او فقط میخواهد ما زنده بمانیم، حتی اگر به قیمت متوقف شدن رویاها و رشد ما تمام شود. اما ما میتوانیم این نگهبان را آرام کنیم و یاد بدهیم که زندگی فقط زنده ماندن نیست، بلکه شکوفا شدن است.
@transactionalanalysiss
