💌 دلنوت
Open in Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Show more945
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1830 days
Posts Archive
945
او به راستی مانند کشتی توفانزدهای بود که بادهای سهمگین دکلهایش را شکسته، طنابهایش را بریده، بادبانهایش را پاره پاره از فراز ابرها به قعر دریا انداخته و با امواج کفآلود بر بدنهی آن کوفته باشد. اما کشتی انگار با از سر گذراندن این همه، حالا در بندر پهلو گرفته بود. صحنههای آن توفان اکنون به سرعت از خاطرش میگذشت؛ درست در نقطهی مقابل تصویر آیندهای که در شرف آغاز بود.
#هنریک_سینکیویچ
@delnote
945
♥️
با ذوق باشید!
نمیدانید چه رنج عظیمیست که در کمال اشتیاق و ذوق، با یک آدم بیذوق هممسیر شدن... نمیدانید چه زجریست مدام برای هر چیزی عمیقا ذوق داشتن و با درهای بسته و ابروهای در همکشیده مواجه شدن!
لازم نیست همهچیز را از صافیِ منطق رد کنید! یکجاهایی دیوانه باشید و بدون منطق... یکجاهایی فقط پایه باشید برای فقط خندیدن و فقط دویدن و دنیا را از نگاه یک انسان بیخیال سربه هوا دیدن...
یکجاهایی دل بدهید به دلِ آدمی که مثل یک کودک بدون سیاست و رها ذوق دارد و بااشتیاق رو کرده سمت شما و موافقت و همراهی شما را طلب میکند.
ذوق آدمها را کور نکنید! آدمها ذوقشان که کور میشود، دلایل نفس کشیدنشان را گم میکنند. آدمها ذوقشان که کور میشود، زنده میمانند، اما دیگر زندگی نمیکنند.
#نرگس_صرافیانطوفان
@delnote
945
♥️
از خود چو بیرون میشوم یارم بغل وا میکند
چون خویش را گم میکنم خود را هویدا میکند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی میدهد ابروش حاشا میکند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون میکشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طرّهاش جا میکند
در زیر پای بوته هرزی شقایق له شده
اما برای ماندن سرخش تقلا میکند
در سینههای صیقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سینا میکند
آیینهای دق کردهام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا میکند
ارفع اگر پیدا کند آن جرات گم گشته را
در ابر باورهای خود چون رعد، غوغا میکند
#ارفع_کرمانی
@delnote
945
عاشقِ امثالِ من نشو
امثالِ من تو را آن چنان عمیق دوست خواهند داشت
که به سنگ بدل میشوی،
به مجسمهای که مردم میآیند و شگفتزده تماشا میکنند، که چقدر طول کشیده تا آن نگاهِ دوردست را در چشمانت بتراشند.
عاشقِ امثالِ من نشو
من تو را به موزهها و پارکها و بناهای تاریخی خواهم برد
و هر جای زیبایی تو را خواهم بوسید
تا هرگز نتوانی به آن مکانها برگردی
بیآن که طعمِ من را چون خون در دهانت حس کنی.
#دلنوشته
@delnote
945
♥️
رفتن، رسیدن است
موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانهای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بیپریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال، بر پردهی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایهای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
#قیصر_امینپور
@delnote
945
♥️
شش ماه و خردهای میشود که ساعت مچیام خوابیده است. عقربهها سرِ ساعت هشت و بیست دقیقه متوقف شدهاند. چرا باطریاش را عوض نمیکنم؟ چون این ساعت اصلا باطری ندارد و با حرکت مچ دست شارژ میشود. چرا تعمیرش نمیکنم؟ چون هزینهی تعمیرش کمی کمتر از قیمت خودش است. چرا ساعت جدید نمیخرم؟ چون ساعت را صاحبِ زلف مشکین به من هدیه داده و وظیفهی این ساعت بیشتر از اینکه یادآوری زمان باشد، یادآوری صاحب آن زلف مشکین است. همین است که شش ماه خردهای است که ساعت روی مچم به خوابی عمیق فرو رفته است.
شکایتی هم ندارم. اصلا حق عقربههای ساعت است که بعد از این همه سال بیصدا دویدن دنبال همدیگر و بازیچهی دست زمان شدن، حالا بایستند و به خوابی عمیق فرو بروند. حالا نوبت زمان است که دنبال این عقربهها بدود و خودش را با آنها تطبیق دهد. خیلی هم سخت باید باشد. زمان هر دوازده ساعت فقط یک بار میتواند با عقربهها هماهنگ میشود. ساعت هشت و بیست دقیقه. اصلا لابد یکی از دلایل دیگری که ساعت را هنوز به مچم میبندم همین است. لاکردار درس آزادگی داده. شش ماه و خوردهای پیشتر، ساعت هشت و بیست دقیقه، احتمالا عقربهی کوچک به عقربهی بزرگ تشر زده که گور بابای زمان و تکانِ مچِ دست آقای عطار و گردش زمین به دور خورشید و تقویم جلالی و ابر و باد و مه و غیره. من دیگر از جایم تکان نمیخورم. از حالا به بعد کائنات باید به دور من بگردند و برسند به زمانی که من میگویم. هشت و بیست دقیقه. احتمالا عقربهی بزرگ هم همانجا دست از خدمت کشیده و زیر لب زمزمه کرده که:
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت.
#فهیم_عطار
@delnote
945
♥️
وَ چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
برای با تو نشستن بهانهی خوبیست
حیاطِ آبزده، تختِ چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عطری، چه خانهی خوبیست
قبول کن به خدا خانهی شما سارا
برای فاختهها آشیانهی خوبیست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم، نمنم باران نشانهی خوبیست
بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانهی خوبیست
کرج؟ سوار شو ، آقا صدای ضبط اگر...
نخیر! کم نکن آقا ترانهی خوبیست
صدای شعلهورِ گل نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانهی خوبی ست
مطابق نظر ماست هر چه میخواهیم
قبول کن که زمانه، زمانهی خوبی ست
به خانه باز رسیدیم و چای میخواهم
برای بوسه گرفتن، بهانهی خوبیست
#حسن_صادقیپناه
@delnote
