en
Feedback
فلسفه اخلاق

فلسفه اخلاق

Open in Telegram

🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/soleymani63

Show more
7 248
Subscribers
-324 hours
-127 days
-5630 days
Posts Archive
| خنده و وحشت بنیادگراها از آن | بنیادگراها از هیچ‌چیز به اندازه‌ی فرهنگ متفاوتی که خنده به نمایش می‌گذارد وحشت ندارند، چرا که کار طنز و خنده غیرعادی نشان دادن موقعیت‌های عادی است.‌ خنده اساساً ناسازگار است و فهم متعارف را به چالش می‌کشد و ما را در برابر آن قرار می‌دهد و از این طریق راه را برای دگرگونی و تغییر ایجاد می‌کند. خنده درد ما را تسکین نمی‌دهد و ما را به پذیرش شرایط موجود فرانمی‌خواند. خنده دست ما را می‌گیرد و به بیرون از موقعیتی که در آن هستیم می‌کشاند و از آن جا به ما می‌گوید: ببینید! حالا خود و واقعیت خود را تماشا کنید. خنده است که با دست‌انداختن و تمسخر وضعیت حاکم، اقتدار آن را به چالش می‌کشد و در ما شجاعت و شهامت ایجاد می‌کند تا در مقابل آن مقاومت کنیم و خود را در مقابل آن قرار دهیم. محرومان و طردشدگان سلاحی جز خنده ندارند. خنده می‌تواند موجب اتحاد و همدلی میان اقشار ستم‌دیده و محروم و روشنفکران و نخبگان جامعه ‌شود. خنده است که محرومان و طردشدگان را از زیر به روی زمین می‌کشاند و نگاه نخبگان را که اغلب روبه بالاست، جایی که نه زندگی بلکه بحث درباره‌ی زندگی وجود دارد، به زمین نزدیک می‌کند و آن‌ها را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. این امر نوعی صمیمیت ایجاد می‌کند و منافع آن‌ها را به‌هم گره می‌زند و موجب اتحاد و همدلی می‌شود. از اینجاست که می‌توان به آینده امیدوار شد و ناممکن را ممکن کرد. خنده خطری ا‌ست که شرایط موجود را تهدید می‌کند و با غیرطبیعی جلوه دادن امور طبیعی‌ و عادی، جهان ما را زیرورو می‌کند. به تعبیری باید گفت خنده است که فرد انقلابی تولید می‌کند و این همان چیزی است که بنیادگراها از آن وحشت دارند. #احسام_سلطانی ☘❤️ @filsofak

| انواع هوش گاردنر | طبق نظریه گاردنر، برای بدست آوردن تمام قابلیت‌ها و استعدادهای یک فرد، نباید تنها به بررسی ضریب هوشی پرداخت، بلکه انواع دیگر هوش و استعداد او نیز باید در نظر گرفته شود. #انیمیشن ©Join | @janotancentre

| مسئله مرگ و زندگی| #انیمیشن ©Join | @janotancentre

انسانِ دست‌دوم بيش‌تر آدم‌ها نسخه‌هایی کاربُنی از همدیگرند. اولش این‌طوری شروع می‌کنند که در پیچ‌و‌خمِ بیراهه‌های زندگی‌شان، مضطرب و ترسان، پی یک چراغ راه می‌گردند و خدا خدا می‌کنند که از سرگردانی دربیایند و راه خودشان را پیدا کنند. اما بعدترش، به جای رفتنِ راهِ خودشان، به چراغ می‌چسبند و سرِ جاشان درجا می‌زنند: این‌جوری که بعد از گم‌شدن و آوارگی، چشم‌هاشان را به اطراف می‌چرخانند و دربه‌در پی نشانه می‌گردند تا بلکه از میان آدم‌های اطراف‌شان، یکی پیدا شود و راه‌ را نشان‌شان بدهد، اما همین‌که آن آدم پیداش می‌شود، سوزن‌شان روی او گیر می‌کند و آن آدم را تبدیل می‌کنند به  «منبعِ الهامِ» خودشان! انگاری که هرچه آن آدم می‌گوید، وحیِ منزل است و رستگاری، فقط وقتی اتفاق می‌افتد که پیروی از آن آدم، مطلق و بی‌چون‌و‌چرا باشد! بيش‌تر آدم‌ها به این‌که بتوانند یک پیروِ حقیقی باشند راضی‌اند و حتی بدتر، به آن افتخار هم می‌کنند! شاید باورشان شده که راهِ راست، فقط یکی است و قبول ندارند که «باید» به عددِ همه خلایق، راه برای رسیدن وجود داشته باشد و اگر این‌طور نباشد، یک‌جای خلقت می‌لنگد و همین است که به تقلید اصرار دارند. شاید هم نمی‌دانند که «تقلید» یعنی «ساختگی» و هرکس که راه تقلید را می‌رود، قیدِ منحصر به فرد بودنِ خودش را می‌زند و با زبانِ بی‌زبانی فریاد می‌کشد که «غیر معتبر» است، «غیر اصیل» است و یک چیزی از آن «منبعِ الهام» کم دارد؛ انگاری که یک انسانِ دستِ دوم است! آدم‌های مقلد یادشان رفته که خودشان باشند؛ یادشان رفته که اگر دیگری مخصوص است، پس باید خودشان هم مخصوص باشند؛ و فراموش کرده‌اند که هرچه بیش‌تر به بیرون از خودشان چنگ بزنند، بیش‌تر به سمت لبه‌های پرتگاهِ زندگی سُر می‌خورند. بيش‌تر آدم‌ها یادشان رفته حتی توی تقلید کردن هم باز نمی‌توانند دست از منحصر به فرد یودنِ خودشان بکشند و اتفاقاً باز هم یک مقلدِ منحصر به فرد می‌شوند! اگر می‌دانستند شاید دل‌شان را به دریا می‌زدند و چنگی به سینه خودشان می‌کشیدند که ببینند چه توش دارند. اگر می‌دانستند شاید آبی به صورتِ خودشان پاشیدند و بعدش، به چهره بی‌صورتکِ خودشان توی آینه نگاهی می‌انداختند. شاید نمی‌دانند که غربالِ زندگی، گاهی آن‌قدر ریز و ظریف است که فقط آن‌هایی می‌توانند از سوراخ‌هاش رد شوند که به پای دامنِ دیگری نیفتاده باشند و لبه‌های پرتگاه‌هاش گاهی آن‌قدر تیز و لطیف است که همه نقاب‌هایی را که آدم‌ها از منبع‌های الهام‌شان روی صورت‌شان زده‌اند می‌تراشد تا فقط آن‌هایی بر بامِ آسمان‌اش بنشینند که خودِ خودشان هستند و راهِ خودشان را می‌روند. مصطفی_سلیمانی #آدم_ها ۷۴ 🍀❤️ @The_meaningoflife

|عادی شدن امر فلاکت | ایران، بر اساس آخرین برآوردهای صورت گرفته در رتبه هشتم دنیا از حیث شاخص فلاکت، در بین ۱۵۶ کشور دنیا پس از ونزوئلا، لبنان، زیمبابوه، سودان و سوریه قرار دارد. گفته می‌شود شاخص فلاکت در ۲۰ استان ایران از میانگین کشوری فراتر رفته است و دست‌کم ۸ استان ایران از حیث شاخص فلاکت، یعنی مجموع نرخ بیکاری و نرخ تورم، در محدوده بالای ۶۰ درصد جای گرفته‌اند. بیکاری و تورم بعنوان اصلی‌ترین شاخص فلاکت، مسئله ساده‌ای نیست که یک جامعه آن را به راحتی تحمل کند.بارها دیده‌ایم در دیگر جوامع، به خاطرجابجایی بسیار اندک قیمت‌ها، خشم عمومی فراگیر می‌شود و این خشم به خیابان ها می‌رسد و نارضایتی‌ها گسترده می‌شود. پرسش اساسی این‌ست که آیا جامعه ایران به عادی شدن امر فلاکت گرفتار شده است و ذهن، روان و رفتار جامعه با فقر و تورم عجین شده است؟ جامعه‌ای که از صبح تا شب به گرانی و فلاکت فکر می‌کند گرفتار چه آسیب‌هایی که نمی‌شود. یک جامعه فلاکت زده به همه چیز بی‌اعتماد می‌شود و انگیزه و امید به زندگی در میان این جامعه نیز حداقلی می‌شود. جامعه فقرزده مدام نگران است و این نگرانی خطرآفرین است. ذهن وروانی که آزاد نیست و مدام نگران آینده است، مستعد هر آشوبی می‌شود و عادی شدن امر فلاکت برای این جامعه موقتی و چون آتش زیر خاکستر می‌ماند. اشتباه مهلکی که در میان مسئولان وجود دارد، این‌ست که فکر می‌کنند جامعه فلاکت زده امروز ایران، به خاطر زندگی نجیبانه‌ای که با فقر دارند «تاب آوری» بالایی دارند و  برای پایین آوردن شاخص‌های فلاکت همچنان فرصت هست. این تصور اشتباهی از «تاب آوری» جامعه ایران است که بارها شنیده می‌شود. یک بار رئیس پیشین بانک مرکزی گفته بود «سالهایی که که پشت سر می‌گذاریم، سال‌های محک تاب‌آوری اقتصاد و جامعه است.» به قول احمدی‌نژاد رئیس جمهور سابق که برخی فقر وفلاکت امروز را نتیجه عملکرد دیروز او می‌دانند، در قامت مدعی و در جمع گروهی از مردم گفته بود «این اشتباه بزرگی است که فكر كرده‌اید كه می‌توانید ملّت ايران را در اين سطح نگه دارید. اين فنر به زودی درخواهد رفت.» علی مطهری نماینده پیشین مجلس نیز قبل تر گفته بود «مردم تا کی مقاومت کنند؟ افق روشنی وجود ندارد. این فشار اقتصادی و اینکه خیلی امیدی به آینده وجود ندارد، از دلایل کمرنگ شدن حضور مردم در انتخابات گذشته است. افق روشنی برای برخی از مردم وجود ندارد؛ یعنی به نظر من زبان حال مردم این است که ما مقاومت می‌کنیم ولی تا کی؟» نباید بی‌خیال به عادی شدن امر فلاکت در جامعه ایران بود. عادی شدن امر فلاکت، آرام آرام جامعه را به مرز آنومیک نزدیک می کند. جامعه به تعبیر دورکیم، وقتی در موقعیت آنومیک قرار می گیرد ارزش های اجتماعی در آن از بین می رود؛ به صورتی که افراد دچار تزلزل در شخصیت خویش شده، و از آنجا که دیگر به هیچ‌چیز و هیچ‌کسی باور ندارند، تنها راه را در «خودکشی» می‌بینند. حوادث نگران‌کننده‌ای مانند خودکشی‌ها، سربریدن‌ها، گستره فساد و فاصله طبقاتی که عموما در ذیل شاخص‌های فلاکت زائیده می‌شوند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه ایران آرام آرام خود را به موقعیت آنومیک نزدیک می‌کند. ما راهی نداریم جز دگرگونی واقعی احوال در سال ۱۴۰۱ و آغاز قرن جدید شمسی. اگر دعای «حول حالنا» و دگرگونی احوال در دولت و ملت در سال جدید شاهد نباشیم و فلاکت همچنان عمیق‌تر شود بحران‌ها و آتش‌ها از زیر خاکستر بیرون می‌زند. انرژی و پتانسیل‌های موجود در سپهر زیستی جامعه ایران را دریابیم و آن را در خدمت توسعه و شکوفایی قرار دهیم. هیچ عذر و بهانه‌ای برای هیچ گروه و دولتی پذیرفته شده نیست. دستاوردهای اجزاء سیستم کنونی روشن است و فاصله گرفتن از عقلانیت اشتباه است. باید جهان مدرن را با انسان‌های خوش‌فکر و تصمیم‌ساز بیشتر شناخت و منافع جامعه را از نو تعریف کرد. به‌نظر می‌رسد انسان‌های بزرگی هنوز هستند که می‌توانند از رشد فلاکت در جامعه بکاهند و تصمیمات درست‌تر بگیرند. باید از آن‌ها استفاده کرد. متاسفانه جامعه امروز ایران به قول دکتر رنانی «به مزرعه‌ای می‌ماند که انبوهی از بذرهای متنوع مربوط به گُل‌ها و درختان مختلف در زیر خاک آن مدفون شده است. حتی روی سطح مزرعه را خس‌ و خاشاک گرفته است و یک جاهایی هم کودهایی روی خاک است که فضا را متعفن کرده است. «تا زمانی که اجازه رویش جوانه‌ها نمی‌دهیم و از استعدادهای تحول‌گرا استفاده نمی‌کنیم، فلاکت هم عمیق تر می شود.» اقتدار سیاسی دولت‌ها و حکومت‌ها ضامن توسعه نیست و باید به جامعه و صاحبانِ خرد رجوع کرد؛ اما نه آن جامعه‌ای که ذهن و روانش با تورم و فلاکت در هم آمیخته است و به مرزهای آنومیک خود هر روز نزدیک‌تر می‌شود. #سجاد_بهزادی ❤️☘ @filsofak

| حیوان خانگی | فرناندو سورنتینو در یکی از داستان‌های کوتاهش خریدنِ حیوانات خانگی را به شیوه‌ای کمیک به سخره می‌گیرد. ماجرا از این قرار است که راویِ داستان، در واحدِ آپارتمانی‌اش علاوه بر یک سگِ گنده که فقط کمی کوچک‌تر از فضای خانه است یک عنکبوت را نیز نگه می‌دارد. فردایِ روزی که زنِ همسایه، گرترود(اسم عنکبوت) را می‌بیند، یک عقرب می‌خرد و به خانه می‌آورد. همسایه‌های دیگر نیز شروع به خریدنِ حیوانات می‌کنند، آفتاب پرست، مورچه‌خوار و ... کار به گونه‌ای پیش می‌رود که راوی نیز حیثیتش را در خطر می‌بیند و مجبور می‌شود کلیه‌اش را بفروشد تا یک مار آناکوندا بخرد. او در این مدت نامه‌های توهین آمیزی دریافت کرده بود که باید از آن آپارتمان برود به خاطر حیوانات خانگیِ مبتذل و پیش پا افتاده‌ای که نگهداری می‌کند. هرچند که سورنتینو این مساله را به گونه‌ای اغراقی مطرح می‌کند، اما حقیقت آن است که ما با چنین روالی در پوششِ ریاکارانه‌ی «حیوان دوستی» مواجهیم. لایف استایلی که چنان سیطره‌ای یافته که افرادی را مجبور کرده آلونکِ چهل متری خود را با یک حیوانِ دیگر شریک شوند. از قضا این ذائقه هیچ ارتباطی با حیوان دوستی ندارد، بلکه بسان بسیاری چیزهای دیگر فقط بخشی از بازار، قسمی مصرف‌گرایی و شیوه‌ای از تمایز خواهیست. منطقِ سرمایه خلاء را برنمی تابد در نتیجه همه چیز باید آغشته به خرید و فروش و سود شود، من جمله حیوانات. حیوانات نیز با کالایی شدن در سبدِ مصرف قرار می‌گیرند و بازاری حول آنها شکل می‌گیرد. بازاری سرشار از سود که نه فقط انواع و گونه‌ها و نژادهای مختلف حیوانات را مبادله پذیر کرده است بلکه از قبلِ غذا، لباس، اسباب بازی و مراقبت‌های پزشکی ارتزاق می‌کند. بنابراین بدیهیست که «حیوان دوستی» تبلیغ شود. حیوان دوستانِ گوگولی، ارتجاعی‌ترین ابعادِ جوامعِ انسانی را به حیطه‌ی حیوانات سرایت داده‌اند. یک فاشیزمِ نژادی تمام عیار که تعیین می‌کند حیوانشان باید از فلان نژاد باشد. همان‌ها که جیش و پریود و کثافتِ حیواناتشان را به دیده‌ی منت تمیز می‌کنند، اما نسبت به انسان‌ها و حیوانات بی نژاد اخ و پیفشان بلند است. حیوان دوستیِ انسان‌ها نه حیوان دوستیِ از سر لطافتِ طبع بلکه از برکاتِ مصرف‌گراییِ مفرط و شیفتگیشان به کالاهاست. یک حیوان، زمانی دوست‌داشتنی می شود که پیشاپیش به کالا بدل شده است، به مانند سایرِ چیزها. برای انسانِ مصرفی نفسِ خرید و مصرف است که اهمیت دارد و نه هیچ چیز دیگر. آنچه که حیوان دوستی به نظر می‌آید چیزی نیست جز خریدن و داشتنِ یک کالای دیگر. «هوایِ زنان را داشته باشید» شعارِ صاحبان فروشگاه‌های پاریس در دوران امپراتوری دوم بود. بعدها شعارِ «هوایِ بچه ها را داشته باشید» بر بسیاری از تبلیغات مصرف محور غالب شد. هوایِ حیوانات را داشته باشید، بیش از آنکه توصیه‌ای اخلاقی باشد، حکمی بازاریست. ما در جهانی برون سپاری شده به سر می‌بریم که فهممان را به رسانه‌ها و تحلیلگران سه جمله صد تومنی محول کرده‌ایم، یعنی به سوژه‌هایی که آنها قرار است به جای ما بدانند. کلنجار رفتن با کژی‌ها و رنج‌هایمان را به روانشناسان واگذار کرده‌ایم و هویت‌مان را به کالاهایی که مصرف می‌کنیم تقلیل داده‌ایم. سهم حیوانات نیز از این وظایف برون‌سپاری شده، بی‌نصیب نمانده است. حیوان دوستی هم می‌تواند ارتباطی تحریف شده باشد.شاید چون حرف هم را نمی‌فهمید به حیواناتی رو می آورید که از اساس حرف زدن بلد نباشند. شاید چون از دوستی آزار دیده‌اید دوستی با حیواناتی را آغاز می‌کنید که توان آزار رساندن نداشته باشند. شاید چون از خودتان و تنهایی به ستوه آمده‌اید به حیوانات روی آورده‌اید.شاید آنچه را در ازدواج و فرزندآوری نیافته‌اید در حیوان دوستی پی می‌گیرید.شاید چون از مخاطره می‌ترسید ترجیحتان سر کردن با حیوانی باشد که نتواند برایتان خطری داشته باشد.شما همه چیزی را بدون ریسک و دردسر و مسئولیت می‌خواهید. و در نهایت اصلاً شاید حیوان دوست نباشید و فقط هر چیزی را که به کالا تبدیل شود را دوست دارید؟ #عادل_ایرانخواه ☘❤️ @filsofak

آدم‌های ترسیده بعضی آدم‌ها درباره زندگیِ پس از مرگ‌ فکر می‌کنند. خیلی‌هاشان حتی در موردش وسواس دارند؛ مثلاً زور می‌زنند از بهشت و جهنم، توی سرشان تصویرسازی کنند و همه فکر و ذکرشان این است که هرجور شده، دل خدا را به دست بیاورند و قول‌نامه پنت‌هاوسِ بهشت را از دست‌هاش بگیرند. دنیای پس از مرگ برای بعضی آدم‌ها، در اصل، فرصتی برای خداست که کم و کسری‌هایی را که توی این دنیا در حق‌شان روا دانسته جبران کند! آن‌ها با زبانِ بی‌زبانی جار می‌زنند که زندگی کردن را برای بعدهای نیامده به تعویق انداخته‌اند و حالا، چیزی جز یک مُرده متحرک نیستند؛ قلب‌شان می‌زند و نفس‌شان می‌رود و می‌آید و اگر یک نفر، علائمِ حیاتی‌شان را چک کند می‌گوید «همه‌ اعضا و جوارح‌شان دارد عین ساعت کار می‌کند»، ولی حقیقت این است که «این‌همه ساعت» به کارِ هیچ مُرده‌ای نمی‌آید. مُرده‌هایی که به جای افقی خوابیدن توی قبر، مجبورند تیک‌تاکِ ساعت‌های تن‌شان را تحمل کنند، خواه ناخواه به یک باتریِ اضافی محتاج می‌شوند. باتری‌ای که اسمِ بهترش «امید» است و آن‌هایی که بلدند حرف‌های زشت را توی کلماتِ قشنگ کادوپیچ کنند بهش می‌گویند «اشتیاق به دنیای پس از مرگ»! مرده‌های عمودی، اگر به این اشتیاق چنگ نزنند، از همان تیک‌تاکِ اجباری هم می‌افتند. و البته اشتیاق و امید، همیشه قرینِ ترس و وحشت است و آن‌هایی که چهار کلاس سواد دارند می‌دانند که تا رجا از یک در وارد می‌شود، خوف هم از یک درِ دیگر، خودش را می‌چپاند تو. ترس از این‌که «آخرش چه می‌شود؟» آدم را زنده‌زنده می‌کشد. آدم‌های ترسیده همیشه بر سرِ دوراهی‌اند: هم نگرانند که مبادا هیچ آبی از خودشان گرم نشود و با بی‌عرضگی، دوباره دست‌شان خالی بماند و «خَسِرَ الدنیا و الآخرة» شوند و هم مضطربند که نکند کسی‌که روی بزرگی‌اش حساب کرده‌اند، تو زرد از آب دربیاید و به‌شان نارو بزند و حسرتِ زندگی را برای همیشه روی دل‌شان بگذارد! آدم‌های ترسیده، حتی خداشان هم آن‌قدر که لازم است خدا نیست و می‌تواند بنده‌هاش را تا لبِ چشمه ببرد و تشنه برگرداند! خدای این‌جور آدم‌ها حتی سریع‌ الحساب و مهربان هم نیست و اتفاقاً آن‌قدر صبور و سنگ‌دل است که با قرصِ مسکّن، عطشِ زندگی کردن را توی سینه باورمندان‌‌اش خاموش می‌کند و در عوض، وعده زندگیِ بعدتر را به‌شان می‌دهد! انگار که حالا دست‌اش بسته است! البته آن‌هایی که به زندگیِ پس از مرگ فکر می‌کنند، مطمئن‌اند که خدا توی این دنیا دست‌اش بسته است و همین است که هی زور می‌زنند قول‌نامه پنت‌هاوسِ بهشت را هر جوری که شده از دست‌هاش بگیرند. #مصطفی_سلیمانی #آدم_ها ۷۳ 🍀❤️ @filsofak

| فلسفه‌ی ملال - لارس اسوندسن | می‌توانم ملال عمیق را، از نظر پدیدارشناختی به بیماری بی‌خوابی تشبیه کنم، که سبب می‌گردد فرد در تاریکی، هویت خویشتن را از دست بدهد و در چاهی ظاهراً بی‌پایان فرو رود. او سعی می‌کند بخوابد و شاید با تردید گام‌هایی نیز برمی‌دارد، ولی نمی‌تواند و در نهایت به برزخِ میان خواب و بیداری می‌رسد. #پاراگراف ☘❤️ @filsofak

| عزت نفس | دانستن درباره‌ی ریشه‌های عزت نفس مهم است، اما کافی نیست؛ برای داشتن عزت نفس باید با خودمان کنار بیاییم و ذهنیت خود را درباره‌ی آن تغییر دهیم. #انیمیشن ©Join | @janotancentre

اغلب در جمع افرادی حضور داریم که با جملات به ظاهر امیدوارانه‌ی خود به ما آرامش می‌دهند. در حقیقت ما خودمان در جستجوی آرامش نیستیم، بلکه هنگامی که با مشکلی مواجه می‌شویم، به افرادی پناه می‌بریم که می‌گویند: «تقصیر تو نیست!» آنها ما را به اِشکال کار خود واقف نمی‌سازند، بلکه با این گونه جملات ما را فریب می‌دهند. حالا ما چرا باید خود را با شنیدن این جملات فریب دهیم؟ چرا نباید گاهی خود را مقصر بداینم و بر اساس آن در جست‌وجوی راهی باشیم که با مشکلاتمان مقابله کنیم؟! #اندرو_متیوس ☘❤️ @filsofak

آدم‌هایِ علم‌اندوز آدم‌ها خیال می‌کنند می‌توانند همدیگر را درک کنند. آن‌ها مدام تلاش می‌کنند یکدیگر را بشناسند و برای این شناسایی، گاهی رُک و مستقیم از هم سؤال می‌پرسند و نظریات فلسفی و حتی رنگ و غذای مورد علاقه‌ همدیگر را جویا می‌شوند و گاهی زیرزیرکی توی حالات و احوالاتِ هم ریز می‌شوند و تلاش می‌کنند از روی حرکات و سکناتِ یکدیگر، از ناگفته‌ها و خفایا و زوایای هم سردربیاورند. آدم‌ها خیال می‌کنند اگر پُرسا باشند دانا می‌شوند و اگر بجویند می‌یابند و هیچ‌کدام‌شان از خودشان نمی‌پرسند که اگر روزی پرسش‌هاشان از دیگری تمام شود و جستن‌شان برای یافتنِ او به آخر برسد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟! آن‌هایی که دیگری را مثل یک علامتِ سؤال می‌بینند، مشتاقند هرچه زودتر حل‌اش کنند و جاش یک نقطه بگذارند و بگویند «تمام». این‌جور آدم‌ها با اطرافیان‌شان مثل پرونده‌های جنایی یا جسدهای تشریح و حتی نقشه‌های گنج برخورد می‌کنند و همین‌که مختومه اعلام‌شان کردند و تار و پودشان را از هم شکافتند و رمز و رازشان را خواندند، کنارشان می‌گذارند. آن‌هایی که زور می‌زنند دیگری را درک کنند، هيچ‌وقت او را «آدم» نمی‌بینند. آن‌ها دوست دارند طرف‌شان را تا پست‌ترین مرتبه تنزّل بدهند تا بعدش راحت‌تر ادعا کنند که زیر و بم‌اش را شناخته‌اند. این‌جور آدم‌ها بیش‌تر از هر قوم و قبیله‌ای، شبیه علم‌اندوزان‌اند و حظ‌ّشان وقتی کامل می‌شود که دیگری را تا حدّ یک دانستنی پایین بیاورند، بلکه بتوانند بی‌دردسر قضاوتش کنند. این‌جور آدم‌ها فقط خیال می‌کنند که توانسته‌اند دیگری را درک کنند و کافی‌ست یک دانسته تازه به علم‌‌شان اضافه شود، آن‌وقت مجبور می‌شوند همه دانسته‌های کهنه‌شان را از نو بازنویسی کنند و برای سؤال‌های تازه‌شان، جواب‌های تازه‌تر دست‌و‌پا کنند. آدم‌های علم‌اندوز، تنها یک مشت وامانده قابل ترحم‌اند، که تمام عمر به دفتر و دَستَک‌هاشان زنجیر شده‌اند و هرچه بیش‌تر زور می‌زنند که بفهمند، کم‌تر عایدشان می‌شود. این‌جور آدم‌ها حواس‌شان نیست که آدمی‌زاد حتی نمی‌تواند به وجودِ خودش هم ناخنک بزند و قفلی از قفل‌های وجود خودش را باز کند، چه برسد به دیگری! حواس‌شان نیست که باید دیگری را مثل یک علامتِ تعجب نگاه کنند و هر لحظه مشتاق و مدهوش‌اش باشند و از دیدنِ شگفتی‌های نو به نوأش، انگشتِ تحیّر به دندانِ تعقّل بگزند! این‌جور آدم‌ها حواس‌شان نیست که باید فقط عاشق باشند! حواس‌شان نیست و اگر کسی نباشد که سرِ عقل بیاوردِشان، عشق را لای دفترهای قطورِ دانش‌شان له می‌کنند و ته‌اش هم می‌گویند «دانستم» و «یافتم» و «تمام»! #مصطفی_سلیمانی #آدم_ها ۷۲ 🍀❤️ @filsofak

-‌ تکه‌ای از خودمون رو که به فراموشی سپردیم، دوباره پیدا کنیم.

| با زندگی خود چه می‌کنید؟ | #انیمیشن ©Join | @janotancentre

| لارس اسونسن - کتابِ فلسفه تنهایی | اگر همه‌ی نیروها و عناصر دست به دست هم بدهند تا در خدمت و فرمان یک نفر باشند، اگر خورشید هم به فرمان این یک نفر برآید و فرو رود، اگر دریاها و رودها به میل او بخروشند و جاری شوند، و اگر زمین به خودی خود همه‌ی خواسته‌ها و مایحتاج مطلوب او را فراهم آورد، باز او درمانده و بیچاره خواهد بود تا زمانی که دست‌کم یک نفر را داشته باشد که شادی‌اش را با او قسمت کند و از احترام و دوستی او برخوردار شود. ❤️☘ @filsofak

| آرتور شوپنهاور - هنر همیشه برحق بودن | فقط با کسانی بحث کنید که می‌دانید آن‌قدر عقل و عزت نفس دارند که حرف‌های بی‌معنی نمی‌زنند، کسانی که به دلیل توسل می‌جویند، حقیقت را گرامی می‌دارند و آن‌قدر منصف هستند که اگر حق با طرف مقابل‌شان باشد اشتباه بودن‌شان را قبول می‌کنند. پس نتیجه می‌گیریم که به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی! ☘❤️ @filsofak

ماشینِ زمان آدم‌ها حواس‌شان باشد یا نه، مدام با یک ماشینِ زمان به اسمِ ذهن‌، در حال سفرند؛ گاهی دستمال دست‌شان می‌گیرند و غبار از چهره گذشته‌ها پاک می‌کنند و گاه، چمدان‌شان را می‌بندند و به سوی آینده می‌جهند؛ بعضی‌وقت‌ها با چشم‌های بسته و بعضی‌وقت‌ها حتی با چشم‌های باز. ذهنِ آدم‌ها، خدای ساختنِ دنیاهای ناموجود است و در سفر‌هاش، آدم‌ها را به منزل‌گاه‌هایی می‌برد که ویرانه‌اند، و غذاهایی از خیالاتِ غیر قابل هضم به خوردشان می‌دهد که گاه گریه‌ و خنده‌شان را درمی‌آورد و همین است که آدم‌ها بعد از این‌طور سفرها، گاهی چنان خسته‌اند، که انگار با تیشه کوه کنده‌اند، و گاهی چنان سرمستند که انگار شرابِ هزار ساله نوشید‌ه‌اند. بعضی‌ها می‌گویند خوب است که آدم‌ها ذهن دارند، چون سفر‌لازم‌اند و اگر این‌ور و آن‌ور نروند، عینِ مرداب، سرِ جای خودشان می‌گندند، اما بعضی‌ها هم می‌گویند ذهن، مایه بدبختی آدم‌هاست، چون آن‌هایی که در سفرند، هيچ‌وقتِ خدا چیزی از یکجا‌نشینی حالی‌شان نخواهد شد. حرفِ درست، این باشد یا آن، ذهن و سیر و سفرهاش، همزاد آدمی‌زاد است و جوری با گوشت و پوست و استخوان‌شان آمیخته شده، که هیچ راه گریزی از قلمرو‌أش ندارند. آدم‌هایی که وقت و بی‌وقت، سوار ماشینِ زمانِ توی کله‌شان می‌شوند، برای سفر‌هاشان اسم‌های قشنگ هم انتخاب کرده‌اند و گاهی «خاطره‌بازی» صداشان می‌کنند و بعضی‌وقت‌ها هم به‌شان می‌گویند «خالق‌های آینده»، اما آن‌هایی که از سفر بیزارند و حال‌شان از هر چه ویرانه است به هم می‌خورد، اسم یک‌جانشینیِ ماشینِ توی سرشان را گذاشته‌اند «زیستن در زمان حال»، و بعضی‌وقت‌ها هم که حسابی سرخوش‌اند، صداش می‌زنند «جاودانگی». آن‌هایی که مدام هوس سفر می‌کنند، به‌ غوطه‌ور شدن در عالم خیال‌‌‌شان خو می‌گیرند و دستِ آخر، چنان غرق می‌شوند که در بیداری هم رؤیا می‌بینند، اما آن‌هایی که قدم‌هاشان را استوار و سفت، روی زمینِ زیرِ پاشان فشار می‌دهند و از سفر می‌گریزند، به ماری شبیه می‌شوند که بینِ پوستِ کهنه و نوی خودش گیر افتاده و نمی‌خواهد به هیچ‌کدام‌شان تن بدهد و دستِ آخر، آن‌قدر خودش را محکم می‌گیرد که از هم متلاشی می‌شود. آدم‌ها دل‌شان بخواهد یا نه، توی کله یک‌ونیم کیلویی‌شان، چیزی دارند به اسم ذهن، که بیش‌تر از هر چیزی اسمش ماشینِ زمان است، که مثل هر ماشینِ دیگری، هم دلش برای جاده ضعف می‌رود و هم جانش برای پارکینگ درمی‌آید. آدم‌ها حواس‌شان باشد یا نه، هم سفرلازم‌اند و هم کشته‌مرده یک‌جا‌نشینی. و اگر نتوانند خودشان را هرچه زودتر از این برزخ نجات بدهند، حتماً می‌میرند. #مصطفی_سلیمانی #آدم_ها ۷۱ 🍀❤️ @filsofak

چطور می‌شود که یک صدا آرامش دارد و صدایی دیگر نه؟ من فکر می‌کنم همه‌چیز برمی‌گردد به این‌که تو چقدر در میزان صدای جهان، سهیم شده باشی. تو اگر صدای خودت را نشنوی، تو اگر صدای دیگران را نشنوی، هیچ سهمی از جهان نمی‌بری. برای همین است که وقتی صدای کسی را می‌شنویم که سهمی در آوای این جهان دارد، به ما آرامش می‌دهد ©Join | @janotancentre

در ميان اسلحه‌هاى جوخه اعدام، يک اسلحه با فشنگ مشقى وجود دارد كه هيچ‌كس نمى‌داند دست كيست! با اين‌كار هيچ‌كس نمى‌داند در عمل اعدام شريک بوده يا نه و از همين روش عذاب وجدان سربازان كم مى‌شود. #دانستنی ☘❤️ @filsofak

| اوریانا فالاچی - نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد | هرچه انسان‌تر باشیم، زخم‌ها عمیق‌تر خواهند بود. هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی‌یمان بیشتر خواهد شد. شادی‌ها لحظه‌ای و گذرا هستند. شاید خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در یاد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق می‌کند؛ تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر روز با آنها زندگی می‌کنیم. انگار این خاصیت انسان بودن است! ☘❤️ @filsofak