تا خودی نشوی، خونی نمیشوی
Open in Telegram
تا خودی نشوی، خونی نشوی #سلیم / #فاطمیون دارم بر این رفاقتم اصرار میکنم غرق دنیا شده را جام شهادت ندهندش
Show more288
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+630 days
Posts Archive
فردا کربلا میخونمتون
اون سه نفری که دیسلایک کردن، اگه نمیخوان که بخونمشون، با یه خداحافظی خوشحالم کنن، چون هیچ نسبتی با کسی که خودش رو به امام حسین وصل ندونه، ندارم
گاهی اوقات که اینطور میام زیارت
با همه کوله بار گناهم
باهم عقب موندیم از رفیقای شهیدم
فکر میکنم
میگم این بار هم بهم دارن فرصت میدن تا به راه بشم... تا اونی بشم که اونا میخوان تا خالص بشم...
تا شاید شرمنده شم
خجالت بکشم
خوب بشم
من به نشونههای راهی که دارم میرم خیلی اعتقاد دارم.
مثلا تو مسیری دارم میرم عکس شهیدی رو ببینم که باهاش گریه کردم
اسم امام حسین رو بشنوم و گریه کنم
گاه و بیگاه بغض بگیره و دلتنگ بشم و گریه کنم...
سختی رو بکشم که باهاش آروم بشم
دردی رو بکشم که باهاش بزرگ بشم، رشد کنم
نوشتهها برای من خیلی مهمن
باخودمم
گاهی اوقات که این دعا رو میخونم
برای اینه که میترسم اوضاعم بد بشه، از راه به بیراه برم. میترسم. از ترس این دعا رو میکنم...
این نوع شهادت بدرد نمیخوره
باخودمم...
گاهی اوقات که این دعا رو میخونم
برای فرار از وضعیت موجوده... برای خستگیمه
این نوع شهادت بدرد نمیخوره
خیلی سال بود این دعا رو دیگه نمیگفتم...
اما از وقتی حضرت آقا شهید شده
میگم... تو هر نمازم میگم...
اللهم الرزق توفیق الشهادت فی سبیلک...
+ مختار: تو چرا از قافله عشق جا ماندی کیان!؟
- کیان: راه گم کردم ابواسحاق
+ راه بلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه!؟
- کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم هر چه تاختم مقصد را نیافتم،
وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود!
+ مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم، مجنون نبودیم.
#گزارش
مبلغ جمع شده: ۱۳۱ میلیون و ۸۳۵ هزار تومان
کمک هزینه سفر ۱۸ نفر تامین شد
۴ نفر در حال تامین هزینه
یکی از کارهایی که بجز کمک مالی میتونید انجام بدید اینه که تصویر بعدی رو استوری کنید یا برای چند تا از دوستاتون و اعضای خانوادهتون بفرستید... شاید به واسطه استوری شما، به واسطه پیام شما به رفیقتون، کمکهای مالی بیشتری جمع بشه، زائر بیشتری روونهی کربلا بشه و اسممون رو بنویسن...
یکی از رفقا پیام داد، گفت:
سجاد کلا زدی تو کار خیر فقط
فکر کنم از انجمن میخوای بری و باهاش حال نمیکنی😎
گفتم: من خودمو، زندگیمو، آبرومو خرج امام حسین میکنم...
اون داره برای من کار خیر میکنه
رفقا سلام
خواستم که یه گزارش کوچیک خدمتتون بدم.
تا الان مبلغ ۶۵.۳۵۰.۰۰۰ تومان بابت کمک هزینه سفر زیارتی کربلای ۹ نفر تامین شده
۹ نفر دیگه هم مشکل مالی دارن.
یه یاعلی بگیم در حد توان خودمون، مبلغ جمع کنیم براشون که بتونن برن زیارت.
زمان کم داریم، اگه میشه این پیام رو در چنلها و گروههاتون بفرستید، به خصوصی چند تا از دوستاتون بفرستید و بخواید که اونها هم سهیم و شریک بشن، اسممون رو تو لیست زیارت یکی دیگه بنویسن؛ حضرت زهرا اسممون رو چندتا جا ببینه... خوشحال بشه.
شماره کارت: 5022291581416581
شماره شبا: 280570077700009668405001
به نام سجاد زوار
اینجوریه که از یه اتفاقی اعصابت خورد میشه
حرص میخوره
میریزیم بهم
میریزیم تو خودت
معده است میریزه بهم
دندون دردت میاد سراغت
میکنه به گیجگاه
رگ پشت گردن
میگرنت شروع میشه
چشات درد میگیره
پشت سر هم کاره که میریزه سرت
سرت رو میاری بالا میگی باید بری
میدونی سید؟
چند وقت پیش که رفته بودم مهمانی یکی از دوستان
پدر اون جمع، منو وقتی خواست به دختر نوجوانش معرفی کنه گفت:
این همون آقایی هستن که با سید ابراهیم... سوریه... داستانهایی که بهت گفتم...
میبینی سید؟ اصلا تو به من آبرو دادی... و من چقدر نمکدون شکوندم....
دلم برایت تنگ شده، سید ابراهیم...
کاش بودی؛ نه فقط برای آنکه بنشینیم و از روزهای گذشته حرف بزنیم. کاش بودی تا دوباره راه بیفتیم دنبال حاج حیدر و آنقدر منتش را بکشیم تا بالاخره راضی شود ما را هم با خودش ببرد عملیات.
آن روزها گمان میکردم عملیات از وقتی آغاز میشود که فرمان حرکت میرسد. حالا میفهمم عملیات خیلی زودتر شروع میشد؛ از همان لحظهای که آدم دلش را از خودش میکَند و آماده میشود به راهی برود که معلوم نیست بازگشتی از آن باشد.
ما اما خیال میکردیم همیشه وقت هست.
اگر این عملیات نشد، عملیات بعدی. اگر امشب نشد، فرداشب. اگر این حرف ناگفته ماند، دیدار بعدی.
جنگ به ما نگفته بود که بعضی دیدارها، دیدار آخرند. یک روز رفیقت کنارت ایستاده و برای فردا نقشه میکشد؛ روز دیگر، تو ماندهای و عکسی که هرچه نگاهش میکنی، چیزی از دلتنگیات کم نمیشود.
خوش به حالت سید... رفتی و این روزها را ندیدی.
این جنگ از همان روز نخست به ما فهماند که دیگر قرار نیست برای هیچ خداحافظیای فرصت داشته باشیم. خوش به حالت نبودی و هلهله آن شب کذایی را نشنیدی. خوش به حالت نیستی که ببینی بعد از این همه جنایت هنوز بعضیها آرامشی به خود گرفتهاند و از مهلت و فرصت و مذاکره ومعامله و رقمهای روی کاغذ حرف میزنند! نیستی ببینی بعد از صد و اندی شب جنوب ایران شده مانند جنوب لبنان. نیستی ببینی بعد از این همه شب، هنوز دارند کودکان ما را میکشند... و من نمیتوانم از این حجم درد بخوابم. درد دارم سید. غم داره. غصه دارم.
نمیدانم خون را با چه واحدی اندازه میگیرند، سید. نمیدانم چند صفر باید روبهروی یک عدد بنشیند تا مادری فراموش کند فرزندش صبح از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. نمیدانم در کدام جدول، میشود نام یک کودک، یک سرباز یا یک رهبر را نوشت و در ستون مقابلش، منفعتی گذاشت که این فقدان را جبران کند.
شاید درد ما فقط این نیست که دشمن به ما حمله کرده است. دشمن، دشمن است و از او جز دشمنی انتظار نمیرود. درد آنجاست که ما گاهی فرمان روشن را آنقدر تفسیر میکنیم تا علی الاصول دیگر چیزی از آن باقی نماند. از تبعیت سخن میگوییم، اما وقتی تبعیت هزینه پیدا میکند، ناگهان هزار دلیل برای درنگکردن به ذهنمان میرسد.
ایمان ما هم یکباره از دست نرفت. ذرهذره کم شد. از همان روزی که پیش از دعا، خبرها را تازه کردیم؛ پیش از توکل، قیمتها را دیدیم و پیش از آنکه از خود بپرسیم تکلیف چیست، پرسیدیم کدام راه برایمان هزینه کمتری دارد. ما خدا را انکار نکردیم؛ فقط آرامآرام او را از محاسباتمان کنار گذاشتیم.
شما اینگونه نبودید. نه آنکه حساب نمیکردید، نه آنکه از مرگ و زخم و دوری چیزی نمیدانستید؛ اما حساب آخر را جای دیگری میبستید. برای همین بود که وقتی وقت رفتن میرسید، میان آنچه باید انجام میدادید و آنچه برایتان آسانتر بود، سرگردان نمیماندید.
راستی سید ابراهیم، آن بالا چه خبر است؟
ابوحامد را دیدهای؟ هنوز وقتی حرف میزند، دیگران با عشق به حرفهایش گوش میدهند؟ فاتح همانقدر آرام و بیادعاست؟ سیدحکیم، ابوسجاد، سیدمجتبی و سیدمیرتقی هم آنجا هستند؟ به قول سید مرتضی آوینی شما اصلا یادی از ما میکنید؟ امیررضای عکسی و محمد متوسلیان را هم دیدهای؟
به آنها بگو ما دیر شناختیمشان. بگو این پایین، گاهی یک عکس بیشتر از صد خط خبر با آدم حرف میزند. بگو نامشان در میان این همه خبر گم شده!
راستی سید، شما آنجا از ما هم حرف میزنید؟ از آنهایی که ماندند، اما هنوز نمیدانند ماندنشان برای چه بوده است؟ از کسانی که راه را دیدهاند، رفیقان راه را هم شناختهاند، اما پای حرکت که رسیده، گرفتار خودشان شدهاند؟
ما راه را گم نکردهایم، سید؛ ما خودمان را در راه گم کردهایم. هر بار که غبار دنیا بر دلمان مینشیند، به عکسهایتان نگاه میکنیم. نه فقط برای آنکه گذشته را به یاد بیاوریم؛ برای آنکه فراموش نکنیم روزی در کنار کسانی نفس کشیدهایم که یقین برایشان یک کلمه نبود. چیزی بود که با آن زندگی میکردند، تصمیم میگرفتند و سرانجام، با آن از این دنیا میرفتند.
حالا فقط یک خواهش دارم. وقتی آن بالا، در کنار حضرت زهرا(س)، نام جاماندهها را میخوانند، نام مرا هم آرام بخوان. برایم دعا کن این ماندن آنقدر طول نکشد که دیگر چیزی در من برای حرکت باقی نمانده باشد. دعا کن وقتی دوباره فرمان رفتن رسید، آنقدر در حسابها و ترسهایم نمانم که عملیات تمام شود
دلم برایت تنگ شده، سید ابراهیم... کاش بودی و دوباره میرفتیم منت حاج حیدر را میکشیدیم که ما را هم با خودش ببرد. این روزها تازه میفهمم آن منتکشیدن، از خیلی از آزادیهایی که امروز به آنها دل خوش کردهایم، عزیزتر بود. ما هنوز این پایینیم؛ با دلی که زیر بار گناه له شده است...
