کانال رسمی سایت شعر ناب
Open in Telegram
سایت ادبی شعرناب گنجینه ی اشعارشاعران معاصرپارسی زبان بهترین ومطمئن ترین مکان برای نشر وحفظ آثارواشعارشما،چاپ کتاب گروهی و فردی ، فروش ترانه ،آموزش و نقد تخصصی و.. Sherenab.com ارتباط با مدیر @fekri45 کانال اشعار @sherenabcom
Show more1 444
Subscribers
+624 hours
+237 days
+4130 days
Posts Archive
🍂 شعرِ بی جان
هم قافیه گریان شد
هم وزن پریشان شد
چَشمم پُرِ باران شد
زین ماتمِ بی پایان
از درد ردیفَم مُرد
از غُصّه غزل آزرد
دیوانِ دلم پژمرد
هر واژه شده نالان
مصرع ز نفَس اُفتاد
قالب به قفس افتاد
شاعر به هَرَس افتاد
این شعر ندارد جان!
فروغ فرشیدفر
پاییز ۱۴۰۱
سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
از درد، دلِ پیر و جوان سخت شکست
بغضِ نفسِ گریهی جان سخت شکست
در خاک نهان شد چو مهِ چهرهی تو
آیینهی احساسِ نهان سخت شکست
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
دلشکسته تر
از آنم
که بخواهم تعبیر کنم!
زندانیم اما،
در پی آزادی
خنده،
حاضرم جهاد کنم.
#فڪری_احمدی_زاده
چون دهان باز کنم یکسره فریاد ِ غمم
تا نفس هست نظر کردهی بیداد ِ غمم
دیدمت، با خود و بیشانهی من شادی شُکر
من که در شورترین نقطهی دل شاد غمم
مهر، بارانِ جدایی به جهان زد اما
سوختم در خودم انگار که مرداد غمم
خشت خشتم نگرانیست ملاتم اندوه
وای بر من منِ ویرانه که آباد غمم
نه به تشبیه نیاز است و نه تشخیص ببین
احتیاجی به سخن نیست که همزاد غمم
گویی از این همه افسانهی شیرین تنها
وارث تیشهی عاشقکُش ِ فرهاد غمم
هرکه دید این تن ِ درماندهی قهراگین را
گفت تکمیلترین نطفهی اجداد غمم
چشم وا کردم و دیدم که به حق میگفتند
تا جداییست نصیب ارشد ِ اولاد غمم
زندگی بعد تو اما همهاش زندان نیست
روز آزاد خیالات و شب آزاد غمم!!
با مرور ِ تو و سرکردن ِ در خاطره ها
پیِ تسکین خود و کندن ِ بنیاد غمم
ساده انگارترینم بخدا چون هر بار
میکشم دست به دل موجب ایجاد غمم
هرچه در تور غزل ریختم از حسرت بود
که در این برکهی ماتم زده صیاد غمم
مهرداد عزیزیان
سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
«رو به آلزایمر»
خواب تو را میبینم!
انگار که
نصف عمرم را «پارکینسون» گرفته باشم
سلانه سلانه پیش میآیی
آنقدر که روزهام
برای دیدنت کش میآیند!...
راستی
یادم رفت بگویم
تازگیها
هر بار که به دیدنم نمیآیی
صدای «اللهم اشف کل مریض» مادرم
گوشهای کوچه را کر میکند
و من
از نگاه همسایهها میخوانم
که آب از سر دنیام گذشته است و...
صبح که میشود
تازه یادم میافتد
سالها پیش
در آبی که پشت سرت ریختم
غرق شدهام!...
♣️𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
«آنقدر از حادثه پُرم»
که هر سپیده
روزنامهها
روی پیشخوان آهنی
برای خواندنم جنجال به پا میکنند!
«آنقدر از تو پُرم»
که دلتنگیام گوشهای ترش کرده
بوی صدسال تنهایی
روی دست سرکههای هفت ساله میزند!
دست تو / دست تو
رویِ / رویِ
دستهام / دستهام
آنقدر نیستی
که انعکاس بیحضورت
آمیزهای از قهقهههای گلو و
هقهق دل
توی پردههای گوشم میپیچد...
میبینی
زیر تاریکی این صحنه
عمق فاجعه
آنقدر بغض است
که تنها سایهی درد
در نقش گلهگرازی
دیوار به دیوار
از ورقهای رنگارنگ تقویم میگذرد!
آرزو عباسی(پاییزه)
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
«رو به آلزایمر»
خواب تو را میبینم!
انگار که
نصف عمرم را «پارکینسون» گرفته باشم
سلانه سلانه پیش میآیی
آنقدر که روزهام
برای دیدنت کش میآیند!...
راستی
یادم رفت بگویم
تازگیها
هر بار که به دیدنم نمیآیی
صدای «اللهم اشف کل مریض» مادرم
گوشهای کوچه را کر میکند
و من
از نگاه همسایهها میخوانم
که آب از سر دنیام گذشته است و...
صبح که میشود
تازه یادم میافتد
سالها پیش
در آبی که پشت سرت ریختم
غرق شدهام!...
♣️𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
«آنقدر از حادثه پُرم»
که هر سپیده
روزنامهها
روی پیشخوان آهنی
برای خواندنم جنجال به پا میکنند!
«آنقدر از تو پُرم»
که دلتنگیام گوشهای ترش کرده
بوی صدسال تنهایی
روی دست سرکههای هفت ساله میزند!
دست تو / دست تو
رویِ / رویِ
دستهام / دستهام
آنقدر نیستی
که انعکاس بیحضورت
آمیزهای از قهقهههای گلو و
هقهق دل
توی پردههای گوشم میپیچد...
میبینی
زیر تاریکی این صحنه
عمق فاجعه
آنقدر بغض است
که تنها سایهی درد
در نقش گلهگرازی
دیوار به دیوار
از ورقهای رنگارنگ تقویم میگذرد!
آرزو عباسی(پاییزه)
زن بدون مرد،
عروسکی ست بدون هم بازی
مرد بدون زن
آتشی ست بدون هیزم
ما با هم کودکانی هستیم
که هرگز پیر نمی شویم.
شام آخر
.....
امشب خدایی تازه انگاری که میمیره
امشب سکوتی با صدایی روزه میگیره
ای وای امشب طالعم را نحس آوردن
شاید که نفرینی در این بیغوله در گیره.
امشب تمامم یک شروع تازه میبینه
امشب نگاهی بر نگاهم خشت میچینه
چون نقطه چین داستان خلقتم امشب
آبی ترین چشم جهان ما را نمی بینه.
ما را رها کردی در این جشنی که دلگیره
فنجان فال باورم ، لبریز شمشیره
شاهی که در سر ارزویش فتح بابل بود
امشب اسیر جوخه و فرمان یک تیره
هر خط ز تاریخم چنان یک دشنه در سینه
ما خاک بودیم ابتدا در انتها ، کینه
چونان مچاله کرده ما را عقده ات دنیا
کز چهره ی تقدیر ما می ریزه آیینه
امشب که چشمم از گناه زندگی سیره
حتی برای مردنم هم قرن ها دیره
من اخرین شب نامه ی آواز تاریخم
گر چه که این سازم برای خواندنت پیره.
............
یه بار چشمم و بستم که خستگی در کنم یکی بهم چشمک زد .
خیلی وقت بود به روح اعتقاد نداشتم.
زن روز نامه ای
گُر گرفته از آتش ست!
در دستان مردی _
میان طوفان،
که مشغول خواندن
روزنامه صبح است.
21/10/ 2014
سيدحاج فكري احمدي زاده (ملحق)
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
من آن یخم که از آتش گذشت و آب نشد
دعای یک لب مستم که مستجاب نشد
من آن گلم که در آتش دمید و پرپر شد
به شکل اشک در آمد ولی گلاب نشد
نه گل که خوشهی انگور گور خود شدهای
که رویشاخه دلش خونشد و شراب نشد
پیمبری که به شوق رسالتی ابدی
درون غار فنا گشت و انتخاب نشد
نه من که بال هزاران چومن بهخون غلطید
ولی بنای قفس در جهان خراب نشد
بهخواب رفت جهان آنچنان که تا به ابد
صدای هیچ خروسی حریف خواب نشد
غلامرضا طریقی
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
داری سکوت سرد مرا می تراشی و
با هر تراشه باز ، زبان باز می کنی
رد می شود نگاه تو از جیغ اره تا
در انحنای چشم من اعجاز می کنی
سرگیجه های گیج تو در موج ریز من
شرم گره گره شده در تن دریدگی است
آشوب عشق خیس تو در روح زخمی ام
فصل بلند مرتبه ی دلسپردگی است
نقشینه های رند هوس باز دست تو
در چارچوب پیرهنم هرم آتشند
سودابه های عاشق زیبا که با فریب
در پشت سایه ها، به کمین سیاوشند
من در خیال داغ خودم دود می شوم
با یک دهان خشک گس و واژه های کال
در مرزهای بودن و نا بودن تنم
حل می شوم میان تراشیده های لال
حالا معرقم که به بازار اصفهان
از بطن گاو خونی قلبت رها شده
در ارتفاع ترس نگاهت معلقم
ای زنده رود! بودنت از من جدا شده
بتول رجائی علیشاهدانی(صنم)
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
او شعر بود و از دو چشمانش غزل می ریخت
لب وا که میکرد از لبش قند و عسل می ریخت
"
سهمِ من از عشقش نشد یک لحظه آغوشش
شبها به جای خود غمش را در بغل می ریخت
"
مؤمـن شدم من، با اذانِ هر نگـاهِ او
از چشم های کافرش "خیر العمل" می ریخت
"
خطـاطیِ لبـخندِ او، الـگوی نستعـليق...
از چهره أش صد آیه و ضرب المثل می ریخت
"
آدم که جای خود، ملائک عاشقش بودند
أشکِ خدا بر خلقتِ او از ازل می ریخت
"
من مصرعی شعرم که ناقـص بودم أما او؛
او شعر بود و از دو چشمانش غزل می ریخت...
محمدباقر آزاد (مستعار)
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
۱)یک دشت، غریقِ لاله ی شیدایی
میخواند زمینِ کربلا، لالایی
هفتاد و دو آیه، سوره ی عشاق است
نازل شده در مصحفِ عاشورایی...
🕊🕊
۲)گریید، که اصغر ز عطش، بی تاب است
لب تشنه رقیه، اشکِ ما میراب است
از سوزِ عطش بر لبِ اولادِ حسین
مهریه ی زهرای پیمبر، آب است...
🕊🕊
۳)لب تشنه، در اندیشه ی طفلان بودی
بی دست بُدی، مشک به دامان بودی
با آبِ عطش وضو گرفتی به فرات
هر چند خودت نمازِ باران بودی...
🕊🕊
۴)آن گوهرِ پاک و صیقلی، عباس است
آیینه ی عشقِ ازلی، عباس است
مهتاب، شبانگه، که به شط می افتد
تصویرِ اباالفضلِ علی، عباس است...
🕊🕊
۵)یک سو، دلِ بی قرارِ خواهر، نیزه
یک سو، نگهِ گرمِ برادر ، نیزه
نیزه، نیزه، نیزه، نیزه، نیزه
میعادگه و وداعِ آخر، نیزه ...
🕊🕊
۶)طفلان، زینب، داغ و سیلی ست و آه
زنجیر به پای، سوی شام اند به راه
ای شمر! گمان مبر که بی سردار ند
سایه سرشان، سرِ اباعبدالله...
🕊🕊
۷) ما، سوخته ی بیرقِ احمر، نیزه
آلِ عطشیم و جانمان بر نیزه
بعد از خاتم، رسولِ ما عاشورا ست
با معجزه ای که رفت بر سر نیزه...
مهدیس رحمانی
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
غزل : هَل مَن ناصِر
چکانده قطره یِ ناب از دوات ِ اعلا تر
خدای خالقِ ارباب ِ بی سر از محشر
به طبلِ جهل بکوبیده اند و میرقصند
که نیست حُبِّ علی در قنوت سکه و زر
بنای کوفه از اول به سست عهدی هاست
جواب نامه یِ خود را بداده با خنجر
به سینه میزند از لابه لای خیمه رباب
که شیر میچکد از خون ِ حنجرِ اصغر
کسی ندیده به دشمن شباهت او را
چه ارباً اربا شد جسمِ پاک پیغمبر
و نوجوان رشیدی به کفر می تازد
که وارث حسن و ، در دلاوری حیدر
چقدر بر سرِ نیزه تو را صدا بزند
و آیه آیه بخواند زبانِ حالِ پدر
سری به نیزه بلند است و خواهری گریان
فتاده در غلُ و زنجیر و خون و خاکستر
ندای هَل مَن ناصِر و تشنگی ِ حرم
سلام ما به حسین و به آن تنِ بی سر
شاعر : مسعود بافقی زاده
#سایت_ادبی_تخصصی_شعرناب
🌐 sherenab.com
بهترین ها رادر #کانال_سایت_تخصصی_شعرناب بخوانید
@sherenabcom
