en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

زنده ‌باد فلسفه! | مسعود زنجانی

زنده ‌باد فلسفه! | مسعود زنجانی

Open in Telegram

اینستاگرام «زنده باد فلسفه»: instagram.com/vivaphilosophy "فلسفه باید خودِ زندگی، و به سادگیِ خودِ زندگی، باشد؛ اما نه ساده‌تر." فهرست مطالب کانال: 1. t.me/vivaphilosophy/955 2. t.me/vivaphilosophy/956 3. t.me/vivaphilosophy/957 راه تماس: @massoud4474

Show more
4 837
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-730 days
Posts Archive
ممکن است آنچه ما را درمان می‌کند، در آغاز احساس امنیت ما را مختل کند، زیرا بخشی از این امنیت بر توهم، عادت یا تصویری ساختگی از خویش استوار بوده است. بنابراین، حافظ نه تنها به این دلیل مهم است که می‌تواند ما را تسکین دهد، بلکه به این دلیل نیز اهمیت دارد که می‌تواند شیوهٔ رنج بردن، خواستن، داوری کردن و زندگی کردن ما را به پرسش بکشد. درمان در این معنا، بازگشت به وضعیتی نیست که هرگز در آن نرنجیم؛ شاید بیشتر به معنای آن باشد که در برابر رنج، ناپایداری و نادانی خود، آزادتر و آگاه‌تر شویم. شناخت حافظ، شناخت خویشتن بازگشت به حافظ، اگر قرار باشد چیزی بیش از تجدید ستایش‌های آشنا باشد، باید به بازگشت به پرسش‌های خودمان بینجامد. ما با خواندن او فقط دربارهٔ یک شاعر قرن هشتمی نمی‌آموزیم؛ در آینهٔ شعرش، نسبت خود را با دانش، قدرت، اخلاق، عشق، آزادی، مرگ و خوشبختی می‌سنجیم. این مواجهه می‌تواند به خودشناسی فردی راه ببرد، اما در سطحی گسترده‌تر، فرصتی برای خودشناسی فرهنگی نیز فراهم می‌کند. فرهنگ فقط مجموعه‌ای از آثار بزرگ و نام‌های پرافتخار نیست؛ شیوه‌ای است که در آن پرسش می‌کنیم، ارزش می‌گذاریم، با دیگری رفتار می‌کنیم و میراث خود را به نسل بعد می‌رسانیم. اگر حافظ را تنها به نماد هویت ملی تبدیل کنیم، ممکن است او را از نیروی پرسشگر و انتقادی‌اش محروم سازیم. در آن صورت، به‌جای آنکه از او چیزی بیاموزیم، از نامش برای تأیید تصویری که از پیش دربارهٔ خود ساخته‌ایم استفاده می‌کنیم. از سوی دیگر، اگر برای رهایی از ستایش‌های افراطی، شتاب‌زده به نفی میراث روی آوریم، باز هم فرصت فهمیدن را از دست داده‌ایم. شناختن به معنای تقدیس نیست و نقد کردن نیز بدون شناخت، چیزی جز داوری از دور نخواهد بود. باید بتوانیم حافظ را بخوانیم، با او مخالفت کنیم، از او بیاموزیم و در برابرش پرسش‌های تازه بگذاریم. تنها در این صورت است که او از موضوعی متعلق به گذشته به هم‌سخنی برای اکنون تبدیل می‌شود. شاید سرانجام بتوان گفت اهمیت حافظ به‌مثابه اندیشمند در این نیست که دستگاهی فلسفی و بی‌تناقض در اختیار ما می‌گذارد، یا برای هر مسئلهٔ انسانی پاسخی قطعی دارد. اهمیت او در این است که شیوه‌ای از مواجهه با زندگی را پیش روی ما می‌گشاید: شیوه‌ای که در آن عقل از کار نمی‌افتد، اما تنها حاکم قلمرو شناخت نیست؛ سنت به ارث می‌رسد، اما از نقد مصون نمی‌ماند؛ تناقض‌ها حذف نمی‌شوند، اما به حال خود نیز رها نمی‌گردند؛ رنج انکار نمی‌شود، اما به تمام حقیقت زندگی تبدیل نمی‌شود؛ و عشق، دوستی، طبیعت و زیبایی صرفاً زینت‌های جهان نیستند، بلکه می‌توانند راه‌هایی برای فهمیدن و زیستن باشند. در این چشم‌انداز، اندیشمندی حافظ نه عنوانی برای افزودن به افتخارات ادبی ما، بلکه دعوتی به تجربه‌ای تازه است. باید از خود بپرسیم آیا می‌توانیم مانند او، یا دست‌کم در گفت‌وگو با او، از عادت‌های فکری خود فاصله بگیریم؛ آیا می‌توانیم به‌جای شتاب برای رسیدن به پاسخ، گاهی در پرسش بمانیم؛ آیا می‌توانیم بدون انکار عقل، به تخیل و شهود نیز مجال دهیم؛ آیا می‌توانیم از خودفریبی‌های خود پرده برداریم و به‌جای تقلید از گذشته، آتش آن را در زندگی امروز روشن نگه داریم. شاید این همان معنای عمیق‌تر آن بیت باشد که حافظ در آن از گشودن نقاب از رخ اندیشه سخن می‌گوید. اندیشه چیزی نیست که همیشه در برابر چشم ما آماده و آشکار ایستاده باشد. گاه باید پرده‌ای کنار برود؛ گاه باید زبان عوض شود؛ گاه باید از دانستنِ شتاب‌زده دست بکشیم تا فهمیدن آغاز شود. حافظ، در مقام اندیشمند، ما را به همین آستانه می‌رساند: نه به پایان پرسش، بلکه به آغاز نوع دیگری از پرسیدن. و شاید بزرگ‌ترین خدمت او همین باشد که پس از خواندنش، جهان را دقیقاً همان‌گونه که پیش از خواندنش می‌دیدیم، نبینیم؛ نه از آن رو که پاسخ همهٔ معماها را یافته‌ایم، بلکه از آن رو که خودمان، پرسش‌هایمان و شیوهٔ بودنمان در جهان برایمان مسئله‌مندتر و زنده‌تر شده‌اند. ۲۱ مهر ۱۴۰۵ 🌈 @vivaphilosophy

اگر بخواهیم یکی از مفاهیم محوری برای فهم شیوهٔ اندیشیدن حافظ برگزینیم، «رندی» از مهم‌ترین گزینه‌هاست. رندی در شعر او را نمی‌توان به خوش‌گذرانی، بی‌قیدی ساده یا مخالفت نمایشی با اخلاق و دین تقلیل داد. رندی بیش از آنکه یک سبک ظاهری زندگی باشد، نوعی موضع در برابر خودفریبی، ریا، تقلید و ادعای دانایی است. رند کسی نیست که صرفاً قواعد را زیر پا می‌گذارد؛ مسئله این است که قواعد و ارزش‌های پذیرفته‌شده را با تجربهٔ واقعی زندگی می‌سنجد. او به ظواهر اکتفا نمی‌کند و میان ادعای پاکی و خودِ پاکی، میان سخن از حقیقت و زیستن در حقیقت، میان نمایش فضیلت و توانایی پرهیز از آزار دیگران فاصله می‌گذارد. به همین دلیل، نقد حافظ بر زاهد ریاکار فقط نزاعی میان دو گروه اجتماعی نیست؛ نقد سازوکاری روانی و فرهنگی است که انسان به کمک آن می‌تواند تصویری مطلوب از خود بسازد، بی‌آنکه با حقیقت رفتار و انگیزه‌هایش روبه‌رو شود. در اینجا، اندیشهٔ حافظ به مسئله‌ای فراگیر دربارهٔ خودشناسی می‌رسد. ما فقط از جهان فریب نمی‌خوریم؛ گاهی خودمان مهم‌ترین عامل فریب خود هستیم. می‌توانیم ترس را با احتیاط، خودخواهی را با مصلحت‌اندیشی، میل به قدرت را با مسئولیت‌پذیری و نیاز به تأیید را با حقیقت‌جویی اشتباه بگیریم. رندی به معنای توانایی دیدن این فاصله‌هاست؛ توانایی شک کردن به تصویرهایی که از خود ساخته‌ایم. این رندی با تفکر نیز پیوند دارد. اندیشیدن فقط تولید پاسخ‌های تازه نیست؛ گاهی شکستن اطمینان‌های کهنه است. کسی که همواره از پیش می‌داند، دیگر نیازی به دیدن ندارد. کسی که خود را از نقد معاف می‌کند، ممکن است به‌جای حقیقت، از هویت و منزلت خویش دفاع کند. رندی، در این معنا، تمرینی برای آزادی ذهن است: آزاد شدن از اجبار به درست از آب درآمدن، از نیاز به برنده شدن در هر بحث و از میل به حفظ چهره‌ای بی‌نقص از خود. بااین‌همه، نباید رندی را به مجوزی برای بی‌مسئولیتی یا نسبی‌گرایی اخلاقی تبدیل کرد. در شعر حافظ، رهایی از ظواهر هنگامی معنا پیدا می‌کند که امکان صمیمیت، عشق و زیستن راستین را بیشتر کند. رندی فقط نه گفتن به یک نظم بیرونی نیست؛ تلاشی است برای بیرون آمدن از زندانی که خودفریبی و خودپسندی در درون ما می‌سازند. از اندیشیدن به هنر زیستن اگر حافظ را اندیشمند بخوانیم، نتیجهٔ این خواندن نباید به شناختن چند نظریه دربارهٔ او محدود بماند. اندیشهٔ او در بسیاری از موارد به پرسشی عملی می‌رسد: چگونه باید زندگی کرد؟ چگونه می‌توان در جهانی ناپایدار، رنج‌آلود و پیش‌بینی‌ناپذیر، آزادی و شادی را تجربه کرد؟ چگونه می‌توان بدون انکار رنج، اسیر آن نیز نماند؟ درمانگری حافظ: بیدار کردن، نه صرفاً آرام کردن سخن گفتن از حافظ به‌مثابه اندیشمند، در نهایت، ما را به پرسش از امکان بیدارگری و درمانگری او می‌رساند. آیا شعر حافظ می‌تواند در جهان امروز به ما کمک کند؟ پاسخ به این پرسش نه با ادعای جاودانگی بی‌قیدوشرط همهٔ سخنان او ممکن است و نه با این حکم که چون حافظ در قرن هشتم هجری می‌زیسته، دیگر برای انسان معاصر چیزی ندارد. جهان امروز از نظر فناوری، علم، شیوه‌های ارتباط و ساختارهای اجتماعی با جهان حافظ تفاوت‌های بنیادین دارد. حافظ نمی‌تواند جای دانش پزشکی، روان‌شناسی، علوم اجتماعی یا شناخت علمی جهان را بگیرد. انتظار چنین چیزی از او، هم نادیده گرفتن تفاوت تاریخی است و هم کم‌فهمیدن ماهیت شعرش. اما پیشرفت دانش و فناوری به‌خودی‌خود تضمین نمی‌کند که انسان در شناخت خویش، در آزادی درونی، در عشق ورزیدن یا در مواجهه با مرگ نیز به همان اندازه پیشرفت کرده باشد. ممکن است جهان بیرونی ما گسترده‌تر شده باشد، اما هنوز در برابر فقدان، ترس، حسادت، خودفریبی و نیاز به تأیید گرفتار بمانیم. ممکن است ابزارهای بیشتری برای ارتباط داشته باشیم، اما از دوستی و گفت‌وگوی واقعی دورتر شویم. ممکن است اطلاعات فراوانی دربارهٔ شادی در اختیارمان باشد، اما همچنان نتوانیم با رنج زندگی کنیم. در چنین قلمروهایی است که حافظ می‌تواند هم‌سخنی زنده برای ما باشد. شعر حافظ گاهی کاری می‌کند که استدلال مستقیم از انجامش ناتوان است: به رنجور امکان می‌دهد در تجربهٔ خود تنها نماند؛ برای اندوهش زبانی بیابد و در دل همان اندوه، روزنه‌ای به سوی ادامهٔ زندگی پیدا کند. شعر لزوماً زخم را نمی‌بندد، اما می‌تواند رابطهٔ ما را با زخم تغییر دهد. از همین رو، درمانگری حافظ را نباید در نسخه‌های آماده یا تسکین‌های فوری خلاصه کرد. گاهی شعر او آرامش می‌بخشد؛ گاهی آرامش کاذب را برهم می‌زند. گاهی به ما امید می‌دهد؛ گاهی پرده از خودفریبی‌هایمان برمی‌دارد. گاهی دعوت به لذت بردن از لحظه است؛ گاهی پرسشی آزاردهنده دربارهٔ نحوهٔ زیستن ما. بیداری همیشه خوشایند نیست.

در این صورت، سخن از هیچ بودن جهان می‌تواند نه نفی زندگی، بلکه نقد زندگیِ صرفاً ابزاری باشد. چنین برداشتی قطعی و یگانه نیست، اما نشان می‌دهد که حتی تیره‌ترین عبارت‌های حافظ نیز باید در نسبت با دیگر وجوه اندیشهٔ او خوانده شوند. حافظ؛ وارث و دگرگون‌کنندهٔ یک آتش فرهنگی حافظ اندیشمندی جداافتاده از تاریخ نیست. شعر او در بستر سنتی گسترده شکل گرفته است؛ سنتی که در آن شعر، حکمت، عرفان، دین، اسطوره و تجربهٔ اجتماعی درهم‌تنیده‌اند. او از زبان و تصویرهای پیشینیان بهره می‌گیرد، با میراث سنایی و عطار و مولانا وارد گفت‌وگو می‌شود و در افقی فرهنگی می‌اندیشد که آثار فردوسی، سعدی و خیام نیز در شکل‌گیری آن سهم داشته‌اند. در کنار این میراث ایرانی، اندیشه‌های یونانی نیز از مسیرهای تاریخی و واسطه‌های گوناگون به فرهنگ زمانهٔ او راه یافته بودند. بنابراین، بهتر است حافظ را نه نابغه‌ای بدانیم که همه‌چیز را از هیچ آفریده، نه تکرارکننده‌ای که تنها سخنان دیگران را به نظمی زیبا درآورده است. او در نقطه‌ای از تاریخ ایستاده که صداهای بسیاری به آن رسیده‌اند؛ اما هنر او در چگونگی جذب، جابه‌جایی، دگرگونی و بازآفرینی این صداهاست. سنت در شعر او ماده‌ای خام و بی‌تغییر نیست. حافظ آنچه را به ارث می‌برد، از صافی تجربه، تخیل، نقد و آفرینش خود عبور می‌دهد. از این منظر، تعبیر «آتشِ دست‌به‌دست‌شده» می‌تواند معنای روشنگری داشته باشد. آتش فرهنگ در حافظ خاموش و دوباره روشن نمی‌شود؛ شعله‌ای است که از گذشته می‌رسد، در او شکل تازه‌ای می‌گیرد و به نسل‌های بعد منتقل می‌شود. اما انتقال آتش با تکرار خاکستر تفاوت دارد. وفاداری به یک سنت، الزاماً به معنای بازگویی بی‌تغییر سخنان پیشینیان نیست؛ گاهی وفادارترین ادامه‌دهندهٔ سنت کسی است که جرئت می‌کند آن را دگرگون کند. اهمیت حافظ برای فرهنگ ما نیز شاید فقط در این نباشد که او یکی از بزرگ‌ترین شاعران زبان فارسی است؛ بلکه در این باشد که امکان می‌دهد نسبت خود را با میراث فرهنگی‌مان دوباره بیازماییم. آیا می‌توانیم از حافظ بیاموزیم، بی‌آنکه او را بت کنیم؟ آیا می‌توانیم از او انتقاد کنیم، بی‌آنکه پیشاپیش ارزش پرسشگری را از او دریغ کرده باشیم؟ آیا می‌توانیم میراثی را که دوستش داریم، نه فقط حفظ کنیم، بلکه بفهمیم؟ این پرسش‌ها امروز اهمیت ویژه‌ای دارند. ستایش افراطی از سنت، همان‌قدر می‌تواند مانع شناخت آن شود که نفی شتاب‌زده‌اش. ستایشگر ممکن است هر سخن حافظ را از پیش درست بداند و منتقد ممکن است پیش از فهمیدن، حکم به بی‌اعتباری او بدهد. اما شناخت از هیچ‌یک از این دو موضع آغاز نمی‌شود. باید نخست به متن نزدیک شد، زبان و زمینه‌اش را شناخت، پرسش‌هایش را جدی گرفت و سپس امکان نقد را گشود. چرا گوته و نیچه به حافظ توجه کردند؟ در تاریخ مواجههٔ جهانی با حافظ، توجه گوته و نیچه نمونه‌ای درخور تأمل است. گوته در سدهٔ نوزدهم، پس از آشنایی با ترجمهٔ آلمانی دیوان حافظ، مجموعهٔ دیوان غربی‌ـ‌شرقی را آفرید؛ اثری که گفت‌وگویی خلاقانه میان شاعر آلمانی و شاعر ایرانی است. نیچه نیز در نوشته‌های خود بارها از حافظ یاد کرد و شعری با عنوان «به حافظ: پرسش‌های یک آب‌نوش» سرود. پژوهش‌های مربوط به نیچه و ایران نشان می‌دهند که حافظ برای او نمونه‌ای از خرد سرمست، آزاد و زندگی‌پذیری بود که شادی و رنج را هر دو در آغوش می‌گیرد. این توجه به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که هر تفسیر گوته یا نیچه از حافظ درست است؛ بزرگی یک متفکر اروپایی نیز نباید به معیاری برای ارزش‌گذاری نهایی میراث ایرانی تبدیل شود. اهمیت این مواجهه در چیز دیگری است: حافظ توانسته است از مرز زبان و زمان خود عبور کند و در ذهن متفکرانی جای بگیرد که با سنت فکری او یکسان نبودند. آنان در شعر او چیزی یافتند که صرفاً به تعلق فرهنگی یا تاریخی محدود نمی‌شد. شاید پرسش مهم برای ما این نباشد که چرا گوته و نیچه حافظ را ستودند، بلکه این باشد که چه چیزی در حافظ دیدند و ما چگونه می‌توانیم دوباره آن را ببینیم. اگر آنان در حافظ امکان نوعی خرد آزاد، زندگی‌پذیر و رها از بعضی قیدهای متعارف را تشخیص دادند، باید پرسید آیا ما نیز قادر به خواندن چنین امکانی در شعر او هستیم، یا حضور آشنای حافظ در فرهنگ ما گاه مانع مواجهه‌ای تازه با او می‌شود. شناختن حافظ به معنای پذیرفتن بی‌چون‌وچرای خوانش‌های دیگران نیست. حتی اگر نیچه حافظ را از منظر زندگی‌پذیری و خرد دیونوسوسی بخواند، ما باید بتوانیم هم از این تفسیر بهره بگیریم و هم محدودیت‌هایش را بسنجیم. حافظ بیش از آن بزرگ است که در یک نظریه جا بگیرد. او می‌تواند با نیچه وارد گفت‌وگو شود، اما نیچه نمی‌تواند تمام حافظ را توضیح دهد؛ همان‌طور که یونگ، خیام یا هر متفکر دیگری نیز نمی‌تواند کلید انحصاری شعر او باشد.

در مواجهه با این وضعیت، دو واکنش شتاب‌زده ممکن است: یکی آنکه همهٔ این تفاوت‌ها را نشانهٔ ناسازگاری و فقدان انسجام بدانیم؛ دیگری آنکه از پیش فرض کنیم هر تناقضی در حافظ حتماً حاوی حکمتی پنهان است. هیچ‌یک از این دو واکنش کافی نیست. برخی تفاوت‌ها ممکن است از بافت‌های متفاوت غزل‌ها، موقعیت‌های گفتاری یا سنت‌های متنوعی سرچشمه بگیرند که حافظ از آنها بهره می‌گیرد. برخی دیگر ممکن است تنش‌هایی واقعی در اندیشهٔ او باشند. و برخی نیز شاید حاصل محدودیت نگاه ما باشند که می‌خواهد همهٔ تجربه‌ها را در قالب یک دستگاه ثابت و یکدست جای دهد. می‌توان برای این وضعیت از تعبیر «نظم پریشان» استفاده کرد؛ نظمی که وحدتش لزوماً به معنای یکدستی کامل و نبود هرگونه تنش نیست. در اینجا، اشاره به اندیشهٔ هراکلیتوس دربارهٔ هماهنگی نهفته در تضادها می‌تواند الهام‌بخش باشد، نه به این معنا که حافظ را مستقیماً پیرو او بدانیم، بلکه از این جهت که امکان می‌دهد از خود بپرسیم آیا برخی تضادها فقط با حذف یکی از دو سویشان حل می‌شوند، یا باید آنها را در نسبت و کشاکششان فهمید. اندیشه همیشه با ساختن یک نظام بسته به اوج نمی‌رسد. گاهی ژرفای آن در توانایی تحمل پرسش‌های باز، شنیدن صداهای متعارض و دیدن چند وجه یک تجربه نهفته است. شاید حافظ به ما یادآوری می‌کند که انسان موجودی یک‌ساحتی نیست و جهان نیز الزاماً به یک پاسخ نهایی فروکاستنی نیست. البته این برداشت باید در هر مورد با خواندن دقیق غزل سنجیده شود؛ «نظم پریشان» نباید به نامی زیبا برای فرار از دشواری تفسیر تبدیل شود. حافظ و معمای هستی در شعر حافظ، اندیشیدن بارها به مرزهای شناخت متعارف می‌رسد؛ به جایی که مسئله فقط دانستن چند واقعیت دربارهٔ جهان نیست، بلکه پرسش از معنای حضور ما در آن است. این پرسش‌ها با خیام نیز پیوندی عمیق دارند. هر دو شاعر، با تفاوت‌های مهمی که میان آنها وجود دارد، ما را در برابر معمای هستی قرار می‌دهند: جهان چیست؟ زندگی به کجا می‌رود؟ مرگ چه چیزی را از ما می‌گیرد؟ آیا عقل انسانی می‌تواند راز نهایی وجود را بگشاید؟ حافظ می‌گوید: «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را» این بیت را می‌توان دعوتی به تسلیم و دست کشیدن از اندیشیدن دانست؛ اما چنین برداشتی تنها یکی از امکان‌های تفسیر است و چه‌بسا مهم‌ترین امکان نباشد. شاید حافظ در اینجا حدّ نوعی از حکمت را نشان می‌دهد که می‌خواهد معمای وجود را مانند مسئله‌ای نظری حل کند و سپس با پاسخ نهایی از آن عبور کند. ممکن است برخی پرسش‌های وجودی را نتوان صرفاً از راه افزودن اطلاعات یا ساختن استدلال‌های پیچیده حل کرد؛ شاید باید نسبت خود را با آنها تغییر دهیم و بیاموزیم چگونه در کنار پرسشی زندگی کنیم که پاسخ نهایی‌اش در اختیار ما نیست. این سخن به معنای بی‌ارزش دانستن دانش نیست. حافظ خود از دانش، نکته‌سنجی و ظرافت فهم بی‌بهره نیست؛ مسئله این است که هیچ‌یک از این توانایی‌ها لزوماً به معنای در اختیار داشتن راز نهایی هستی نیست. میان دانستن و فهمیدن فاصله‌ای وجود دارد. ممکن است اطلاعات بیشتری دربارهٔ جهان داشته باشیم، اما هنوز ندانیم چگونه باید در آن زندگی کنیم؛ ممکن است دربارهٔ مرگ نظریه‌هایی دقیق داشته باشیم، اما همچنان با فقدان یک عزیز از پا بیفتیم؛ ممکن است سازوکارهای شادی را بشناسیم، اما از زیستن شادمانه ناتوان باشیم. در اینجا خیام و حافظ را می‌توان دو صدای مهم در مواجهه با معمای هستی دانست، بی‌آنکه یکی را به دیگری فروبکاهیم. در خیام، پرسش از ناپایداری، مرگ و محدودیت شناخت گاه به تأکید بر ناتوانی انسان از گشودن راز جهان می‌انجامد. در حافظ نیز محدودیت حکمت متعارف آشکار است، اما در کنار آن، عشق، رندی، زیبایی و تجربهٔ زیسته راه‌هایی برای مواجهه با این محدودیت می‌گشایند. این راه‌ها لزوماً معمای هستی را به پاسخ نظری تبدیل نمی‌کنند؛ شاید امکان دیگری برای بودن در برابر آن پدید می‌آورند. از همین رو، نباید هر سخن حافظ دربارهٔ هیچ بودن جهان را بی‌درنگ به پوچ‌گرایی به معنای بی‌ارزش بودن زندگی تعبیر کرد. وقتی حافظ می‌گوید: «جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق» باید پرسید این «هیچ» دقیقاً چه چیزی را نفی می‌کند. آیا ارزش خودِ زندگی را؟ یا تصور ما را از جهان به‌مثابه وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی بیرون از آن؟ آیا حافظ می‌خواهد بگوید هیچ چیز ارزش زیستن ندارد، یا می‌خواهد ما را از وابستگی به غایت‌ها، منزلت‌ها و دستاوردهایی آزاد کند که به زندگی ارزش می‌دهیم تا سرانجام خودِ زندگی را از یاد ببریم؟ این پرسش، امکان خوانشی دیگر را فراهم می‌کند: شاید جهان از آن رو «هیچ» است که نمی‌توان آن را در خدمت یک غایت قطعی و بیرونی به کار گرفت؛ شاید زندگی چیزی نیست که ارزشش فقط از نتیجه‌ای در آینده حاصل شود.

از همین رو، نباید شعر را به بازی با کلمات، احساسات لطیف یا مهارت در وزن و قافیه فروکاست. این عناصر ممکن است در شعر حضور داشته باشند، اما شعر بزرگ در آنها خلاصه نمی‌شود. گاهی شعر از جایی آغاز می‌شود که زبان عادی دیگر برای بیان تجربه کفایت نمی‌کند؛ جایی که تجربه از مرزهای صورت‌بندی‌های روزمره فراتر می‌رود و به زبانی نیاز پیدا می‌کند که هم بگوید و هم پنهان کند، هم آشکار سازد و هم امکان تأویل باقی بگذارد. این ویژگی در شعر حافظ اهمیت ویژه‌ای دارد. او اغلب به‌جای آنکه مسئله‌ای را با تعریف و نتیجه‌گیری نهایی ببندد، آن را در شبکه‌ای از تصاویر، صداها، شخصیت‌ها و نسبت‌های متقابل می‌گشاید. یک بیت می‌تواند در نگاه نخست روشن به نظر برسد و با قرار گرفتن در کنار ابیات دیگر، معنایی پیچیده‌تر پیدا کند. یک تصویر ممکن است هم‌زمان از تجربه‌ای انسانی، موقعیتی اجتماعی و پرسشی وجودی حکایت کند. زبان حافظ نه همیشه زبانِ پاسخ‌های نهایی، بلکه اغلب زبان گشودن افق‌های تازه است. البته این سخن به معنای آن نیست که هر ابهامی در شعر حافظ را نشانهٔ عمق بدانیم یا هر تفسیری را به نام چندلایگی معتبر بشماریم. شعر نیز به دقت، قرینه، توجه به بافت غزل و شناخت زبان تاریخی خود نیاز دارد. تأویل، مجوز دلخواه‌خوانی نیست. اگر قرار است حافظ را اندیشمند بخوانیم، باید هم به آزادی تفسیر وفادار بمانیم و هم در برابر شواهد متن مسئول باشیم. از تفکر خطی تا تفکر شهودی بخش مهمی از اندیشیدن روزمرهٔ ما در مسیرهای نسبتاً خطی پیش می‌رود: مسئله را تعریف می‌کنیم، مقدمات را کنار هم می‌گذاریم، رابطهٔ علت و معلول را می‌جوییم و به نتیجه می‌رسیم. این شیوه برای بسیاری از مسائل ضروری است. بدون آن، نه علم پیش می‌رود و نه بخش بزرگی از زندگی عملی سامان می‌یابد. اما همهٔ تجربه‌های انسانی از همین مسیر قابل فهم نیستند. گاهی معنایی را پیش از آنکه بتوانیم توضیحش دهیم، در یک تصویر، رؤیا، موسیقی یا شعر درمی‌یابیم. گاهی اجزای پراکندهٔ یک تجربه ناگهان در نسبتی تازه کنار هم می‌نشینند و چیزی را آشکار می‌کنند که از جمع سادهٔ آنها به دست نمی‌آمد. گاهی نیز باید موقتاً از اصرار بر یافتن پاسخ قطعی دست برداریم تا بتوانیم خودِ پرسش را به‌درستی ببینیم. برخی از تمایزهای روان‌شناختی کارل گوستاو یونگ میان اندیشیدنِ جهت‌دار و اندیشیدنِ تداعی‌گر یا رؤیایی، می‌توانند برای نزدیک شدن به این جنبه از شعر حافظ سودمند باشند. در چنین نگاهی، ذهن انسان فقط دستگاهی برای تولید استدلال‌های آگاهانه نیست؛ بخش‌هایی از تجربه و معنا در لایه‌هایی شکل می‌گیرند که همیشه به فرمان اراده و آگاهی مستقیم ما نیستند. هنر و شعر می‌توانند راهی برای نزدیک شدن به این لایه‌ها باشند. بااین‌حال، یونگ کلید نهایی حافظ نیست و نباید شعر او را صرفاً به سندی برای تأیید نظریه‌های روان‌شناختی تبدیل کرد. استفاده از یک چارچوب فکری هنگامی بارور است که به دیدن وجوهی از متن کمک کند، نه اینکه همهٔ متن را در آن زندانی سازد. حافظ را نمی‌توان فقط شاعر ناخودآگاه دانست، همان‌طور که نمی‌توان او را فقط متفکری منطقی یا فقط عارفی رازآموز تلقی کرد. قدرت شعر او شاید درست در امکان گفت‌وگوی این شیوه‌های مختلف ادراک و اندیشیدن باشد. از این منظر، مواجهه با حافظ گاهی به نوعی تعلیق نیاز دارد: تعلیق موقت عادت‌های تفسیری، داوری‌های فوری و میل به فروبستن معنا. این تعلیق، کنار گذاشتن عقل نیست؛ فرصتی است تا عقل از انحصارطلبی بیرون بیاید و اجازه دهد آنچه هنوز در قالب مفهوم روشن نگنجیده، خود را نشان دهد. می‌توان این وضعیت را با نوعی اپوخه یا تعلیق داوری در پدیدارشناسی مقایسه کرد، بی‌آنکه مدعی شویم حافظ دقیقاً همان روش را به کار می‌گیرد. شاید برخی از دشواری‌های شعر حافظ از همین‌جا ناشی شود: ما گاه می‌خواهیم پیش از آنکه به شعر مجال اثرگذاری بدهیم، معنای نهایی‌اش را استخراج کنیم؛ می‌خواهیم از آن یک پیام، یک آموزه یا یک حکم بسازیم. اما ممکن است شعر، پیش از آنکه چیزی را به ما بگوید، بخواهد شیوهٔ دیدن و پرسیدن ما را تغییر دهد. «نظم پریشان» و امکان اندیشه‌ای چندلایه یکی از ویژگی‌های شگفت شعر حافظ، حضور هم‌زمان صداها و گرایش‌هایی است که در نگاه نخست با یکدیگر ناسازگار به نظر می‌رسند. او گاه از اختیار و مسئولیت انسان سخن می‌گوید و گاه از تقدیر؛ گاه به عقل و دانش ارج می‌نهد و گاه محدودیت آنها را آشکار می‌کند؛ گاه از خلوت و بی‌نیازی دفاع می‌کند و گاه از فقدان دوست و ضرورت عشق می‌نالد؛ گاه جهان را بی‌اعتبار می‌خواند و گاه چنان مشتاقانه به لحظهٔ زندگی روی می‌آورد که گویی هیچ چیزی جز همین زندگی در دسترس نیست.

حافظ به‌مثابه اندیشمند (جستاری تازه بر پایهٔ مصاحبه‌ای قدیمی - به مناسبت روز بزرگداشت حافظ) #مسعود_زنجانی ما حافظ را می‌شناسیم؛ یا دست‌کم چنین تصور می‌کنیم. غزل‌هایش را می‌خوانیم، با بیت‌هایش فال می‌گیریم، در شادی و اندوه به سراغش می‌رویم، در ستایشش سخن می‌گوییم و گاه چنان از بزرگی‌اش دم می‌زنیم که گویی دیگر نیازی به شناختن او نداریم. حافظ در خانه‌ها و حافظهٔ فرهنگی ما حضوری کم‌نظیر دارد؛ اما آیا این حضور همواره به معنای فهمیدن اوست؟ آیا ممکن است شاعری تا این اندازه در زندگی یک ملت حاضر باشد و درعین‌حال، شیوهٔ اندیشیدن او همچنان از نظرها پنهان بماند؟ شاید یکی از دشواری‌های مواجهه با حافظ همین باشد: او را بسیار دوست داشته‌ایم، بسیار ستوده‌ایم و بسیار درباره‌اش نوشته‌ایم، اما آیا به‌اندازهٔ این ستایش‌ها در اندیشهٔ او درنگ کرده‌ایم؟ مسئله فقط این نیست که حافظ چه گفته است؛ مسئله این است که حافظ چگونه می‌اندیشد. اگر بتوانیم این پرسش را جدی بگیریم، شاید از جدال دیرینه بر سر اینکه حافظ شاعر است یا فیلسوف نیز فراتر برویم. آنچه اهمیت دارد، صرفاً الصاق عنوان «فیلسوف» به یک شاعر بزرگ نیست؛ مهم‌تر آن است که ببینیم آیا در شعر او با نوعی تفکر مواجهیم که دربارهٔ بنیادی‌ترین پرسش‌های زندگی و هستی چیزی برای آشکار کردن دارد. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه باید بپرسیم این تفکر چه ویژگی‌هایی دارد، از چه راهی عمل می‌کند و چرا زبان شعر برای آن ضروری است. فراتر از دوگانهٔ شاعر و فیلسوف در تلقی رایج، شاعر با احساس و تخیل سروکار دارد و فیلسوف با عقل و استدلال؛ شاعر تصویر می‌سازد و فیلسوف مفهوم می‌پردازد؛ شاعر از تجربه‌های شخصی سخن می‌گوید و فیلسوف در پی گزاره‌هایی عام و استدلال‌پذیر است. این تقسیم‌بندی، هرچند از برخی تفاوت‌های واقعی میان فعالیت‌های فکری حکایت می‌کند، اگر به مرزی قطعی تبدیل شود، ما را از دیدن صورت‌های متنوع اندیشیدن محروم می‌سازد. آیا اندیشه فقط هنگامی اندیشه است که در قالب مفاهیم انتزاعی، تعریف‌های روشن و استدلال‌های خطی بیان شود؟ آیا آنچه در زبان استعاره، تمثیل، پارادوکس، تصویر و موسیقی کلام رخ می‌دهد، لزوماً بیرون از قلمرو تفکر قرار دارد؟ و آیا می‌توان از پیش حکم کرد که حقیقت فقط در یک زبان خاص مجال ظهور می‌یابد؟ شاید بهتر باشد به‌جای سخن گفتن از یک فلسفه، از فلسفه‌ها سخن بگوییم؛ و به‌جای محدود کردن اندیشیدن به یک روش، تکثر شیوه‌های تفکر را به رسمیت بشناسیم. تفکر منطقی و تحلیلی یکی از دستاوردهای بزرگ ذهن انسان است، اما تنها امکان آن نیست. انسان در رؤیا، تخیل، هنر، موسیقی، مواجهه با طبیعت، تجربهٔ عشق و حتی در سکوت و حیرت نیز با چیزی روبه‌رو می‌شود که می‌تواند به شناخت و فهم بینجامد. همهٔ این تجربه‌ها لزوماً فلسفه نیستند، اما نمی‌توان از پیش امکان اندیشیدن در آنها را انکار کرد. از این منظر، پرسش دربارهٔ حافظ دیگر این نیست که آیا می‌توان او را در چارچوب تعریف رسمی و محدودی از فلسفه جا داد؛ پرسش این است که آیا او در شعرش به‌نحوی جدی و ژرف با مسائل بنیادین انسان و جهان درگیر می‌شود. اگر فلسفه را صرفاً مجموعه‌ای از دستگاه‌های مفهومی و استدلال‌های منظم بدانیم، طبعاً بخش مهمی از کار حافظ بیرون از این تعریف قرار می‌گیرد. اما اگر تفکر فلسفی را پرسشگری و سنجشگری دربارهٔ زندگی، حقیقت، آزادی، مرگ، رنج، عشق و نسبت انسان با هستی نیز بدانیم، آنگاه نمی‌توان شعر حافظ را فقط به قلمرو زیبایی و عاطفه محدود کرد. این جابه‌جایی در پرسش اهمیت دارد. قرار نیست شعر حافظ را به نثر فلسفی ترجمه کنیم و سپس مدعی شویم که ارزش واقعی آن را یافته‌ایم. گاه ترجمهٔ یک شعر به مجموعه‌ای از گزاره‌های منطقی، دقیقاً همان چیزی را از میان می‌برد که آن شعر برای آشکار کردنش پدید آمده است. شعر می‌تواند اندیشه را نه فقط بیان کند، بلکه به شیوه‌ای خاص به حرکت درآورد؛ می‌تواند چیزی را در ما بیدار کند که با توضیح مستقیم و استدلال صریح به همان صورت در دسترس قرار نمی‌گیرد. شعر، زبان دیگر اندیشیدن حافظ خود بیتی دارد که برای فهم این مسئله راهگشاست: «کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند» این بیت را می‌توان در سطحی متعارف، ستایش توانایی حافظ در آفرینش شعر دانست؛ اما اگر در آن مکث کنیم، رابطه‌ای ظریف میان اندیشه و سخن آشکار می‌شود. حافظ نمی‌گوید فقط کسی است که سخن را زیباتر از دیگران آراسته است؛ از گشودن نقاب از چهرهٔ اندیشه سخن می‌گوید. گویی سخن، زلفی نیست که صرفاً برای زیبایی آراسته شود؛ آرایش سخن می‌تواند راهی برای آشکار شدن اندیشه باشد. در اینجا زیبایی و شناخت دو امر بی‌ارتباط نیستند. صورت شعر صرفاً ظرفی نیست که اندیشه‌ای ازپیش‌آماده در آن ریخته شده باشد؛ چه‌بسا خودِ اندیشه در جریان آفرینش این صورت پدیدار می‌شود.

اما اینکه ایران حافظی باشد، دربارهٔ ماست. اینجا تفاوتی بنیادی آشکار می‌شود. «حافظ ایرانی است» گزاره‌ای دربارهٔ گذشته است. «ایران حافظی است» گزاره‌ای دربارهٔ اکنون و آینده است. اولی می‌تواند مایهٔ غرور باشد؛ دومی مستلزم مسئولیت است. ایران حافظی، ایرانی نیست که فقط حافظ داشته باشد؛ ایرانی است که بتواند ارزش‌های حافظی را در زندگی فرهنگی و اجتماعی خود تحقق بخشد. ایران حافظی، ایرانی است که در آن فردیت ارزش داشته باشد؛ دگراندیشی جرم فرهنگی محسوب نشود؛ آزاداندیشی فضیلت باشد؛ دیگری بتواند دیگری بماند و همچنان محترم باشد؛ مدارا نه نشانهٔ ضعف، بلکه نشانهٔ بلوغ باشد؛ و هیچ‌کس به سبب متفاوت اندیشیدن، مجبور نباشد خود را «به مُلکی دیگر اندازد». در چنین ایرانی، آن بیت حافظ دیگر یک شکایت تاریخی نیست؛ تبدیل به یک معیار اخلاقی و فرهنگی می‌شود: «سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم.» ایران حافظی ایرانی است که در آن سخندانی و خوش‌خوانی چنان فراگیر باشد که حافظ نیازی به رفتن نداشته باشد. ایرانی که در آن برای متفاوت بودن، اندیشیدن، شک کردن، پرسیدن، شعر گفتن، عشق ورزیدن و فرد بودن، انسان ناچار نشود وطن فرهنگی خویش را ترک کند. این شاید معنای عمیق‌تر «ایران حافظی» باشد. نه ایرانی که همهٔ مردمش حافظ را بخوانند؛ بلکه ایرانی که حافظ اگر در آن می‌زیست، از بسیاری از بیماری‌هایی که بر آن شوریده بود، دوباره به ستوه نمی‌آمد. و اینجاست که شاید بتوانیم به مسئلهٔ «افتخار» نیز از نو نگاه کنیم. چه چیزی واقعاً مایهٔ افتخار یک ملت است؟ اینکه در گذشته مردان و زنانی بزرگ در میان آنان زیسته‌اند؟ یا اینکه آن ملت توانسته است چیزی از بزرگی آنان را به زمانهٔ خود منتقل کند؟ اگر حافظ ایرانی است، این یک واقعیت تاریخی است. اما اگر ایران حافظی باشد، این یک دستاورد فرهنگی است. و میان واقعیت و دستاورد، فاصله‌ای بسیار است. به همین دلیل، شاید بهتر باشد به جای آنکه مدام تکرار کنیم «حافظ ایرانی است»، از خود بپرسیم: چقدر ایرانِ ما حافظی است؟ همین پرسش را می‌توان دربارهٔ دیگر بزرگان فرهنگمان نیز مطرح کرد. مهم نیست فقط اینکه خیام ایرانی است؛ مهم این است که آیا ایران خیامی است. مهم نیست فقط اینکه مولانا ایرانی است؛ مهم این است که آیا ایران مولانایی است. مهم نیست که نام بزرگانمان در جهان شنیده می‌شود؛ مهم این است که اندیشهٔ آنان در اکنونِ ما چه حضوری دارد. بزرگی یک ملت در تعداد بزرگان گذشته‌اش نیست؛ در نسبتی است که با آنان برقرار می‌کند. می‌توان حافظ را بر سر زبان داشت و حافظی نبود. می‌توان حافظ را ستود و از او چیزی نیاموخت. می‌توان آرامگاهش را زیارت کرد، دیوانش را در خانه داشت، فال حافظ گرفت و از ابیاتش برای مناسبت‌های گوناگون بهره برد، اما در همان حال دقیقاً در برابر آن چیزی ایستاد که حافظ یک عمر با آن جنگیده است. این همان خطر تبدیل شدن فرهنگ به خودشیفتگی جمعی است. گاهی ما به جای آنکه از بزرگانمان بیاموزیم، آنان را به ملک خصوصیِ هویت جمعی خود تبدیل می‌کنیم. از حافظ، مولانا و خیام بت‌هایی برای ستایش خودمان می‌سازیم و بعد به وسیلهٔ آنها به دیگران فخر می‌فروشیم. اما حافظ اگر واقعاً حافظ باشد، نباید ابزار خودستایی ما شود. باید آینه‌ای باشد که در برابر ما قرار می‌گیرد و از ما می‌پرسد: آیا آنچه به آن افتخار می‌کنی، در تو نیز وجود دارد؟ اگر حافظ را فقط به این دلیل دوست داریم که «ایرانی» است، شاید هنوز حافظ را نشناخته‌ایم. اگر حافظ را دوست داریم زیرا در او آزادی، عشق، رندی، فردیت، مدارا، صداقت و شور زندگی را می‌بینیم، آنگاه باید بپرسیم این ارزش‌ها در زندگی خودمان چه جایگاهی دارند. حافظ، در این معنا، میراث ما نیست. حافظ آزمون ماست. او با حضور خود از ما می‌پرسد که با میراثی که از او و امثال او به ما رسیده چه کرده‌ایم. آیا آن را به موزه سپرده‌ایم؟ آیا آن را به ابزار تفاخر ملی تبدیل کرده‌ایم؟ یا آن را به نیرویی برای تغییر خود و جهانمان بدل کرده‌ایم؟ شاید افتخار واقعی ایرانیان نه در این باشد که حافظ ایرانی بوده است، بلکه در این باشد که روزی بتوانند بگویند: ایران، حافظی شده است. روزی که در آن فردیت نه تهدید، بلکه ارزش باشد؛ دگراندیشی نه عیب، بلکه امکان باشد؛ عشق نه شعار، بلکه شیوهٔ زیستن باشد؛ رندی نه بی‌قیدی، بلکه آزادی روح باشد؛ نقد دیگری بدون نفرت از دیگری ممکن باشد؛ و انسان برای آنکه خودش باشد، ناچار نباشد خود را به مُلکی دیگر اندازد. آن روز، دیگر لازم نیست از «حافظ ایرانی» سخن بگوییم. زیرا چیزی بزرگ‌تر تحقق یافته است: ایران حافظی شده است. و شاید این، شایسته‌ترین شکل بزرگداشت حافظ باشد؛ نه اینکه بگوییم او از آنِ ماست، بلکه اینکه بکوشیم ما اندکی از آنِ او شویم. ٢٠ مهر ١۴٠۵

هیچ «خودی» در خلأ پدید نمی‌آید. خودِ ما همیشه در ریشه‌های خود، یک سنت است؛ یک فرآوردهٔ فرهنگی، یک پدیدهٔ تاریخی و مجموعه‌ای از ارزش‌ها و عادت‌هایی که پیش از آنکه خودمان را بشناسیم، در ما حضور داشته‌اند. اگر بخواهیم خود را بشناسیم، باید آن سنتی را که ما را ساخته است نیز بشناسیم؛ و برای شناختن سنت، بیش از ستایشگرانش، به منتقدانش نیاز داریم. حافظ یکی از مهم‌ترین این منتقدان است. او از عیب‌های ما پرده برمی‌دارد و چندان نظر خطاپوشی نسبت به کژفکری‌های زمانه ندارد. اما نکتهٔ شگفت آنجاست که حتی در همین نقد نیز، خودِ حافظ ما را به نقدی دیگر فرامی‌خواند: نباید به عیب‌جویی مبتلا شویم. «هر که بی‌هنر افتد، نظر به عیب کند.» این یکی از پارادوکس‌های ظریف جهان حافظ است: او از عیب‌ها پرده برمی‌دارد، اما عیب‌جویی را نیز عیب می‌داند. نقد می‌کند، اما نمی‌خواهد نقد به خودشیفتگیِ اخلاقی تبدیل شود. می‌داند که انسان می‌تواند با دیدن خطاهای دیگری، احساس برتری کند و خود به همان بیماری‌ای گرفتار شود که در دیگری تشخیص داده است. و شاید اینجا یکی از عمیق‌ترین درس‌های حافظ نهفته باشد: نقد دیگری، اگر به نقد خویش نینجامد، خود نوعی خودشیفتگی است. از همین‌روست که حافظ با «مدعی» سر ناسازگاری دارد؛ با کسی که گمان می‌کند حقیقت نزد اوست و بس. ریاکاری، جزمیت، خودپسندی، مدعی‌گری و عیب‌جویی از مهم‌ترین بیماری‌هایی هستند که حافظ در جهان انسانی خویش می‌بیند. در برابر همهٔ اینها، او از «عشق» سخن می‌گوید. نه از عشقی که صرفاً موضوع شعر عاشقانه باشد؛ بلکه از عشق به مثابهٔ شیوه‌ای دیگر برای بودن. حافظ می‌گوید: «منم که شهرهٔ شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن» افتخار حافظ در اینجا نه به قدرت است، نه به ثروت، نه به نسب و تبار و مقام؛ بلکه به این است که عاشق است و بد نمی‌بیند. و این تأکید بر عشق را باید در نسبت با همان جهان بیمار فهمید. اگر عشق در زمانهٔ حافظ امری فراگیر و آسان بود، شهره شدن به عشق‌ورزی معنای چندانی نداشت. افتخار او از آن روست که عشق را در جهانی می‌ستاید که گرفتار خودپسندی و عیب‌جویی است. از همین‌جاست که دعوت مشهور او معنایی فراتر از یک توصیهٔ عاشقانه پیدا می‌کند: «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی» گویی حافظ می‌گوید ممکن است انسان تمام عمر در این جهان زندگی کند و با این حال، نقش مقصود را نخوانده از آن بیرون رود. زندگی صرفاً زنده ماندن نیست. و انسان صرفاً موجودی نیست که باید بخورد و بخوابد و کار کند و بمیرد. چیزی در زندگی هست که باید فهمیده شود، چشیده شود و زیسته شود. عشق، در جهان حافظ، یکی از راه‌های گشودن این راز است. در برابر انسانِ مدعی، حافظ انسانِ عاشق را می‌نشاند؛ در برابر جزمیت، رندی را؛ در برابر ریا، صداقت را؛ در برابر خودپسندی، فروتنی را؛ و در برابر زندگیِ بی‌خطر و بی‌طلب، نوعی شور و خطرپذیریِ وجودی را. اینجاست که «رند» اهمیت پیدا می‌کند. رندِ حافظ انسانی بی‌قید و بی‌مسئولیت نیست؛ انسانی است که حاضر نیست ارزش‌های خود را صرفاً از جماعت به ارث ببرد. او نمی‌خواهد به خاطر تأیید دیگران همان کسی باشد که دیگران می‌خواهند. رند، در عمیق‌ترین معنای خود، انسانِ فردیت‌یافته است. و شاید بتوان گفت حافظ بیش از آنکه ما را به «ایرانی بودن» دعوت کند، به نوعی انسان بودن دعوت می‌کند؛ انسانی که جرئت دارد میراث خود را به پرسش بکشد، بیندیشد، انتخاب کند، عاشق شود و از بت‌هایی که جامعه و حتی فرهنگ خویش ساخته است فاصله بگیرد. از همین‌رو، حتی حافظ نیز نباید از نقد مصون بماند. فرهنگی که حافظ را بزرگ می‌داند اما حق نقد حافظ را از خود می‌گیرد، هنوز درس حافظ را نیاموخته است. اگر فرهنگ ما بت و بتخانه کم ندارد، نباید از هیچ بت‌شکنی بتی نو بسازیم. حافظ را نیز باید از درونِ خود حافظ خواند: با همان روحیهٔ رندانه، آزاد و پرسشگری که خود او از ما طلب می‌کند. ممکن است با برخی اندیشه‌های حافظ موافق نباشیم. ممکن است برخی از باورها و داوری‌های او را محصول محدودیت‌های تاریخی و فردی زمانه‌اش بدانیم. می‌توان و حتی می‌باید حافظ را نیز نقد کرد. حافظِ حقیقی از نقد شدن نمی‌ترسد؛ حافظِ بت‌شده از آن می‌ترسد. و این نکته ما را به پرسش آغازین بازمی‌گرداند. اگر حافظ فقط یک شاعر ایرانی باشد، اگر تنها یک نام پرافتخار در فهرست مشاهیر ملی ما باشد، اگر ایرانی بودن او تنها به این معنا باشد که در سرزمینی به نام ایران زاده شده و زبان فارسی سخن گفته است، این حقیقت به خودی خود دستاورد چندانی برای ما نیست. هم‌میهنی و هم‌اقلیمی، همچون هم‌زبانی و هم‌نژادی، امور داده‌شده‌اند؛ نه فضیلت‌های اکتسابی. هیچ‌کس به سبب محل تولد خود شایستهٔ ستایش نیست. اینکه حافظ ایرانی است، بیش از آنکه دربارهٔ ما چیزی بگوید، دربارهٔ حافظ چیزی می‌گوید.

حافظ ایرانی یا ایران حافظی؟ (ویراستی تازه از یادداشتی قدیمی - به مناسبت روز بزرگداشت حافظ) #مسعود_زنجانی کدام اندیشه شایسته‌تر است که موجب مباهات و افتخار ایرانیان باشد: «حافظ ایرانی است» یا «ایران حافظی است»؟ شاید نیکو باشد پیش از آنکه به ایرانی بودن حافظ ببالیم، خودِ این باور بدیهی و مسلّم را به پرسش بکشیم و سپس ارزشمندی آن را در قیاس با اندیشه‌ای دیگر بسنجیم: اندیشهٔ «حافظی بودنِ ایران». آیا واقعاً حافظ ایرانی است؟ اگر ایرانی بودن را مقوله‌ای اقلیمی و جغرافیایی بدانیم، پاسخ البته روشن است. حافظ در شیراز زاده شد، زیست و همان‌جا نیز درگذشت؛ و در سراسر زندگی‌اش، جز شیراز، وطن دیگری نداشت. در این معنا، حافظ بی‌تردید ایرانی است. اما اگر «ایرانیت» را صرفاً یک موقعیت جغرافیایی ندانیم و آن را همچون یک صورت فرهنگی، یک نظام ارزشی و شیوه‌ای از بودن در جهان بفهمیم، پاسخ دیگر چندان ساده نخواهد بود. چه‌بسا پرسش دشوارتر و در عین حال مهم‌تر این باشد: آیا حافظ با آنچه ما امروز «ایرانیت» می‌نامیم، همدل و هم‌داستان است؟ حتی می‌توان پرسش را تندتر کرد: اگر ما ایرانی هستیم، حافظ تا چه اندازه ایرانی است؟ و اگر حافظ را معیار و میزانِ «ایرانی بودن» قرار دهیم، تا چه اندازه می‌توانیم خود را ایرانی بدانیم؟ این سخن البته به معنای انکار ایرانی بودن حافظ نیست؛ بلکه به معنای تمایز گذاشتن میان دو مفهوم است: ایرانی بودن به مثابهٔ یک امر داده‌شده، و ایرانی بودن به مثابهٔ یک دستاورد فرهنگی. اولی حاصل تولد است و دومی حاصل انتخاب. اولی موهبتی است که بدون خواست ما به ما رسیده است و دومی رنجاوردی است که باید آن را به دست آوریم. از این منظر، شاید مسئله این نباشد که حافظ ایرانی بوده است یا نه؛ مسئله این باشد که حافظ با ایران چه کرده است. حافظ در شیرازِ خویش می‌زیست، اما همیشه با شیرازِ خویش هم‌خانه و همدل نبود. شیراز برای او فقط شهر گل و باغ و شراب و غزل نیست؛ گاهی شهری است که فرهنگ در آن به انحطاط رفته و ارزش‌های اصیل در آن غریب مانده‌اند. در یکی از غزل‌هایش با صراحتی کم‌نظیر می‌گوید: «سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به مُلکی دیگر اندازیم» این بیت را می‌توان شکایتی ساده از محیط فرهنگی زمانه دانست؛ اما می‌توان آن را جدی‌تر خواند. حافظ در اینجا نه فقط از یک شهر، که از وطنِ فرهنگیِ خویش شکایت می‌کند. در وطن است، اما از آنچه بر وطن رفته، بیگانه شده است. او حتی آمادگی رفتن دارد: «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» و جای دیگری می‌گوید: «معرفت نیست در این قوم، خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر» حافظ، بنابراین، صرفاً فرزند یک فرهنگ نیست؛ منتقد آن فرهنگ نیز هست. و شاید بزرگی او دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. فرهنگ، اگر تنها چیزی باشد که از گذشته به ما رسیده است، هنوز فضیلتی نیست. میراث بودنِ یک فرهنگ، به خودی خود، آن را ارزشمند نمی‌کند. فرهنگ می‌تواند میراثی گران‌بها باشد، اما می‌تواند مجموعه‌ای از عادت‌ها، تعصبات، ترس‌ها، پیش‌داوری‌ها و شیوه‌های موروثیِ زندگی نیز باشد. هر انسانی درون یک فرهنگ متولد می‌شود، اما هر انسانی فرهنگ خود را نمی‌آفریند. ما همگی فرزندان فرهنگیم؛ اما تنها برخی از ما می‌توانیم آفرینندهٔ فرهنگ خویش شویم. در این معنا، فرهنگِ اصیل شاید نه آن چیزی باشد که به ما داده شده، بلکه آن چیزی باشد که ما پس از اندیشیدن، سنجیدن، رنج کشیدن و فردیت یافتن، از آنِ خود کرده‌ایم. حافظ از همین منظر، یکی از بزرگ‌ترین نمونه‌های فرهنگ‌آفرینی است. او میراث‌خوار فرهنگ خویش نیست؛ او فرهنگ خویش را از نو تجربه و تفسیر می‌کند. سنت را به ارث می‌برد، اما در آن متوقف نمی‌ماند. زبان، دین، عرفان، تصوف، اخلاق، عشق و اسطوره‌های زمانهٔ خود را می‌گیرد و همه را از صافی فردیت خویش عبور می‌دهد. از این رو، حافظ را نمی‌توان صرفاً ناقل فرهنگ ایرانی دانست؛ او یکی از بزرگ‌ترین ناقدان فرهنگ ایرانی است. شاید به همین دلیل است که حافظ را «حافظهٔ ما» یا «ناطق ما» خوانده‌اند، اما تعبیر دیگری به نظرم رساتر می‌آید: حافظ آینهٔ ماست. اما نه آینه‌ای که صرفاً تصویر ما را بازتاب دهد. حافظ آینه‌ای است که در آن، هم زیبایی‌های ما و هم زشتی‌های ما دیده می‌شود؛ هم آنچه هستیم و هم آنچه نیستیم؛ و حتی مهم‌تر از آن، آنچه می‌توانستیم باشیم و نشده‌ایم. حافظ یک بازتاب منفعل نیست؛ یک بازتاب انتقادی است. او ما را همان‌گونه که هستیم به ما نشان نمی‌دهد؛ ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم چرا چنین شده‌ایم. از همین رو، حافظ برای «حال و فال و قال و مقال» نیست. اهمیت او در تفنن ادبی یا تفریح نظری نیز خلاصه نمی‌شود. حافظ برای ما ضرورتی از جنس خودشناسی تاریخی است.

🔊فایل صوتی گفت‌وگوی دیدار در برنامه «گپی نو» با پژوهشگر حوزه فلسفه و ادبیات به بهانه بزرگداشت حافظ شیرازی مسعود زنجانی: حافظ را باید به مثابه یک متفکر و اندیشمند بشناسیم/ باید موضع حافظ را در عالم اندیشه تبیین کنیم/ نیچه و هایدگر بر این باور بوده‌اند که هولدرلین از تمام فلاسفه قبل از خود فراتر رفته در سومین برنامه از گپی‌نو به مناسبت بیستم مهرماه، بزرگداشت حافظ شیرازی به سراغ #مسعود_زنجانی پژوهشگر حوزه فلسفه و ادبیات رفتیم تا با موضوع «حافظ به مثابه اندیشمند» با او به گفت‌و‌گو بنشینیم. دیدارنیوز ـ سپیده موسوی: زنجانی در مقدمهٔ سخنش با الهام از یونگ بدین اشاره کرد که ما انواع تفکر یا اندیشیدن داریم و می‌توانیم از اندیشهٔ خطی و اندیشهٔ غیرِخطی سخن بگوییم... 📺 یوتیوب . 🆔 @sokhanranihaa 🆔 @didarnews1 🆑 #کانال‌سخنرانی‌ها 🌹

🔊فایل صوتی سراسر زندگانی عید است فیلون اسکندرانی؛ فیلسوف یهودی دوره باستانی خوانش: مسعود زنجانی . 🆔 @sokhanranihaa 🆔 @vivaphilosophy 🆑 #کانال‌سخنرانی‌ها 🌹

نشست_اول_دوره_بدبینی_از_گیلگمش_تا_خیام.m4a29.84 MB

🔰 ویدئوی ذخیره‌شدهٔ لایو معرفی دورهٔ جدید: «بدبینی؛ سفری فلسفی در هفت ایستگاه باستانی، از گیلگمش تا خیام» 👇 👇 👇 👇 🌈 https://www.instagram.com/reel/DeFTd3VjCqO/?stkn=cmI3eW9uaGQydnVr

ساعت 21 امشب 12 مهرماه در 🌈 Instagram.com/vivaphilosophy
ساعت 21 امشب 12 مهرماه در 🌈 Instagram.com/vivaphilosophy

و این سفر ادامه خواهد داشت… پس از هفت ایستگاه باستانی، درسفری دیگر (آبان‌ماه) به سراغ هفت ایستگاه مدرن خواهیم رفت؛ از شکسپیر
و این سفر ادامه خواهد داشت… پس از هفت ایستگاه باستانی، درسفری دیگر (آبان‌ماه) به سراغ هفت ایستگاه مدرن خواهیم رفت؛ از شکسپیر تا سیوران.

«بدبینی؛ سفری فلسفی در هفت ایستگاه باستانی، از گیلگمش تا خیام» به روایت مسعود زنجانی (آنلاین و آفلاین) اگر خوش‌بینی، گاهی ما
«بدبینی؛ سفری فلسفی در هفت ایستگاه باستانی، از گیلگمش تا خیام» به روایت مسعود زنجانی (آنلاین و آفلاین) اگر خوش‌بینی، گاهی ما را با وعده‌های دروغین آرام می‌کند، شاید بدبینی بتواند ما را بیدار و حتی درمان کند. از گیلگمش تا خیام، سفری می‌کنیم به قلب مرگ، رنج، بیهودگی و ناپایداری؛ نه برای رسیدن به نومیدی و استیصال، بلکه برای یافتنِ امید و اصیل زیستن. نقشه سفر: ۱. بین‌النهرین: گیلگمش مرگ، سوگ، جاودانگی ۲. هند: اپانیشادها و متون بودایی نادانی، رنج، رهایی ۳. یونان: سوفوکلس تراژدی، سرنوشت، قهرمانی ۴. روم: رواقیون متأخر مرگ، تقدیر، آزادی ۵. تمدن عبرانی: عهد عتیق: ایوب / جامعه رنج، بی‌هودگی، رضایت ۶. اسلام: ابوالعلاء معری جهالت، شکاکیت، عدالت ۷. ایران: خیام گذرایی، حیرت، ابدیت ☑ دوره از سه‌شنبه، ۱۴ مهر با برگزاری ۷ نشست، در روزهای یکشنبه و سه‌شنبه آغاز می‌شود. ⏰ ساعت برگزاری نشست‌ها: ۲۱ تا ۲۳ 💻 نشست‌ها به صورت آنلاین برگزار می‌شوند و فایل صوتی هر نشست، روز بعد، در کانال اختصاصی اعضای دوره قرار خواهد گرفت 📩 برای ثبت‌نام لطفا به دایرکت اینستاگرام «زنده باد فلسفه» پیام بدهید 🌈 instagram.com/vivaphilosophy

درنگی دربارهٔ دوستی قسمت اول: صدیق یا مصدق 📝 #مسعود_زنجانی 💥متن کامل‌تر فردا در همین کانال منتشر خواهد شد 🌈 https://www.in
+7
درنگی دربارهٔ دوستی قسمت اول: صدیق یا مصدق 📝 #مسعود_زنجانی 💥متن کامل‌تر فردا در همین کانال منتشر خواهد شد 🌈 https://www.instagram.com/p/DdGc3ozjHP6/?stkn=NjRvYWhjdGtwNmsy 🌈 @vivaphilosophy

«سفری فلسفی در هفت ایستگاه» از پارمنیدس تا ویتگنشتاین (دوره جدید و مستقل) به روایت #مسعود_زنجانی سفری تازه را آغاز خواهیم کرد
«سفری فلسفی در هفت ایستگاه» از پارمنیدس تا ویتگنشتاین (دوره جدید و مستقل) به روایت #مسعود_زنجانی سفری تازه را آغاز خواهیم کرد؛ سفری فلسفی در هفت ایستگاه، از پارمنیدس تا ویتگنشتاین. ایستگاه اول | پارمنیدس و هراکلیتوس بودن | نبودن | شوندگی ایستگاه دوم | فلوطین و فیلون یهودی خدا | یگانگی | هماهنگی ایستگاه سوم | مایستر اکهارت و فرانسیس آسیزی عشق | پالایش | نیایش ایستگاه چهارم | شیلر و گوته زیبایی | تربیت | آزادی ایستگاه پنجم | نوالیس و هولدرلین بی‌کرانگی | شاعرانگی | جاودانگی ایستگاه ششم | دیوید ثورو و امرسون | کار، طبیعت، تنهایی ایستگاه هفتم | هایدگر و ویتگنشتاین سکوت | زبان | وجود ☑ دوره از سه‌شنبه، ۱۰ شهریور با برگزاری هفت نشست در روزهای یکشنبه و سه‌شنبه آغاز می‌شود و تا پایان شهریورماه ادامه خواهد داشت. ⏰ ساعت برگزاری: ۲۱ تا ۲۳ شامل درسگفتار و پرسش و پاسخ. 💻 نشست‌ها به صورت آنلاین برگزار می‌شوند و فایل صوتی هر نشست، روز بعد، در کانال اختصاصی اعضای دوره قرار خواهد گرفت. 📩 علاقه‌مندان برای ثبت‌نام نهایی می‌توانند به دایرکت صفحهٔ اینستاگرام زنده‌باد فلسفه پیام بدهند @vivaphilosophy

«سفری فلسفی در هفت ایستگاه» از پارمنیدس تا ویتگنشتاین (دوره جدید و مستقل) به روایت #مسعود_زنجانی سفری تازه را آغاز خواهیم کرد؛ سفری فلسفی در هفت ایستگاه، از پارمنیدس تا ویتگنشتاین. ایستگاه اول | پارمنیدس و هراکلیتوس بودن | نبودن | شوندگی ایستگاه دوم | فلوطین و فیلون یهودی خدا | یگانگی | هماهنگی ایستگاه سوم | مایستر اکهارت و فرانسیس آسیزی عشق | پالایش | نیایش ایستگاه چهارم | شیلر و گوته زیبایی | تربیت | آزادی ایستگاه پنجم | نوالیس و هولدرلین بی‌کرانگی | شاعرانگی | جاودانگی ایستگاه ششم | دیوید ثورو و امرسون | کار، طبیعت، تنهایی ایستگاه هفتم | هایدگر و ویتگنشتاین سکوت | زبان | وجود ☑ دوره از سه‌شنبه، ۱۰ شهریور با برگزاری هفت نشست در روزهای یکشنبه و سه‌شنبه آغاز می‌شود و تا پایان شهریورماه ادامه خواهد داشت. ⏰ ساعت برگزاری: ۲۱ تا ۲۳ شامل درسگفتار و پرسش و پاسخ. 💻 نشست‌ها به صورت آنلاین برگزار می‌شوند و فایل صوتی هر نشست، روز بعد، در کانال اختصاصی اعضای دوره قرار خواهد گرفت. 📩 علاقه‌مندان برای ثبت‌نام نهایی می‌توانند به دایرکت صفحهٔ اینستاگرام زنده‌باد فلسفه پیام بدهند: @vivaphilosophy