EUTHANAS
Open in Telegram
• من یک روانِ پاکم در هزار کالبد t.me/HidenChat_Bot?start=133467880 𓂀 @Pharida
Show more2 606
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-41430 days
Posts Archive
2 606
Hey you....
Don't tell me
there's no hope
at all ..
Together we stand
divided .. we fall ...
we fall ..
we fall ..
we fall ..
we fall ..
we fall ..
we fall ..
2 606
چقد خوب که یکشنبه اول بود، سه شنبه بود سوم .. چهارشنبه، چهارُم .. فردا پنجم ...
وقتی تقویم اینجوری میشه خیلی دوس دارم ..
دیگه مجبور نیستم با انگشتای دستم شکل درست کنم واسه روز هفته و چندمین روز ماه ..
2 606
امروز میرداماد جلسه داشتم؛
ترافیک شدیدی بود و من از یه حد بیشتر در حالتِ تکراری قرار میگیرم، بیتابی خوفناکی دُچار میشم ک مغزم فرمان نمیده ..
شروع کردم از شاملو شعر خوندن ..
با کلمه جدیدی آشنا شدم :
باژگون !
حالِ خوشی داشتم از کلمه ایی ک تونسته بودم باهاش سفر کنم به جاهایی ک منُ از ترافیک تبرئه کرد ......
2 606
خیلی کم پیش اومده وقتی بیرون غذا میخورم، بعدش همه چیز نرمال باشه .. یا سردرد، یا دل درد و معده درد ، یا سرگیجه و تهوع ... اینبار کاملن مسموم شدم .. دکتر گفت به خاطر سس سالاد سزار بوده .. سالادی که من تنها نخوردم .. ولی فقط من مسموم شدم ..
حس بسیار بدی داشتم .. دل درد شدید و حالت تهوع دردناک .. تب و لرز .. بیحالی و سرگیجه ..
در نهایتِ استیصال جسمی .. و بدترین نکته این بود که مامانم ایران نبود ... بار درد و ناخوشی وقتی تنهاییم چندین برابر میشه .. از بچگی عقیده داشتم مامانم منُ دست دوم به دنیا آورده..
تا جایی ک یادم میاد هر هفته دایی م منو میبرد کلینیک سروم بزنم و آمپول .. همیشه دل درد داشتم .. تب میکردم .. میگرنم شدید میشد ..
و هرگز یادم نمیره وقتی مامانم و دایی م بیتاب حالم بودن، پدرم در اوج خوشی هر بار یه کشور خارجی بود و هربار دایی قشنگم جور جای خالیشو میکشید .. الان نه دایی م وجود داشت و ن مامی م بود ..
پیکسی و هوپیکس کاملن متوجه شده بودن ک من خوب نیستم و بیتابیشون و خواهش های هاپویی جذابشون باعث میشد اُمیدمُ از دست ندم .. ولی با هر فشار سنگین پر قدرت توی روده هام حس میکردم دیگه توان ندارم ...
استیصال با شتاب عجیبی توی تمام استخونهام فرو رفت .. و باعث شد پای مبل روی فرش بیفتم و نفهمم کجام ..
توی رویا کنار یه برکه آب، مامانم داشت دستامُ چک میکرد .. همزمان یه کودک چند ماهه داشتم که گریه میکرد .. و سفیر همیشه حاضر رویاهای من از دور داشت نزدیک میشد ......
دردِ بیشتری توی بدنم پیچید و تا مرز نفس تنگی پیش رفتم ...
2 606
امروز صُب بهم اثبات کردی بند بندِ وجودم به دونه دونه نفس هات مُتصله ...
با شما، اَبَر انسان بودنُ تمرین میکنم ...
2 606
ممکنِ خوبیه هر بار این جمله رو به خودم یادآوری کنم :
کف داشته های من؛ تهِ آرزوهای خیلیاس .. بفهم !
و عمیق بهش فک کنم .. چون باعث میشه رفتارم و کِردارم نسبت به قشر بزرگی از جامعه مُتغیر باشه .. من نمیتونم خودمُ تحلیل کنم .. حتا در کوچکترین مواقع که آدمهای عادی تصمیم های درست میگیرن .. آدما انقد در طول مسیر، سختی و فشار دیدن که موانع بزرگ هم حتا براشون عادی باشه .. ولی من؛ ..
حتا با کوچکترین مخالفت حتا در بهترین حالت محترمانگی .. دچار تلاطُم سختی میشم ..
نیستی و عَدَم .. برام مفهوم نداره .. همیشه در اوجی سِیر کردم که واقع بینی برام فقط یه تئوری هستش که لازم نشده باهاش دست و پنجه نرم کنم .. چرا از خودم بدم نمیاد ! چرا فرعون های کوچک وجودم نابود نمیشن .. که آسوده بشم و سپس مثل یه بَرده آزاد شده از حداقل های زندگی لذت ببرم ..
غم .. شادی .. غصه .. خوشحالی .. مفاهیمی که در قبالِ ذهن بیمارم معنای جدیدی پیدا نمیکنن ..
یه نفر توی خاب های شبانه؛ مزاحمم میشه و با کرداری ناپسند بیدارم میکنه و بهم میگه تو از خورشید دوری میکنی : سبب برای اینکه تعامُل عادی نداری ...
و من هر روز با ضربه های پُتک گونه ی این جمله درب بالکن اتاقمُ باز میکنم و نور خورشید خیره میشم شاید این مزاحم با خنجر بر فرق سرم فرود بیاد و از شر شبانه های عجیبش راحت بشم ..
آخرین کسی ک حال خرابمُ درک میکرد خودکشی کرد .. کف داشته هاش، ته آرزوهای من بود ..
