EUTHANAS
Open in Telegram
• من یک روانِ پاکم در هزار کالبد t.me/HidenChat_Bot?start=133467880 𓂀 @Pharida
Show more2 606
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-41430 days
Posts Archive
2 606
تو یادآور کودکانگی های منی .. اسمتُ گزاشتم آلیس .. چون با من توی سرزمین عجایب دنبالِ گمشده ها بودی .. بعد از سالها دوباره ...
2 606
دلم میخاد زمان به عقب برگرده ..
و اون لحظه ایی ک بغلت کردم زمان بایسته ..
و هرگز اتفاقای بعدش نیفته ..
ولی نه؛ شاید باید میفتاد .. که بفهمم میتونی ازم متنفر باشی .. ک بفهمم اونقد دوسِست نداشته باشم .. که بفهمم حتا توی فسقلی هم میتونی خبیث باشی ..
کاش زمان برمیگشت و لحظه هایی که نگرانت بودم و از روی نگرانی روی مبانی اخلاقی خودم پا گزاشتم و حقیقت رو بهت گفتم؛ اونهمه باور و اعتماد رُ یکه؛ به دوش نمیکشیدم ..
کاش هرگز نگرانت نبودم و نباشم و نمی بودم و نمی بوده باشم ..
دلم میخاد به جای اینکه ازت اصبی بشم .. بزنم توی دهنت و بگم توی زمین خودت بازی کن ..
زدنم نه از تنفره .. نه از ناراحتی و دلخوری .. فقط واسه اینه ک دوسست دارم .. بی نهایت ...
2 606
رفته بودم یه نمایشگاهی از میکس متریال ..
بی حوصله از اتفاقات اخیر و دلمُرده از آدمایی که هنوز اون قسمت از مغزم که رفتار اونارو نپذیرفته؛ درد میکنه، بدون مقصد و هدف داشتم مجسمه ها رو وارسی میکردم .. یکی دستشو گزاشت روی شونه م .. از شدت اظطراب یخ کردم ولی آروم برگشتم و با لبخند نگاه کردم .. یه خانم با چشمای خاکستری و موهای بلوند و هیکل دُرُشت .. گفت شناختی ؟
آج و واج نگاه کردم ...
اره شناختم .. ولی چرا نمیخاستم به روی خودم بیارم ک شناختم .. مغزِ نیمه کارم کاووش گونه به مسیرش ادامه داد ک [ به روت نیار .. من حوصله ندارم ! ] ..
دعوت شدم به یه کافی کنار درختا توی فضای باز .. متوجه شد حالم دست خودم نیس ..
پرسید یادته چقد زلزله بودی .. معروف بودی به بمب .. یادته استاد فلانی بهت میگف دیگ بخار .. اگه منفجر بشی کل دنیا رو به هم میریزی .. یادته معروف بودی به نابغه و همه استادا عاشقت بودن ..
اره همه چیز یادمه .. حتا تو رو هم یادمه .. تویی ک دوستت، دوس دختر سیروان خسروی بود .. خودت دوس دختر م.د ....
از خاطراتت بیرون میجهم .. و با لبخند میگم اواوم یادمه .. چقد تغییر کردی ..
بغلم کرد و با خوشحالی منُ بوسید و گفت مرسی که منو یادت مونده ..
ولی دلم نمیخاس بهت فک کنم .. چون آخرین خاطره ایی ک ازت داشتم توی یه کشور غریب داغون تنهام گزاشتی .. توی یه مسافرت دو هفته ایی خارجی از طرف دانشگاه ک بدترین روزای زندگیمُ تجربه کردم ..
رهات کردم ..
بیصدا نگات کردم و دست تکون دادم و رفتم .. سردِ سرد از ارتباط با آدما ...
دلم میخاست درخت میشدم و توی خودم می لغزیدم و پوچ بودنُ به بادِ هوا می گرفتم ...
بادهای مرموز شهریوری ..
درختای سربُریده غمگین فرشته ...
و منی که نمیدونم این بُهتِ سنگین رو کجای دلم بزارم ......
2 606
یکی از ریسکهایی که همیشه تمایل به انجامش نداشتم، کوتاه کردن موهای دوتا فسقل بود ..
دقیقن حس کوتاه کردن موی خودمُ داشت که بعدش همیشه حس ندامت داشتم ..
ولی یهویی؛ حِس کردم این کارو بکنم .. و دوس داشتم خیلی .. حسی که بعدش بهشون داشتمُ ..
یه تغییر ناگهانی باعث شد روزی هزار بار بیشتر نگاهشون کنم و روزی هزار بار بیشتر دلم براشون ضف بره .. و شب وقتی بیدار میشم یهویی دلم تنگ بشه براشون و این نکته ی مهمی برام هست ..
هزار بار بیشتر ....
2 606
با احساسِ یک حیوونِ زخمی
سمتِ آب میری ..
داری زخماتُ لیس میزنی و ..
آروم به خواب میری ...
2 606
وقتی بدیهیات رو ندونیم
بزرگترین مهره ی پیروزیمون رو خودمون سلاخی میکُنیم و میوفتیم تو دلِ مسموم ها ..
دلیلی داره که آدم سَمی از آدم مرغوب متنفره !
تا وقتی اون دلیل رو متوجه نشی تو زمین اونا داری بازی میکنی ..
بی اونکه بدونی ....
2 606
ازم پرسید :
- احساسِ خوشبختی میکنی ؟
با خودم فکر کردم؛ همه چیز خوبه .. موفقم .. درآمدِ بالایی دارم .. دارم توی فیلد کاریم برند میشم .. پروژه های بزرگ بهم پیشنهاد شده ..
شرکت داره گسترش پیدا میکنه ..
به هرچی دوس دارم میتونم به راحتی دسترسی داشته باشم .. بلو کارت اقامتم تمدید شده بعد سالها ..
آدمای خوبی کنارم هستن ..
دوتا فرشته کوچولو دارم ..
یه مامانِ فوق بشری دارم .. که همه ازش ممنونن بابت تربیت چنین دختری ..
به معنای واقعی خوشبختم .. ولی جوابَم :
+ نه حسِ خوشبختی ندارم !
چرا ....
جای چی خالیه ؟ ..
از همون کودکی جاش خالی بود و همچنان نیست و جاش خالیه ...
نیست .........
کاش میشد بهش بگم اینهمه سال ...
2 606
در آغوشم بگیر و نجاتم بده ..
قاتلی به دنبال من است که گاه و بیگاه در آینه می بینمش ....
2 606
همیشه از وقتی بچه بودم از شنبه ها متنفر بودم، و همچنان سرشار از بیزاری از روز شنبه !
مامی م همیشه میگفت پاشو پنج دقیقه تمرکز کن و به چیزای خوب فکر کن، مگه تو یهودی هستی !
البته که وقتی شجره خانوادگی پدرم رو بررسی کردم یه ریشه در یهودی داشتن ولی زیر بار نمیرفتن ! چون یک آریایی اصیل هرگز با یهودی و مسلمان نتونسته کنار بیاد ! حالا اجدادِ گرامی عاشق یه زن یهودی شدن و به عنوان زن دوم وارد ایل میکنن بماند .. و خاطره ایی ک همیشه مادربزرگ از زبان مادر بزرگش تعریف میکرد ک شبی که اون زن بسیار زیبا در عمارت اجدادی ساکن میشه، یک مار بسیار بزرگ در حال پوست اندازی در اتاقش پیدا میشه ..
خب بگذریم .. داستانِ نفرت من از شنبه ها بودیم ..
یک سوپر ایگوی چموش در درون من داره میگه شنبه بده و من هم تسلیمش شدم ..
امروز نه تنها تسلیم نشدم بلکه بهش یه دهن کجی عظیم نشون دادم که شنبه هم روز جذابیه !
با چی تونستم دهنمو بهش کج کجی کنم : با پوشیدنِ یک ست لباس جدید خوشگل که چهارشنبه خریده بودم ..
راهشُ پیدا کردم !
2 606
وقتی صداش میکردم با هر جونمی که میگفت، یک ماه به عمرم اضافه میشد ..
الان؛ من یک مادر هزار ساله هستم که جونم گفتناش
۹۰۰ ساله تموم شده ......
