en
Feedback
شبکهٔ شعر سپید

شبکهٔ شعر سپید

Open in Telegram

گزیدهٔ بهترین‌ شعرهای سپید و نوی فارسی! @sher_sepid ارتباط: @sin_iranpour

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
Buy Ad
802
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1130 days
Posts Archive
🔹 شعر به‌مثابه‌ی تجربه‌ای هستی‌شناسانه ✍ #سجاد_ایرانپور پرندگی در روز باران چگونه است؟ 🔻شعر، از دیرباز عرصه‌ای برای گفت‌وگو میان انسان و طبیعت بوده؛ گفت‌وگویی که در آن شاعر اغلب به‌عنوان ناظری بیرونی، احساسات و تخیلات خود را بر پدیده‌ها فرافکنی کرده است. 🔻اما نابغه‌ی شعر معاصر ما، #نیما_یوشیج، در سنت‌شکنی شاعرانه‌اش، این رابطه را دگرگون می‌کند و به شعری می‌اندیشد که نه انعکاس احساسات انسانی، بلکه زاده‌ی هم‌جوشی شاعر و جهان باشد. 🔻نیما بر این باور بود که شاعر نباید احساسات خود را صرفاً بر طبیعت تحمیل کند و آن را ابزاری برای بازنمایی درونیاتش بداند. او از شاعری که پرنده را خندان یا گریان می‌خواند، فراتر می‌رفت و راهی نوین پیشنهاد می‌کرد: شاعر باید در فرآیندی شبیه به «ذوب» و «تخمیر»، خود را در ذات پدیده‌ها حل کند. او شاعر را دعوت می‌کرد تا نه ناظری بیرونی، بلکه حضوری درونی در دل طبیعت و اشیاء باشد؛ حضوری که به او امکان می‌دهد پرنده‌ای شود که پرواز می‌کند، نسیمی که می‌وزد، و درختی که ریشه می‌دواند. 🔻این نگاه نیما، در بنیاد خود حامل یک نقد فلسفی است؛ نقدی بر انسان‌محوری که سوژه را مرکزیت می‌بخشد و طبیعت را تنها ابژه‌ای برای فرافکنی احساسات می‌بیند. 🔻نیما به جای این تسلط یک‌جانبه، نوعی هم‌زیستی عمیق را پیش می‌کشد که در آن مرزهای میان سوژه و ابژه محو می‌شوند. در این فرآیند، شاعر و طبیعت از یکدیگر جدا نیستند، بلکه بخشی از یک کل بزرگ‌تر می‌شوند که در آن، شعر به معنای دقیق کلمه زاییده‌ی این وحدت است. 🔻به اعتقاد او، شعر مکانی است که در آن مرزهای میان سوژه و ابژه، شاعر و طبیعت، درون و بُرون، در پرتو فرآیند تخمیر، محو شده است. در این فرآیند شعری زاییده می‌شود که نه بازتاب احساسات شاعر، بلکه حقیقتی تازه در پیوند با جهان است. 🔻 به عبارت دیگر ، شعر نه ابزاری برای بازتاب احساسات انسانی یا محصول ذهنی منفصل از جهان، بلکه نوعی بیان هستی‌شناسانه است که در آن، شاعر و طبیعت هم‌زمان خالق و مخلوق یکدیگرند. حال، از دریچه‌ی دید نیما، بیاید تا به ژرفای این پرسش نگاهی دیگر بیفکنیم و آن را نه به‌عنوان سوالی ساده، بلکه به‌مثابه‌ی تلاشی برای کشف تجربه‌ای نو پاسخ دهیم: پرندگی در روز باران چگونه است؟ ✍ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

پرندگی در روز باران چگونه است؟ ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
پرندگی در روز باران چگونه است؟ ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

توضیحاتی که پایین بعضی از شعرهای اینجا گذاشته می‌شه، حس شعر رو از بین می‌بره؟
Anonymous voting

۲۱۰۰ ) سراسر شب آسمان به آرامی می‌بارید سرتاسر شب باران در خواب و در سکوت بر بام‌ها و باغچه‌ها باریده است اما هوای امروز آفتابی است زمستان در پیش است روزها کوتاه و کوتاه‌تر میشوند روزهایی که می‌آیند و می‌گذرند با اندک نشانه‌هایی که از خود به‌جا می‌گذارند اما هر روز که می‌گذرد هر ماه هر سال جهان کهنه کهنه تر و خاطرات من بی رنگ‌تر می‌شوند انگار هیچ چیز بر این سراشیب نمی‌ماند باد از سرچشمه می‌وزد و پنجرها را می‌گشاید زنجیره های صدا دسته می‌شوند در هم بافته می‌شوند و پر پشتم فرود می‌آیند... ✍ #کیوان_قدرخواه ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid برشی از آغاز شعر سِتُرگ «چنار دالبِتی»¹ ــــــــــــــ ۱. «چنار دالبِتی» چناری کهن‌سال در اصفهان. دالبِتی، عامیانهٔ محله دارالبطیخ است. محله‌ای که اکنون مقبره‌ی خواجه نظام الملک در آن واقع است. پ.ن: شعر بلندی است؛ اگر خواستید بخوانیدش، به این چهار مورد دقت کنید: ۱. زمان و سیالیت آن در شعر (دیروز، امروز، فردا) ۲. مکان به عنوانی موقعیتی برای تبلور زمان ۳. شاعر که در مکان و زمان به دنبال جستن خویش است. ۴. شعر آمیخته با اشاره‌های فرامتنی اسطوره‌‌ای‌دینی است که رسول معرک‌نژاد در جستاری با عنوان «بازآفرینِ اسطوره‌شهرِ اصفهان: تحلیلی بر آثار کیوان قدرخواه» بدان پرداخته است.

۲۰۹۹ ) اما نمی­‌دانم نام تو از شرق کدامین آرزو رویید. با نام تو باران با نام تو دریا با نام تو رنگ وسیع بی گناهی‌ها نام تو سرفصلی است سرفصل پاکی بر جبین لحظه های خوب من سالهای سال در پاکی نام تو خواهم زیست   از برگ تا پاییز از ابر تا باران از گریه تا لبخند راه من از ویرانگی می‌رفت اما نمی­دانم نام تو از شرق کدامین آرزو رویید.   اکنون تمام رنگ‌ها افسانه می‌خوانند در چشم‌های من. من در نفس‌های گل مریم تنهاترین لحظه‌ها را چون صدای صبح می­‌نوشم و در تو می‌خوانم تمام واژه‌های روشنائی را. و در تمام وسعت آیینه‌های روشن پاکی «مریم‌تر از مریم¹» پدیداری ابهام چشمان بنفشت را در صمیم آب‌های شسته می‌نوشم.   در بعثت نام تو از روح‌القدس تا من شیرین‌ترین افسانه‌ها جاریست. با تو مسیح شعر من صبح تولد را سخن‌ها گفت. گهواره‌ی هر واژه در دست تو می‌جنبد با تو مسیح شعر من پیغمبر عشق است.   در من تمام برگ‌های زرد در من تمام باد در من تمام ناتمامی بود اما نمی‌دانم نام تو از شرق کدامین آرزو رویید. ✍ #محمد_مختاری ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid ۱. همسر محمد مختاری پ.ن: بارون و پاییز

۲۰۹۸ ) در گفتگوی ما فنجان تو كوهستانی‌است وقتی که به واژه‌های تو نما می‌بخشد وقتی که واژه‌های ما نما می‌گیرند چشمان تو روح هندسی‌شان را در کوهستان پنهان می‌سازند چشمان تو روح هندسی دارند وقتی که فنجان تو کوهستانی‌ست و واژه که از کنار دست چپ تو می‌افتد می‌افتد در دهان راست من در گفتگوی ما آن دم که نگاه صخره در نگاه پَر می‌ماند او ضلع مربع پریدن را می‌داند ✍ #یدالله_رویایی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۷ ) تمام سال تمام طول صداها صدای قلب تو بود که در تراکم خواب ظهر حراج فصل را شعله ور می ساخت. میان همهمه‌ی باد سکوت و اشتیاق تو بود که در کرانه این عصرهای بارانی مرا امید هوای تازه ای می داد. من از غریب‌ترین خاموشی به وهم آینه‌ها در شفق پناه آوردم. من از تماشای مضطرب شب که خواب سبز درختان را میان بستر خود دارد هجوم قافله را دیدم. نگاه کردن! ای آبگیرهای خضرایی در این عتیق رؤیایی دمی میان صبح و شب که می ستیزد با چشم‌های منتظر من؟ من از حریق منجمد شب هزار خاطره می‌خوانم من از مزارع باران صبح می‌آیم. دو چشم تخدیری دو چشم کوچک پرسان دو چشم یک کودک به پیشباز صبح آمده است. کدام جانب بودی تو از کدام جانب اَديم نور را گستردی؟ من در میان جاذبه و لبخند تو زیر برف و بارش خاکستر شاید تو خوب میدانی که انعکاس شیشه ای چشمم نو بوته‌های مرده‌ی قلب تو را به مهربانی یک دست میهمان کرده است. ✍ #پرتو_نوری‌علا ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۶ ) نگو از تنهایی هراس نداری همین که پاییز نبض تک درخت انارت را می‌گیرد و بهار با لبخندهای صورتی‌اش از دیوار خانه بالا می‌رود که حال پنجره‌ات را بپرسد یعنی تنها نیستی یعنی هنوز تنها نیستی! من فصل‌فصل در زندگی تو ورق می‌خورم کافی‌است پنجره را باز کنی تا باد روی ماهت را ببوسد حتما طعم بوسه‌اش را به یاد خواهی آورد حتی پیشتر از نامم! ✍ #بهرام_محمودی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۵ ) چه فرق می‌کند در آشپزخانه باشی در خیابان یا در خوابی عمیق روز در گذر است عقربه‌ی ساعت‌شمار در دو قدمی دَه بوی پائیز با هوا مربع مشبکی از آفتاب بر سنگفرش اتاق فنجانت را کنار پیشدستی می‌گذاری انگشت اشاره‌ات را بر نُک بینی تا ذره‌‌ای از آواز فاخته هدر نرود قطره‌یی از غلغل آب در گلوی قمری چه فرق می‌کند در کجایی چه می‌کنی کنار پنجره سرت بر شانۀ من است و حظ لمس رکاب زیرپوشَت در زیر پوست سرانگشت‌های دست چپم ✍ #مسعود_احمدی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۴ ) آدم‌های بهاری چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟ چه می‌کنید با پروانه‌ای که به آب افتد؟ از سر هر انگشت پروانه‌ای پریده‌است. پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟ پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟ من بارها اندیشیده‌ام من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام پیشانی بر پای بهار سوده‌ام که معیار شما نیست. آدم‌های بهاری برگ خشک که از خود راندید شاید عزیزترین برگ فصل باشد بر این آب سپید شاید آخرین امید پروانه باشد ✍ #بیژن_الهی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۳ ) به خاک افتاده‌ام و ردِ پای تو را می‌بوسم از این‌جا گذشته‌ای آن زمان که خواب بوده‌ام از این‌جا گذشته‌ای آن زمان که «فراموشی» هم در خاطره خود را تنها می‌یافت از این‌جا می‌گذری از میان این کلمه‌ها: چند خط می‌نویسم بقیه‌اش را گریه می‌کنم تمامِ کلمات را به بوی خود آغشته می‌کنی کلمه‌به‌کلمه می‌نویسم و تو چند کلمه جلوتری قسمتی تقطیع‌شده از شعر را شب می‌گیرد در قسمتی دیگر، چند بار، خورشید بیرون می‌زند فکر نمی‌کردم که زمان در میان کلمه‌ها جا بگیرد فکر نمی‌کردم ما میان این کلمه‌ها نیز زنده باشیم چند کلمه به من چسبیده چند کلمۀ دلتنگ خواب می‌بینم که تو کلمه‌به‌کلمه دنبالم می‌گردی و هر چه کلمه‌های گریان را تکان می‌دهی کسی جوابت نمی‌گوید کسی نمی‌تواند. و ناگهان در خوابم درِ چوبی خانۀ کودکی‌ام! که مقابل آن ایستاده‌ام و کسی در گوشم می‌گوید: کلمه‌به‌کلمه دنبال تو و آن‌گاه که می‌رسی کتاب بسته می‌شود ✍ #شهرام_شیدایی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

[بازنشر] ‌ آنکه هر صبح طلوع می‌کند خورشید نیست کارگری‌است با کلاه ایمنی زرد که از پشت کیسه‌های سیمان بیرون می‌زند فکرش را بکن هر روز پیغمبران خسته‌ای را ببینی مصلوب شده از داربست پایین افتاده باشند بدون کفش ایمنی ما پیغمبران زیادی هستیم که معجزه های مختلفی داریم برای ایمان آوردن شی‌ای که در دست‌هایم می‌بینید سنگِ فرز نیست گل آفتابگردان است ✍ #محمد_نیازی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۹۲ ) تا همهٔ ما در پاییز در گل‌های داوودی غرق نشدیم تند پارو بزن درد می‌آید و می‌رود اما پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است تند پارو بزن تا عمر به پایان نرسیده است به خانه برویم، سرد است چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند کاش دزد بودند حالا که شب می‌شود به یاد تو هستم کاش خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی من عمری خداحافظی تو را به یاد داشتم پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است مرا نظاره می‌کند که چرا من هنوز جهان را ترک نکرده‌ام من که قلب فرسوده دارم من که باید با قلب فرسوده کم‌کم تو را فراموش کنم. ✍ #احمدرضا_احمدی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid پ.ن: چرا این همه پاییز در حافظه‌ی من مانده است؟ (گفته‌اند هم از اوست؛ نیافتم چیزی اما.)

۲۰۹۱ ) از هر لیوانی که آب نوشیدم طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن به جا ماندی به یادم بود فراموشی پس از فراموشی اما چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن گم شدی در خانه مانده بود ما سرانجام توانستیم پاییز را از تقویم جدا کنیم اما طعم لبان تو بر همه‌ی لیوان ها و بشقاب‌ها حک شده بود لیوان‌ها و بشقاب‌ها را از خانه بیرون بردم کنار گندم‌ها دفن کردم زود به خانه آمدم تو در آستانه در ایستاده بودی تو در محاصرهٔ لیوان‌ها و بشقاب‌ها مانده بودی گیسوان تو سفید اما لبان تو هنوز جوان بود. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ ✍ #احمدرضا_احمدی 🆔 @sher_sepid پ.ن: این همه پاییز از طاقت ما بیرون است... (هم از او)

۲۰۹۰ ) من از کجا به اینجا پرتاب شدم تا خودم را جا کنم میان کلمه‌ها و حرف‌های بی‌شمار می توانم خودم را بنویسم و از روی کلمه‌ها بپرم و در آینه خیره شوم در نقش‌های شکسته‌ی یک سرنوشت توقع داشتم که در چشمان من نگاه کنی اما چه فایده تو که حتی بلد نیستی اسم مرا تلفظ کنی و من که هر روز خودم را پیدا می کنم میان آینه و فاصله‌هایی که هرگز پر نمی شوند من از ناکجای جهان با کجای تو موازی شدم تا خودم را با تصویر شکسته معنی کنم بنوش بنوش که امشب شب فراموشی است و من می‌خواهم به یادت شراب بنوشم و نامم را در باد منتشر کنم و شعرم را به پرندگانی بسپارم که معنای سفر را می‌دانند. من از کجای جهان به این سو پرتاب شدم تا خودم را اینجا میان کلمه های تازه و تصویرهای تنها پیدا کنم میان واژه‌ها و مدادهای تنها ✍ #سهراب_رحیمی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۸۹ ) ستاره‌ای تو که با من راه می‌آیی ای تمام تو چشم من رودخانه‌ای هستم که از تو می‌آیم در تو می‌ریزم برفی تو ببار بر من تمام راه را لحظه را وُ وقت را منم کوهی که از تو سال می‌گیرم قطبی‌ترین ستاره‌ای تو سنگین‌ترین برف که تابستان نمی‌دانی وُ انگشتان مرا سرد می‌کنی برای تو کاجی همیشه سبزم که ریشه‌هایش را گرفته دست، دنبال تو می‌آیم. ✍ #شهریار_بهروز ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۸۸ ) استعاره نیست افتادن تشبیه نه مجاز هرگز از اینجا که من ایستاده‌ام تا آنجا که تو مرگ در جای ثابتی ایستاده است چه فرقی می‌کند تو غمگین‌تر باشی یا من جنگ به بازمانده‌گان مدال شجاعت نمی‌دهد و ما باز/مانده‌ایم مانده‌ایم چه کنیم با زندگی که بازندگی نکنیم باز و مثل شاه‌توتی سرخ باز نیفتیم به افتادن زندگی گلی‌ست پرپر که عادت می‌کند به افتادن مثل من که دیگر هیچ شاه‌توتی غمگین نمی‌کند مرا وقتی برای افتادن پخش می‌کنند حلوا بین در و همسایه و حلوا استعاره نیست اینجا مجاز نه تشبیه هرگز ✍ #مصطفی_صمدی 🇦🇫 #شعر_افغانستان ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۸۷ ) باز صدای تو راه افتاده است در این خانه و سرک می‌کشد به خیال گلدان‌ها می‌خواهد به امیدواری نحیف ساقه‌ها بفهماند که عشق از مرگ قوی‌تر نیست. باز راه افتاده صدای خیس تو تا بطالت بی‌وزن عصرها تا تحمل‌ناپذیری بودن تا آن‌جا که پنجره سیاهی شب را در رگ‌های خونی چشمم بباراند و من در هیاهوی تخت در غرابت دست‌های یک آوار پاهام را در کمرگاه بشکنم و در عبور چهل‌پارۀ تابستان از بندهای داغ تنم از سلول‌های مردۀ لب‌هایم و از ساق‌های پیوندخورده به هذیان و علف بمانم و‍ُ بمیرم وُ بمانم. و به خاموشی گوری تکیه کنم که به جای مرده در آن درخت خوابیده است. ✍ #فاطمه_تجریشی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۸۶ ) بی‌مقدمه باران شو برای ابری که هنوز شکل نگرفته در بطن حواسم و شکل بگیر در خیسی کفش آدم‌های ناموزون و نگو: کشیدن ندارند این دردها این را به پوست پریشان پیشانی‌ام بگو که خط‌های افقی و عمودی‌اش خلوت‌نشین عصرهای نبودن تواند بیتوته کن از من به شعری که هنوز نگفته‌ام به بال پرنده‌ای روی ناودان که هندسه را در زوایای نگاه تو می‌آموزد بیتوته کن حتی در نوک ناخنی که پشت هیچ خاطره‌ای را نمی‌خاراند تا عینکت مغلوب بیاید و موقع رفتن خودش را در این متن توی دستم جا بگذارد بی‌مقدمه باران شو بی‌مقدمه… در واپسین لحظه‌های خرداد که شوق شرجی دارم بی‌حضور دریا… ✍ #مرضیه_برمال ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۰۸۵ ) از خویشتنم نیافریدمت تا به تسالی آنچه ندارم بنشینی، از مایه‌ی خیالم ننوشمت تا آینه‌ی ناکامی‌هایم باشی، از سرزمین رنج‌هایم نیامدی تا تریاکم شوی نه! تو مثل آفتاب و درخت بیرون از من تابیده و روییده‌ای و اکنون رختم اگر در تابش تو خشک می‌شود این موهبت لحظه‌ایست که تصادفی شگرف با خردی ناب در آن به هم گره می‌خورند در تو بوی بازگشتن نیست با تو خوی تن‌آسایی و درنگ و سرانگشتانت زندگی را آنگونه که سالاران دوست م.یدارند نشانه می‌زند؛ َ نفَست همه سرود حرکت است بدان دم که خاک، بوی خفتن دارد و منزلگاهان یکروزه، خواهان همیشگی شدنند، نگاهت برخاستن و دیدن را از من می‌طلبد و من بر دستانم جوانه‌هایی نو رسته می‌بینم که به سوی آفتاب تو می‌گردند از تنهایی من آفریده نشدی تنهایی مرا گمانه زدی و دستانت از آن من شد پس جهان را باید فراچنگ شعری درآورم که در آن قلب جوان تو ضربان دارد و ـ نه!ـ اینجا آرزو حکومت نمی‌کند اینجا سرمنزل اراده‌ای است که ریشه در چشمه‌ی عشق دارد دستانت از آن من است آن‌سان که ابر باید میراث موج را ّبه قله برگرداند ✍ #اسماعیل_نوری‌اعلا ✅ #پیشنهاد_ویژه ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔@sher_sepid