en
Feedback
شبکهٔ شعر سپید

شبکهٔ شعر سپید

Open in Telegram

گزیدهٔ بهترین‌ شعرهای سپید و نوی فارسی! @sher_sepid ارتباط: @sin_iranpour

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
Buy Ad
802
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1130 days
Posts Archive
۲۱۱۴ ) در میان خاکدانِ صریح می‌شد که یک برگ را آموخت می‌شد که شاخه‌های مضطرب نور را به باد سپرد میشد که رنگ‌ها را به ظرافت فواره‌ای شنید می‌شد که تنی بود می‌شد که زمزمه‌ای بود و تنها در سنگچین ساده‌ی یک باغ در نیمکتی فرو رفت من اما سکوتی را دریافته‌ام میان این خاکسترِ پر توضیح می‌شد کبوتران کوچک بهاری را به این جشن فراخواند ✍ #محمدرضا_اصلانی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۱۳ ) با خود مرا به زمان‌های دور می‌بری بِبَر آنجا که آوازِ عودهای ابریشمین شنیده می‌شود و اندام‌های مدهوشِ ما از عشق بر تپّه‌های کوتاهِ سپیده‌دم دیده می‌شود من هم به گشت‌های بی‌همتای قدیم می‌بَرَم تو را که سایه‌های ما جدا می‌شدند و نمی‌فهمیدیم چرا در نورِ ماه آه، چه رنگی داشت بید و کبوده صدای آواز چه زنگی داشت زنگِ صداهای نبوده ولی حالا که زمانِ بی‌خودی‌ست من بی‌خود ازمناظرِ آن رودخانه و مَرغزارِ زارَش نیستم بی‌خود از خودم یادم نبود که نابودم یادم افتاد، شدم ✍ #رضا_زاهد ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۱۲ ) لیک با ماست اگر می‌پاید یا نمی‌پاید چیزی با ما... ✍ #نیمایوشیج | از شعر مانلی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid
۲۱۱۲ ) لیک با ماست اگر می‌پاید یا نمی‌پاید چیزی با ما... ✍ #نیمایوشیج | از شعر مانلی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

هراس از تولد: در باب گریز از شعر نو ✍️ #سجاد_ایرانپور 🔻هم‌اکنون داشتم شعر «مرغ غم» نیما را برای دوست عزیزی می‌خواندم و تحلیلش می‌کردیم. حرف‌هایم که تمام شد، با لحنی صادقانه گفت: «به دلم ننشست. با همان شعرهای کلاسیک خودمان راحت‌ترم.» این جمله که شاید در نگاه اول نشانه‌ای از سلیقه‌ی ادبی او بود، تقابل میان «امر کهنه» و «امر نو» را در ذهنم بیدار کرد. پاسخ دادم: «مسئله نه در شعر نیماست و نه در ذائقه‌ی تو. مسئله، در خودِ پدیدارِ «مواجهه» و گسستی است که این رویارویی بر ما تحمیل می‌کند.» 🔹ادبیات کلاسیک فارسی، برای ما که در این زبان نفس کشیده‌ایم، کیفیتی «رحِم‌گونه» دارد. همچون زهدان مادر، فضایی است امن، گرم و بی‌نیاز از تلاش برای دست‌یافتن به چیزی. جهانی است که پیش از تولد، با آن یکی بوده‌ایم. در واقع ادبیات کلاسیک از کودکی از رهگذر لالایی‌ها و ضرب‌المثل‌ها در گوشمان نجوا شده، در شب‌های یلدا با تفأل به حافظ نبضش را در دست گرفته‌ایم و در مدرسه، آن را همچون جدول ضرب به ما آموخته‌اند. 🔹جهان‌بینی حاکم بر آن، با تمام تضادها و تقابل‌هایش، یک کُلِ منسجم و آشناست. در این قلمرو، جایگاه انسان مشخص است، غم و شادی تعاریف روشنی دارند و ما تسلیم زیباییِ نظام‌مند آن هستیم. در این رحم امن، نیازی به کشف کردن نیست؛ همه‌چیز از پیش حاضر و آماده است و ما صرفا مصرف‌کننده‌ی آن هستیم. به بیان دیگر اگر بخواهم بگویم در این فضای امن، نیازی به خلق معنا نیست؛ معنا همچون رِزق، از پیش مقدر شده و تنها وظیفه‌ی ما پذیرش و تسلیم در برابر آن است. 🔹اما شعر نو، لحظه‌ی «تولد» است.یک خروج ناگهانی و دردناک از آن محفظه‌ی گرم و مانوس به جهانی با نوری تند و هوایی که دیگر گرمی رحم مادر را ندارد. ما در برابر چیزی قرار می‌گیریم که دیگر بر بنیان‌های «زیبایی‌شناختی» و «معرفتی» مألوف سروده نشده است. بلکه تلقی متفاوتی است هم از امر زیبا (اینجا شعر و تکنیک‌های آن) و هم تعریف انسان از خود، جهانی که در آن زندگی می‌کند و البته احساس‌هایی که دارد. 🔹شعر نیما ما را به این جهان پرتاب می‌کند. اینجاست که آن نظام معرفتیِ آشنا فرو می‌ریزد. دیگر از آن انسانِ مطمئن در مرکز هستی خبری نیست؛ اینجا با انسانی تنها، در طبیعتی که دیگر آینه‌ی تجلیات الهی نیست و با غمی بی‌نام‌ونشان روبرو می‌شویم. ذهن ما که به آسایش و امنیت رحم خو کرده، از این تولد رعب‌آور می‌ترسد. ذهن برای فرار از اضطرابِ ناشی از این ناآشنایی، دو راه بیشتر ندارد: یا در حالتی خوش‌بینانه، چشمش را بر این جهان تازه می‌بندد و از روی آن می‌پرد تا به قلمرو آشنای قبلی بازگردد؛ یا در حالتی بدبینانه، به این نوزاد برچسب «نازیبا»، «بی‌ریشه» و «ضعیف» می‌زند تا بتواند با خیال راحت طردش کند. در هر دو حالت، ذهن از رویارویی با مسئولیتِ فهمیدنِ یک جهان جدید شانه خالی می‌کند. 🔹 با شعر نو، ما با دنیایی تنها، مضطرب و بی‌تکیه‌گاه مواجهیم، دنیایی که دیگر قطعیت گذشته را ندارد و در عدم اطمینان حال و آینده در نوسان است؛ جهانی که دیگر هیچ معنای از پیش آماده‌ای را تضمین نمی‌کند. به قول بیژن جلالی عزیز و دوست‌داشتنی: «من چه می دانم که قند بار دیگر چای را شیرین خواهد کرد یا نه؟ من هیچ چیز نمی‌دانم!» 🔹اینجاست که آزادیِ ما به سنگین‌ترین بارش بدل می‌شود: مسئولیتِ طاقت‌فرسای «معنابخشی» به یک هستیِ ذاتاً بی‌معنا. 🔹آنچه از آن می‌گریزیم، صرفاً یک سبک شعری متفاوت نیست؛ ما از انعکاس چهره‌ی خودمان در آینه‌ی دوران خود می‌ترسیم. شعر کلاسیک، اندوه شریف فراق، غم عارفانه یا حسرت‌های تغزلی را به ما هدیه می‌دهد. این غم‌ها زیبا و تسکین‌دهنده‌اند؛ اما به زعم من، شاید دیگر پاسخگوی پریشانی‌های روح مدرن نباشند. غمی که در «مرغ غم» نیما موج می‌زند، از جنس دیگری است؛ یک دل‌مردگیِ بی‌دلیل، یک افسردگیِ شناور، یک سنگینیِ وجودی که انسان امروز آن را با تمام وجودش حس می‌کند؛ لیکن در واژگان کلاسیک، نامی برایش نمی‌یابد. 🔻شجاعتِ ماندن در این جهانِ تازه، هرچند در ابتدا طاقت‌فرساست؛ اما پاداشی بی‌بدیل دارد: «گسترش جهان». با هر شعر نویی که می‌خوانیم و برای درکش تقلا می‌کنیم، در حال بزرگ کردن دنیای درونی خود هستیم. ما دایره‌ی احساسی خود را وسیع‌تر می‌کنیم و برای آن احوالاتِ مبهم و مدرنی که در درونمان می‌گذرد، نام و صدایی پیدا می‌کنیم. این اشعار، دیگر نه فقط متونی برای لذت بردن که «همنشینانی» برای ما می‌شوند. همنشینانی که خود زاده‌ی همین اضطراب‌ها و سردرگمی‌ها هستند و از این رو زبان حال ما را می‌فهمند. آن‌ها به ما کمک می‌کنند تا در آشوب جهان مدرن، تنهایی خود را به رسمیت بشناسیم و شاید راهی برای تاب آوردنش پیدا کنیم. گریز از شعر نو، گریز از این همنشینی شفابخش است؛ ترجیح دادن امنیتِ رحم، به ماجراجوییِ پردردسر اما ضروری برای «زیستن». ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۱۱ ) روی این دیوار غم، چون دود رفته بر زبر دائما بنشسته مرغی، پهن کرده بال‌وپر که سرش می‌جنبد از بس فکر غم دارد به سر. پنجه‌هایش سوخته زیر خاکستر فرو خنده‌ها آموخته لیک غم بنیاد او. هر کجا شاخی‌ست برجا مانده و بی برگ و نوا دارد این مرغ کدر بر رهگذار آن صدا در هوای تیره‌ی وقت سحر سنگین بجا او نوای هر غمش برده از این دنیا بدر، از دلی غمگین در این ویرانه می‌گیرد خبر. گه نمی‌جنباند از رنجی که دارد بال‌وپر. هیچکس او را نمی‌بیند. نمی‌داند که چیست بر سر دیوار این ویرانه‌جا فریادِ کیست و بجز او هم در این ره مرغ دیگر راست زیست. می‌کشد این هیکل غم از غمی هر لحظه، آه می‌کُند در تیرگی‌های نگاهِ من نگاه او مرا در این هوای تیره می‌جوید به راه. آه سوزان می کشم هر دم در این ویرانه من گوشه بگرفته منم، در بند خود، بی‌دانه من شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من. من به پیچاپیچ این لوس و سمج‌دیوارها بر سر خطی سیه چون شب نهاده دست و پا دست و پایی می زنم چون نیمه‌جانان بی صدا. پس براین دیوار غم، هر جاش بفشرده بهم می کِشم تصویرهای زیر و بالاهای غم می کشد هر دم غمم ، من نیز غم را می‌کشم. تا کسی ما را نبیند تیرگی‌های شبی را که به دل‌ها می‌نشیند می‌کنم از رنگ خود وا. ز انتظار صبح با هم حرف‌هایی می زنیم با غباری زردگونه پیله بر تن می‌تنیم من به دست، او با نکُ خود چیزهایی می‌کَنیم ✍️ #نیمایوشیج ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

🎙 از خون تا ماتیک | شناخت‌نامه‌ی احمد شاملو | قسمت ۲ (زندگی عاشقانه‌ی احمد شاملو) 🔴 در این قسمت از پادکست شنودار، به زندگی عاطفی و سه ازدواج #احمد_شاملو پرداخته‌ام؛ سه پیوند که هرکدام، روایت‌گر بخشی از شخصیت پیچیده‌‌ی اوست. تلاش کرده‌ام به این پرسش‌ها پاسخ دهم: 🔹ازدواج اول شاملو با چه کسی بود و چه بر سر این ازدواج آمد؟ 🔹 طوسی حائری، روشنفکر و مترجم، چگونه به یکی از تلخ‌ترین فصل‌های زندگی شاملو بدل شد؟ 🔹 آیدا سرکیسیان، آیا فقط معشوق بود یا معنای تازه‌ای از عشق، زبان و مخاطب را برای شاملو رقم زد؟ 🔹 و در نهایت: آیا می‌شود شعر یک شاعر را ستود، وقتی زندگی‌اش پر از شکست و تناقض است؟ ممنون که می‌شنوید و شنودار رو دنبال می‌کنید در: 🔻یوتیوب 🔻کست‌باکس 🔻اسپاتیفای 🆔 @sher_sepid

🎙 از خون تا ماتیک | شناخت‌نامه‌ی احمد شاملو | قسمت اول 🔴 توی این قسمت از پادکست شنودار سراغ دوره‌ی اول زندگی و شعر #احمد_شاملو رفتیم؛ از بچگی سختش تا تثبیتش به عنوان شاعری اجتماعی تلاش کردیم به طور دقیق به این سوالا پاسخ بدیم: 🔹 چطور کودکی سخت و پدر نظامی، نگاه شاملو به دنیا رو شکل داد؟ 🔹 چی شد که از دل این سختی‌ها به موسیقی و ادبیات پناه برد؟ 🔹 چرا اولین کتاب شعرش رو بعدها یه «اشتباه بزرگ» دونست؟ 🔹 چطور مسیرش از شعرهای عاشقانه‌ی رمانتیک به شعرهای اجتماعی‌ تغییر کرد؟ 🔹قطع‌نامه و هوای‌تازه چگونه کتاب‌هایی هستند؟ 🔹 تعریف شاملو در این دوره از «انسان واقعی» چی بود؟ 🔹 کودتای ۲۸ مرداد چه تاثیری روی فکر و شعرش گذاشت؟ ممنون که می‌شنوید و شنودار رو دنبال می‌کنید در: 🔻یوتیوب 🔻کست‌باکس 🔻اسپاتیفای 🆔 @sher_sepid

🎙 شعر همیشه لطیف و عاشقانه نیست… گاهی هم دقیقاً یه کابوسه! 🔻 توی این اپیزود نشون دادیم شعر همیشه قرار نیست احساسات ما رو تلطیف کنه، بلکه بر عکس، گاهی واقعیت‌های هولناک رو آنچنان توی گوش ما می‌کوبنه که از اضطراب، ممکنه تا مرز فروپاشی پیش بریم. 🔹 این دقیقا اون چیزیه که در شعری که از #منوچهر_آتشی در شنودار تحلیل کردیم، خودنمایی می‌کنه... 📝با تحلیل: #سجاد_ایرانپور 🎶 و خوانش: #حدیث_دهشیری 🔹کست‌باکس 🔹یوتیوب 🆔 @sher_sepid

برای شنیدن پادکست به کودوم رجوع می‌کنید؟ (خبرای خوبی در راهه)
Anonymous voting

۲۱۱۰ ) دنیای شما سهمگین بود و مرا با دنیای شما کاری نیست و شما را نیز هرگز جرأت آن نیست که در دنیای من گامی بردارید ✍ #بیژن_جلالی ▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۰۹ ) صورتم را به درون لایه های شب فرو کردم تا¹ دیگر از دیدار خورشید شرمم نیاید؛ ولی ستاره‌های آسمان چون میخ‌های طلائی به صورتم فرو رفتند ✍ #بیژن_جلالی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid ۱. در کتاب «شعر سکوت: نشر مروارید، سال ۱۳۸۲» که در دست من است، به جای «تا»، «با» آمده است، بنظرم اشتباه تایپی است، اگر چیز دیگری منظور است و نمی‌فهممش، بگویید.

۲۱۰۸ ) من این زندگی را که به نام آن اندوه اندیشه و خاموشی را تحقیر می‌کنند و جرقه‌های امید را در تنهایی نادیده می‌گیرند حقیر می‌شمارم؛ ولی بر مردم می‌بخشایم زیرا سهم آن‌ها از زندگی، زندگی است و سهم من از زندگی، شعر است ✍ #بیژن_جلالی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

لابه‌لای کارهایم، نشریه‌های شعر امروز را بررسی می‌کنم و می‌خوانم. شاید شعری بیابم برای اینجا؛ اما چیزی نیست‌، اما چیزی را نمی‌توان یافت که خوب باشد و ارزشمند هم‌رسانی. «نوشتا» و «وزن دنیا» را این چند روز می‌خواندم. نشریه‌هایی که به زعم من حرفه‌ای‌ترین‌های شعر امروز ما را چاپ می‌کنند. (نوشتا دیگر چاپ نمی‌شود انگار). با این که کارشان ستودنی است؛ اما شعرها خوب نیستند نخواندنی هستند. بود و نبودشان، چاپ و ناچاپشان هیچ فرقی گویا نمی‌کند. فقط چند سطر درخشان دارند و مابقی صرفا بازی با کلمات است. انگار درک نمی‌کنند که شعر یک وسیله‌ی ارتباطی است. یک رسانه است که ضوابط خود را برای بیان دارد. انگار هیچ چیزی نمی‌گویند. همچون کودکی که کلمات نامفهوم سرهم‌بندی می‌کند که منظور برساند و آخر سر مادرش می‌گوید که منظورش این است‌. الکن‌اند. توانایی ندارند. مشخص است نه شعر را درک کرده‌اند و نه نوشتن را. فقط سیاه‌بازی و ور رفتن با کلمه را می‌دانند. (منظورم این نیست که شعر باید پیام اخلاقی بدهد. بلکه به زعمم شعر حامل پیامی است که خلاقانه بیان می‌شود. حسی را، دیدی را، نگاهی را، لحظه‌ای خاص را به شکل هنرمندانه، با طمأنینه، خلاقانه بیان می‌کند، پیامی که حتی اگر ناهنجار باشد، ناهنجاری‌اش فهمیدنی است و قابل درک و مهم‌تر از این دو هدف‌مند. مثال ساده: معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی براهنی) پیش خودم می‌گویم همین نشریه‌ها، همین شعرها، همین شاعران، گواه مناسبی برای زوال شعر امروزند. زوالی که آنقدر سیر قهقرایی دارد که در نهایت به عدم می‌رسد. عدمی که در آن چیزی نهفته نیست. عدمی که دارد مانند حجم سیاه و لزجی ما را آهسته‌آهسته می‌بلعد و تاریک می‌کند. پ.ن: حرف‌هایم بوی «بازگشت ادبی» ندارد. نباید سریع گفت که حافظ و سعدی فقط شاعرانند. آنان کارشان را کرده و رفته‌اند. آنان پیش‌روان زمان خود بوده‌اند. حال نوبت ماست که کارمان را بکنیم و برویم و پیش‌روی زمان خود باشیم. توانش‌های جدید زبان فارسی را درک کنیم و آن‌ها را ظاهر کنیم. نشان دهیم و بگوییمشان. نوبت ماست که روبه‌جلو باشیم‌. نجات‌دهنده باشیم‌... ✍ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۰۷ ) حتما سراسر شب صدامان مى‌كردى اما عزيز دلم زندگان كه قادر نيستند صداى تو را بشنوند. حتما سراسر شب بر دريچهٔ سنگينت كوفتى و ما صداى بم باران را مى‌شنيديم كه بر گل نامريى مى‌باريد و بويى غريب از گل‌هايى ناشناخته در شب مى‌پيچيد. با دست بسته نمی شود كاری كرد شبِ چسبنده، دست و دهانمان را فرو می‌بندد و آنچه كه می‌بينی روياهای ماست كه مثل مِهی بر می خيزد بر سنگت فرو می ريزد با دست بسته نمی شود كاری كرد. اما هيچ كس را توان بستن روياهای ما نيست روياهايی كه نيمه شبان به خيابان قدم می‌گذارند در تلالو پنهان خويش يكديگر را می‌شناسند از راهپيمايى فردا سخن می‌گويند. ✍ #شمس_لنگرودی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۰۶ ) صدایت کردیم به دشواری چشمانت را گشودی همچون آخرین سپیدهٔ تابستان. و زمانی چندان نگذشت که پلک‌هایت فرو خفت انگار برگ‌های نخستین خزانی ریختند. ما گرداگرد تخت تو ایستاده بودیم و بارانی بی‌امان بر مزرعه‌ای تهی می‌بارید. درها باز شد ملحفه‌های سفید را آوردند همه در مه گم شدیم چندان که چشم گشودیم تو را ندیدیم. ✍ #شمس_لنگرودی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۰۵ ) دلم به بوی تو آغشته است. سپیده‌دمان کلمات سرگردان بر می‌خیزند و خواب‌آلوده دهان مرا می‌جویند تا از تو سخن بگویم کجای جهان رفته‌ای نشان قدم‌هایت چون دانهٔ پرندگان همه سویی ریخته است! باز نمی‌گردی، می‌دانم و شعر چون گنجشک بخارآلودی بر بام زمستان به پاره‌یخی بدل خواهد شد. ✍ #شمس_لنگرودی ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid

۲۱۰۴ ) برگشتم از کتابخانه به مهتابی دیدم که رفته است. شالِ سفید برفی او روی صندلی حصیری پروانه‌وار لرزِ خوشی داشت از نسیم. من رفته بودم از پی شاهدمثال یک لغتِ پرت حالا چه بود آن لغتِ پرت و شاهدش از خاطرم گریخته. طوری که ملتفت نشوم رفته بی‌صدا. از بس که ور زدم از شالِ طرفه‌ی ابریشمش ملال گرفت. «سگ‌خور!»؟ یا «قابلی نداشت»؟ یک ساعتی گذشت دیدم که عطر شالِ نفیسش گرفته است این دست‌های لَختِ ندانمکار. هم آن لغت به خاطرم آمد هم شاهدِ غیورش آن لحظه‌یی که از کفِ من می‌ربود از بس سبک نسیمِ بهارش. ✍ #حسن_عالیزاده ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔@sher_sepid

۲۱۰۳ ) بغض آسمان محو است بر سنگفرش خيابان يک قطره باران پخش مى‌شود زمين دلگير و شيشهٔ پنجره رنگ بخار مى‌بيند دست من در فاصلهٔ ميان پنجره و گلدان تبخير مى‌شود و بخار مثل سگى هار در ضلعى از اتاق پارس مى‌کند خواب از سرم مى‌پرد هم چون پرنده اى كه پر مى‌كشد به سوى آسمان برمى خيزم و فكر مى كنم به كابوسى كه چون بختک هرشب خواب مرا تسخير مى‌کند ✍ #حسن_عالیزاده ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔@sher_sepid

۲۱۰۲ ) بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق‌های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید صداش به‌شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک‌هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دست‌هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما هل داد به شکل خلوت خود بود و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوهٔ باران پر از طراوت تکرار بود و او به سَبْک درخت میان عافیت نور منتشر می‌شد همیشه کودکیِ باد را صدا می‌کرد همیشه رشتهٔ صحبت را به چفت آب گره میزد برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفهٔ سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجهٔ یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشهٔ بشارت رفت ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصلهٔ نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم ✍ #سهراب_سپهری ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid پ.ن: فقدان دایی، ذهنم را خراشیده است. مثل سوزنی که روی صفحه‌ی گرامافون را سوراخ کرده باشد. تمرکز ندارم. هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر در باتلاقی فرو می‌روم که گریزی از آن نیست و نمی‌دانم تا کجا قرار است مرا در خویش بکشاند. گاهی وسط کارهای روزمره، خاطرات همچون مکنده‌ای تلخ مرا به درون خود می‌کشد. به خلأیی بی‌پایان سقوط می‌کنم. آنقدر غمگینم که نفس‌هایم بوی گند ماتم دارد و از چشمانم سیاهی می‌چکد و چهره‌‌ی درون آینه‌ام قوس عزاست. نمی‌دانم چه باید کرد... نمی‌دانم...

۲۱۰۱ ) زیبایی زیباتر از تمام جهان زیبا و چشم‌های شادابت نیزارهای سبز گُم‌دره‌های زاگرس را پندار می‌کند. پیش آی و موج بشکن و آئینه ای بگیر مانند آب وقتی مرا بیابی زیباتر خواهی شد. وقتی به بیشه زارم بخرامی و ببر را سیر و سبک به سایه‌ی سدر سبز خوابیده، نیم‌خواب روی علف‌های گرمسیر ببینی زیباتر خواهی شد. [ببری است در کنام من کز هیچ رو به آخور و اصطبل دل نمی‌بندند و تاب ترکه‌ای را _با رقص را میانه و خفتار و خیز_ از هیچ خاله دلقک عیار بر نمی‌تابد.] زیبا مانند آب بیا! وقتی کنار ببر بیایی زیباتر خواهی شد. ای دوست زیباتر از تمام جهانی اکنون و چون که از کنار بناگوشت و از شلال طره‌ی مرطوبت در دورهای دریا می‌بینم گل های ارغوانی آفاق عصر از ماسه‌های ساحل تبخیر می‌شود و سایه‌سار سرد پسین‌گاهی از هیبت حرارت اندام‌های ما در کام ببر گرسنه تقطیر می‌شود ای یار ای زیبای آبوار پیش آی آخر شبی، سپیده دمی من ببر را به پای تو قربانی خواهم کرد. وقتی بالای ببر کشته بگریی زیباتر خواهی شد. ✍ #منوچهر_آتشی ✅ #پیشنهاد_ویژه ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid