شبکهٔ شعر سپید
Open in Telegram
گزیدهٔ بهترین شعرهای سپید و نوی فارسی! @sher_sepid ارتباط: @sin_iranpour
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
802
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1130 days
Posts Archive
🟢 آموختن عشق
🔹 شعر عاشقانه، بیش آنکه بیان عشق باشد، آموزگار آن است. شعر میتواند عشقی بیمار را در ما درونی کند یا تجربهی عشقی آزاد، سالم و همدلانه را به ما هدیه دهد...
📝 بخشی از تحلیل شعر «لحظهی دیدار» از اخوان ثالث | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 آموختن عشق: نقش شعر در تربیت تجربهی عاشقانه
✍ سجاد ایرانپور
💠زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻در این جستار با نگاهی به شعر «لحظهی دیدار» از #مهدی_اخوان_ثالث، میکوشم نشان دهم که چگونه شعر میتواند ما را در تجربهی عشق تربیت کند؛ آن را به ساحتی متعالی ببرد، یا برعکس، ما را با تکرار الگوهای ناسالم، بیمارتر سازد.
🔹سبک زندگی، باورها و کنشهای ما اغلب برآمده از فرآیندهاییاند که خارج از ارادهی آگاهانهی ما شکل گرفتهاند. در واقع درک ما از خود ما، نتیجهی کشف یا تأمل فردی نیست، بلکه حاصل درونیسازی نظامهایی هستند که پیشتر، در دل ساختارهای فرهنگی و اجتماعی شکل گرفتهاند. اگر در خانوادهای دیگر، در فرهنگی متفاوت یا حتی در دورهای تاریخی دیگر به دنیا آمده بودیم، ممکن بود انسانی کاملاً متمایز باشیم؛ با ارزشها، احساسات و انتخابهایی دیگر.
🔹 به زعم من، آنچه ما «درک» یا «انتخاب» میپنداریم، در بسیاری از موارد چیزیست که از پیش برای ما انتخاب و معناگذاری شده است و ما تنها نقشهایی از پیش تعیین شده را بازی میکنیم، دقیقا مثل بازیگری که قدرت فردیتش را از دست داده و هر آنچه را در فیلمنامه آمده است، بازی میکند. بهعبارت دیگر، بسیاری از آنچه انجام میدهیم یا به آن باور داریم، بدون آنکه منشأ یا معنای آن را عمیقاً فهمیده باشیم، در ما نهادینه شده است.
🔹عشق، یکی از همین پدیدههای شکلگرفته در دل نظامهای پیشینی است. شعری در خاطرم همیشه میآید که میگوید:«عشق آمدنی بوذ، نه آموختنی». چنین گزارهای، نه تنها امکانِ کنشمندی و ارادهی انسان را در تعریف و تجربهی عشق به چالش میکشد، بلکه هرگونه تلاشی را برای شناخت، بازاندیشی یا آموختن عشق، بیهوده یا حتی بیمعنا جلوه میدهد.
🔹این در حالیست که عشق، خود پدیدهای انتزاعی و سیال است؛ مفهومی که معنا و شکل آن در طول زمان دستخوش دگرگونیهای پیوسته بوده است. نمیتوان برای عشق تعریفی ازلی و ابدی قائل شد، چراکه تلقی ما از عشق، در بستر کشمکشهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، همواره در حال بازتعریف و تحول است. آنچه امروز عشق نامیده میشود، شاید در آینده چیزی جز بیماری روانی نباشد، همانگونه که روانکاوی شخصیت عاشقی همچون مجنون را برای ما خرد میکند و او را مریضی روانی در در نظر میگیرد.
🔹در این میان، ادبیات، بهویژه شعر، در فرهنگ ما فارسیزبانان، یکی از نخستین پناهگاهها و ملجأهای تجربهی عشق باشد. ما اگر عاشق شویم، حتی اگر برای معشوق خود شعری نسراییم، دستکم شعری برای او میخوانیم؛ اما اغلب از این نکته غافلیم که همین اشعاری که میخوانیم و تلقیای که از عشق در آنها بازتاب یافته، میتواند نگاه ما را نسبت به عشق شکل دهد؛ میتواند ما را در امر عشق آموخته کند، به ما بیاموزد که چگونه عاشقی کنیم یا حتی چگونه معشوق باشیم.
🔹بنابراین، اگر شعری بخوانیم که عشقی بیمارگون، وابسته، خشونتورز یا مملو از احساس گناه را بازنمایی کند، احتمال آن هست که ما نیز، ناآگاهانه، چنین الگوهایی را درونی کنیم.
در مقابل، اگر با شعری مواجه شویم که تصویری سالمتر، آزادانهتر و همدلانهتر از عشق ارائه میدهد،عشقی که جامعهی امروز ما سخت به آن نیازمند است، این شعر میتواند تجربهی ما از عشق را تعالی بخشد، افقهای تازهای بگشاید و حتی امکان زیستن عشقی انسانیتر را فراهم آورد.
🔹یکی از نمونههایی که بهگمان من از آنگونه عاشقانههاییست که شایستهی تجربهی ماست، شعر «لحظهی دیدار» مهدی اخوان ثالث است. این شعر، برخلاف سنت رایج در بسیاری از عاشقانههای فارسی که بر فراق تأکید میکنند یا حالات جنون آمیز عاشق، بر لحظهای خاص تمرکز میکند: لحظهی دیدار. لحظهای سرشار از شور و شعف که از دل وقاری متین و صمیمیتی درونی برمیخیزد. در اینجا عشق کیفیتی متعالی و متمایز مییابد؛ نه نمایش است نه ستایش بیمرز، بلکه حضوری محترمانه دارد.
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
🔻در این بخش از شعر، شاعر تمام اجزای خود و جهان پیرامونش را مخاطب قرار میدهد تا او را در حفظ آراستگی و وقار خویش یاری دهند؛ اما آنچه در این خطاب نهفته است، ترس از طرد شدن نیست؛ دغدغهی عاشق، نپذیرفتهشدن از سوی معشوق نیست، بلکه هراس او از آن است که مبادا در آن لحظهی بیبدیلِ دیدار، با بیتابیِ دل یا آشفتگی ظاهرش، وقار، زیبایی و آمادگیاش خدشهدار گردد. این اضطراب، نه نشانهی خودشیفتگی، بلکه نشانِ نهایت احترام و حرمتگذاری به مقام عشق و معشوق است. چنانکه گویی عاشق، با تمام وجود در تلاش است تا در مقدسترین لحظهی پیوند، به زیباترین وجهِ خویش، نه برای خودنمایی، بلکه برای تجلیل از معشوق، حاضر شود.
✍️ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
لحظهٔ دیدار نزدیک است
باز من دیوانهام، مستم
باز میلرزد دلم، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت
گونهام را تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه ی دیدار نزدیک است
✍ #مهدی_اخوان_ثالث
😢▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
پشت همین پنجره
آنچه در آغاز شگفت و نوساز بود، در گذر ایام رنگ باخت و میل کشف در ما فرو نشست. زیستن به تکرار بدل شد و تجربه به تکراری رنگباخته. این جا بود که بیگانگی ما آغاز شد. البته نه به معنای گریز از جهان بلکه در خو گرفتن به تکرار چیزها. خوگرفتنی که ویرانی ما بود...
📚 بخشی از تحلیل شعری از مرداد فلاح
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
✍ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 پشت همین پنجره: نقش شعر در بازیابی تجربهی نخستین
✍️#سجاد_ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: حدود ۳ دقیقه
🔻در جستار پیشین به مسئلهی زیباییهای کلیشهایشده پرداختم؛ آن دسته از جلوههای تکرارشوندهای که پیوسته در برابر چشمان ما قرار میگیرند و ما را از درک «خودنهاد زیبایی» باز میدارند. با اینهمه، آن تأمل تنها نخستین گام در مسیر پرفراز و نشیبِ بازشناسی خویشتن در هستی بود. اکنون پرسش مهم این است: پس از فروپاشی آن تلقیهای عرفی و قراردادی از زیبایی، شعر چگونه امکانی فراهم میآورد تا به جهانی بزرگتر و عاری از تکرار قدم بگذاریم.این بار، با خوانش و واکاوی شعری از #مهرداد_فلاح، خواهم کوشید نشان دهم که شعر و البته شاعر، چگونه ساحت درک ما از هستی را گسترش میدهند و زاویههای بیشتری برای دیدن جهان در اختیارمان میگذارند.
🔹همیشه به معنای انسانبودن و بارِ ناگزیر آن اندیشیدهام. ما اگرچه یگانه مخلوقات آگاه هستی تا این لحظهایم؛ اما پیشرویمان بیتاوان نبوده است. یکی از عمیقترین این تاوانها تکرار است؛ تکراری که زمان بر زیستن ما تحمیل میکند و آهسته، پردهای از عادت را میان ما و جهان میکشد. آنچه در آغاز شگفت و نوساز بود، در گذر ایام رنگ میبازد و میل کشف، در ما فرو مینشیند.
🔹مناظر، رنگها، اشیا و طعمها که روزی با حضوری ناب ما را مینواختند، رفتهرفته به نسخههایی بایگانیشده در ذهنمان بدل میشوند. آنچه میبینیم، دیگر خودِ پدیده نیست، بلکه تصویری مصرفشده از آن است. از اینجاست که بیگانگی آغاز میشود: نه بهمعنای گریز از جهان، بلکه در دل خو گرفتن به آن. ما در با اشیا و پیده زندگی میکنیم؛ اما دیگر آنها را تجربه نمیکنیم. زیستن، به تکرار بدل میشود و تجربه، به بازپخشی رنگباخته.
🔹در چنین شرایطیست که نیاز به «کنشی رهاییبخش» خود را نمایان میکند؛ عملی که بتواند این غبارِ آشناییِ ملالآور را کنار بزند و دیدار را با تمام نویی و شگفتیاش، دوباره ممکن سازد. بهگمانم، شعر یکی از نیرومندترین کنشهای رهاییبخشیست که در اختیار ماست؛ امکانی که بهواسطهی آن میتوانیم رشتهی گسستهی پیوند خود با جهان را از نو بازیابی کنیم. این شعر مهرداد فلاح نیز دقیقا بر همین مسئله متمرکز است.
«گاهی پنجره هم میتواند، نقشی از پرده بازی کند» نه بهخاطر آنکه چیزی را بپوشاند، بلکه از آنرو که تکرار و عادت، آن را از کارکردش دور ساختهاند. در تجربهی ما از زندگی، پنجره همواره نشانهای از «گشودگی» بوده است؛ پدیدهای که ما را به دیدن فرا میخواند. اما در بستر زمان، این دعوت مکرر به دیدن، به رفتاری خنثی و بیاثر بدل میشود. آنچه زمانی لحظهای پر از کشف بود، حالا بخشی از معماری خانه است؛ بیآنکه چیزی را واقعا نشان دهد.
🔹منظره همان است و پنجره همان و حتی نور همان است؛ اما دیدن از میان رفته است. ما نگاه میکنیم، بیآنکه چیزی را ببینیم؛ زیرا آنچه در برابر ماست، نه خود پدیده، بلکه نسخهای بایگانیشده از آن در ذهنمان است. اینجاست که پنجره، بهرغم همهی گشایشَش، همان کارکرد پرده را پیدا میکند: حائل شدن میان ما و جهان.
🔹این مسئله در این شعر، تنها به پنجره محدود نمیماند؛ بلکه به رنگها و اشیا نیز سرایت میکند: «پشت همین رنگها، رنگهایی دیگر پنهان است». آنچه شاعر میگوید، نه تحلیلی فیزیکی از طیف نور، بلکه کنایهایست از دسترفتهترین تجربهی ما با جهان: دیدن. شاعر ما را به تماشای چیزی فرامیخواند که دیگر برایمان ناپیداست، چون بیش از حد آشنا شده است. ما دیگر رنگها را نمیبینیم، بلکه صرفاً آنها را بهجا میآوریم. در واقع تکرار، زمان و زبان هر سه همدست شدهاند تا حس رنگها را از ما بربایند.
🔹سرانجام، در بند پایانی: «سیب را کنار میزنم که سیب را نشانتان بدهم»، به اوج این حرکت رهاییبخش میرسیم. این «کنار زدن»، در ظاهر، حرکتی تناقضآمیز است: چگونه میتوان چیزی را کنار زد تا همان چیز را نشان داد؟ اما راز کار شاعر دقیقا در همین پارادوکس نهفته است. او در پیِ کنار زدنِ تصویر سیب است، نه خود آن. کنار زدنِ آن نامِ تکراری و ذهنیتِ مصرفشدهای که از سیب در حافظهی ما جاخوش کرده است. آنچه شاعر به ما نشان میدهد، «خودِ سیب» است؛ همان سیب تکراری نشده و با رنگ و طعم منحصربهفردش.
🔻شاعر دیگر صرفاً ناظر یا مفسر نیست. او خود کنشگر است؛ کسی که با زبان، معجزهای کوچک در مقیاس ادراک رقم میزند. او، به تعبیر دقیقتر، همان «پیامبری بیآسمان» است که نه از آسمان مأموریتی آورده، بلکه از دل زمین و زیستن، مسئولیتی بر دوش گرفته است: مسئولیت احیای دوبارهی جهان برای من و شما.
✍️ سجاد ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_spied
[ بازنشر]
گاهی
پنجره هم می تواند
نقشی از پرده بازی کند.
پشت همین رنگها،
رنگهایی دیگر
پنهان است.
پشت همین خاموشی
نمی دانی ترانه ها،
چه آتش بازی زیبایی
راه انداخته اند.
سیب را کنار می زنم
که سیب را نشانتان بدهم!
✍ #مهرداد_فلاح
🔻 امشب از این شعر خواهم نوشت و از تأثیر شعر در تغییر زاویهی دیدمان به هستی خواهم گفت.
▪️شبکهی شعر سپید▪️
🆔 @sher_spied
🟢 از ماه تا زباله: کارکرد شعر در بازتعریف زیباییشناسیِ معاصر
✍️ #سجاد_ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: حدود ۳ دقیقه
🔻شعر برای چه به کار میآید؟ شاید یکی از اصیلترین پاسخها این باشد: شعر به ما میآموزد که «چگونه ببینیم». هنرِ آن، نه در تایید زیباییهایی است که از پیش میشناسیم، و نه در روی برگرداندن از زشتیها. قدرت آن در تواناییاش برای درهم شکستن این مرزهای آشنا و دعوت از ما برای تأمل در خودِ پدیدههاست. این جستار، با محوریت شعری از #رضا_رحیمی [لینک شعر]، به همین تأثیر بنیادین شعر بر نگاه ما میپردازد.
🔹نگاه آدمی، پیش از آنکه نگاهی شناسنده باشد، نگاهی است ارزشگذار. ما به جهان نمینگریم تا آن را صرفاً چنانکه هست ببینیم؛ مینگریم تا جایگاه آن را در طیفِ دوگانهای از زیبایی و زشتی، معین کنیم. این داوریِ بیوقفه و گریزناپذیر، بر معیاری استوار است که خاستگاه آن به سادگی روشن نیست.
🔹 انسان مدرن، دستکم در ظاهر، دیگر برای ارزشگذاری به سنتها رجوع نمیکند؛ او بر «درک» و «عقلانیت» فردی خود به عنوان معیاری برای سنجش جهان تکیه دارد؛ اما این تکیهگاه فردی، خود در محاصرهی اسطورههایی جدید قرار گرفته است. «زیبایی» و «زشتی» امروز بیش از آنکه حاصل درک شخصی باشند، توسط رسانهها، صنعت تبلیغات و سینما و شبکههای اجتماعی و... به شکلی پیوسته تعریف و به ذهن ما القا میشوند. این اسطورههای قدرتمند، با ارائهی الگوهایی یکسانشده، به تدریج توانایی ما برای داشتن یک تجربهی منحصربهفرد از پدیدهها را از ما میگیرند.
🔹 در این میان، شاید شعر یکی از آخرین سنگرها باشد؛ سنگری که در آن، هدف نه برچسب زدن به پدیدهها، بلکه امکانِ «درک بیواسطهی خودِ هستی» است. زیبایی و زشتی، دقیقاً به تبعِ همین درکِ بیواسطه است که معنای خود را بازمییابند. آنها دیگر نه مفاهیمی از پیشآماده و تحمیلی، بلکه کیفیاتی هستند که در لحظهی یگانهی مواجهه با هستی، متولد میشوند و خود را بر ما آشکار میکنند.
🔹 شاعر مدرن، در متعالیترین کنش خود، کاشف همین لحظات است. او در جستجوی خلق یک «درک» ویژه از جهان است، حتی اگر حاصل آن به چشم مخاطبِ عادتکرده، «زشت» یا «نامتعارف» جلوه کند. در اینجاست که او مسئولیتی پیامبرگونه مییابد؛ اما همچون پیامبری بیآسمان که وحی را نه از عالم غیب، که از اعماق نگریستن به همین جهان خاکی دریافت میکند. او دست ما را میگیرد تا از میان تعاریف تحمیلی عبور کنیم و جهان را از نو ببینیم؛ و کتابِ مقدس این آیینِ نوین در نگریستن، همان شعر اوست.
🔹برای درک کنش رادیکال #رضا_رحیمی در این شعر، نخست باید دید او در برابر چه اسطورهی قدرتمندی ایستاده است. «ماه» در آسمانِ ادبیات ما همواره تداعیگر والاترین مفاهیم زیبایی بوده است؛ نمادی برای چهرهی دلربای معشوق، نوری امیدبخش در تاریکی شب و پدیدهای رازآلود و استعلایی. این نگاه، تنها به ادبیات محدود نمیشود. در متن بزرگ فرهنگی ما از سینما و عکاسی گرفته تا تبلیغات، ماه همواره با وجهی مثبت و زیبا به نمایش درمیآید.
🔹شعر کوتاه رضا رحیمی، با همین گزارهی فرهنگی درمیافتد، شاعر با قرار دادن «ماه» و «تو» (معشوق) در کنار هم، ابتدا همان انتظار تغزلی و کلیشهای را در ذهن ما بیدار میکند. اما بیدرنگ، با یک کلمه، این اسطوره را نسبتا تخریب میکند: «تصویرپارهها». در همان ابتدا، قرص کامل و زیبای ماه از بین رفته و به چیزی تکهتکه و ناقص تقلیل یافته است. این اولین گام در فرآیند آشناییزدایی و فروریختن تصویر کلاسیک است.
🔹 این تخریب، با حرکت بعدی شعر به یک فروریختن کامل تبدیل میشود. قایقِ شتابان، که نمادی از دخالت خشن و ناگهانیِ جهان مدرن است، آبِ راکد را به هم میزند و آن تصویرِ از پیش تکهتکهشدهی ماه را به سوی زبالههای حاشیهی رود روانه میکند. اینجا دیگر نه با نگاهی «متفاوت»، که با یک «زشتانگاری» عامدانه و فعال روبرو هستیم. شاعر، امر زیبا (تصویر ماه و معشوق) را وادار به همآغوشی و درهمآمیختن با امر زشت (زباله) میکند؛ کنشی که در آن هیچ زیباییِ پنهانی وجود ندارد، بلکه صرفاً یک برخورد خشن و بیپرده است.
🔻 نتیجهی این همآغوشی، یک سقوط کامل است. ماه و معشوق، از جایگاه استعلایی و آسمانی خود به حضیضِ زبالهدانِ زمینی هبوط میکنند و با زشتترین نمودِ جهان مصرفیِ ما همتراز میشوند. این همان کنش پیامبرگونهای است که در مقدمه به آن اشاره شد. شاعر در برابر گفتمان مسلط زیبایی میایستد و با دلیری، آن را واژگون میسازد. او به ما نشان میدهد که در جهانِ امروز، شاید برای رسیدن به یک «درک» اصیل، باید جرئت کرد و به پیوند میان ماه و زباله خیره شد. وحیِ این پیامبر بیآسمان، پذیرش همین واقعیتِ تلخ و نامتعارف است و کتابش، همین شعر کوتاه و تأثیرگذار.
✍️ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۱۹ )
ناگهان قایقی با شتاب میگذرد
و تصویرپارههای ماه
و تو
با زبالههای حاشیهٔ رودخانه درهم میآمیزد!
✍ #رضا_رحیمی
🔻شعر بسیار پیشرویی است. بیش از یک تصویر؛ کنشی رادیکال است برای درهم شکستن معیارهای زیبایی تحمیل شده بر ما.تحلیل این شعر را اینجا بخوانید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
نظرتان دربارهی شیوهی جدید شبکه شعر سپید (هر هفته سه شعر + تحلیل آنها) چیست؟
ناشعرِ شعر: تأملی در باب چیستی شعر
💠زمان تقریبی خواندن: حدود ۳ دقیقه
✍️#سجاد_ایرانپور
🔻شعر «منشی» از #حافظ_موسوی، با ظاهر ساده و گزارشیاش، این پرسش را پیش میکشد که شعریت یک متن، فارغ از ابزارهای مرسوم، در کجا نهفته است؟ این جستار، کاوشی در باب همین «سادگیِ» رادیکال است؛ سادگیای که با جرئتِ «شاعرانه نبودن» در عصر اشباع از کلمات، به یک کنش هنری و نقدی عمیق بر زندگی مدرن تبدیل میشود.
🔹 بیایید پیش از آنکه بپرسیم شعر «منشی» از حافظ موسوی چقدر شعر است، لحظهای درنگ کنیم. ساحت تفکر، عرصهی مواجههای بیواسطه با پدیدههاست؛ فضایی که در آن، هرگونه حب و بغض یا دانشِ از پیش آماده، به نفعِ یک گشودگیِ محض کنار میرود. این رویکرد، یعنی تلاش برای شناخت اصیل یک موضوع پیش از داوری، نیازی است که به گمان من، جامعه امروز ایران بدان محتاج است.
🔹در ذهن اغلب ما، شعر با دو تکیهگاه اصلی گره خورده است: یکی موسیقی برآمده از «وزن و قافیه» در سنت پارسی، و دیگری عناصری چون «تخیل و خلاقیت زبانی» که در شعر نو و سپید، جایگزین آن موسیقی بیرونی شدند؛ اما شعر «منشی»نه بر ستون وزن استوار است و نه بر برجستگیهای خیرهکنندهی خیال تکیه دارد. پس شعریت در این متن ساده و به ظاهر عاری از ترفند، کجا پنهان شده است؟
🔹 پاسخ شاید در مفهومی کلیدی نهفته باشد که نظریهپردازانی چون یاکوبسن به آن اشاره کردهاند: «هنجارگریزی». زبان روزمره، سیستمی خودکار است که ما بدون فکر کردن به خودِ کلمات از آن استفاده میکنیم. شعر دقیقاً در نقطهای متولد میشود که این خودکار بودن زبان شکسته شود؛ چه با افزودن قواعدی چون وزن، چه با شکستن قواعد نحو،چ و چه با دستکاری در منطق معنایی کلمات (مانند «چشیدن سکوت»).
🔹اما هر هنجارگریزی عمری دارد و در چرخهی تکرار، میتواند به یک هنجار جدید و حتی کلیشه بدل گردد. این سرنوشتِ بسیاری از شگردهای شاعرانه است. آنها در چرخهی تکرار، قدرتِ آشناییزدایی خود را از دست میدهند. از همین رو شاید قدرت این شعر، نه در ابداع یک هنجارگریزیِ پر سر و صدا، بلکه در گریختن از همین هنجارگریزیهایِ فرسوده و تبدیلشده به هنجار باشد. شاید شعریتِ آن، در نوعی «سادگی» نهفته است که خود، یک هنجارگریزی در برابر هنجارگریزیِ نخنماشده است
🔹این سادگیِ عامدانه، در بستری که مخاطب انتظار ترفندهای شاعرانه را میکشد، خود به قدرتمندترین شگرد تبدیل میشود. شعریت متن دقیقاً در همین انتخاب، همین امتناع و همین بازگشتِ آگاهانه به نقطهی صفرِ زبان نهفته است؛ کنشی که ذهن عادتکرده به کلیشههای شعری را غافلگیر کرده و آن را وادار به تأمل در خودِ کلماتِ ساده میکند.
🔹 هنجارگریزیِ واقعی و دقیق شاعر در همین نقطه رخ میدهد: او با قاب گرفتنِ این لیستِ وظایف و ارائه آن به مثابه «شعر»، به آن معنایی فراتر از کنشهای روزمره میبخشد. این جملات ساده، دیگر صرفاً گزارش یک روز کاری نیستند؛ آنها به نشانههایی از یک وضعیت بشری بدل میشوند: «چرخهی عبث و خفقانآور زندگی انسان در جهان مدرن». هر بند، آجری در ساختن زندانی از روزمرگی است. جملاتی مانند «با مرخصی شما موافقت نمیشود» یا «فرمودند تا چهار روز دیگر ترخیص نشود»، از یک دستور اداری ساده، به بیانیههایی اگزیستانسیال در باب فقدان اختیار و ارادهی فردی تبدیل میشوند.
🔹اوج این شگرد هنری در پایانبندی شعر نمایان میشود. شاعر با تکرار دقیقِ سطرِ نخستین («۶:۳۰ صبح؛ از خواب بر میخیزد»)، چرخهی بیپایان را مهر و موم میکند. این تکرار، یک بازگشت ساده نیست؛ اعلام رسمی این است که این روز، تنها یک نمونه از روزهایی بیشمار است که بوده و خواهد بود. مخاطب در پایان شعر رها نمیشود، بلکه دوباره به ابتدای همان دایرهی بستهای پرتاب میشود که راه گریزی از آن نیست. این ساختار چرخهای، خود به قدرتمندترین استعاره برای نمایش این زندگیِ تکرارشونده و بیفرجام تبدیل میگردد.
🔹در نهایت، با بازگشت به پرسش آغازین، میتوان گفت شعر «منشی» به ما نشان میدهد که شعریت، مفهومی ایستا و محصور در تعاریف گذشته نیست. این اثر، قدرت خود را نه از «افزودن»ِ تزئینات شاعرانه، بلکه از «کاستنِ» هوشمندانهی آنها به دست میآورد.
🔹او با نمایش بیواسطهی یک روزمرگیِ مکانیکی در قابی هنری، آینهای دقیق و هولناک در برابر زندگی انسان معاصر قرار میدهد و به ما نشان میدهد که چطور در غیاب استعارههای پر طمطراق، خودِ واقعیتِ عریان میتواند به قدرتمندترین استعاره بدل شود. ساختار چرخهای شعر نیز این پیام را تثبیت میکند که ما با یک لحظه سروکار نداریم، بلکه با یک «وضعیت» ابدی و تکرارشونده روبرو هستیم.
✍️#سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۱۸ )
«منشی» [اسم شعر]
۶:۳۰ صبح از خواب بر میخیزد
۷:۳۰ روبه روی آينه است
(خطی سیاه
سایهای سبز
نقطهای که چندبار جایش عوض میشود)
۸:۰۰ چای سرد شده را سر میکشد
۸:۳۰ در آینهٔ آسانسور به خودش لبخند میزند
۹:۰۰ احتراما به استحضار میرساند...
۹:۳۰ ایشان جلسه دارند، بعدا تماس بگیرید
۱۱:۰۰ فرمودند تا چهار روز دیگر ترخیص نشود
۱۱:۳۰ چکهای برگشتی به حسابداری تحویل میشود
۲:۰۰ بعدازظهر؛ ته ماندهٔ ساندویچ به سطل زباله پرتاب میشود
۳:۳۰ با مرخصی شما موافقت نمیشود
۶:۳۰ صبح؛ از خواب بر میخیزد
✍ #حافظ_موسوی
🔻این شعر ساده و به ظاهر گزارشی، چه حسی در شما ایجاد کرد؟ آیا این متن اصلاً شعر است؟ و اگر هست، شعریت آن در کجا پنهان شده؟ برای کاوشی عمیق در باب این «ناشعرِ شعر»، جستار تحلیلی زیر را بخوانید:
📌 ناشعرِ شعر: تأملی در باب چیستی شعر
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
تحلیل شعر «قوقولیقوقو» از آتشی:
تأملی درباب زیستن در جهان مدرن
✍️ #سجاد_ایرانپور
🔹 پیشتر دربارهی نقش شعر در خودشناسی نوشتهام؛ نقشی که کارکرد آن را از لذتی ادبی، به ابزاری کاربردی در زندگی بدل میکند.
من معتقدم که فرآیند شناخت خویش دو ساحت اصلی دارد. نخست، ساحت فردی و روانی است که به رفتارها و گذشتهی شخصی ما بازمیگردد.
🔹اما خودشناسی، در مرزهای فردیت ما متوقف نمیماند. بُعد حیاتیتر و شاید تعیینکنندهتر آن، درک جایگاه ما در میان نیروهای فراگیر و گاه جبری است که ما را احاطه کردهاند. در میان این نیروها، «زمانه» و «روح حاکم بر آن»، نقشی محوری ایفا میکنند. به زعم من، روح زمانه را میتوان مجموعهای از ارزشها، باورها، گفتمانها و الگوهای فکری دانست که در هر دورهای بر جامعه سایه افکنده است. این روح نامرئی اما نافذ، با ظرافت و قدرتی بیبدیل، به شکلدهی انتخابها، ترسیم مسیر زندگی، تعریف هویت و حتی تبیین ما از مفاهیم انتزاعی نظیر عدالت، زیبایی و حقیقت میپردازد. غفلت از این نیروی کلان، به معنای نادیده گرفتن بخش مهمی از هویت و وجود ماست.
🔻برای آنکه بتوانم آنچه را از شعر میفهمم و به آن باور دارم روشنتر بیان کنم، به شعری از #منوچهر_آتشی با عنوان «قوقولیقوقو» ارجاع میدهم؛ شعری که نهتنها زبان را میآزماید، بلکه در سطحی ژرفتر، یکی از نشانههای ویرانگر روح زمانهی ما را به تصویر میکشد: گم شدن معناها در جهان مدرن.
🔹آتشی در این شعر جهانی را ترسیم میکند که نور مصنوعی چراغها و برجها، جای سپیدهدم را گرفتهاند. در چنین جهانی، دیگر نمیتوان میان شب و روز تمایزی قائل شد. مرزهای پیشین، که زمانی جهت و معنا به زندگی میدادند، بهتدریج از میان رفتهاند. اما این زوال فقط در سطح محسوسات نیست؛ محوشدن مرز شب و روز، نمادیست از فروپاشی تمایزهایی بنیادیتر.
🔹شاعر با هوشمندی به ما یادآور میشود که «ما نوبتیِ خود را گم کردهایم»؛ همان کسی که با بانگ خروس، آغاز روز را اعلام میکرد. این صدا فقط یک نشانهی زمانی نبود، بلکه بخشی از ریتم طبیعی زندگی بود؛ ریتمی که در آن بیداری، کار، نیایش، و آرامش هر کدام جای خود را داشتند. با خاموش شدن این صدا، نظمی که زمانی زیستن را معنا میبخشید، به تدریج رنگ باخته است.
🔹در ادامه، تمایز میان خانه و کارخانه نیز از میان میرود. خانه دیگر مأمن نیست، کارخانه دیگر صرفاً محل کار نیست. این دو در هم آمیختهاند، و با این اختلاط، معنای استراحت، کوشش، تعلق، و حتی هویت، دستخوش ابهام شده است.
🔹جهان مدرن نهتنها مکان را بیمعنا کرده، بلکه زمان را نیز تهی کرده است. چراغی که شب را بهظاهر روشن کرده، در واقع تاریکیای دیگر آفریده است: تاریکی در ادراک، در تشخیص، در جهتگیری. دیگر نمیدانیم چه چیزی حقیقت است و چه چیزی افسانه؛ کدام مسیر رهاییست و کدام ما را به بیراهه میبرد.
🔹در این هیاهو، خروس که نماد نظمی دیرپا و طبیعیست، هنوز میکوشد با آواز خود چیزی از آن سپیدهی گمشده را به یادمان آورد؛ اما جهان دیگر با این صدا بیگانه است و هر بار که خروس میخواند، گویی یک گام دیگر به مرگ نزدیک میشود؛ مرگی نه فقط برای او، بلکه برای جهانی که زمانی با نظم و معنا زیسته میشد.
🔻از همینرو، باید به این پرسش اندیشید که آیا هر آنچه مدرن است، الزاماً آسایش و رهایی بههمراه میآورد؟ بهگمان من، چنین نیست. گاه آنچه با وعدهی تسهیل زیستن وارد زندگی ما میشود، خود به مانعی در برابر تجربهی اصیل زندگی بدل میگردد؛ اما این بدان معنا نیست که باید به سیاق برخی رمانتیسیستها، به کلی از تکنولوژی و مظاهر مدرنیته گریز کنیم. سخن من نه دعوت به انزوا، که دعوت به آگاهیست. ما میتوانیم و باید از امکانات جهان مدرن بهره ببریم؛ اما به شرط آنکه بدانیم این جهان با ما چه میکند، چگونه ادراکمان را تغییر میدهد و کجاها معنای زیستن را دست خوش تغییر میکند. تنها در این صورت است که استفادهی ما از ابزارها، آگاهانه، انتخابمند و در خدمت انسان باقی خواهد ماند.
✍️ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۱۷ )
در ازدحام نئونها و نورافکنها
مژدگانی سپیدهدم میخواهد از ما این خروس خستهٔ ناپیدا؟
شب از روز روشن تر است
با این همه چراغ
و برجهای شعلهور
که نوبهنو گذاشته میشوند
در جابهجای شهر با خرتوم جراثقالها
شب از روز روشنتر است
و میتوان به آسانی سوزن گمشدهٔ روز را پیدا کرد
در کوکهای در رفتهٔ شنل آسمان کهنه
از بخیه جای کهنهٔ دب اکبرش
پس این خروس سر سخت مژدگانی کدام
سپیده میخواهد از ما؟
و ما که نوبتی خود را
گمکرده این میان دیشب و فردا
و خانه را هم در کارخانه گم کردهایم
و قرنهاست
فرقی نمیگذاریم
بین حقیقت و افسانه
چراغ یا سپیده یا نیمروز
چه میدهد به ما؟
و تو خروس خستهٔ فرسوده
سپیده یا سحر را میخواهی چه
کنی؟
حالا که خوب میدانی بر آستانهٔ ۲۰۰۰
آواز هر خروس جوان جشن زادروز خنجر پیری است
همسایهٔ گلوی تو.
✍ #منوچهر_آتشی
🔻 برای خواندن تحلیل شعر، به این پست بروید:
تحلیل شعر «قوقولیقوقو» از آتشی
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
دشواری وظیفه: تأملی در باب امروزی بودن از دید شاملو
✍ #سجاد_ایرانپور
🔻 هدف این جستار صرفاً ترسیم سیر اندیشه یا تاریخ ادبیات نیست؛ بلکه بهرهگیری از شعر بهعنوان ابزاریست برای نگریستن دوباره به خویشتن و جهان. شعر در این مسیر، بهانهایست برای مکاشفهای تازه در معنای زیستن، رنج بردن، دوست داشتن و انسان بودن در جهانی سراسر کشاکش. از همین رو شعری از شاملو را بازخوانی میکنم و در آن نشان میدهم که چگونه میتوان در جهان امروز، بهتر زیست.
🔹 برای فهم شعر معاصر، نباید شاعران را جزایری پراکنده تصور کرد. میان آنها نخی ناپیدا وجود دارد که روایتگر تلاشی مشترک برای درک انسان و جهان اوست. در این میان، پیوندی اندیشگانی میان فروغ فرخزاد، که در نوشتار پیشین بدان پرداختم، و احمد شاملو پدیدار میشود؛ مسیری که از خودآگاهی رنجآلود فروغ آغاز میشود و در افق شاملو ادامه مییابد.
🔹 انسان مدرن در شعر شاملو، موجودی انتزاعی نیست؛ او خودِ ما هستیم. (منی که این متن را مینویسم و شمایی که آن را میخوانید.) اگرچه شاملو از رنجهای شخصیاش میگوید؛ اما باید بدانیم که تجربهی او میتواند تجربهی ما شود. البته اگر بخواهیم از خلال شعر، راهی به درون بگشاییم و بپرسیم: چگونه میتوان آگاهانهتر زیست؟
🔹 مسئلهی نخستی که شاملو پیشروی ما مینهد تا بهتر زندگی کنیم، این است:
از بیرون به درون آمدم
بیرون، همان جهان قالبهاست: رسانهها، مد، کلیشهها، شبکههای اجتماعی، تبلیغات و...؛ اما شاملو، مانند فروغ که گفته بود «از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را» ما را به تردید دربارهی این قالبها فرا میخواند و به سفری معکوس دعوت میکند: بازگشت از بیرون و در آمدن در خود. بدین معنا نبینیم که دیگری (بیرون) چه میکند، پس در نتیجه ما آن را درونی کنیم، بلکه از درون خود به دیگری (بیرون) بنگریم و نسبت آن را با خویش بسنجیم.
از منظر › به نظّاره › به ناظر
در این حرکت، انسان مدرن از «منظر» (جهان ابژهها) عبور میکند، به «نظاره» میرسد (آگاهی از فرآیند دیدن)، و سرانجام به «ناظر» بدل میشود: سوژهای که حقِ معنا دادن به هستی را از آنِ خود میکند. حقی که بیرون (رسانه، مد، شبکههای اجتماعی، تبلیغات و...) از ما سلب کرده است.
🔹 شعر شاملو:
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی
نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
🔹 شاملو در ادامه، رابطهی انسان با طبیعت و فراتر از آن، با کل جهان هستی را بازتعریف میکند. انسان دیگر نه عنصری منفعل همچون پروانه یا سنگ، بلکه ناظریست که میبیند، درمییابد، میشنود.
طبیعت، در این معنا، صرفاً زمینهای بیرونی نیست؛ بلکه بستریست برای بسط آگاهی و تولید معنا. اوج این معناپردازی، در آن سطر کلیدی است:
«تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم.»
در این عبارت، سه مؤلفهی بنیادینِ زیستن بهتر در جهان برای ما ترسیم میشود:
شریطهی خود را بشناسم، یعنی خودآگاهی نسبت به محدودیتها و امکانات؛
به قدرِ همت، یعنی تا مرز اراده و افق آرزوهای خویش پیش رفتن؛
و فرصت، یعنی سنجیدن این توان در بستر شرایط تاریخی.
از اینرو، انسان در شعر شاملو تنها با دیدن آگاه نمیشود بلکه با معنا دادن، به خود هویت میبخشد و اگر این حق را واگذارد، در حقیقت هیأت شکوهمند انسانبودن را وانهاده است.
ندای او روشن است:
جهان را تو باید معنا کنی، وگرنه دیگران آن را برایت معنا خواهند کرد.
اما این فرآیند، در نقطهای از شعر، به مرحلهای رساتر میرسد:
آنجا که شاعر از «توان» سخن میگوید—توانِ دوست داشتن، شنیدن، اندوهگین و شادمانشدن، فروتنی، بردن بارِ امانت، و تحمل تنهایی.
🔹 در اینجا، «وظیفه» نه مجموعهای از بایدها، بلکه تجلّی همین تواناییهاست.
وظیفه، نتیجهی انسانشدن است، نه مقدمهی آن.
کسی میتواند وظیفهمند زندگی کند که خویشتن خویش را یافته و از زیستِ صرف فراتر رفته باشد.
🔹 در همینجا، تنهایی پدیدار میشود، سهبار، پیاپی، و عریان.
تنهاییای اگزیستانسیل؛ تنهایی انسانی که دیگر نه چون گیاه و صخره بیتفکر است و نه چون تودهی خاموش، در کلیشهها زیست میکند. او اکنون تنهاست، چرا که معنای جهانش را خود باید بسازد و این وظیفه را هیچکس جز او نمیتواند بر دوش کشد.
🔻از همینرو، شاملو شعرش را با گزارهای موجز و بنیادین پایان میدهد:
انسان / دشواریِ وظیفه است.
نه آنکه موظف به اطاعت باشد، بلکه بدان معنا که هر انسان، در لحظهی خویشتنیابی، مسئول معنابخشی به هستی خویش میشود.
و این، دشوارترین و شریفترین وظیفهی انسان است.
✍ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۱۶ )
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از ایندست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
✍ #احمد_شاملو | از شعر بلند در آستانه
🔻 پ.ن: این شعر را بخوانید، شب از آن خواهم نوشت و نشان خواهم داد که چه ارتباطی به جستاری که دربارهی فروغ نوشتم دارد و چگونه میتوان با آن لنز، این شعر را نیز درک کرد.
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
فرار از جمعه: تأملی در باب خودآگاهیِ رهاییبخشِ فروغ
✍ #سجاد_ایرانپور
🔻 غروب جمعهی غمناکی بود. از آن جمعههایی که سکوتش در خانه میپیچد و دلتنگی، بیآنکه نام و نشانی داشته باشد، بر همهچیز سایه میاندازد. در ذهنم مدام این سطر از شعر #فروغ_فرخزاد مرور میشد:
جمعهی ساکت
جمعهی متروک
جمعهی چون کوچههای کهنه، غمانگیز
جمعهی اندیشههای تنبل بیمار
در آن لحظات، بیش از همیشه به فروغ و آن خودآگاهیِ برهنهای فکر میکردم که در شعرهایش موج میزند. این پرسش برایم مطرح شد که او چگونه از دل چنین جمعههای متروکی، سوژهای چنان قدرتمند و خودبنیاد بیرون کشید؟ چگونه توانست بر اضطرابِ فلجکنندهاش فائق آید و خود، خالقِ خویشتن شود؟
🔹 جهانِ پیش از این خودآگاهی، برای سوژهی شعر فروغ، جهانی از پیش تعریفشده بود. فضایی امن اما محدود که در آن، هویت همواره در نسبت با یک «دیگری» تعریف میشد. سوژه، چشمانتظار یک منجی بود؛ یک «مرد قوی»، یک «شهزادهی مغرور»، یا هر نیروی بیرونی دیگری که بیاید و او را از پوچی و تکرار نجات دهد. در این جهان، معنا همچون رزقی مقدر، از بیرون عطا میشد و تنها وظیفهی سوژه، پذیرش و تسلیم بود. این همان سکونِ رخوتانگیز «جمعه» است؛ یک انتظار ابدی برای رخدادی که هرگز از بیرون نخواهد رسید. اضطراب در این دنیا، اضطرابِ «نیامدنِ» دیگری است، نه اضطرابِ «فاعلیتِ» خویش.
🔹 اما در نقطهای از این مسیر، یک گسست معرفتی رخ میدهد. فروغ، در یکی از درخشانترین واژگونسازیهای معنایی، الگوی تمام جستجوهای بیرونی را پاک میکند و ما را به تنها منبع ممکن ارجاع میدهد. او دیگر از ما نمیخواهد که منتظر بمانیم؛ او ما را به یک کنشِ معرفتشناختی دعوت میکند:
«از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را»
این سطر، صرفاً یک توصیهی شاعرانه نیست؛ بلکه راهبردی وجودی است. اعلام استقلال از هر قدرتی بیرون از خویشتن. فروغ با این کار، «آینه» را از ابزاری برای سنجش زیبایی و کسب تأیید از نگاه دیگری، به یک آوردگاه برای خودشناسی بدل میکند. نگاه کردن در این آینه، هراسآور است، چرا که دیگر قرار نیست تصویری زیبا و مقبول جامعه را بازتاب دهد؛ قرار است با حقیقتِ تواناییها و مسئولیتهای خود روبرو شویم. این لحظه، لحظهی تولد «فردیت خودبنیاد» است؛ فردیتی که میپذیرد نجاتدهندهای در کار نیست و تنها نیروی رهاییبخش، در همان چهرهای نهفته است که به او خیره شده.
🔹 این خودشناسی اما تازه آغاز ماجراست. آزادی، بار سنگین خود را به همراه دارد: مسئولیتِ بیپایانِ «خود بودن». سوژهای که ناجیِ خود را در آینه یافته، دیگر نمیتواند در سکونِ جمعه باقی بماند. او برای رشد، به یک مکانیزم درونی و بیرحمانه نیازمند است: «خودانتقادی سازنده».
این صدای درونی، دیگر صدای سرزنشگر جامعه یا «ابرمن» (superego) نیست، بلکه صدای اصیل «خویشتن» است که مدام عملکرد خود را میسنجد. آنجا که فروغ در اوج یک بحران وجودی از زبان «بهار» به خود نهیب میزند:
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی
این نقد، اخلاقی نیست؛ عملکردی است. اتهامی برای گناه یا خطاکاری نیست، بلکه هشداری برای بیماریِ «سکون» است. این زبانِ یک سوژهی مدرن است که معیار سنجش خود را نه انطباق با هنجارهای بیرونی که «فراروی» (transcendence) و تحقق قابلیتهای درونیاش قرار داده است. این گفتگوی درونی، دردناک اما ضروری است؛ زیرا تنها با تشخیص دقیقِ «فرو رفتن» است که میتوان امکانِ «پیش رفتن» را فراهم آورد.
🔻 گریز از این خودآگاهی، گریز از مسئولیتِ طاقتفرسای آزادی است. ترجیح دادنِ رخوتِ غمانگیز «جمعه» به ماجراجوییِ پردردسرِ «زیستن». #فروغ_فرخزاد به ما میآموزد که راهِ فرار از آن جمعهی متروک، یافتن یک سرگرمی بیرونی نیست، بلکه پذیرش شجاعانهی تنهایی، نگریستن در آینهی وجود و آغاز کردنِ یک گفتگوی بیپایان با خویشتن است. پاداش این مسیر، نه یک خوشبختیِ ابدی و بیدغدغه، بلکه قدرتی به مراتب بالاتر است: «فاعلیت». تواناییِ نامگذاری بر خویشتن و ساختن معنا در جهانی که ذاتاً فاقد معناست. این همان کیمیایی است که سکوتِ غمانگیز یک غروب جمعه را به سرآغاز یک راه بیپایان بدل میکند.
✍ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
✍دستخط فروغ فرخزاد
۲۱۱۵ )
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکهتکه میکردند،
وقتی که چشمهای کودکانهی عشق مرا
با دستمال تیرهی قانون میبستند
و از شقیقههای مضطرب آرزوی من
فوارههای خون به بیرون میپاشید،
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیکتاک ساعت دیواری
دریافتم، باید، باید، باید
دیوانهوار دوست بدارم.
✍️ #فروغ_فرخزاد | از شعر پنجره
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
