شبکهٔ شعر سپید
Open in Telegram
گزیدهٔ بهترین شعرهای سپید و نوی فارسی! @sher_sepid ارتباط: @sin_iranpour
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
802
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1130 days
Posts Archive
❗️مهم❗️
🔹دوستان یادتون نره لایو: ساعت ۲۳:۳۰
🔹 شعرها رو بخونین حتما قبلش
🔻حتما با قندشکن بیاین، پراکسی خود تلگرام نمیتونه لایو رو باز کنه
🟢 لایو بررسی سه شعر از سه شاعر
🔻شاعران این هفته:
✍ شمس لنگرودی | پُستِ شعر
✍ بیژن نجدی | پُستِ شعر
✍ گروس عبدالملکیان | پُستِ شعر
🔻 به میزبانیِ سجاد ایرانپور
🗓 زمان: پنجشنبه ۹ مرداد | ساعت ۲۳:۳۰ 🌍 لینک لایو: اینجا🔹 این سه شعر، بهانهی همصحبتی ماست. لطفا آنها را بخوانید تا گفتگوی سازندهتری داشته باشیم. هدف این است که فارغ از تحلیلهای کلیشهای، برداشت و احساس خودمان را از شعرها بگوییم. 🔸 پ.ن: [حضورتان، حتی فقط به عنوان شنونده، برای من بسیار ارزشمند است؛ هرچند شنیدن صدا و نظرتان، لطف دیگری دارد.] ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
🟢 لایو بررسی سه شعر از سه شاعر
🔻شاعران این هفته:
✍ شمس لنگرودی | پُستِ شعر
✍ بیژن نجدی | پُستِ شعر
✍ گروس عبدالملکیان | پُستِ شعر
🔻 به میزبانیِ سجاد ایرانپور
🗓 زمان: پنجشنبه ۹ مرداد | ساعت ۲۳:۳۰
🔹 این سه شعر، بهانهی همصحبتی ماست. لطفا آنها را بخوانید تا گفتگوی سازندهتری داشته باشیم. هدف این است که فارغ از تحلیلهای کلیشهای، برداشت و احساس خودمان را از شعرها بگوییم.
🔸 پ.ن: [حضورتان، حتی فقط به عنوان شنونده، برای من بسیار ارزشمند است؛ هرچند شنیدن صدا و نظرتان، لطف دیگری دارد.]
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 از غریزه تا شعور: آیا نباید از عشق سرود؟
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۲ دقیقه
🔻همانطور که در این جستار اشاره کردم، گاهی در شعر امروز، فاجعه تنها بهانهای میشود برای سخن گفتن از عشقی سطحی و بیمایه. این البته بدان معنا نیست که شاعر نباید از عشق بگوید؛ بلکه اتفاقا برخی شعرها هستند که از عشق چنان سخن میگویند که شایسته است؛ همانگونه که جامعهی امروز ما به آن نیاز دارد.
🔹شعر «آیدا در آینه» از احمد شاملو، نمونهای روشن از همین نوع عشق است؛ عشقی که میخواهم دربارهاش بیشتر بگویم. برای نشان دادن ویژگیهای این عشق، در اینجا فقط به تحلیل بند نخست شعر میپردازم و اگر فرصتی دست داد، بعدها بیشتر از آن خواهم گفت.
🔹در نخستین سطر این بند، «لب» در کنار «ظرافتِ شعر» مینشیند؛ گویی شاعر از همان آغاز میخواهد پیوندی میان شعر و جسمیت برقرار کند؛ اما این لب دیگر تصویر آشنا و شهوانی نیست؛ نه نشانی از برآمدگیهای تنانه دارد و نه توصیفی از رنگ و گرما به چشم میآید. لب، در این لحظه از جسمیت محض فرا می.روپ و به چیزی نزدیکتر به زبان، معنا و تجربهای درونی بدل میشود؛ تجربهای که با «ظرافتِ شعر» تعریف میشود، نه با برانگیختگی تن.
🔹در واقع، لبی که از ساحت غریزه عبور کرده، دیگر بوسهای را در چارچوب شهوت خام نمینشاند؛ بلکه آن را با «شرم» درمیآمیزد. شرمی نشانهی آگاهیست؛ آگاهی از حضور دیگری و دانستن مرزها و شأن انسانی رابطه.
🔹اینگونه است که لب، نشانهای فراتر از تن میشود و قدرتی مییابد که میل و شهوت را دگرگون کند و همین دگرگونیست که در ادامه شعر، زمینهساز تحول «جاندار غارنشین» به «انسان» میشود. گویا که تن، در این شعر مقدمهای بر انسان شدن است.
🔹همین توانایی لب، در تبدیل شهوت به شرم، راهنمای ما برای درک بخش دوم این بند از شعر است. شاملو با طرحِ دو تصویر متضاد یعنی «جاندارِ غارنشین» و «انسان» مرز میان میل بیمهار و عشقی آگاهانه را مشخص میکند.
🔹بگذارید با دقت بیشتری به این تضاد نگاه کنیم. جاندار غارنشین، هنوز در سطحی ابتدایی از هستی بهسر میبرد؛ میل را تجربه میکند؛ ولی در واقع حیوانی است در قالب انسان، بیبهره از مهارتهای تمدنی، بیآنکه بداند چگونه میل را مهار یا به تجربهای اخلاقی بدل کند.
🔹در مقابل، انسان، همان موجود متمدن است؛ کسی که آموخته چگونه فاصله بگیرد، چگونه خواستن را به تأنی و شهوت را به شرم بدل سازد. تنها اوست که ظرفیت درک عشق را دارد. عشقی که غریزه نیست وبر آگاهی، وقار، و هدایت استوار است. عشقی که در آن، لبها دیگر آغازگر میل نیستند، بلکه نشانهای از بلوغاند؛ آستانهای برای عبور از خامی به فهم دقیقتر انسان بودن.
🔻شاملو در این شعر، نگاهی تازه به عشق پیش روی ما میگذارد؛ نگاهی که از شکلهای کهنه و کلیشهای فاصله میگیرد و به سوی فهمی عمیقتر و انسانیتر حرکت میکند. در این نگاه، عشق دیگر امری جسمانی نیست و معشوق، نه ابژهای برای میل،چ بلکه انسانی با جهان درونی، شأن اخلاقی و ظرفیت فهم، حضور مییابد.
در چنین خوانشی، عشق به فرصتی برای رشد بدل میشود؛ تجربهای که نهفقط تن، که ذهن و روان را نیز درگیر میکند. شاملو با ظرافت، ما را به یاد میآورد که عشق، در اوج خود، ناظر بر چیزی فراتر از کشش و غریزه است: حرکتی است به سوی درک، تأمل، و بلوغ مشترک.
✍ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۲۲ )لبانت به ظرافتِ شعر شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید تا به صورتِ انسان درآید. #احمد_شاملو | از شعر بلند آیدا در آینه 🔻امشب از همین تکهی شعر خواهم گفت. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
🟢 پای قدرت از حریم عشق
🔹 شاعر خوب، عشق را بهانهای برای فراموشی نمیکند. او آگاهانه از عشق، ابزاری میسازد برای آنکه پرده از رنجی همگانی بردارد، ریشههای آن را به ما نشان دهد و ما را به درک عمیق آن فرابخواند.
📝 بخشی از تحلیل شعری از شمس آقاجانی | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 پای قدرت از حریم عشق
🔹 یشاعر خوب، عشق را بهانهای برای فراموشی نمیکند. او آگاهانه از عشق، ابزاری میسازد برای آنکه پرده از رنجی همگانی بردارد، ریشههای آن را به ما نشان دهد و ما را به درک عمیق آن فرابخواند.
📝 بخشی از تحلیل شعری از شمس آقاجانی | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 پای قدرت در حریم عشق: پیوند امر عاشقانه و سیاسی در شعر
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻همانطور که در تحلیل پیشین نیز اشاره کردم، شعر امروز ما در بزنگاههای تاریخی و هنگام مواجهه با فجایع انسانی، برای گریختن از دشواری بیان رنج، به عواطف سهلالوصول عاشقانه پناه میبرد و عمق فاجعه را با پردهای از احساسات عاشقانه و البته مبتذل میپوشاند.
🔹اما به باور من، رسالت حقیقی شعر درست در نقطهی مقابل این رویکرد شکل میگیرد. شاعر خوب، آگاهانه از این دام میپرهیزد و عشق را به دستمایهای برای نشان دادن خود رنج بدل میکند. به بیان دیگر، عشق در شعرهای خوب،به جای آنکه دستاویزی برای فراموشی باشد، به دقیقترین ابزار برای درک عزابی جمعی تبدیل میشود.
شعری که پیشتر از زندهیاد شمس آقاجانی همرسانی کردم، یکی از شعرهای موفق در این زمینه است. شعری که شاید در اولین مواجهه، عاشقانه به نظر بیاید؛ اما در واقع به یکی از معضلات جامعهی امروز ما یعنی مسئله مهاجرت میپردازد. معضلی که ورای زیانهای کلان اجتماعی و اقتصادی، تاثیرات عاطفی مخربی دارد.
🔹این شعر مرحوم #شمس_آقاجانی نیز رسالت خود با تمرکز بر جنبهی عاژفی این فقدان، به شایستگی به انجام میرساند و روایتی عاشقانه را به این منظور پیش میبرد که نقاب از چهرهی اضطرابآلود معضلی مهاجرت بردارد.
🔹شعر در لایهی نخستین خود، عاشقانهای حرفهای است که بر مدار تجربهای عمیق و البته بیانی بسیار قدرتمند میچرخد. شاعر، فقدان معشوق و حال روانی خود را با جزئیاتی شخصی نشان میدهد و از رفتن او گلایهمند است؛ اما آنچه در این میان بسیار مهم است، آن است که علت این جدایی، خیانت یا دلزدگیهای رایج نیست بلکه مهاجرت است که شاعر در همان خط اول به آن اشاره میکند: «تو هم می روی از این جا به زیر آسمانِ دیگری از همین رنگ».
🔹با این همه، هنرمندی آقاجانی درست در همین نقطه است که خود را آشکار میسازد. یک شاعر معمولی شاید به همین روایت شخصی بسنده میکرد؛ روایتی از شکستی عاطفی که علت آن مهاجرت است. بیشک چنین شعری هم میتوانست تأثیرگذار باشد؛ اما در نهایت در محدودهی تجربهای فردی تقلیل میافت و «مهاجرت» نیز در آن، تنها یکی از دلایل بیشمار برای جدایی تلقی میشد و اهمیت اجتماعی خود را از دست میداد.
🔹شمسِ ازدسترفته اما در بند پایانی افق معنایی شعر و البته انتظار ما خوانندگان را دگرگون میکند. او در این بزنگاه، عاملیت و مسئولیت را از شانههای «معشوق» برمیدارد و او را از جایگاه «فاعلِ» ترک کردن، به جایگاه «مفعولِ» شرایطی بزرگتر منتقل میکند. به بیان دیگر، «تو»ی شعر دیگر نه انتخابگر، بلکه خود یکی از قربانیان همان قدرتی است که موجبات مهاجرت را رقم زده است؛ قدرتی فرادَست و کلان که شاعر آن را «وطن» مینامد.
🔹اما این خطاب به «وطن» را چگونه باید فهمید؟ به باور من، شاعر در اینجا صرفاً با خاک و جغرافیا سخن نمیگوید. او با جان بخشیدن به «وطن»، آن را به شخصیتی مسئول و پاسخگو تبدیل میکند؛ شخصیتی که میتوان از او چیزی خواست و مهمتر از آن، میتوان ناکارآمدیها را به او نسبت داد. این «وطنِ» صاحبِ اراده، استعارهای هوشمندانه از همان سیاستهایی است که عملاً مسئول این مهاجرت است.
🔹جالب آنجاست که «تو»ی عاشقانهی ابتدای شعر که تمام دلنگرانی شاعر معطوف به او بود، حالا جای خود را به واژهای جمعی و بسیار بزرگتر میدهد: «رفتگانم». به این ترتیب، به نظرم آن گلهی کاملاً شخصی، ابعادی اجتماعی پیدا میکند و مرثیهای که برای یک عشق سروده میشد، به غمنامهای برای فقدانی همگانی تبدیل میشود.
🔻به همین دلیل است که فروپاشی آن رابطهی عاشقانه، معنایی فراتر از یک داستان شخصی پیدا میکند. این شکست، به نماد کوچکی از وضعیت انسانی بدل میشود که خصوصیترین لایههای زندگیاش، یعنی عشق و عاطفه، توسط قدرتی بزرگتر و سیاسی دچار فرسایش شده است. اضطراب جاری در شعر، همان اضطراب «سوژهی معاصر ایرانی» است که میبیند چگونه حوزهی خصوصیاش اشغال میشود و عشق، به یکی دیگر از قربانیان این وضعیت تبدیل میگردد.
✍ سجاد ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
[باز نشر]تو هم می روی از این جا به زیر آسمانِ دیگری از همین رنگ لبهایت را میبری و شکل موها و دور شانهها را دیگر لذت دستکاری از من دریغ میکنی پشت این پنجره، من و این کبوترانِ بیتوجه ماندهایم و بی توجهی میکنیم میروی و دستانت را میبری چشمها را قدمها و فنجانت را میبری میمانم همچنان با غیرت! سرم را به سُستیام گرم میکنم فقط گاهگاهی به تصورم که میآیی رنگ صورت زردم را دستکاری میکنی و هم زمان با فشارهای عصبی بر حفظ آرامش دستهایم پافشاری میکنی سر و وضعم مدتی دوباره به هم ریخته به رغم علاقهات به خاکبازی لباسها و شستوشوی مرا قبول نداشتی از همان زمان کودکی، من به نظارت تو احتیاج دارم می روی و نگاه هایت را می بری جای پا و قدم هایت را میبری بی تابِ همان سواحلِ شنی نشستم و پایداری میکنم خاکبازی میکنم ای وطن که از ساکنانت خالی شدی من به حمایت تو احتیاج دارم آبوتابم از دستم رفت رفتگانم را برگردان! ✍ #شمس_آقاجانی ▪شبکهٔ شعر سپید▪ 🆔 @sher_sepid
🟢 یکی از آسیبهای شعر امروز فارسی، گرایش به پنهان کردنِ واقعیتهای تلخ است. آن هم نه با نپرداختن به آن، بلکه با پنهان ساختن آن پشتِ لایهای از احساسات عاشقانه. رویکردی که نهتنها پیوند شعر را با جهان پیرامونش میگُسلد، بلکه مخاطب را نیز به فردی منفعل، بیتفاوت و گریزان از حقیقت بدل میسازد.
📝 بخشی از تحلیل شعری از روشن رامی | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 شعر و واقعیت: تاملی در بازنمایی بحران در شعر معاصر فارسی
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻در این جستار میکوشم نسبت شعر معاصر فارسی را با جهان پیرامونمان، بهویژه در روزگار بحران، بررسی کنم. برای روشنتر شدن این نسبت، تحلیلی از یکی از شعرهای روشن رامی ارائه خواهم کرد؛ شعری که بهزعم من، توانسته تصویری دقیقی از بحران بیآبی در ایران ترسیم کند. در کنار آن، به یکی از کاستیهای جدی در شعر امروز نیز خواهم پرداخت: میل مفرط به تلطیفِ فجایع از راه عاشقانهسازی و پنهان کردن فاجعه در پسِ ابتذال.
🔹همیشه به این اندیشیدهام که شعر امروز فارسی چه نسبتی با جهان معاصر و زیست ما در آن دارد. بارها کوشیدهام تا این پیوند را اگر هست، بهتر درک کنم؛ اما هر بار، به بنبستی تازه رسیدهام.
🔹یادم میآید در سال ۹۳، وقتی طوفانی سهمگین تهران را نابود ساخت، بسیاری از شاعران بیدرنگ به استقبال حادثه رفتند و شعر نوشتند؛ اما بیشتر آن شعرها، بهجای آنکه عمق فاجعه را روایت کنند، آن را با عاشقانههای سطحی و احساساتی ترکیب کردند؛ گویی اندوه جمعی را میشد با واژههایی لطیف، تلطیف و رام کرد.در دوران کرونا نیز شعرهای مشابهی سروده شد. ابن فاجعه، بار دیگر در شعرهایی بازتاب یافت که نگاهشان نه به حادثه، بلکه به عشق و حسرت ندیدن محبوب در کرونا دوخته شده بود.
البته شاید این هم روشی است برای تابآوردن؛ برای انسانی که از شدت مصیبت، پناه میبرد به خیال و عاشقانهها؛ اما برای من، این شیوهی تلطیفِ فاجعه، رنگی از ابتذال دارد.
🔹اما شعر این نیست. شعر از نظر من دستکم یکی از مؤثرترین ابزارها در روزگار بحران است. شعر توان آن را دارد که توجه ما را برانگیزد، آگاهیمان را بیدار کند و ما را به تأملی دوباره در وضعیت انسانیمان وادارد. شعر، اگر درست درک شود و از زبان شاعری آگاه و بیدار برخیزد، میتواند صدای جمعی یک دوران باشد؛ صدایی که نه در پی تلطیف واقعیت، که در پی رؤیت آن است.
🔹 گویی هنوز بسیاری از بحرانهای امروز،همچون بحران آب، آنچنان که باید در آینهی شعر ما انعکاس نیافتهاند. شاید هنوز برای بسیاری از شاعران، این بحران آنقدر واضح، ملموس یا شاعرانه نیست که دست به خلق ببرند و زبانِ شعر را درگیر آن کنند. البته اگر نخواهند آن را با عاشقانه های مبتذل درآمیزند.
🔹با اینحال، نمونههایی استثنایی نیز وجود دارد. #روشن_رامی، از جمله شاعرانی است که سالها پیش، در دههی هفتاد، این بحران را بهدرستی دریافته و آن را به مسئلهای مهم در یکی از شعرهای خویش بدل کرده است. شعری که در این روزها، بیش از هر زمان دیگری، برای ما معنا پیدا میکند.
🔹این شعر سه بند دارد و در هر بند، فردِ درون شعر از خواب برمیخیزد؛ اما هر بار با صورتی تازه از بحران بیآبی مواجه میشود. (به متن شعر رجوع کنید یک بار دیگر بخوانیدش و برگردید) خشکسالی کهنه است؛ اما در هر بیداری، چهرهای تازه مییابد.
در میان این رفتوبرگشت به خواب و بیداری، پرسشی کوتاه، سنگینی بحران را نمایان میکند:
پس گنجشکها
یکییکی
به کجا میروند؟
🔹اگر کُنارها نخشکیدهاند، پس گنجشکها کجا رفتهاند؟ و اگر خشکیدهاند، بحران آغاز شده و قرار نیست گنجشکها یا به طور کلی شورِ حیات را ببینیم و این ندانستن، خود هراسی مبهم و عمیق در این شعر است. در بند بعد، با افتادن پیدرپی برگها در خشکسالی، این هراس شدت میگیرد.
🔹ضربهی نهایی شعر، در بند پایانی اتفاق میافتد. آنجا که فردِ درون شعر، که در حقیقت، خودِ ما هستیم، در همان لحظهی نخستینِ خواب، همان لحظهی دلپذیری که ذهن هنوز سبکبار است و تن در آستانهی رها شدن، ناگهان بیدار میشود. ترس، چنان در جان او ریشه دوانده که حتی خواب را نیز از او ربوده است.
🔹خشکسالی، نهتنها در بیداری حضور دارد، بلکه خواب را نیز تسخیر کرده. فاجعه، به وضعیتی دائمی بدل شده است؛ حضوری بیوقفه که از آن گریزی نیست، نه در روز و نه در شب،. در واقع هواناکی واقعه هم در بیداری و هم در خواب، خود را بر ما چیره ساخته است و فراری از آن نیست.
🔹همانگونه که دیده میشود، شعر با جسارت و دقت، هولناکی این خشکسالی را بیپرده پیش چشم ما میگذارد؛ بیآنکه به ناله و فغان متوسل شود یا خود را با فریادهای تصنعی بیالاید.
🔻آنچه این شعر را متمایز میسازد، نحوهی مواجههاش با فاجعه است: شاعر بهجای آنکه درد را در پوششی از عاطفههای عاشقانه پنهان کند، خودِ وضعیت را آشکار میکند؛ در این مواجهه، شاعر نهفقط نسبتِ تازهای میان خود و جهان برقرار کرده، بلکه از طریق این نسبت، شعری پدید آورده که از دامِ تلطیفگری رایج در شعرهای عاشقانهی دوران بحران فاصله میگیرد؛ شعری که ما را به دیدن و اندیشیدن وامیدارد، نه دلسپردن به تسکینی زودگذر.
✍️ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۲۱ )
بیدار میشود
در ابتدای تشنگیِ رود
آیا کُنارها همه خشکیدهاند؟!
پس گنجشکها
یکی یکی
به کجا میروند؟!
بیدار میشود
در چاههای بیآب
در دَلوْهای بیچاه
در رگ برگها
که یکریز بر خاک
پشتهپشته میریزد
بیدار میشود
در ابتدای خواب
هراسها تا ژرفنای خوابها ادامه دارد...
✍#روشن_رامی
🔻 امشب از این شعر خواهم نوشت.
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 لایو شعرخوانی
پنجشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۴
ساعت ۲۳:۳۰
در تلگرام شبکهٔ شعر سپید
🆔 @sher_sepid
❗️مهم:
1⃣ ترجیحاً از شاعرهایی بخونید که اینجا ازشون شعر گذاشتم.
2⃣ بررسی سرودههای خودتون فقط توی لایوهای یوتیوبم انجام میشه؛ اینجا فقط از دیگران میخونیم و تحلیل میکنیم.
