کافه هدایت
Open in Telegram
● کافه هدایت ● فیسبوک : www.facebook.com/sadegh.hedayat.official/
Show more8 600
Subscribers
+224 hours
+177 days
+1730 days
Posts Archive
8 600
حقیقتاً بنده خجل هستم از اینکه نتوانستم در مدت اقامتتان خدمت برسم، آنهم چندین علت دارد که توضیحش مفصل خواهد بود. یکی آنکه مخلص از هرگونه اقدام و دوندگی پرهیز میکنم چونکه سخت دچار فاتالیسم شدهام. بعلاوه مثل خدا لامکان میباشم و عموماً پاتقم یا به عقیده شما پاتوق در کافه فردوس واقع در خیابان اسلامبول روبروی کافه کنتینانتال است و بعد هم شنیدم که در دربند در مهمانخانه مجللی منزل دارید که امثال بنده را از دم در خواهند راند و دیگر اینکه زیاد خسته و به همه چیز بیعلاقه هستم. فقط روزها را میگذرانم و هر شب بعد از صرف اشربه مفصل خودم را به خاک میسپارم و یک اخ و تف هم روی قبرم میاندازم. اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند میشوم و راه میافتم...
نامه به #جمالزاده
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat©
8 600
سالها از آن زمان گذشته است. دیرزمانی است که از آن دیوارِ ستبرِ پلکان، که بالا آمدنِ روشناییِ شمعش را روی آن میدیدم، اثری نیست. در درونِ من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنیشان میپنداشتم، نابود شدهاند و چیزهای تازه سر برکشیدهاند و از آنها رنجها و شادیهای تازهای زاده میشود که در آن زمان گمان نمیکردم؛ همچنانکه درکِ رنجها و شادیهای گذشته اکنون برایم دشوار شده است.
طرف خانه سوان
#مارسل_پروست
8 600
و اما، سعی کن علاقه و نگرانی مرا نسبت به خودت درک کنی، توجه داشته باشی:
به ناشکیبایی وحشتناکم، که تنها و یگانه عذاب روحی من است،به ناتوانیام در مواجهه با مسائل نامربوط،به زندگی در اداره با چشمانی مدام دوخته به در،به افکار تحمل ناپذیری که هنگام خوابیدن به مغزم خطور میکند،به راه رفتن در خواب،به سکندری خوردن و بیحوصله قدم زدن در خیابانها،به قلبم که دیگر نمیتپد و فقط عضلهای است که زور میزند.
نامه به #فلیسه
#فرانتس_کافکا
@Sadegh_Hedayat©
8 600
بیهوده است، زندگانیم وازده شده، بیخود، بیمصرف، باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. این دفعه شوخی نیست هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمیدهد، هیچ چیز و هیچکس...
#زنده_بگور
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat©
8 600
هر بوسه بوسه دیگری میطلبد. آه! در آغاز دلدادگی بوسه چه طبیعی زاده میشود! چه فراوان یکی پس از دیگری میجوشد؛ و به یک دشواری است شمارش بوسههای ساعتی و گلهای کشتزاری در اردیبهشت.
هرگز جز برای خود و آنانی که دوست میداریم، نمی لرزیم. و هنگامی که خوشبختی مان دیگر به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ می شویم!
درجستجوی زمان از دست رفته
#مارسل_پروست
@Sadegh_Hedayat©
8 600
از وقتی که در این جهنمدره افتاده بود، دو زمستان میگذشت که یک شکم سیر غذا نخورده بود، یک خواب راحت نکرده بود، شهوتش و احساساتش خفه شده بود، یکنفر پیدا نشده بود که دست نوازشی روی سر او بکشد، یکنفر توی چشمهای او نگاه نکرده بود، گرچه آدمهای اینجا ظاهراً شبیه صاحبش بودند، ولی بنظر میآمد که احساسات و اخلاق و رفتار صاحبش با اینها زمین تا آسمان فرق داشت، مثل این بود که آدمهایی که سابق با آنها محشور بود، به دنیای او نزدیکتر بودند، دردها و احساسات او را بهتر میفهمیدند و از او بیشتر حمایت میکردند.
#سگ_ولگرد
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat
8 600
بنظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و در ته چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم - بعد از سر چنگک رها شدم، میلغزیدم و دور میشدم ولی به هیچ مانعی برنمیخوردم - یک پرتگاه بیپایان در یک شب جاودانی بود.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat©
8 600
نیمکت ها خالیست
سالن تئاتر تاریک است
چرا به نقش بازی کردن ادامه می دهید؟
چارلز بوکوفسکی
@Sadegh_Hedayat
8 600
در همان حال میدانستم که میخواهم خودم را بکشم، یادم افتاد که این خبر برای دستهای ناگوار است، پیش خودم در شگفت بودم. همه اینها به چشمم بچگانه، پوچ و خندهآور بود. با خودم فکر میکردم که الان آسوده هستم و به آسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند.
#زنده_بگور
#صادق_هدايت
@Sadegh_Hedayat
8 600
عباس معروفی
ـــ اردیبهشت ۱۳۳۶ ــ شهریور ۱۴۰۱.
ـــ سیمین دانشور به من گفت: «غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!»
و من غصه خوردم.
اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحلهٔ پرتو درمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم.
هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.» گفتم: «در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد.» خندید.
8 600
و حالا زمان آن رسیده که کسی بیاید و فریاد بزند : "جلادها باید بروند... "
"ویکتور هوگو "
@Sadegh_Hedayat
8 600
دل نادانم پریشان است. از دنیا بیخبرم. چند روزی است که تصمیم گرفتهام دو ماهی یا شاید بیشتر، روزنامه نخوانم. در سیلاب دروغ، دوروئی و ظلمی که دنیا را فرا گرفته دارم غرق میشوم، نَفَسم بند میآید. دنیا پر از نامردمی است.
#روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب
@Sadegh_Hedayat
8 600
می ترسم از قدرتش بکاهد، نزدیک نباید رفت، چون عشق مثل یک آواز دور، یک نغمۀ دلگیر و افسونگر است که آدم زشت و بدمنظری می خواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد، چون یادبود و کیف آوازش را خراب می کند و از بین می برد.
#آفرینگان
#صادق_هدایت
@Sadegh_Hedayat
8 600
شما از روز داوری الهی سخن میگویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیدهام که به مراتب از آن سختتر است؛ من داوری آدمیان را دیدهام...
#سقوط
#آلبر_کامو
@Sadegh_Hedayat
8 600
ساز و آواز مخالف (دلم جز مهر مهرویان)
آواز: محمدرضا شجریان
کنسرت افتخار آفاق سال ۱۳۷۱
8 600
حالا که از خیلی چیزهای عالی محروم هستیم به اصلاح گند و گُه هیچ علاقهای ندارم برعکس باید چکش دست گرفت و هرچه وجود دارد را سرش خراب کرد و رویش هم تغوط. تا شاید بعد چیزی بشود و یا نشود. به درک...
#صادق_هدایت
#هشتاد_دو_نامه_به_حسن_شهید_نورایی
@Sadegh_Hedayat
8 600
در خاکی چرب و پرحلزون، دلم میخواهد به دست خود گودالی ژرف حفر کنم تا بتوانم به دلخواه استخوانهای فرسودهام را در آن بچینم.
#بودلر
گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمعآوری میکردم و دو دستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجالهها نرود.
#هدایت
@Sadegh_Hedayat©
8 600
آیا ممکن است که «وجود»، تبعیدِ ما باشد و «نیستی»، خانهی ما؟
#امیل_چوران
#بر-قلههای_نومیدی
@Sadegh_Hedayat
