659
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from بيدارزنى
🟣 سالی که گذشت...برای الهه محمدی و نیلوفر حامدی
✍🏽 دلارام علی
⚪️ متن ارسالی به بیدارزنی
«در این روزها که با نام ژینا/ مهسا امینی گره خورده باید از نیلوفر و الهه بسیار گفت٬ چرا که اگر این نام امروز چنین برایمان آشناست، یکسال قبل نیلوفر و الهه از اولین کسانی بودند که آن را با صدایی رسا خواندند. آنها که اولین گزارشها را از ژینا منتشر کردند بعدتر هرچه دانستند از شنیدههای دیگرانی بود که به زندان میآمدند. حافظه آنها از تصاویری که در این یکسال بر جان ما رد امید و اندوه زد خالیست.
نیلوفر که خود را به بیمارستان کسری رساند تا شاهدی باشد بر وضعیت وخیم جسمانی دختری اهل سقز که در بازداشت گشت ارشاد بوده و سپس بدون توضیح رسمی از بازداشتگاه این نهاد به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شده است و عکسی را از پدر و مادر او ثبت کند که این روزها بیش از هر زمانی در یکسال گذشته دست به دست میشود.
و الهه که با پدر و مادر ژینا در بیمارستان گفتگو کرد و ساعاتی بعد که او جان سپرد به سقز رفت تا مراسم خاکسپاریش را به طور رسمی گزارش کند. این دو راوی از ثبت آنچه پس از آن رخ داد٬ جا ماندند.
الهه در گزارش خود که با نام «یک وطن اندوه» در روز ۲۷ شهریور ۱۴۰۱ در روزنامه هممیهن منتشر شد برایمان از همراهی مردم یک شهر در این خاکسپاری گفت. از اولین طنین شعار «زن زندگی آزادی» بر سر مزار و از این که «ژینا نمیمیرد و نامش رمز خواهد شد». الهه کاری کرد کارستان. ما را با خود به آرامستان آیچی برد و نگذاشت که آن اشکها و مویهها، سرودها و شعارها فقط در آیچی و در خاطره حاضرانش باقی بماند. هر چند که شاید بدون عکسها و فیلمهای سایر حاضرین ممکن بود نشود آنچه شد.
این اولینبار نبود که الهه و نیلوفر در رابطه با «زنان»، «خشونت علیه زنان» و«زنکشی» مینوشتند. کافیست تا نام آنها را جستجو کنید تا دهها یادداشت و گزارش در این رابطه از آنها بخوانید. «قتل با اسم رمز ناموس» نام یکی از گزارشهای الهه و «این گزارش تنش درد میکند» نام گزارشی از نیلوفر در رابطه با «سقط جنین» است که هر دو کمی پیش از شهریور ۱۴۰۱ مورد قدردانی انجمن صنفی روزنامهنگاران تهران قرار گرفتند.
حالا نزدیک به یک سال است که نیلوفر و الهه در زندان هستند، بدون حکم و در بازداشت موقت.
به این فکر میکنم که وقتی آنها بیایند، چگونه باید روزهایی که در این یکسال گذشته را برایشان تعریف کرد. شاید بهترین راه نشان دادن تصاویر باشد. عکسها و ویدیوها، سرودها، نقاشیها و کارتونها.
باید تصویر باشکوه مراسم چهلم ژینا را برایشان ذخیره کرد. تصاویر سخنرانی با صلابت خانوادههای کشتهشدگان در خاکسپاریها. ویدیوهای کسانی که بیرحمانه چشمانشان هدف گلولههای ساچمهای قرار گرفت اما بعدتر مقابل دوربین موبایلهایشان نشستند و با لبخند بر روی چشم مصنوعیشان ضربه زدند و گفتند که زندگی ادامه دارد و از راهی که آمدهاند باز نمیگردند.
الهه و نیلوفر باید تصویر آواز خواندن نیکا و خندیدنش، تصویر سارینا وقتی که راجع به رفاه حرف میزد و تصویر کیان وقتی که مراحل ساخت قایق رباتیکش را توضیح میداد ببینند. باید ببینند خدانور چه زیبا و رها بلوچ بودنش را میرقصید.
باید ویدیوهای دانشآموزان مدارس را به آنها نشان داد، عکسهای آقاماشالله و همسرش که هر هفته اول بر سر مزار محمد حسینی میرفتند و بعد بر سر مزار فرزندشان. باید ویدیوی پدر کومار، مادر سیاوش و .... خیلی چیزهای دیگر را جایی برایشان ذخیره کرد. آنها اولین راویان این داستان بودند.
خبرهای بد همیشه زود پخش میشود. خبر کشتن معترضین، اعدامها، بازداشتها، شکنجهها. اینها را حتما الهه و نیلوفر شنیدهاند. حالا باید برایشان تصاویری را ذخیره کرد که نشان میدهد سالی که گذشت فقط «سال بد» نبود. سال جوانهزدن هم بود. سال مقاومت. سالی که همدیگر را بیشتر شناختیم. کردستان و بلوچستان را، ایذه و آبدانان را، اشنویه و مهاباد را. سالی که گذشت ما را به هم نزدیکتر کرد و این چیزی است که الهه و نیلوفر باید ببینند.
اولین سال «زن زندگی آزادی» با آنکه پر از لحظات دلهره و اضطراب بود اما سال امید هم بود. ما در این سال شهرها و خیابانها را جور دیگری تجربه کردیم. در چشمهایمان برق جدیدی آمد و در موهایمان بادهایی وزید که گویا پیشتر هیچوقت نوزیده بود. باید اینها را برای نیلوفر و الهه گفت، باید تصاویر و عکسها را برایشان ذخیره کرد و نباید گذاشت که هیچچیز فراموش شود.»
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
@bidarzani
Repost from زنان امروز
میگوید: «اگر بخواهی درماندگی مردمی را ببینی، میدانی کجا باید تماشایشان کنی؟ پشت در اوین. آنجا همه جور آدمیهست. ضعیف و فقیر، پولدار، مذهبی، هنرمند، سیاسی. همه هستند و همه مستاصلاند. وقتی سراغ زندانی خودت را میگیری، میگویند روی یک تکه کاغذ شماره ملی اش را بنویس. میرویم دنبال برگه خریدن. پیدا کردن خودکار. بعد گویی مجبوریم گدایی کنیم. بدبخت و گرفتار، یک تکه کاغذ را مدام نگه میداریم پای پنجرۀ فلزی کوچک که شاید بالاخره آن را از ما بگیرند و در همین حال مدام تکرار میکنیم: آقا بچه ام کجاست؟»
«در زندگی ام آنقدر تحقیر نشده بودم. هر روز این خرد شدن را میدیدم. من آدم خاصی نیستم. اما همۀ آدمها شخصیت دارند، آدم اند. آنجا همه محترم بودند. همه جور خانواده. آدمهای بسیار معمولی. و سرگردان… بی اطلاع پشت درهای خاکستری بسته. گرسنه و هیچ چیز نخورده و منتظر، در سوز و سرمای تپۀ شمالی. یک بار همه را ده تا ده تا وارد یک سالن بزرگ کردند. که آنجا هم بسیار سرد بود و هیچکس حق نداشت روی زمین بنشیند. ساعتها به قامت درختهای مومن و امیدوار با بادی که میوزید، میلرزیدند، میایستادیم و باید از یکدیگر فاصله میگرفتیم. برای فهماندن همین دستورها به ما بسیار تحقیرآمیز سرمان فریاد زده میشد. با خودم فکر میکردم که نمیشد به جای این همه تحقیر خانوادهها محترمانه بیایند در سالن بزرگ روبه رو، که درش بسته بود، بنشینند و بچههایشان را ببینند یا کارشان را پیگیری کنند؟»
بریدهای از گزارش مبارکه مرتضوی دربارهٔ مادرانِ بازداشتشدگانِ سال گذشته.
zananemrooz.com/article/در-انتظار-گشودگی/
@zanan_emrooz
Repost from Blackfishvoice (BFV)
همکاری ایرانیان مهاجر با احزاب و سازمانهای نئونازی و نژادپرست در اروپا و آمریکای شمالی امری جدید و غریب نیست. ایرانیانی را میشناسیم که "عضو" سازمانهای حامی #هلوکاست، #عرب_ستیز و حامی اخراج مهاجران هستند. حتی مواردی را از راهپیمایی مشترک گروههای سلطنتطلب با سازمانهای نئونازی اروپای شمالی و آلمان سراغ داریم.
اما انتشار فراخوان رسمیِ شرکت در تظاهرات علیه گروههای LGBTQI+ آنهم دقیقا در سالگرد قیام #زن_زندگی_آزادی یک لکهی ننگ در کارنامهی دیاسپورا محسوب میشود.
یکسال پیش در چنين روزهایی مترقیترین گروهها و چهرههای سیاسی-اجتماعی در جایجای جهان، با مشاهدهی شعارها و اهداف مترقی جنبش، همبستگی خود را با مبارزات مردم ایران اعلام کردند.
دیری نپائید که با صحنهگردانیِ اوباشِ پهلویگرا، از دریافت حمایتِ #راجر_واترز و #چامسکی و #آنجلا_دیویس و ... رسیدیم به بیعت با مرتجعینِ "آلترناتیو برای آلمان"، "برادران ایتالیا"، "دموکراتهای سوئد"، #نتانیاهو و ...
چنین افراد/گروههایی دقیقا دشمنان محتوای مترقی و انقلابی قیام مردم ایران هستند و هماندازهی جمهوری اسلامی در ارائه تصویری مرتجع از جامعهی ایران ایفای نقش میکنند.
از آن بخش از جمعیت ایرانی ساکن #تورنتو که بهراستی خواستار مقابله با ارتجاع، زنستیزی و کوئیرستیزی هستند، درخواست داریم تا در برابر این اوباش منفعل نباشند و در تاریخ مذکور دوشادوشِ آنتیفاشیستها صفآرایی کنند.
@Blackfishvoice1
Repost from بيدارزنى
🟣 اعتصاب غذای سروناز احمدی در زندان اوین، در حمایت از اعتصاب غذای زندانیان تبعیدی به زندان قزلحصار
سروناز احمدی، فعال حوزه کودکان، مددکار اجتماعی و مترجم که در حال حاضر در زندان اوین محبوس است، طی نامهای از داخل بند زنان اعلام کرده است که از امروز ۲۶ شهریور در همراهی با مقاومت زندانیان تبعیدی از زندان اوین به قزلحصار، همدوش آنها در اعتصاب غذا خواهد بود.
⚪️ متن نامهی او به شرح زیر است:
«سروناز احمدی هستم، مددکار در حوزه کودکان و مترجم و در حال حاضر زندانی در زندان اوین. تقریبا سه سال است که همسرم کامیار فکور را میشناسم. در همین سه سال پنج بار کامیار را از من ربودند. کامیار خبرنگار در حوزه اقتصاد محیطزیست، ترانهسرا و خواننده موسیقی رپ است و از اولین لحظاتی که از او به یاد میآورم در جنگ بوده، برای رهایی کارگران و ازمیانبرداشتن بیگانگیمان با طبیعت. کامیار بیست و هشت ساله است و تاکنون شش پرونده برایش ساختهاند، با اتهاماتی مثل شرکت در تجمع برای اعتراض به دستمزدهای که تا روز دهم ماه هم نمیرسد، بازنشر گزارشهای محیطزیستی در روزنامه رسمی کشور و حمایت از کارگران و معلمان و بازنشستگان، پروندههایی که در مواردی با ضربوشتم شدید همراه بوده است. ما تنها دو هفته از ازدواجمان گذشته بود که در جریان جنبش زن زندگی آزادی بازداشت شدیم و در نهایت من با حکم سه سال و شش ماه و کامیار با حکم دو سال و هشت ماه حبس به زندان اوین منتقل شدیم، درحالیکه با توجه به اتهاماتمان یعنی تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی باید مشمول عفو ۱۴۰۱ میشدیم که البته آن را دستاورد شمار زیاد مشارکتکنندگان در این جنبش میدانم. دوازدهم شهریور کامیار را بههمراه دوازده زندانی دیگر با دروغ در روز ملاقات به بند امن زندان قزلحصار کرج تبعید کردند، یعنی سرکوب در سرکوب. حالا در زندگی مشترکمان همان هفتهای یک یا دو بار ملاقات را نیز سه هفته است که نداریم و تنها سه بار برایم از زندان تماس برقرار کردهاند، تماسهای سه دقیقهای با حضور ماموران. هر روز هم خبری از وضعیت اسفبارشان میرسد، از ضربوشتم تا بیهوشی جعفر ابراهیمی، معلمی که بهجای تبعید بهخاطر وضعیت وخیم سلامتیاش باید عدم تحمل حبس دریافت میکرده است. در روز این تبعید پس از اعتراضم با همراهی همبندیانم به من وعده داده شد که کامیار تا یک هفته آینده بهخاطر حضور من در زندان اوین به این زندان بازمیگردد اما هنوز این اتفاق نیفتاده است. حالا این سیزده نفر در اعتصاب غذا هستند در حمایت از قیام ژینا و بار دیگر نشان دادهاند که هر جا ستمی هست مقاومتی هم هست. من هم از امروز بیستوششم شهریور در همراهی با مقاومت این زندانیان در اعتصاب غذا خواهم بود و پس از پایان اعتصاب غذای این زندانیان هم اعتراضم به این تبعید و سرکوب مضاعف در زندان از طریق تبعید را با تحصن و در صورت لزوم مجددا اعتصاب غذا نشان خواهم داد، تا زمانی که همسرم به این زندان بازگردانده شود و هر دو در یک زندان باشیم.
این اعتراضیست به سرکوب مضاعف زندانی از طریق تبعید در محل سرکوب یعنی زندان، این اعتراضیست برای سوی چشمان جعفر ابراهیمی، اعتراضیست برای عشق، عشقهای خاموشنشدنی دشوار. این اعتراضیست به تمام آزار و اذیتها و اضطرابها و نگرانیهایی که در عشق با آن مواجهمان میکنند. این اعتراضیست کوچک برای یادآوری رنجها و مقاومتهای بزرگ، برای یادآوری پیراهن سرخ عروسی مریم همسر بکتاش آبتین، برای همقطاریام آنیشا اسدالهی که همان تماس سه دقیقهای را هم با همسرش کیوان به جرم خواندن شعر ندارد، برای سعید سلطانپور که در شب عروسیاش او را ربودند تا به خیال خود از صحنه زندگی محوش کنند، برای پوری و مرتضی کیوان، برای آنهایی که برای عشق از آنها حتی یک گور مشخص هم باقی نمانده و برای حنانه کیا. این اعتراض اگرچه پس از پایان این اعتصاب غذای جمعی، جلوه اقدامی فردی را خواهد داشت اما با ایمان به قدر جمعمان است و با امید به اینکه آنچه از من باقیمانده بسنده است تا آن خیالواره سبک وزن بر تباهی واقعیت چیره شود».
سروناز احمدی
بند زنان زندان اوین
۲۶ شهریور ۱۴۰۲
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
@bidarzani
Repost from ديدبان آزار
در باب لحظه خودجوش کنشی اعتراضی
رقص روسریها در گورستان سقز
سعیده کشاورزی: در روز دفن مهسا امینی، هیچکس به زنان سوگوار حاضر در گورستان سقز، نگفته بود در کجا و چه ساعتی دست به چه کاری بزنند. هیچکس از آنها تقاضا نکرده بود تا همچنان که بر گور مهسا میگریند، در «اقدامی هماهنگ» و «راس ساعتی مشخص» روسریهاشان را دور بیندازند. هیچکس آنها را برای سردادن شعار و رعایت شمایلی واحد از سوگواری، بسیج نکرده بود. اما آن لحظۀ درخشان، آن لحظه که تلفیقی از کنشِ سوگوارانه و اعتراض، و برآمده از فهمی مشترک میان زنان بود رقم خورد، چراکه این همۀ آن کاری بود که بر سرِ مزارِ مهسا-امینی و در لحظۀ دفن او، از دست زنی سوگوار برمیآمد. این یگانه پاسخیست که میشد به تلخی زهرآلود چنان وداعی داد. این واکنشِ خودخواسته، این «امر خودجوش» و البته «شجاعانه»، درستترین پاسخ در یکی از درستترین لحظهها به خشونتهای فاجعهبار علیه زنان بوده است.
چه کسی میتواند استقلال آن لحظۀ اعتراضی را انکار کند؟ چه کسی میتواند بگوید این کنش، کنشی تصنعیست و برپاهای خودش بر سرِ سوگی تمامعیار نایستاده است؟ هیچکس! و اهمیت این لحظه در همین است. در متکیبودن به داغِ یگانۀ خود. در مُبرا بودنش از همۀ آن اَنگهایی که میخواهد این اعتراض را به چیزی بیرون از کیفیت داغدار خودش بیالاید و این کنش اعتراضی را مثل همۀ اعتراضات دیگر، صرفا به کاری برنامهریزیشده و هدایتشده از جایی بیرون مرزها تقلیل دهد. اهمیت وقوع این رویداد اعتراضی که در روزهای بعد به دیگر شهرها سرایت کرد، در شکلگرفتن فهمی مشترک میان زنان سوگوار نیز هست. فهمی مشترک از اینکه فاجعه دقیقا از کجا به سوی مزار مهسا امینی در گورستان سقز سرازیر شده؟ و در درک شفاف اینکه حجاب اجباری، چطور توانسته صحنۀ زندگی را ناگهان به گورستانی سوگوار بدل کند؟ رسیدن به همین فهم مشترک است که در روز دفن، زنان سوگوار را بینیاز از هر هماهنگی، به بَرکندن و دورانداختن روسریهاشان وادار کرد. این واکنشیست بهغایت طبیعی در برابر داغ/خشونتی که از فرط طبیعی نبودن، سوگوار را به کنشگری دعوت میکند و از او میخواهد دستبهکار واکنشی تسکیندهنده شود.
اما آیا نمیتوان کیفیت مشترک آن سوگ را در میان همۀ ما و همۀ معترضان دیگر در همۀ شهرها بهراحتی تشخیص داد؟ آیا همۀ ما زنان به نوبۀ خود و پیش از آنکه کسی از ما بخواهد، در واکنش به مرگ مهسا، میلی سهمناکتر از هر وقت دیگر به رهاشدن از روسریهامان نداشتیم؟ واقعیت این است که زنان معترض در روزهای پس از دفن مهسا، هم از لحظۀ بیرون آوردن روسریها بر مزار مهسا امینی متاثر بودهاند و هم همزمان میلی مشابه برای دستزدن به کنشی اعتراضی داشتهاند. ازاینرو همۀ اعتراضات و اجتماعات واقعی و مجازی این روزها که با دورانداختن حجاب اجباری گره خورده، به همان اندازه دارای اصالت و استقلال است که کنش اعتراضی زنان سوگوار در گورستان سقز.
میپرسید این میل واحد برای پرتاب روسریها برای اعتراض به حجاب اجباری از کجا میآید؟ نه تاریخ ۴۴ سالۀ اجبار به رعایت حجاب، که وقایع دو ماه اخیر برای پدید آمدن این نیروی اعتراضی و این کنش انسانی، کافیست. کافیست تصویر اندوهبار کشیدهشدن زنی بر آسفالت خیابانی در رشت، یا تصویر جانکاه مادری که برای بیرون کشیدن دختر بیمارش از ونهای ارشاد، به التماس افتاده یا تصویر چهرۀ کبودشده سپیده رشنو در لحظۀ اعتراف اجباری در تلویزیون را به یاد آورید تا همۀ آن خشم و رنج انباشتشده برای تولید این نیروی اعتراضی بیش از هر وقت دیگر، فهمیدنی باشد. براستی چه چیز میتواند این حجم از خشونت را در مدتزمانی دوماهه جا بدهد و در پیشگاه خودش شرمسار نباشد؟ تصویر خشونت، از یاد نرفتنیست و یکی از خوشاقبالیهای زنان، زیستن در عصر تصویر بوده است.
لحظۀ بیرونآوردن روسریها بر مزار مهسا امینی را باید لحظهای کلیدی در تاریخ اعتراض زنان ایرانی به حجاب اجباری نیز دانست. هم به دلیل شجاعتی که با برداشتن روسریها در گورستان شهری کوچک، ناگهان علنی میشود تا جرقۀ اعتراضاتی خودجوش را بزند، هم از آن جهت که پس از اعتراضات حجاب در اسفند ۵۷، پایهگذار جدیترین اعتراضات به حجاب اجباری میشود، و هم بدلیل استقلال و اتکای آن به رنجی ملموس، هرروزه، واقعی و ازآنِخود. این لحظه درست مثل لحظۀ ایستادن ویدا موحد بر سکویی در خیابان انقلاب است. خودجوش، باشکوه، بیسابقه! این لحظه درست مثل لحظۀ ایستادگی سپیده رشنو در برابر صدای سرکوب است. خودخواسته، حقیقی، و همینجایی! این لحظه، نه لحظهای ساختگی برای اعتراضی ساختگی، نه صحنهای حتا دستکاریشده با هماهنگیها و اعلامیهها و ابلاغیهها، که رویدادیست ایستاده بر پاهای سوگوار خودش بر گورستانی در سقز.
https://harasswatch.com/news/2041/
@harasswatch
#دیدبان_آزار
Repost from ديدبان آزار
🔹رنگ موی جنبش
نویسنده: مهسا اسدالهنژاد
در «زن، زندگی، آزادی» هرکس با موهای جوگندمی متولد میشود. شاید تنها جنبش در سالهای اخیر است که موهایش جوگندمیست. کودک وقتی به دنیا میآید، موهای بِکر و نرمی دارد. لطافتش از بیزمانبودنش میآید. تازه به دنیا آمده. یک نسبتاً هیچی را پشتوانۀ خودش دارد. یک آغاز از صفر شاید. برای همین موهایش بِکر است. نرمی و غیرزمخت بودنش از بیتجربگیست. جنبش زن، زندگی، آزادی اما زمانی که متولد شد، موهای بِکر و لطیفی نداشت. از ابتدا جوگندمی بود. از میانۀ راه زاده شد، با تاریخی پشت سر. اما نه آنقدر که موهایش کاملاً سفید شده باشد: تو گویی که کودک از ابتدا پیر به دنیا آمده است؛ با کولهباری از تجربه و سرد و گرمِ روزگار چشیده. بلکه با موهایی که نشان از خصلتِ «در میانه بودن» جنبش داشت: با موهایی جوگندمی. پشتِ سرش بسیار نقاط طیشده و روبهرویش کلی راهِ نرفته.
این ویژگی تکین جنبش ژیناست. جنبشی که به همان میزان که تاریخیست، پر از بالقوهگیست. به همان میزان که دریغ و حسرت را برمیانگیزاند، شور و شوق را شعلهور میکند. به همان میزان که تاریخ ستمدیدگان روی دوشش سنگینی میکند، بالهایی برای پروازکردن هم دارد. جنبش زن، زندگی، آزادی تاریخ و آینده را با هم ترکیب کرده است. ازدستدادن قرینِ بهدستآوردن شده است. موهایِ سفید یک جنبش میتواند جنبش را فرتوت کند. جنبشی که همواره ازدستدادنهایش را قرقره میکند، درگیر روانرنجوری و استیصال میشود. مداوماً غُر میزند و شِکوه پیش میکشد از ستمِ دوران. مداوماً زخمهایش را میخاراند و شکستهایش را مرور میکند. بیش از شور و شوق ساختن، میل به ویرانکردن ویرانگران در وجودش لبریز میشود. از بالقوهگیهایش و از ظرفیت نگریستن در خود و امکاناتِ دگرگونی خالی میگردد.
موهای کاملاً بِکر یک جنبش نیز میتواند جنبش را دچار توهم کند. جنبشی که تاریخی پشتِ سرش ندارد، هر اتفاقی را آن پیروزیِ نهایی میبیند. یا درواقع با هر حادثهای گمان میکند گسست نهایی رخ داده است. موهای کاملاً بکر تجربهای ندارد. و بیتجربه بودن یعنی نادیدهگرفتن اینکه «اکنون شب است». و لایهلایه تاریکیِ انباشتشده، ناگهان رخِ آزادی را پدیدار نمیکند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» یک سالش شد. اما این صرفاً یک زمان تقویمیست. از زمانِ زن، زندگی، آزادی بسیار از این حرفها گذشته است و در این زمانِ گذشته، شهریورِ ۱۴۰۱ یک جهش بود. اما با جهیدن کسی به نقطۀ پایان نمیرسد. به نظر من همۀ بالقوهگیِ این جنبش در همین است. در همین که هرگز پیر نخواهد شد و هرگز از کار نیز نخواهد افتاد.
متن کامل:
https://harasswatch.com/news/2194/
@harasswatch
Repost from ديدبان آزار
۲۵ شهریور در مقابل بیمارستان کسری
زنان عصبانی با مشت گرهکرده سربالایی میدان آرژانتین را نفسنفس بالا میآمدند. بدون روسری و بدون ترس. توی صورت نیروهای ضدشورش، بریدهبریده و با صدای دورگه فریاد میزدند: «شما یکی از ما را کشتید.» خشم آن روز زنان خیابان الوند را چگونه و با کدام کلمات میشود توصیف کرد و کم نیاورد؟ قدوقامت زبان برای مرور آن لحظات چقدر ناچیز است. یک سال قبل در بر آن زنان خشمگینی که بدون برنامهریزی و فراخوان دور میدان آرژانتین جمع شده بودند چه گذشت؟
این چند پاراگراف تلاشی است برای توصیف چیزی که به وصف در نمیآید. آن روز جمعه شهریورماه مقابل بیمارستان کسری چه گذشت؟
درست در روزی که خبرنگار آمریکایی برای مصاحبه مقابل ابراهیم رییسی روسری سر کرده، تهران به خاطر همین روسری، شده انبار باروت. بعد از چندین دهه، حجاب اجباری مثل زخمی کهنه دوباره تن خیابان را ملتهب کرده است.
نیم ساعت از خبر مرگ ژینا گذشته. دو-سه نفری مقابل بیمارستان نشستهاند و به هم نگاه میکنند. با هم اسم رمز ژینا را میآورند و زیاد و زیادتر میشوند. چقدر مادران میانسال و سالمند بینشان است. آنها صاحبعزای مراسم خیابانی مهسا شدهاند و دائم یک جمله از زبان همهشان تکرار میشود که «این (مهسا) میتوانست دختر من باشد.» چه شجاعتی دارند. انگشت اشاره را میگیرند توی صورت گارد و میگویند: «شما دختر من را کشتید.» طوری شعار میدهند که رگ گردنشان باد میکند و صورتشان برافروخته میشود.
تعداد زنان بهوضوح بیشتر است. خودشان خلاقیت را دست گرفتهاند و برای فرار از پلیس مسیریابی و هدایت میکنند. امروز، روز سوگواری مهسا است. زنان درحالی مانند صاحبعزا اشک میریختند که از سوی دیگر نیروهای زن مامور حجاب از همان خیابان بغل با یک ون از راه میرسند. همگی مرتب و گاه با کمی آرایش. لباس پلیس ندارند و مانتو و شلوار معمولی پوشیدهاند. چند نفر پرسروصدا ما را کشانکشان داخل ون میکنند. آنقدر گفتن «خانمم حجابت» لقلقه زبانشان شده که حتی موقع هل دادن و پس زدن ما به سمت پایین، روسریهایمان را هم میکشند سرمان. خیلی روز عجیبی نیست؟ ماموران حجاب ما را میزنند تا باور کنیم مهسا را نزدهاند. لباس شخصیها زیادتر از پلیس به نظر میآیند. از کجا میشود آنها را شناخت؟ اربعین است و همهشان مشکی پوشیدهاند و اغلب مشغول فیلمبرداری؛ یا از ما یا از پلاک ماشینها. فرقشان با آدمهای معمولی این است که وقتی میگوییم فیلم نگیر، هیچ اعتنایی به اعتراض و گاه حتی حمله ما ندارند.
روز یکشنبه خیابانها ملتهب است. تعداد زنان بدون روسری چه زیاد شده. حتی بعضیها دور گردنشان هم حجاب ندارند. اینهمانسازی بین خود و مهسا، رایجترین جملات این روزهاست. همانطور که زمان بازداشت رشنو همه تکرار میکردند، حالا با مرگ مهسا هم مدام میگویند: «این دختر میتوانست خود من باشد.»
#زن_زندگی_آزادی
#ژینا_امینی
#مهسا_امینی
#ژن_ژیان_ئازادی
@harasswatch
Repost from ديدبان آزار
🔹متن ارسالی به دیدبان از سوی جمعی از فعالان دانشجویی
🔹بدن، ساحتی برای مقاومت
ما درختان حیاطِ باغ سبزی بودیم؛ میوههایمان را نرسیده چیدند. بالای سرمان سقفی از سیمان کشیدند، چاهمان را خشکاندند، ماهیها را از حوضمان تاراندند و تنمان را به اسارت آلودند. تقویم ورق خورد و جهان چرخید تا یک صبح که شکوفه سپیدی زیر ضربات باتون سیاهِ سپاه جان داد. تیر انداختند، سپر انداختند، آتش افروختند اما فریادهای بلندِ «نه» در باغمان طنینانداز شد.
پاییز، زمستان، بهار و تابستان سپری شد و حالا به روزِ جاودانی نزدیک و نزدیکتر میشویم؛ سالروزِ خیزش زن، زندگی، آزادی. امروز از آینده خیزش نخواهیم پرسید؛ بلکه به امری نو فکر خواهیم کرد؛ خلق یک پرواز یا گریز. به قولِ اسپینوزا: «اگر ما سرِ ستمگر بدن جامعه را ببریم، به کالبدی بیشکل سپرده خواهیم شد. باید بدن اجتماعی جدید بسازیم.»
اما چگونه؟ برای ساختن امری نو به چه چیزی نیاز داریم؟ مقاومت؟ شورش؟
شاید قابلاتکاترین ابزار برای رسیدن به هدفمان، یعنی ساختن امرِ نو مقاومت باشد. مقاومت در قلمرو زیستی سیاسی، تخیل آفرینشگر را در گستره جدید امکانها شالودهبندی میکند. چالش پیش روی ما در این نقطه این خواهد بود که دریابیم چگونه مقاومت و شورش میتواند در این قلمرو پیچیده سربرآورد. مقاومت دیگر یک امر حاشیهای نیست، بلکه امری مشترک است. این امر مشترک به ما تعلق ندارد؛ ما آن را تولید نکردهایم. امر مشترک شالوده ما است. درحالی که پروژه ایدئولوژیک بهبندکشیدن بدنها خواستار تداوم نظم پیشین است، بدنهای ما با قدرت فکری و مشارکتی، توانمند و فربه شدهاند. بدنهای مقاوم ما از نو متولد شدهاند، از چشمانداز جسمانیت آنها ترسی نداشته باشیم.
به یاد داشته باشیم یکی از وظایف هر جنبش اجتماعی و سیاسی این است که به تکنیکهای نوین جان دهد تا لب به سخن بگشایند یا به عبارت دیگر سخن را به دست بگیرند. این بهدستگرفتن سخن چیزی است فراتر از آزادی بیان. بگذاریم بدنها، کلمات، حرکات و منطقهای اجتماعی جدید از انزوا بگریزند، با هم مواجه شوند و اجتماعی جدید را برسازند. اجازه دهیم رشته سخن در بستری جدید قدرت خود را نمایان کند. اجازه دهیم تقاوتهای تأسیسکننده از تکرار خط همسان جلوگیری کنند. جستن از زمانها و مکانها فرصتی خواهد بود برای انقلابیشدن.
فراموش نکنیم «اگر بدنها آماج قدرت هستند، پس این بدن ساحت مقاومت است.»
#زن_زندگی_آزادی
#ژینا_امینی
#مهسا_امینی
#ژن_ژیان_ئازادی
Repost from Blackfishvoice (BFV)
درست یکسال پیش در چنين روزی این تصویر از پدر و مادر #ژینا_امینی ثبت شد.
#نیلوفر_حامدی این عکس را ثبت کرد و در حساب توئیتر خود نوشت:
"خاک بر سر من و ما که هیچ کاری از دستمون برنیومد. اما رختِ سیاه دیگه پرچمِ ماست."
همکار او، #الهه_محمدی نیز گزارشی را در همینباره تهیه و منتشر کرد.
تردیدی نیست که ایندو، نقشی بزرگ در ورق خوردن یکی از مهمترین فصلهای تاریخ ایران ایفا کردند؛ حال آنکه با قلمفروشی و خیانت به واقعیت، شاید همهچیز جور دیگری رقم میخورد.
آنها قریب به یکسال است که در بازداشت بهسر میبرند و البته که حسرتِ ابراز پشیمانی را بر دل حاکم گذاشتهاند و مقاومت را زندگی میکنند.
برماست که در اینروز یاد و نام هر دو را گرامی داریم.
#زن_زندگی_آزادی
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
#علیه_بی_تفاوتی
@Blackfishvoice1
Repost from بيدارزنى
🟣 سمانه اصغری، فعال حقوق کودکان بازداشت شد
امروز پنجشنبه ۲۳ شهریورماه، سمانه اصغری، فعال حقوق کودکان با یورش ماموران امنیتی در منزل خود بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. بنا بر گزارش همسر وی، این بازداشت با تفتیش منزل همراه بوده است.
سمانه اصغری، فعال حقوق کودک و عضو سابق هیات مدیره انجمن حمایت از حقوق کودکان روز ۱۹ مهرماه ۱۴۰۱ نیز بازداشت و پس از ۵ ماه آزاد شده بود.
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
@bidarzani
Repost from Radio Zamaneh
سالگرد ژینا: بیانیه جمعی از فعالان اجتماعی تهران برای حضور در خیابان
جمعی از فعالان اجتماعی تهران در بیانیهای نوشته اند: «ما مومن به فرداهای روشنایم، چیزی جز زنجیرهایمان برای از دست دادن نداریم! وعدهی شروع دوبارهی ما ۲۵ و ۲۶ شهریورماه، ساعت ۶ عصر، تهران، بلوار کشاورز تا میدان هفت تیر و محلات مبارز تهران».
https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/780405/&rhash=0ceb6994783a68
@RadioZamaneh | رادیو زمانه
Repost from Blackfishvoice (BFV)
۱۱ سپتامبر به روایت کن لوچ:
در اولین سالگرد حادثهی ۱۱ سپتامبر در سال ۲۰۰۲ از یازده کارگردانِ سینما از کشورهای مختلف خواسته میشود هر کدام اپیزودی ده دقیقهیی در مورد این حادثه بسازند و حاصل کار با نام «۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱» منتشر میشود. #کن_لوچ به ۱۱ سپتامبری در بیست و نه سالِ پیش میپردازد، به کودتای شیلی. کودتای فاشیستهای اجارهای آمریکا به رهبری #پینوشه علیه دولت منتخب سالوادور #آلنده، رییسجمهور مارکسیست #شیلی. کودتایی که مانند تمام مداخلات آمریکا در سرنوشت ملتها، دولت دموکراتیک منتخب مردم را با بمباران کاخ ریاستجمهوری سرنگون کرد تا با قتلعامِ هزاران آزادیخواه، الگوی توسعهی نئولیبرالی را به جهان عرضه کند. الگویی که اکنون از سانتیاگو تا تهران، ارتشی از تبهکاران را در پوششِ اقتصاددان، نظامی و آخوند در خدمت دارد تا اربابانِ جهان با توسل به هر روش وحشیانهای از انباشت سرمایه در سویی و انباشت فلاکت در سوی دیگر و همچنین ناکامی ستمدیدگان در بهدست گرفتن سرنوشتِ خود، خاطرجمع شوند.
#امپریالیسم #کودتا #شیلی #سالوادور_آلنده #طبقه_کارگر #مبارزه_طبقاتی #فریدمن #تاچر #ریگان #زن_زندگی_آزادی
@Blackfishvoice1
Repost from بيدارزنى
🟣 بازداشت عاطفه رنگریز و انتقال وی به زندان سمنان
روز یکشنبه ۱۹ شهریورماه، عاطفه رنگریز، فعال حقوق زنان و از زندانیان سیاسی سابق، طی یک تماس تلفنی کوتاه از بازداشت و حضور خود در زندان سمنان خبر داد.
از دلیل بازداشت و وضعیت پرونده او اطلاعی در دست نیست.
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
@bidarzani
Repost from بيدارزنى
🟣 دعوت خانوادهی ژینا امینی برای نخستین سالگرد ژینا
مژگان افتخاری و امجد امینی، مادر و پدر ژینا (مهسا) امینی در پیامی کوتاه که در صفحات اینستاگرام خود منتشر کردند، علاوه بر دعوت حضور مردمی اعلام کردند: «در سالیاد شهادت فرزند دلبندمان، ژینا (مهسا) امینی بر مزار آن عزیز سفر گردهم آمده و مراسم سنتی و مذهبی سالگرد را برگزار میکنیم».
خانواده امینی همچنین با اشاره به «گرامیداشت همدردیها و دغدغههای ارزشمند همشهریان عزیز»، «همگان را به پرهیز از هرگونه کنش خشونتآمیز و واکنش در برابر آن» دعوت کردند.
این دو در انتهای این دعوت عنوان کردند که «ما به جز این نوشته هیچ متن و نوشتهای منتشر نمیکنیم».
مراسم ژینا امینی در روز ۲۶ شهریور در آرامستان آیچی سقز برگزار خواهد شد.
#ژن_ژیان_ئازادی
#اعتراضات_سراسری
@bidarzani
