🍂 پاییزخوانی 🍂
Open in Telegram
803
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-730 days
Posts Archive
💢
هر چه فکر میکنم؛
جنگهای نابرابر جهان
از همین دو واژه آب میخورد:
"دوست دارمت"!
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
♦
#روز_مرگی
شماره (10)
از بچگی از کلمه «مهاجرت» بدم می آمد.
وقتی می شنیدمش غم بزرگی روی دلم می نشست، نمی دانم چرا؟
بعدها که بزرگتر شدم و توی کتاب های تاربخ اسلام و قرآن، از مهاجرت صحبت شد و متوجه شدم که حتی تاریخ اسلام را به قبل و بعد از مهاجرت پیامبر تقسیم کردند؛ حالم دگرگون می شد و دیدن سریال کارتونی مهاجران در عصرجمعه ها، دلم را از جا می کند و نمی دانم به کجا می برد.
این کلمه و خانواده اش بدجور بر قلب من آوار بود و انقدر از گفتن و شنیدنش فراری بودم که وقتی کسی مهاجرت می کرد، می گفتم: رفته است... از این شهر رفته. از این کشور رفته. و معتقد بودم توی این «رفتن»، امید برگشتن هست، اما توی کلمه «مهاجرت»، انگار معنای برگشتنی نیست.
چون انگار مهاجرت از سر اجبار و اضطرار پیش می آید و تا جانی به لب نرسد،کسی تن به مهاجرت نمی دهد...
اما من دوستش ندارم و حاضرم در سختی بمیرم و مهاجرت نکنم. نمی توانم تصور کنم از تمام دلبستگی هایم، خانواده و دوستانم، آب و هوا و خاکم دل بکنم و بروم جایی زیبا و تمیز و احتمالا آرام.
هر روز خیابان های شیک و فروشگاه های لوکس ببینم، طبیعت ببینم، خیابان های زیبا ببینم اما پیرمرد رفتگر کوچه را نبینم که وقتی از خانه بیرون می آیم که به مدرسه بروم، با زبان فارسی ترانه می خواند، می خندد و دست های سرماخورده اش را «ها» می کند.
نمی توانم تصور کنم؛ درسکوت پراز برف ساعت 6 غروب زمستان در خانه ای نیمه تاریک بنشینم و به صفحه ی مانیتور چشم بدوزم تا چهره ی مه گرفته ی مادرم را برای لحظاتی ببینم، بی آنکه بتوانم لپ هایش را بکشم، بغلش کنم و سر به سرش بذارم که شعرهای اشتباه می خواند و او موهای سفید پریشانش را زیر روسری کج و کوله اش بچپاند و بگوید:
«مادر! خدابرات بسازه»
«خدا همه ی درا رو برات باز کنه»
و من ته چشمم برق بزند از اشک و بلند شوم به بهانه ی کاری به آشپزخانه بروم و کنار ظرفشویی و سماور سیر گریه کنم و وانمود کنم دارم سینک را می شویم.
از مهاجرت خوشم نمی آید اما خواهشا شماهایی که دستتان می رسد، کاری کنید جوانها مهاجرت نکنند. شرایط را برایشان مهیا کنید. بگذارید همه با هم در این خانه زندگی کنیم و همه با هم برای آبادی اش تلاش کنیم.
خواهش می کنم به بچه ها و آینده ی این مملکت فکر کنید، دل آدم می گیرد وقتی می بیند، هم سفره و هم خانواده اش چمدان می بندد..
چطور دل سیر گریه نکنم؟
دیدن جوانان حسرت به دل که ناامیدانه فقط از رفتن حرف می زنند، حالم را بد می کند و دلم آتش می گیرد که انگیزه ای برای ماندن ندارند و غریبانه راهی سفری می شوند که دلتنگی جزء لاینفک آن است.
قلبم تیر می کشد و شیر آب، هنوز سینک را برق نینداخته است.
لعنت به ترویج کنندگان اشک و پایه گذاران دلتنگی.
#پاییز_رحیمی
#مهاجرت
@paeizrahimi
#ودیگر_هیچ
♦
💢
من غمگین بودم
و مرگ،
هیچ کاری نمی کرد.
این،
بزرگترین رنج زندگی ام بود...
#پاييز_رحيمى
@paeizrahimi
💢
.
💢
#شجریان_و_شهریور
شهریور بود؛
خانه ی پدری در بلوار معلم بود
ما بچه بودیم. آقاجون کارمند بود و صبح ها می رفت اداره.
مامان از صبح دنبال گوجه ربی مناسب بود و وقتی نصف یه وانت گوجه توی حیاط خونه تخلیه می شد من با خودم فکر می کردم؛
چقدر ما شکمو هستیم! ببین چقدر غذا می خوریم که این همه ش رب میخواد و خنده م می گرفت و همزمان دلشوره می گرفتم.
گوجه ها رومی شستیم با شلنگ آب توی حیاط. و بلوار معلم رو آب می گرفت چون از تمام خونه ها آب مصرفی برای شستن نصف وانت گوجه ربی، به شکل جوهای موازی بیرون می رفتند و وسط بلوار بهم می پیوستند و دریاچه طوری تشکیل می دادن با طعم گوجه و شهریور.
بعد از ناهار، زیر هارهار کولر آبی قدیمی و سکوت به سمت نارنجی عصرشهریور، کمی می خوابیدیم اما دلمان به نوای کاست مشکی «رسوای دل» خوش بود که در اون ضبط قدیمی ده بار می پیچید تا اعجاز صدای شجریان را در کودکی ما تزریق کند
و ما بی خبر از قیمت گوجه و کرایه وانت و قبض آب به شعر #سعدی و#عطار و #حافظ گوش می دادیم و از یک حس ناشناخته ای سرشار می شدیم که می تونستیم تا دیروقت بیدار بمونیم، بخونیم، بنویسیم و دغدغه هامونو از همسایه ها و همشهری ها جدا کنیم.
انقدر شجریان گوش می کردیم و شعر سعدی و پروین و حافظ از آقاجون و عموجون می شنیدیم که حس می کردیم، توی مریخ زندگی می کنیم و زندگی فقط زیبایی کلمه است و صدا...
الان هم که بزرگ شدیم، مطمئن تر شدیم که زندگی همان صدای شجریان بود و بوی رب گوجه فرنگی و شربت نیمه ترش آب لیمو در لیوان فرانسوی دسته دار و در خانه ی پدری بلوار معلم.
از سبک های شعری فقط هندی رو می شناختیم بسکه صائب و کلیم می شنیدیم و اون ابیات ظریف دقیق، ما را هم ظریف و شکننده و دقیق کرد.
شعر و شجریان
موسیقی و شربت آب لیمو
آب دوغ خیار و آقاجون کارمند
رب گوجه فرنگی و شهریور و مامان
ذائقه ی ما رو ساخت...
زندگی ما رو ساخت و من حالا خیلی مطمئنم پدر و مادرا همونقدر که می تونن ذائقه ی غذایی بچه ها را بسازند و تحت تاثیر قرار بدن، ذائفه ی فکری و احساسی اونا رو هم می تونن بسازن.
و ما بیشتر از این که به تربیت بچه ها فکر کنیم، انگار باید به تربیت پدر و مادرا فکر کنیم.
امروز از صبح #رسوای_دل_شجربان رو گوش کردم و هوای پر از بوی رب گوجه فرنگی و دلشورره های شهریور رو نفس کشیدم و از وسط بلوار معلم و ده دوازده سالگی م سردرآوردم.
حالا سالهاست آقاجون مریضه و مامان توان پختن رب گوجه فرنگی نداره، خونه ی بلوار معلم رو فروخته ایم، ما بزرگ و پراکنده شده ایم اما هنوز صدای عطار از حنجره ی شجریان و از دورها می آید و زیرو رویم می کند؛
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم...
#به_وقت_شهریور
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
♦
به سرگردانی شهریور:
شهریور به پاییز شبیه است با بادهای سرگردان
سایههای سرد
آفتابهای داغ
دلشورههای تلخ
و با حروفی
از جنس "پر"، که تمام کوچهای جهان را درخود دارد... کوچههای سرشار از بوی ترش رب گوجهفرنگی و آبلیمو. دیوارهای مزین به فرشهای شستهشدهی گربهشور.
کوچهباغهای نیمههشیار
انگورهای شیرین
انارهای در راه
سیبهای همیشه
خیابانهایی که گذرگاه بادهای گاهگاهند. خاکآلود و برگریز...
غروبهای به سمت نارنجی،
صبحهای خیلی خنک گزنده
و روزهای برزخی میان گرما و سرما
میان پاییز و تابستان.
شهریور به "عاشقی" نزدیک است...
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
♦
💢
دو رباعی برای یک نفر:
1)......
فریاد! که در سکوت ممتد گم شد
در جزر، طلوع کرد و در مد گم شد
تا گفت که «دوستت...» کسی، در را زد؛
این عشق، میان رفت و آمد، گم شد!
2)........
شک کردم و با یقین خود، دعوت کرد
با شیوه ی آتشین خود، دعوت کرد
پیغمبر بی کتاب چشمش، آن روز؛
بی واژه مرا به دین خود، دعوت کرد!
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
💢
🎀شعر بالا با صدای دوست عزیزمان، خانم #سعدا_مصلحی
🙏🏻با تشکر بسیار از ایشان بابت لطفشان به من و شعر ناقابلم.
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
Repost from 🍂 پاییزخوانی 🍂
میلاد نورانی پیامبر رحمت و شفقت،حضرت محمد(ص) و فرزند خلف صادقش، امام جعفر صادق(ع) برتمامی مسلمانان و شیعیان مبارک باد...
اللهمَّ صَلّی عَلی مُحَمّدِ وُ آلِ مُحَمّد...
@paeizrahimi
#ودیگر_هیچ
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
💢
صبح من! نگاه کن؛
شب، اگرچه سرد و دیرپاست،
قطره
قطره
آب میشود.
از صدای سایهی سیاه او نترس.
شب، دروغ...
شب، همیشه رفتنیست.
قول میدهم؛
پنجره
دوباره
غرق آفتاب میشود!
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
💢
صبح من! نگاه کن؛
شب، اگرچه سرد و دیرپاست،
قطره
قطره
آب میشود.
از صدای سایهی سیاه او نترس.
شب، دروغ...
شب، همیشه رفتنیست.
قول میدهم؛
پنجره
دوباره
غرق آفتاب میشود!
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
💢
انجمن باحافظ دلیجان برگزار می کند؛
عصرنشینی باحافظ_ روزهای دوشنبه ساعت 5 عصر_کتابخانه علامه عبدالهادی دلیجانی_مدت زمان هر جلسه 70 دقیقه
📣 دوره اول:
🔶زندگی حافظ و آنچه بر اوگذشت _ همراه با مرور نسخه ها و شرح های دیوان حافظ
1405/06/09
🔶حافظ و عشق_
1405/07/13
🔶حافظ، امید و توکل_
1405/08/04
🎀 آموزگار: پاییزرحیمی
جهت ثبت نام ، پرداخت شهریه و اطلاعات لازم با شماره های زیر تماس بگیرید:
09189660079_ مریم اصلانی 09217361886 _مریم رمضانی
#انجمن_باحافظ_دلیجان
@bahafez_delijan
@paeizrahimi
💢
💢
صبح من! نگاه کن؛
شب، اگرچه سرد و دیرپاست،
قطره
قطره
آب میشود.
از صدای سایهی سیاه او نترس.
شب، دروغ...
شب، همیشه رفتنیست.
قول میدهم؛
پنجره
دوباره
غرق آفتاب میشود!
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
💢
