سنپترزبورگ؛
Open in Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
291
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-1530 days
Posts Archive
290
این چشمهای سیاه را میبینی؟ اینها را از خاکِ غمانگیز خاورمیانه سُرمه کشیدهاند، برای همین است که همیشه غمگیناند.
290
بیا با گیسوی بلند
زیرِ خلوتِ مهتاب،
در جادههای نقرهپوشِ شب
قدم بزنیم در خیال.
نسیمِ آرامِ دشت
عطرِ گلهای وحشی را بیاورد،
و ماه
قصهٔ روشنِ ستارهها را
بر شانهٔ شب بخواند.
آنگاه سکوت،
چون پرندهای سپید،
بر شاخههای رؤیا بنشیند
و شب را
لبریزِ آرامش کند.
-ناشناس
290
به هر حال آدمیزاده دیگه؛
گاهی اوقات نمیدونه چیکار کنه
دراز میکشه خیره میشه به سقف.
یه کم گریه میکنه و خوابش میبره!
290
《ای زایندهرودِ جان! تو که سالهاست در کالبدِ “مُردهرود” به انتظار نشسته بودی، اکنون که دوباره نبضِ زندگی در بسترت جاری شده، گویی قلبی که از تپش بازمانده بود، دوباره جان گرفته است. تماشای رقصِ آب در بسترِ خشکِ تو، نه تنها رود را که روحِ “نصفِ جهان” را نوازش داد. دیدنِ لبخندِ مردم شهرم که پس از مدتها تلخی، طعمِ گوارایِ آرامش را در کنارِ تو چشیدند، زیباترین هدیهای بود که این روزها به ما بخشیدی.🤍》
290
My dear, you were strong; that's why no one thought about the possibility of you suffering.
