ضلع سوم
Open in Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
Show moreIran226 534The category is not specified
214
Subscribers
-124 hours
-37 days
-1530 days
Loading data
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '26Oct '26
October '26
+2
in 0 channels
September '26
+6
in 4 channels
Get PRO
August '26
+163
in 0 channels
Get PRO
July '26
+1 252
in 2 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 28 October | 0 | |||
| 27 October | 0 | |||
| 26 October | 0 | |||
| 25 October | 0 | |||
| 24 October | 0 | |||
| 23 October | 0 | |||
| 22 October | 0 | |||
| 21 October | 0 | |||
| 20 October | 0 | |||
| 19 October | 0 | |||
| 18 October | 0 | |||
| 17 October | 0 | |||
| 16 October | 0 | |||
| 15 October | +1 | |||
| 14 October | 0 | |||
| 13 October | +1 | |||
| 12 October | 0 | |||
| 11 October | 0 | |||
| 10 October | 0 | |||
| 09 October | 0 | |||
| 08 October | 0 | |||
| 07 October | 0 | |||
| 06 October | 0 | |||
| 05 October | 0 | |||
| 04 October | 0 | |||
| 03 October | 0 | |||
| 02 October | 0 | |||
| 01 October | 0 |
Channel Posts
از فاصلهها میترسم.
از روزهایی که بیرحمانهتر از دیروز میگذرند؛ از زمانی که دیگر راه نمیرود؛ میدَود!
از خودم که هرچه زمان جلوتر میرود، ساکتتر و ساکِنْ تر میشوم.
و از این دنیای لعنتی که هر روز بزرگتر میشود؛ آنقدر بزرگ که آدمها را از هم میبلعد.
از فاصلههایی که هر روز بیشتر میشوند، میترسم.
| 2 | از فاصلهها میترسم.
از روزهایی که بیرحمانهتر از دیروز میگذرند؛ از زمانی که دیگر راه نمیرود؛ میدَود!
از خودم که هرچه زمان جلوتر میرود، ساکتتر و ساکِنْ تر میشوم.
و از این دنیای لعنتی که هر روز بزرگتر میشود؛ آنقدر بزرگ که آدمها را از هم میبلعد.
از فاصلههایی که هر روز بیشتر میشوند، میترسم. | 1 |
| 3 | روزگذرِ پنجاهوشش
در کنار پنجره نشستهام. بعد از یک ویدیوکال طولانی با مادرم، پدرم، خالهام و مادربزرگم، یک سیگار روشن میکنم و روی پوست نارنگیِ روی میز خاموشش میکنم.
دائماً حس میکنم یک چیزی کم است. نمیدانم چیست. مدام دنبالش میگردم و نمیدانم آن چیز چیست. این طرف، در کنار پنجره نشستهام و سیگار دومی را روشن میکنم، اما باز هم یک چیزی کم است.
یک تکه از این پازل گم شده؛ نمیدانم کجای این تصویر است، کدام قسمتش. همهچیز فعلاً خوب دارد جلو میرود، اما یک چیزی کم است. یک بو، یک طعم، یک حس. نمیدانم؛ اما زار میزند که هیچچیز آن چیز قبلی نیست.
دلم برای روزگذر تنگ میشود، اما فکر میکنم من دیگر آن آدم یا نویسندهی قبلیِ روزگذر نیستم. آنقدر شاد و ادبی نیستم، آنقدر بامزه و طنز نیستم. روزگذر را میبندم، اما هستم. مینویسم؛ یک جور دیگر.
یک بار دیگر، یک طور دیگر.
پایان. | 43 |
| 4 | من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام. | 31 |
| 5 | Billie-Holiday-Come-Rain-Or-Come-Shine-128.mp3 | 4 |
| 6 | Amy-Winehouse-Back-to-Black-128.mp3 | 61 |
| 7 | Billie-Holiday-Come-Rain-Or-Come-Shine-128.mp3 | 1 |
| 8 | Amy-Winehouse-Back-to-Black-128.mp3 | 2 |
| 9 | روزگذرِ پنجاهوپنج
بعد از چند روزی سکوت و به قول یکی از دوستانم، اعتصابِ نوشتن به گرانی دلار و شرایطِ تخماتیکِ کشور که قاعدتاً هیچ نتیجهای ندارد سعی کردم شُل کنم و بنویسم؛ نمیدانم این چه کارِ احمقانهای است که تا چیزی میشود اعتراضِ خودم را با ننوشتن بیان میکنم… خب عقلِ کل حداقل بنویس و بگو از چهچیزی دقیقاً ناراحتی و چرا؟ همینطور که بارها و بارها گفتهام و مستحضرید، بنده بسیار دمدمیمزاج هستم و قابلیت این را دارم که در یک لحظه کاری که یک عمر انجام دادهام و برایش تلاش کردهام را به باد دهم.
امروز که به نمرهام به استادم اعتراض کردم و برگشت گفت همین هست که هست بیشتر به این پی بُردم که ایرانی هرجا برود ایرانی است یا بهتر است بگویم ایرانی هرجا برود خارجی است شاید بگویید خودت را چص کردهای بله، خودم را چص کردهام! چون تا به حال اینقدر برای یک سؤالی که جوابش درست نوشتهام جواب پس نداده و آخر بهم نگفتهاند همین هست که هست و من دستم به هیچ جا نرسد! و گفتم حداقل بنویسم و خودم را با نوشتن خالی کنم حالا اگر هم کسی آمد و به نوشتههایم گیر داد و مضخرف گفت، ایگنورش کنم! کاری است که از دستم بر میآید.
فعلاً امروز خیلی چیزی برای گفتن ندارم فقط میخواستم اعلام کنم که از الان میخواهم بیشتر بنویسم و بنویسم و بنویسم سیل آمد، زلزله آمد، جنگ شد، خانههایمان ویران شد بنویسم تا مگر صدایم به جایی برسد… | 71 |
| 10 | 14 Bahare Delneshin (Banan) sc.mp3 | 62 |
| 11 | sute delan 2.mp3 | 1 |
| 12 | saal saal 2.mp3 | 62 |
| 13 | No text... | 64 |
| 14 | 38 Khaak (Amir Aaraam) sc.mp3 | 24 |
| 15 | Hbshsh.mp3 | 19 |
| 16 | ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﯿﻦ
ﺑارﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ،
ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻧﻪ ﺗﺮﺳﺎ ﻧﻪ ﺟُﻬﻮﺩ
“ﺳﺮ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﻋﻘﻞ ﻣﻰ ﺁﺭﻡ ﻓﺮﻭﺩ
ﻋﻘﻞ می گوﯾﺪ ﻛﻪ عیش دیگران
ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘﻰ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﺩﯾﻦ ﻭﻟﻰ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ
ﮔﺮ ﺑﺮﯾﺰﻯ ﺍﺟﺮ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﯿﻜﺮﺍﻥ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺁﺧﺮ ﺁﺩﻣﻨﺪ
ﺩﯾﻦ ﭼﺮﺍ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﺪﻭﺭ ﺍﻟﺪﻡ ﺍﻧﺪ؟
ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﻋﻠﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻛﯿﺶ
ﺗﺎ ﻧﺮﯾﺰﻡ ﺧﻮﻥ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ
-مولانا | 26 |
| 17 | روزگذرِ پنجاهوچهار
دقیقاً بیایم از چه بگویم؟ از روزهایم؟
به چه درد میخورد؟
دیگر چه کاری از دستم برمیآید؟ اصلاً کاری از دستم برمیآید؟ فکر نکنم.
چند روز است میخواهم بنویسم و هر بار میآیم سراغ روزگذر، نمیدانم از کجا شروع کنم. از کلاسهایم بگویم؟ از خانهای که پیدا کردهام؟ از آدمهایی که دیدهام؟ از اینکه امروز چه خوردهام و دیشب چه فیلمی دیدهام؟ از اینکه صبح چه ساعتی بیدار شدم و شب چه ساعتی خوابم برد؟ از اینکه روزم چطور گذشت؟
خب، چه بگویم؟
من روزگذر را دقیقاً برای همین چیزها شروع کردم. برای همین روزهای معمولی. برای اینکه بنویسم امروز چه شد، دیروز چه شد، کجا رفتم، چه دیدم، با چه کسی حرف زدم، چه چیزی خوشحالم کرد و چه چیزی روی اعصابم رفت. قرار نبود اینجا تاریخ بنویسم یا تحلیل اقتصادی کنم یا قرار باشد هر روز دربارهی وضعیت کشور حرف بزنم.
اما یکجایی میرسی که حتی اگر نخواهی، همهچیز خودش را میاندازد وسط نوشته.
از دلار صد و سی هزار تومنی روزگذر را شروع کردهام و امروز دلار دویست و هفتاد و یک هزار و هشتصد تومان است.
اصلاً روزگذر هیچ کاری به دلار و اینها ندارد. من هم قرار نبود روزگذر را با قیمت دلار شروع کنم و هر روز بیایم نرخ ارز اعلام کنم. ولی چه بگویم وقتی اینهمه زندگی سخت شده؟
چطور از یک روز معمولی بنویسم وقتی معمولی بودن خودش دارد تبدیل به چیز عجیب میشود؟
عکسهای زیبا بگذارم وقتی حتی نمیشود در ایران نفس کشید؟ از روزهایم بگویم وقتی زندگی روزبهروز در ایران سختتر میشود؟
از اینکه با فلانی حرف زدم بگویم؟ از اینکه هوا خوب بود؟ از اینکه فلان آهنگ را دوباره گوش دادم؟ از اینکه یک جای قشنگ رفتم و عکس گرفتم؟
همهی اینها هنوز اتفاق میافتند. زندگی من که متوقف نشده. هنوز صبح میشود، هنوز شب میشود، هنوز آدمها عاشق میشوند، دعوا میکنند، میخندند، دانشگاه میروند، سر کار میروند، غذا میخورند، فیلم میبینند و برای هم عکس میفرستند. زندگی، با تمام وقاحتش، همچنان ادامه دارد.
چند وقت است حتی خودِ روزها هم برایم عجیب شدهاند. یک طرف زندگی شخصیات دارد جلو میرود و طرف دیگر، چیزی بزرگتر از تو مدام خودش را به زندگیات تحمیل میکند. بعد میمانی وسط این دو تا و نمیدانی باید کدام را ببینی.
از روزهایم بنویسم یا از روزهایی که داریم از دست میدهیم؟
از چیزهایی که دارم یا چیزهایی که دیگر نداریم؟
از زندگی خودم یا از زندگیای که دارد برای خیلیها سختتر میشود؟
شاید برای همین است که این چند روز چیزی ننوشتم.
نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم؛ اتفاقاً همیشه چیزی برای نوشتن هست. مشکل این است که این روزها نمیدانم کدام چیز ارزش نوشتن دارد و شاید این هم خودش یکی از همان چیزهایی باشد که باید در روزگذر نوشته شود.
فعلاً سکوت میکنم تا ببینم بعداً، چه میشود…. | 112 |
| 18 | No text... | 110 |
| 19 | روزگذرِ شمارهی پنجاهوسه
دیروز عصر جهت کمی درس خواندن به کتابخانهی دانشگاه رفتم؛ البته درس خواندن را بیشتر به عنوان نیت قلبی در نظر بگیرید، چون آنقدر ایرانی آنجا بود که بیشتر با آدمهای جدید آشنا شدم تا اینکه درس بخوانم.
اصلاً برایم سؤال پیش آمد؛ چرا همیشه ایرانی بودن تاوان دارد؟ چرا حتی در یک کشور دیگر هم این تمرکز گند و به قول شماها اورتینک دست از سر ما برنمیدارد؟ چرا نباید بین این همه ایرانی، چند عدد هم خارجی بیایند کتابخانه؟
البته اینکه خود ایرانیها هم بیشتر برای آشنا شدن با ایرانیهای دیگر آمده بودند، بیراه نبود. خلاصه همهمان ظاهراً مهاجرت کردهایم که در نهایت دوباره همدیگر را پیدا کنیم!
صبح هم رفتم و با موفقیت امتحانم را دادم و خوشبختانه صد از صد گرفتم و لیلیکنان به سمت اتوبوس ۶۳ غوطهور شدم! که البته اتوبوس ۶۳ تصمیم گرفته بود امروز در این موفقیت سهیم نباشد.
نیامد.
مجبور شدم دو بار خطم را عوض کنم و با سه ساعت علاف شدن و ماندن در ترافیک، گرسنه، خسته و کوفته به خانه رسیدم. وقتی هم به خانه رسیدم، با یک حجم قابل توجهای از کثیفی و بههمریختگی روبهرو شدم. بعد از کمی غر زدن و داد زدن سر همخانهی بدبختم، تصمیم گرفتیم به جای اینکه فقط به این وضعیت نگاه کنیم و افسرده شویم، خانه را با هم مرتب کنیم و یک چیزی هم بپزیم که تلف نشویم.
خلاصه غذایی پختیم، خوردیم، کمی اختلاط کردیم و در نهایت رسیدیم به یکی از آن بحثهای بسیار مهم و حیاتی زندگی: اگر حیوان بودیم، چه حیوانی میشدیم؟
بهنظرم بحث جالبی است. شما از لحاظ چهره و روحیاتتان فکر میکنید اگر حیوان بودید، کدام حیوان میشدید؟
از لحاظ اخلاقی و روحی، حس میکنم کرگدنم و این را دوستانم هم بارها گفتهاند و تأیید کردهاند. حتی یکی از دوستانم یک مثل معروف داشت که همیشه به من میگفت: غصه نخور، کرگدن تو هم یه روز میپری!
اینکه بالاخره پریدم را منکر نمیشوم، اما واقعاً از لحاظ روحی حس میکنم یک کرگدنم؛ سنگین، خسته و احتمالاً کمی بیخبر از اینکه دقیقاً چرا دارم اینطرف و آنطرف میروم.
البته این حس من دقیقاً با یکی از دوستانم مشترک است که اسم چنلش را گذاشته دیلی یک کرگدن بگا رفته که واقعاً اسم بهجایی است. کاش من زودتر اسم چنلم را این میگذاشتم.
همخانهام هم حس میکند شبیه بادکنکماهی است. البته ایشان قضیه را کمی زیادی فلسفی میکند. معتقد است نمیتواند از این آب، که خودش آن را نماد خیلی از چیزها میداند، جدا شود و دل بکند. و اگر به آن دست بزنی و بخواهی از آب جدایش کنی، باد میشود و بعد میمیرد. البته شاید هم آن آب همین کثیفی و شلوغی اتاقش و وسایل وسط اتاقش باشد که جمع شد. امیدوارم برایش اتفاقی نیوفت.
من فقط نگاهش کردم و به این فکر کردم که من نهایتاً خودم را با کرگدن مقایسه کردهام، این بشر برای بادکنکماهیبودنش فلسفهی اگزیستانسیالیستی دارد.
شاید واقعاً باید اسم چنلم را دیلی یک کرگدن بگا رفته میگذاشتم… | 136 |
| 20 | روزگذرِ شمارهی پنجاهوسه
دیروز عصر جهت کمی درس خواندن به کتابخانهی دانشگاه رفتم؛ البته درس خواندن را بیشتر به عنوان نیت قلبی در نظر بگیرید، چون آنقدر ایرانی آنجا بود که بیشتر با آدمهای جدید آشنا شدم تا اینکه درس بخوانم.
اصلاً برایم سؤال پیش آمد؛ چرا همیشه ایرانی بودن تاوان دارد؟ چرا حتی در یک کشور دیگر هم این تمرکز گند و به قول شماها اورتینک دست از سر ما برنمیدارد؟ چرا نباید بین این همه ایرانی، چند عدد هم خارجی بیایند کتابخانه؟
البته اینکه خود ایرانیها هم بیشتر برای آشنا شدن با ایرانیهای دیگر آمده بودند، بیراه نبود. خلاصه همهمان ظاهراً مهاجرت کردهایم که در نهایت دوباره همدیگر را پیدا کنیم!
صبح هم رفتم و با موفقیت امتحانم را دادم و خوشبختانه صد از صد گرفتم و لیلیکنان به سمت اتوبوس ۶۳ غوطهور شدم! که البته اتوبوس ۶۳ تصمیم گرفته بود امروز در این موفقیت سهیم نباشد.
نیامد.
مجبور شدم دو بار خطم را عوض کنم و با سه ساعت علاف شدن و ماندن در ترافیک، گرسنه، خسته و کوفته به خانه رسیدم. وقتی هم به خانه رسیدم، با یک حجم قابل توجهای از کثیفی و بههمریختگی روبهرو شدم. بعد از کمی غر زدن و داد زدن سر همخانهی بدبختم، تصمیم گرفتیم به جای اینکه فقط به این وضعیت نگاه کنیم و افسرده شویم، خانه را با هم مرتب کنیم و یک چیزی هم بپزیم که تلف نشویم.
خلاصه غذایی پختیم، خوردیم، کمی اختلاط کردیم و در نهایت رسیدیم به یکی از آن بحثهای بسیار مهم و حیاتی زندگی: اگر حیوان بودیم، چه حیوانی میشدیم؟
بهنظرم بحث جالبی است. شما از لحاظ چهره و روحیاتتان فکر میکنید اگر حیوان بودید، کدام حیوان میشدید؟
از لحاظ اخلاقی و روحی، حس میکنم کرگدنم و این را دوستانم هم بارها گفتهاند و تأیید کردهاند. حتی یکی از دوستانم یک مثل معروف داشت که همیشه به من میگفت: غصه نخور، کرگدن تو هم یه روز میپری!
اینکه بالاخره پریدم را منکر نمیشوم، اما واقعاً از لحاظ روحی حس میکنم یک کرگدنم؛ سنگین، خسته و احتمالاً کمی بیخبر از اینکه دقیقاً چرا دارم اینطرف و آنطرف میروم.
البته این حس من دقیقاً با یکی از دوستانم مشترک است که اسم چنلش را گذاشته دیلی یک کرگدن بگا رفته که واقعاً اسم بهجایی است. کاش من زودتر اسم چنلم را این میگذاشتم.
همخانهام هم حس میکند شبیه بادکنکماهی است. البته ایشان قضیه را کمی زیادی فلسفی میکند. معتقد است نمیتواند از این آب، که خودش آن را نماد خیلی از چیزها میداند، جدا شود و دل بکند. و اگر به آن دست بزنی و بخواهی از آب جدایش کنی، باد میشود و بعد میمیرد. البته شاید هم آن آب همین کثیفی و شلوغی اتاقش و وسایل وسط اتاقش باشد که جمع شد. امیدوارم برایش اتفاقی نیوفت.
من فقط نگاهش کردم و به این فکر کردم که من نهایتاً خودم را با کرگدن مقایسه کردهام، این بشر برای بادکنکماهیبودنش فلسفهی اگزیستانسیالیستی دارد.
شاید واقعاً باید اسم چنلم را دیلی یک کرگدن بگا رفته میگذاشتم… | 1 |
