Flowers
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
8 899
Subscribers
-2724 hours
-2327 days
-44030 days
Posts Archive
8 899
🌙 پارت 10
سالها تجربه به من آموخت
که شاید هیچ انسانی
لیاقتِ دیدن بهترین نسخهی من را نداشته باشد؛
نه از سرِ دشمنی،
بلکه چون گاهی آدمها
بیآنکه بدانند
زخمهایی میزنند
که درمانش آسان نیست.
فهمیدم این تقدیر خدا نیست
که دلها را میشکند،
این ناتوانیِ ما انسانهاست
در فهمیدنِ یکدیگر.
با وجود اینهمه درد،
شاید هنوز جایی در این دنیا
یک دلِ مهربان منتظر باشد
تا بفهمدت…
و به تو یادآوری کند
که بودنت بیدلیل نیست.
و اینگونه
قصهام به پایان رسید…
با قلبی زخمی،
اما آگاهتر از گذشته
8 899
🌙 پارت 09
با این حال، هنوز در گوشهای از قلبم
جرقهای خاموشنشدنی هست؛
آرزوی کوچکِ فهمیده شدن.
گاهی تصور میکنم اگر روزی
کسی بیقضاوت کنارم بنشیند
و بگوید: میفهممت…
این تاریکی شاید
اینهمه ترسناک نباشد.
من بارها شکستم،
اما هنوز کاملاً فرو نریختهام.
8 899
🌙 پارت 08
کمکم فهمیدم نشان دادنِ لبخندی ساختگی
آسانتر از آشکار کردن طوفانیست
که پشت آن پنهان کردهام.
روزی به خودم امید داشتم،
پیش از آنکه آدمها
رنگ را از زندگیام بگیرند.
من باور داشتم فقط یک انسان کافیست
تا امید را به دلِ دیگری برگرداند…
اما چه تلخ
که بسیاری، بیآنکه بدانند
به همنوعِ خود زخم میزنند.
8 899
🌙 پارت 07
کمکم فهمیدم آدمها همیشه همان نیستند
که نشان میدهند.
گاهی نزدیکترینهایم
به عمیقترین جای روحم ضربه زدند.
من چیزی نگفتم،
فقط عقب رفتم
و آرامتر شدم.
اما هنوز در دلِ شب میپرسم:
آیا جایی هست
که بتوانم بیهیچ ترسی
خودِ واقعیام باشم؟
8 899
🌙 پارت 06
میگویند هیچکس نمیدانست
پشتِ خندههای بلندم چه طوفانی پنهان است.
پس ماسکی ساختم
که همیشه خندان باشد؛
نه فقط برای اطرافیانم،
بلکه برای تمام دنیا.
تنهایی آزارم میدهد،
اما به این زخم عادت کردهام.
قلبم شبیه شیشهای نازک و شکننده شد
و دیگر هرگز
مثل گذشته نشد…
