𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Open in Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
253
Subscribers
+224 hours
+317 days
+3530 days
Posts Archive
Repost from مَهدیس.
‹📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید💌 ›
روزمرگیهای ساده، بدون ادا ! بیاید اینجا زندگیو از قاب نگار ببینیم☕️💋
روح من، چونان سایهای بر خاک افتادهست از اندوهی که نام ندارد، از خیالی که مدتیست نمیمیرد. هر فکر، زخمیست که دوباره میفهماند هنوز زندهام، هنوز درد دارم
دیگر تاب ندارم...
چنان که گفت:
«بند بندِ استخوانم گریـه میخواهد عزیز
جسم نه، روح و روانم گریه میخواهد عزیز
گفتـه بودم دل صبـوری میکند اما نکرد
خسته ام تاب و توانم گریه میخواهد عزیز
زخـم های بیشماری دیـده ام اما تنِ
زخمی از زخم زبانم گریه میخواهد عزیز
پرده بردارم بگویم غصه ها با من چه کرد ؟
قامت از غـم کمانـم گریه میخواهد عزیز
تکیه گاه محکمی میخـواستم ، اما نبود
گریـه های بی امانم گریه میخواهد عزیز
هرطرف رو میکنم درها به رویم بسته است
هم زمین ،هم آسمانم گریه میخواهد عزیز
مرهمی پیدا نشد بر زخم دل سنگ صبور
دردِ در سینـه نهانم گریه میخواهد عزیز»
-خود نوشت
در شاهنامه فردوسی:
سیمرغ به زال سه پر داد و به او گفت: هر وقت درماندی آن را بسوزان و آرزو کن!
پر اول سوخت، آرزو برآورده شد، رستم به دنیا آمد.
پر دوم سوخت، آرزو برآورده شد، رستم زنده ماند.
اما پر سوم هرگز استفاده نشد.
فردوسی پر سوم را برای آیندگان نگه داشت.
برای روزی که این پر برای ایران بسوزد:
«اگر خاک ایران بر افتد به دست
هنوز آخرین پر سیمرغ هست»
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار
قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست...
-برآن بودم که این صحنه را ثبت کنم.
