en
Feedback
تصدّقت

تصدّقت

Open in Telegram

| چنل وقفِ مولا و اولاد زهراست💚 (با همین آیدی توی بله هستیم.) احتمالا پرایوت. https://t.me/+6CiJf0AGjZo5NjQ0

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
313
Subscribers
+2724 hours
+577 days
+8430 days
Posts Archive
منم همینطور خانم کوچولو منم همینطور..":)

همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید همون لحظه‌ای بوده که به خودم گفتم: «ولش کن...» همون لحظه‌ای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن. عجیبه... ترس خیلی وقت‌ها بی‌صداست. خیلی وقت‌ها آروم کنار گوشت می‌شینه و با صدای خودت باهات حرف می‌زنه. اون‌قدر شبیه خودته که باورش می‌کنی. می‌گه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمی‌گه. می‌پرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟» و تو نمی‌فهمی از کی، سؤال‌هاش شدن باورهای خودت. فکر می‌کنم خطرناک‌ترین ترس‌ها، اونایی نیستن که آدم رو می‌ترسونن. اونایین که آدم رو قانع می‌کنن. قانع می‌کنن که همین‌جا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار می‌شی و می‌بینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچ‌وقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم می‌گه: «بی‌خیال...» و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقت‌ها، صدای اون دوست از صدای خودمون قابل تشخیص نیست..

همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید اون لحظاتی بوده که به خودم می‌گفتم: «ولش کن...» همون لحظه‌ای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن. عجیبه... ترس گاهی هیچ‌صدایی نداره اصلا. خیلی وقت‌ها آروم کنار گوشم می‌شینه و با صدای خودم باهام حرف می‌زنه. اون‌قدر شبیه خودته که باورش می‌کنی. همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید همون لحظه‌ای بوده که به خودم بارها گفتم: «ولش کن...» اغلب ترس‌های من صدایی ندارن، خیلی از مواقع کنار گوشم می‌شینن و با صدای خودم باهام صحبت می‌کنن. اونقدر شبیهمه که باور می‌کنم خودمم. می‌گه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمی‌گه. می‌پرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟» و من نمی‌فهمم از کی، سؤال‌هاش شدن باورهای من. فکر می‌کنم خطرناک‌ترین ترس‌ها، اونایی نیستن که آدم رو می‌ترسونن. اونایین که آدم رو قانع می‌کنن. قانع می‌کنن که همین‌جا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار می‌شی و می‌بینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچ‌وقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم می‌گه: «بی‌خیال...» و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقت‌ها، صدای اون دوست... از صدای خودمون قابل تشخیص نیست.

Repost from N/a
من زیر بیرق ابوالفضل‌‌العباسم
من زیر بیرق ابوالفضل‌‌العباسم

میرم بخوابم.

من می‌ترسم. برام زیارت عاشورا بخونید.

ولی بچه‌ها وجداناً من مردم برام نماز شب اول قبر رو بخونید والا غیرتاً.

فلذا درستش اینه ادم بگه شرمنده از درست استفاده نکردن از فرصت، شرمنده از زندگی کردن در راهی جز راه خدا. وگرنه که زندگی نعمته کفر نعمت می‌شه.

من فرضا اوایل خیلی ارزوی شهادت می‌کردم. می‌گفتم خدایا پس کی منم بیام؟ بعد برگشتم به خودم گفتم خب عزیزجان تو چیکار کردی مگه که شهید شی؟ بجاش باید بگی خدایا بهم فرصت بده یه کاری برات بکنم.

اگه بازدارنده نباشه و یأس تزریق نکنه اره:) فرصت رو نسوزونه.

‌ یاد مرگ بودن زندگی رو دگرگون می‌کنه.

از دستش ندید:) کلا امام حسین فقط برای محرم نیست که. برای هرروزه، هرساعت و هر ثانیه‌ست.

واقعا یسری مشکلات خیلی بزرگ داشتم که بابتش دعا هم نکردم. اصلا. ولی یهو حل شده. و این خاصیت حرف زدن با امام حسینه.

یه وقتایی یه گناهی هم کردم شده، سر همون پیشش خیلی گریه می‌کنم. بازم اشتباه میکنم ولی بازم میرم سراغش.

من یه عادتی گرفتم چندماهه کلا. وسط کارهام، نوشتنام، اصلا عادتم شده. با امام حسین حرف میزنم. روزمو براش تعریف میکنم. زندگیمو براش شرح میدم.

کلا امام حسین رفیقه:) خیلی رفیقه. خیلی بامعرفته.

نشد نماز بخونی؟ نشه:) گریه کن. گریه نشد؟ نشه. سینه بزن. سینه نشد؟ خب بازم نشه. توی سکوت باهاش حرف بزن.

می‌خوام بگم. امام حسین، حواسش هست. تو چیزای ریز حواسش هست.

وقتی از پسش براومدم. تموم که شد. تازه صدام لرزید. تازه دستام لرزید.

ولی هرهفت بارش رو ایستاده متن تنظیم کردم توی فاصله ده ثانیه بیست ثانیه. و بداهه‌ترین مجری عمرم بودم.