en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

تصدّقت

تصدّقت

Open in Telegram
848
Subscribers
+924 hours
+187 days
+15830 days
Posts Archive
من فقط دلم برات تنگ شده..

‎⁨مهرداد_ملکی_–_از_راه_بارون_اومدم_سمت_نگاهت⁩.mp32.10 MB

ادامه‌ش باشه برای فردا

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوبار صبح، ظهر نه غروب شد نیامدی...

پس از این توضیح ادامه داد؛ روز جمعه یک نفر از طبقه سوم فوت می‌شود. امشب حضرت تشریف آوردند و به من امر فرمودند که جانشین او باشم و اجازه دادند تا در زمره افراد گروه آخر انجام وظیفه کنم.

گفت؛ همیشه سه گروه اطراف امام عصر(عجل‌الله)هستند که در زمان غیبت با ایشان ارتباط دارند. یک گروه که تعدادشان کمتر است، در طبقه اول هستند گروه دوم که تعدادشان کمی فزون‌تر است، در طبقه دوم قرار دارند و دسته سوم که از آن دو طایفه بیشترند، در طبقه آخرند. این سه گروه از نظر معنا و باطن، مانند سه حلقه تو در تو هستند که هرگاه یکی از طبقه نخست از دنیا برود، فردی از طبقه دوم جانشین او می‌شود، و هروقت کسی از طبقه دوم وفات کند، شخصی از دسته سوم جای او را می‌گیرد. و به همین ترتیب اگر کسی از طبقه سوم وفات کند، یکی از مردم که دارای تقوا و فضایل اخلاقی بوده و از نظر روحی شایستگی کامل دارد، به جای او قرار می‌دهند تا وظایف او را انجام دهد.:))))

سپس گفت؛ راستش را بخواهی، امام زمان(عجل‌الله) اینجا تشریف داشتند:)))) من در محضر ایشان بودم و حضرت با من گفت‌وگو می‌کردند. با
سپس گفت؛ راستش را بخواهی، امام زمان(عجل‌الله) اینجا تشریف داشتند:)))) من در محضر ایشان بودم و حضرت با من گفت‌وگو می‌کردند. با تعجب پرسیدم: درباره جه با تو سخن می‌گفتند؟!

جواب داد؛ ماجرای امشب را برایت نقل می‌کنم، به این شرط که برای هیچ‌کس بازگو نکنی. گفتم که قول می‌دهم که پرده از این راز برندارم. آن‌گاه گفت: من تا روز جمعه هستم؛ از تو پیمان می‌گیرم که تا ظهر جمعه سر مرا فاش نسازی. آن‌شب، شب چهارشنبه بود و من قول دادم که تا جمعه سخنی نگویم…

وقتی در را گشود و چشمش به من افتاد، سلام کرد. پرسیدم اجازه می‌دهی وارد شوم گفت: بفرمایید. درون اتاق رفتم و نشستم. اما نه کسی غیر از او آنجا حضور داشت و نه وضع غیرعادی بود. پرسید: امری دارید؟ گفتم: خیر، اما تو با شخصی صحبت می‌کردی و دیدم نوری در اتاقت می‌درخشید. حقیقت را بگو وگرنه می‌روم و طلبه هارا خبر می‌کنم تا بیایند و جریان را جویا شوند.

ناچار قدری پیش رفتم و پشت در به گوش ایستادم. صدای خادم را تشخیص می‌دادم اما صدای فرد دیگر را نمی‌شناختم. ساعتی گذشت و من همچنان متحیر ایستاده و به گفت‌و‌گوی آن دو که برایم مبهم و نامفهوم بود، گوش می‌دادم. ناگهان متوجه شدم که صدا قطع شد و نوری که همانند آفتاب می‌درخشید، خاموش گردید. در این هنگام دیگر طاقت نیاوردم و محکم در زدم. خادم پرسید: کیست؟ نامم را گفتم و از او خواستم تا در را باز کند.

نیمه شبی برای تطهیر و وضو از اتاق بیرون آمدم، در حجره را بستم. و به راه افتادم؛ اما وقتی به مقابل اتاق خادم رسیدم، در نهایت تعجب نوری در حجره او می‌درخشید، چنان که گویی خورشید در آنجا طلوع کرده‌است. برای کشف این راز جلو رفتم تا در بزنم. اما همین که نزدیک شدم، صدای گفتگویی به گوشم رسید و دانستم که خادم با کسی صحبت می‌کند. از یک طرف نمی‌خواستم بر او وارد شوم و نیمه‌شب سرزده نزد او بروم، از سوی دیگر کنجکاو شده بودم که بدانم با چه کسی سخن می‌گوید.

از مرحوم سید غلامرضا کسایی گوگانی، داماد علامه امینی که به گواهی علما و مراجع بزرگ، شخصیت پرفضلیت و اهل تقوا بوده نقل هست که؛ در یکی از مدارس علمیه تبریز مشغول درس خواندن بودم، خادم مدرسه مردی بسیار با تقوا و درستکار بود که وظایفش را به خوبی انجام می‌داد، روحیات عجیبی داشت؛ غالبا ساکت به نظر می‌رسید، و از گناهان پرهیز می‌نمود. او اتاق طلبه هارا بدون هیچ چشمداشتی جارو می‌زد و لباس آنها‌را می‌شست، حتی از اینکه آفتابه دیگران را پرکند آبایی نداشت.

هستین یه داستان زیبا رو بخونیم باهم؟! @namedontasadoqbot

إن لم أكن أهلًا لنصرتك، فاجعلني أهلًا لها. «اگر شایستهٔ یاری تو نیستم، مرا شایستهٔ آن قرار بده.»

اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا به اباعبدالله.

Repost from المُصْحَف
‏﴿أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ﴾

اغلب من تو دسته‌‌ی ماهی‌ها قرار می‌گیرم. طرف مقابل هرچیزی که می‌تونه رو بهم می‌گه، بعدش که تنها می‌شم یادم می‌وفته اونجایی که ساکت بودم و همه رو نگاه می‌کردم، می‌تونستم با این حرف خورد و خاکشیرش می‌کردم ولیکن یادم نبوده.

عزیزجان؛ وقتی یک حرفی به یکی می‌زنی یک احتمال ۹۹درصدی براش بذار که اون حرف پخش می‌شه. اعتماد هیچ‌معنایی نداره اساساً، احتیاط کن.

راجب 9/11 چی می‌دونین؟