تصدّقت
رفتن به کانال در Telegram
848
مشترکین
+924 ساعت
+187 روز
+15830 روز
آرشیو پست ها
848
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
848
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح، ظهر نه غروب شد نیامدی...
848
پس از این توضیح ادامه داد؛
روز جمعه یک نفر از طبقه سوم فوت میشود.
امشب حضرت تشریف آوردند و به من امر فرمودند که جانشین او باشم و اجازه دادند تا در زمره افراد گروه آخر انجام وظیفه کنم.
848
گفت؛ همیشه سه گروه اطراف امام عصر(عجلالله)هستند که در زمان غیبت با ایشان ارتباط دارند.
یک گروه که تعدادشان کمتر است، در طبقه اول هستند
گروه دوم که تعدادشان کمی فزونتر است، در طبقه دوم قرار دارند
و دسته سوم که از آن دو طایفه بیشترند، در طبقه آخرند.
این سه گروه از نظر معنا و باطن، مانند سه حلقه تو در تو هستند که هرگاه یکی از طبقه نخست از دنیا برود، فردی از طبقه دوم جانشین او میشود، و هروقت کسی از طبقه دوم وفات کند، شخصی از دسته سوم جای او را میگیرد.
و به همین ترتیب اگر کسی از طبقه سوم وفات کند، یکی از مردم که دارای تقوا و فضایل اخلاقی بوده و از نظر روحی شایستگی کامل دارد، به جای او قرار میدهند تا وظایف او را انجام دهد.:))))
848
سپس گفت؛ راستش را بخواهی، امام زمان(عجلالله) اینجا تشریف داشتند:))))
من در محضر ایشان بودم و حضرت با من گفتوگو میکردند.
با تعجب پرسیدم: درباره جه با تو سخن میگفتند؟!
848
جواب داد؛ ماجرای امشب را برایت نقل میکنم، به این شرط که برای هیچکس بازگو نکنی.
گفتم که قول میدهم که پرده از این راز برندارم.
آنگاه گفت: من تا روز جمعه هستم؛ از تو پیمان میگیرم که تا ظهر جمعه سر مرا فاش نسازی.
آنشب، شب چهارشنبه بود و من قول دادم که تا جمعه سخنی نگویم…
848
وقتی در را گشود و چشمش به من افتاد، سلام کرد.
پرسیدم اجازه میدهی وارد شوم گفت: بفرمایید.
درون اتاق رفتم و نشستم. اما نه کسی غیر از او آنجا حضور داشت و نه وضع غیرعادی بود.
پرسید: امری دارید؟ گفتم: خیر، اما تو با شخصی صحبت میکردی و دیدم نوری در اتاقت میدرخشید.
حقیقت را بگو وگرنه میروم و طلبه هارا خبر میکنم تا بیایند و جریان را جویا شوند.
848
ناچار قدری پیش رفتم و پشت در به گوش ایستادم.
صدای خادم را تشخیص میدادم اما صدای فرد دیگر را نمیشناختم.
ساعتی گذشت و من همچنان متحیر ایستاده و به گفتوگوی آن دو که برایم مبهم و نامفهوم بود، گوش میدادم.
ناگهان متوجه شدم که صدا قطع شد و نوری که همانند آفتاب میدرخشید، خاموش گردید.
در این هنگام دیگر طاقت نیاوردم و محکم در زدم.
خادم پرسید: کیست؟ نامم را گفتم و از او خواستم تا در را باز کند.
848
نیمه شبی برای تطهیر و وضو از اتاق بیرون آمدم، در حجره را بستم. و به راه افتادم؛ اما وقتی به مقابل اتاق خادم رسیدم، در نهایت تعجب نوری در حجره او میدرخشید، چنان که گویی خورشید در آنجا طلوع کردهاست.
برای کشف این راز جلو رفتم تا در بزنم.
اما همین که نزدیک شدم، صدای گفتگویی به گوشم رسید و دانستم که خادم با کسی صحبت میکند.
از یک طرف نمیخواستم بر او وارد شوم و نیمهشب سرزده نزد او بروم، از سوی دیگر کنجکاو شده بودم که بدانم با چه کسی سخن میگوید.
848
از مرحوم سید غلامرضا کسایی گوگانی، داماد علامه امینی که به گواهی علما و مراجع بزرگ، شخصیت پرفضلیت و اهل تقوا بوده نقل هست که؛
در یکی از مدارس علمیه تبریز مشغول درس خواندن بودم، خادم مدرسه مردی بسیار با تقوا و درستکار بود که وظایفش را به خوبی انجام میداد، روحیات عجیبی داشت؛
غالبا ساکت به نظر میرسید، و از گناهان پرهیز مینمود.
او اتاق طلبه هارا بدون هیچ چشمداشتی جارو میزد و لباس آنهارا میشست، حتی از اینکه آفتابه دیگران را پرکند آبایی نداشت.
848
إن لم أكن أهلًا لنصرتك، فاجعلني أهلًا لها.
«اگر شایستهٔ یاری تو نیستم، مرا شایستهٔ آن قرار بده.»
848
اغلب من تو دستهی ماهیها قرار میگیرم.
طرف مقابل هرچیزی که میتونه رو بهم میگه، بعدش که تنها میشم یادم میوفته اونجایی که ساکت بودم و همه رو نگاه میکردم، میتونستم با این حرف خورد و خاکشیرش میکردم ولیکن یادم نبوده.
848
عزیزجان؛ وقتی یک حرفی به یکی میزنی یک احتمال ۹۹درصدی براش بذار که اون حرف پخش میشه. اعتماد هیچمعنایی نداره اساساً، احتیاط کن.
