واژههایِ درمانگر🫀💙
Open in Telegram
و انگشتانِ دستانم دیوانهوار مینویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسندهی واژههایِ درمانگر «ساره مجددی»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 102
Subscribers
-424 hours
+5247 days
+48930 days
Posts Archive
1 099
حضرت دوست امر فرمودند که یکی از شعرهایش را دکلمه کنم.
آیا به او نه گفته میتوانم؟
1 099
Repost from N/a
ملکه، امشب میانِ گریههایم نیستی
در هوای این دلِ بیادعایم نیستی
کلِ شهر امشب برایت جشن برپا کردهاند
حیف، اما در طنینِ شعرِهایم نیستی
روشن است امشب چراغِ آرزوهای جهان
تو ولی در خلوتِ تاریکِ کارهایم نیستی
از غمت پروانهها سر به گریبانم کردهاند
ای که در اوجِ جنون، فرمانروایم نیستی
آمدی کز آمدنت قلبِ زمین روشن شود
شمع روشن شد ولی در پیشِ چشمانم نیستی
#فرحنازجلیلی
1 099
نویسندههایِ عزیز!
میتوانید اسمِ مرا،
به عوضِ مترادفِ «خسته» در جملههایتان استفاده کنید...
#ساره_مجددی
1 099
گروهی حکومت کننده اند،
گروهی حکومت شونده؛
اگر گروه دوم، از رشد فرهنگی، عقلی و ذهنی عقب نباشد،
گروه اول هرگز نمیتواند هرکاری که دلش خواست را با گروهِ دوم انجام بدهد.
#ساره_مجددی
1 099
اگر نمیدانی
«شبهای روشن»
«نازنین»
و «بوف کور» چیست،
ما آدمِ زندهگی هم نیستیم.
#ساره_مجددی
1 099
من واقعاً حیرانم!
حیران به این که چطوری این حجم از قشنگی و زیبایی را با این قد و جسامتِ کوچکم میتوانم حمل کنم. 🫠
#ساره_مجددی
1 099
اگر افغانستان رنگ بود، حتم دارد که سرخِ آتشین بود؛ سرخ برایِ خاطرِ خونهایِ که در خاکش ریخته اند.
#ساره_مجددی
1 099
#من و او اگر ما بودیم
در صبحِ یک روز ابری، با یک بلیت دو نفره روانهی ترکیه میشدیم.
از آنجایی که همیشه با هم سرِ چیزهای کوچک لج میکردیم، احتمالاً دعوای اولمان در همان هواپیما شروع میشد؛
سرِ اینکه چه کسی کنار پنجره بنشیند.
آخر هم، مثل همیشه، من برنده میشدم.
و تو به این بانویِ کوچک کم میآوردی...
نه، اصلاً خیال نکن به خاطر ترس از ارتفاع، هنگام پرواز هواپیما میترسیدم.
نه!
وقتی تو کنارم باشی، دیگر چه چیزی میتواند مرا بترساند؟
وقتی پا به شهرِ استانبول میگذاشتیم، اندکی دلم برای کابلم تنگ میشد؛
اما آن دلتنگی مرا نمیشکست.
آخر هرکجا یار باشد، وطن همانجاست.
بعد شروع میکردیم به تیک زدنِ لیست کارهایی که باهم چیده بودیم تا انجام بدهیم؛
از چای نوشیدن در استکانهای کمرباریک گرفته، تا عکاسی در کوچههای پایینشهر استانبول؛
از خوردنِ لامعجون گرفته، تا غذا دادن به پرندههای سفید دریایی؛
از سوار شدن به کشتی و رفتن به مسجدهای قدیمی،
تا خوردنِ آیسکریم و خندیدن به بازی آیسکریمفروشها که نمیخواستند به آسانی آیسکریم را به ما بدهند.
اما شهرهای بزرگ، گاهی آدمها را بد امتحان میکنند.
ناگهان میان همان کوچههای شلوغ استانبول، فقط برای چند لحظه دستم را رها میکردی؛ فقط برای خریدنِ یک چیز کوچک...
اما همان چند لحظه کافی بود تا همدیگر را گم کنیم.
همهجا را دنبالت میگشتم، اما خبری از تو نبود.
و درست همان لحظهای که اشکهایم میخواستند راه بیفتند، خدا برای ما کاری میکرد.
پیرزنی آرام نزدیکم میآمد و میگفت:
«دخترم، دنبال کسی میگردی؟
یک مرد قدبلند با چشمهای قهوهای، تمام این اطراف را میگردد و دنبال توست.»
و من میدانستم در تمام این عالم، فقط یک مرد قدبلند با چشمهای قهوهای وجود دارد که همیشه راه برگشتن به من را پیدا میکند.
و کاش وقتی راه را به سویِ هم گم کردیم، خدا برایِ ما کاری میکرد.
#ساره_مجددی
1 099
هوا هوای گریه کردن با آهنگِ ( مرگ من روزی فرا خواهد رسید) از احمد ظاهر است.
اما باید بخوابم، چون فردا باید برم سر کار. 🥲💙
1 099
رفتم و پشتِ سرم را هم نگاه نکردم!
اما مثلِ (PK) همهی چمدانهایم را، با خاطراتِ تکرار نشدنیِ تو... ( موهایِ سفیدِ ارثیات، مژههایِ بلند و بدونِ فرت، خالِ کوچکِ بندِ دستت، صدایِ خندهایت موقعِ شنیدنِ جوکهایِ بیمعنیام، آواز خواندنهایِ ناگهانیات و چشمانت، چشمانت، چشمانت...) پر کرده بودم.
تا بعدِ تو در سیارهی تنهاییام با آنها دوام بیاورم و دلم برایت تنگ نشود.
اما چه عجب که میشود.
#ساره_مجددیپینوشت:« PK اسم یک شخصیتِ عجیب در یک فیلم هندی.»
1 099
ایبار به خودم کتاب نخریدم چون فکر میکنم تولدم نزدیک است و دوستهایم قرار است برم یک عالم کتاب هدیه بتن 😐😑
پینوشت:« هیچی دیگه. فقط خدا کنه خیله نشم 😂»
1 099
کمر به فراموشات بسته بودم؛
اما پیچکهایِ تاکِ انگورِ حویلی،
باز زلفِ پیچان و فرت را به یادم آورده،
فراموشیام را به باد دادند.
#ساره_مجددی
1 099
Repost from بادبادکِ آبے
من، میز قهوهخانه و چایی که مدتیست...
هی فکر میکنم به شمایی که مدتیست...
"یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی
در جستجوی "سیندرلایی" که مدتیست...
با هر صدای قلب، تو تکرار میشود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتیست...
هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را
آلوده است بی تو هوایی که مدتیست...
دیگر کلافه میشوم و دست میکشم
از این ردیف و قافیه هایی که مدتیست...
کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتیست…
#نجمه_زارع
1 099
Repost from بادبادکِ آبے
من از دلواپسی، از واژه ابهام میترسم
و از چیزی شبیه اعتماد خام میترسم
اگر احساس خود را رو به رو پیشت نمیگویم
چی میدانی که من از درد نافرجام میترسم
غزلهای غریبم را امانت میدهم پیشت
و از نابودی این دفتر گمنام میترسم
مسیر انتخاب من جدا از دیگران باشد
من از پندار شوم مردمان عام میترسم
برو همسایه دختر دست بردار از نزاکتها
من از دیدار بیموقع پشت بام میترسم
#ظریف_رستمی
1 099
Repost from درهی واژهها🤎
بینزاکت در گلویش طوق زر انداخته
پشتسر موهای خود را تا کمر انداخته
شعله زد احساس شاعر، دود عالم را گرفت
تا که سویش ناخودآگاه یک نظر انداخته
انهدام تالبانی را به بار آورده است
بر بلندای تن سبزم تبر انداخته
یکنفر با این همه بیبند و باریهای خود
زندگی راحتم را در خطر انداخته
خوب میداند که شعر زندگیم بوده است
بیشرف ناحق خودش را کور و کر انداخته
#ظریف_رستمی
