en
Feedback
واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

Open in Telegram

و انگشتانِ دستانم دیوانه‌وار می‌نویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسنده‌ی واژه‌هایِ درمانگر «ساره مجددی»

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 097
Subscribers
-624 hours
+5347 days
+48330 days
Posts Archive
به من بگویید چه جرمی را مرتکب شوم، تا قاضیانِ زمانه، حکمِ حبسِ ابدِ مرا در پشتِ میله‌های مژگانش صادر کنند؟
#ساره_مجددی

به من بگویید چه کودتایی در وطن به پا کنم، تا دولت‌داران مرا به جرمِ شورش علیهِ نظام، به آغوشِ او تبعید کنند؟
#ساره_مجددی

اگر عشقی نسبت به آدمی، در قلبت بیدار شده است، خودت را محکم تکان بده؛ تا جسارت، نیز در وجودت بیدار شود. جسارتِ فریاد زدنِ «دوستت دارم»، جسارتِ به آغوش کشیدن، جسارتِ انتخاب کردن، و جسارتِ تا آخر ماندن. چون عاشقانِ بزدل، عشق را بی‌اعتبار می‌کنند.
#ساره_مجددی

بیا تا باز چشمانم را برای نگاهت سرمه بکشم. بیا تا باز موهایم را برای انگشتانت فر بدهم، بیا تا باز خودم را برایت از نو احیا کنم؛ و دوباره بشوم همان آدمی که این همه از نبودنت زخمی نیست.
#ساره_مجددی

محبوبِ من! هرگاه دستانم را ادب می‌کنم؛ تا با نوشتن از تو، عشق مرا به مردمانِ تنگ‌چشمِ جهان لو ندهند، باز این دستانِ سرکش، کارِ خودشان را می‌کنند. گویا دستانم عهد بسته‌اند که جز از تو، و جز از عشقِ تو، چیزی ننویسند.
#ساره_مجددی

Voice message01:12

#من و او اگر ما بودیم صبحِ روزِ تولدم، در میانِ تمامِ پیام‌های تبریک، دنبالِ پیامِ کوچکِ تو می‌گشتم... از آنجایی که تو همیشه تاریخِ تولدم را فراموش می‌کنی؛ مثلِ هر سالِ دیگر، خیال می‌کردم باز هم فراموش کرده‌ای. اما بعدازظهر، وقتی خورشید نارنجی‌تر می‌شد، زنگِ خانه به صدا درمی‌آمد. در را که باز می‌کردم، تو را می‌دیدم؛ با یک دسته گلِ نرگس و کیکِ کوچک با طعمِ کاکائو... و وقتی برای دیر آمدنت گله می‌کردم، لبخند می‌زدی و می‌گفتی: «ببخش خانم... گلِ نرگس را به این آسانی پیدا نمی‌کنند.» اما دلم برایِ شمع‌های تولدم می‌سوزد؛ آخر پیش از آن‌که آرزویم را بگویم، آب می‌شوند... چون تمامِ آن لحظه را به این فکر خواهم گذراند، که از خدا دیگر چه بخواهم، وقتی بزرگ‌ترین خواسته‌ام، همین‌جا کنارم ایستاده است.
#ساره_مجددی

عهد‌هایت را با دیگری ببند؛ به من چه؟ بوسه‌هایت را، آغوش‌هایت را، دست‌هایت را همه را نثارِ دیگری کن... کاری ندارم که! فقط آن «م» کوچکِ کنارِ نامت را، بگذار برایِ من بماند. بگذار تنها کسی باشم که آن نام را با شکوهِ همان «میم» از میانِ لب‌هایش صدا می‌زند...
#ساره_مجددی

عهد‌هایت را با دیگری ببند، به من چه...

میانِ حرفِ (ک) و حرف (ت)
میانِ حرفِ (ک) و حرف (ت)

اگر می‌خواهی بدانی چه کسی ترا واقعی دوست دارد؛ فقط کافی‌ست میانِ حرفِ (ک) و (ت) کیبوردِ گوشی‌ات را نگاه کنی.
#ساره_مجددی

#داستانک روزی دخترِ کوچکی می‌پرسد:« مادر، پدر... عشق چیست؟» و همان لحظه یکی از آن‌ها به یادِ زنی می‌افتد که هیچ‌گاه مادرِ این کودک نشد؛ اما سال‌ها در گوشه‌ی از قلبش زنده‌گی کرده است...
#ساره_مجددی

بویِ خیانت و دروغ را از فرسنگ‌های دور حس می‌کنند؛ زنان مشامِ تیزی دارند.
#ساره_مجددی

#شعر_سپید مرا از من بگرفتی، گِرَو دادی به دستِ کی؟ به دستِ وهم‌ها و غم‌ها به این حالِ پریشانی؟ بیا جانا، مروّت کن! مرا به خویش برگردان؛ که بی‌تو خویشتن را هم نمی‌یابم به آسانی...
#ساره_مجددی

در اینجا، درد‌ها از تاریخ محو نمی‌شوند؛ فقط لباس عوض می‌کنند و از یک نسل به نسلِ دیگر منتقل می‌گردند.
#ساره_مجددی

جهانِ بی‌تماشایِ چین‌های کوچکِ کنارِ لبخندت، بیش از پیش طاقتم را طاق می‌کند.
#ساره_مجددی

در صنف اول خوانده بودیم: «یک‌جا نمودنِ اشیای هم‌جنس را جمع گویند.» اما من هنوز نمی‌دانم ریاضی اشتباه کرد یا ما. ما همه در یک
+3
در صنف اول خوانده بودیم: «یک‌جا نمودنِ اشیای هم‌جنس را جمع گویند.» اما من هنوز نمی‌دانم ریاضی اشتباه کرد یا ما. ما همه در یک سرزمین جمع شده‌ایم؛ اما هم‌جنس نیستیم. کودکی به مکتب می‌رود تا آینده‌اش را بسازد، و کودکی دیگر به کوچه می‌رود تا نانِ امروز را پیدا کند. جوانی در دنیای مجازی سرگرمِ مصرف است، و جوانی دیگر در جاده‌ها دنبالِ لقمه‌ای برای زنده ماندن. کهن‌سالی به حج می‌رود تا نامِ (حاجی) کنارِ نامش بنشیند، و کهن‌سالی دیگر هنوز با دست‌های خسته، نانِ خانه را می‌سازد. یک خاک، یک آب، یک دین، یک خدا؛ اما هزاران زندگیِ متفاوت. پس بگو: اشتباه از ریاضی بود، یا از ما که خیال کردیم همه‌ی جمع‌ها هم‌جنس‌اند؟
#ساره_مجددی

برایِ بارِ صدم خودم خطاب به خودم: « هیییی دختر! فردا روزِ دیگری‌ست...»
برایِ بارِ صدم خودم خطاب به خودم: « هیییی دختر! فردا روزِ دیگری‌ست...»

ما دو مغروریم، دو خود‌خواه، دو سرگردان... عاشقی کردنِ ما، شهرِ عدم در عدم است

#زنانی که همدیگر را نوشتند نامه‌‌ی ششم
سلام نرگس. مرا ببخش که این همه مدت، تو را بی‌پاسخ گذاشتم. مطمئنم اگر از ماجرای این چند مدت آگاه شوی، مرا درک خواهی کرد. سه روزِ قبل، در دانشگاه یک ارائه داشتم. دو روزِ تمام برایش آماده‌گی گرفته بودم. همین که رویِ سکو رفتم، یک‌باره دلم لرزید. فقط خدا می‌داند که در آن لحظه چقدر خودم را تنها حس کردم. چند واژه‌ی انگلیسی را اشتباه تلفظ کردم. (تأکید می‌کنم نرگس! خیلی تمرین کرده بودم؛ شاید استرس همه‌چیز را خراب کرد.) همه‌ی شاگردان خندیدند. همه با نگاه‌های عجیب مرا تماشا می‌کردند. همیشه برای‌شان عجیب است که خودم را با تکه و چادر می‌پوشانم؛ اما آنچه بیش از پیش توجه‌شان را جلب کرده بود، این بود که رویِ چادرم پاکول و رویِ شانه‌ام دستمالِ چهارخانه‌ی قدیمی پدرم را پوشیده بودم. حس کردم حضار پچ‌پچ می‌کنند. دستمال را رویِ شانه‌ام جابه‌جا کردم و تلاش کردم زیرِ بار استرس نشکنم. چند لبخندِ مصنوعی هم نثارشان کردم. اما درست در همان لحظه‌ی حساس، دو هم‌صنفی‌ام که همیشه رفتارِ خودخواهانه و بدی با من دارند، وارد سالن شدند و وقتی مرا دیدند، با صدای بلند خندیدند. بگذار قبل از ادامه‌ی ماجرا برایت بگویم چرا آن دو با من مشکل دارند. آن‌ها قبلاً هم به لباس و حجاب من گیر داده بودند. یکی از آن‌ها یک روز به من گفت: «تو افغان استی؟ باور نمی‌کردم افغان‌ها این‌قدر لایق باشند که بتوانند به اینجا راه پیدا کنند.» نرگس عزیزم، خودت حدس بزن چه کار کردم. بله، جوابش را دادم! همین شد که از آن روز با من بد شدند... به محضِ رفتار آن دو، متنِ سیمینار از ذهنم رفت. ساکت ماندم. زیرِ نگاه‌های خارجی‌ها و بیگانه‌ها، داشتم آب می‌شدم. دلم می‌خواست همان‌جا زار بزنم، گریه کنم، به اتاقم برگردم و با اولین پرواز به افغانستان بروم. نرگس، آن‌ها به یک تکه پارچه خندیدند؛ اما نمی‌دانستند من آن روز تمامِ خانه‌ام را رویِ شانه‌هایم حمل می‌کردم. اما چگونه جرأت می‌کردم تسلیم شوم؟ وقتی نشانِ افغان بودنم رویِ شانه‌هایم بود و نشانه‌ی ریشه‌‌دار بودنم، بر سرم؟ عذرخواهی کردم. گفتم حالم خوب نیست و فردا سیمینارم را ارائه می‌دهم. به خانه آمدم و حسابی گریه کردم. اما آن همان طوفانی بود که بعدش قرار بود یک رنگین‌کمان زیبا در آسمان پدید آید. و حالا حدس بزن روزِ بعد چه کار کردم؟ نه، دیگر حتی نمی‌توانی حدس بزنی نرگس! دختر مگر ما بی‌خودی این همه سختی کشیدیم که حالا با چنین باد‌های بلرزیم؟ به آن‌ها ثابت ساختم ریشه‌ی ما چقدر محکم است. مادرم برای تولدِ بیست‌سالگی‌ام یک گندِ افغانی دوخته بود. نمی‌دانم چه چیزی باعث شده بود آن‌را با خود به امریکا بیاورم. شاید چون می‌دانستم در این‌جا به هویتم نیاز پیدا خواهم کرد. روز بعد، همان را در سیمینار پوشیدم؛ با همان پاکول، همان دستمال و همان حجاب. چون همه‌ی این‌ها یعنی من افغان هستم. چون همه‌ی این‌ها یعنی من... دهانِ همه باز مانده بود. بعد از ارائه‌ی سیمینار به همه گفتم:« پشت این لباس، تاریخ زنانی ایستاده که درد کشیدند، اما زیبایی و امیدشان را از دست ندادند؛ و من افتخار می‌کنم که چنین حجاب و چنین لباسی دارم. مرا ببخشید که روز قبل سیمینارم را درست پیش برده نتوانستم. خب چه می‌شود کرد؟ من هم یک انسانم.» وای نرگس نمی‌دانی چه بازاری دورم شد. یکی از من عکس می‌گرفت، دیگری درباره‌ی لباس افغانی می‌پرسید و کروهی از زیبایی و شکوهش تعریف می‌کردند. یادت است به تو گفته بودم: «ما مجبوریم بیشتر از بقیه بجنگیم؟» این ماجرا را برایت تعریف کردم تا خیال نکنی این حرف فقط یک حرف است. حالا حالم خوب است. سعی می‌کنم خودم را با شرایط سازگار کنم. راستی، در مورد یک اتفاق کنجکاوم ساختی! حتماً در نامه‌ی بعدی بگو که چه اتفاقی آنجا افتاده است. دوستت دارم نرگس. مراقبِ خودت باش. برایم زیاد بنویس که به نوشته‌هایت در این روز‌های تنهایی و سخت، خیلی نیاز دارم. دوستِ همیشه‌گیِ تو، مریم پی‌نوشت:« نرگس؟ تو دماغِ مرا مسخره کردی؟ فکر کنم هنوز چشمانِ کوچک خودت را در آئینه ندیده‌ای...»

#ساره_مجددی