en
Feedback
واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

واژه‌هایِ درمانگر🫀💙

Open in Telegram

و انگشتانِ دستانم دیوانه‌وار می‌نویسند، آنچه را که زبانم قادر نیست بیان کند. لینک ناشناسِ نویسنده... http://t.me/BluChtBot?start=63afaf02b1d9a98f8d45 نویسنده‌ی واژه‌هایِ درمانگر «ساره مجددی»

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 133
Subscribers
-1024 hours
-717 days
-7630 days
Posts Archive
نوعِ دیگری از غصه خوردن این است؛ برایِ خودت چای می‌ریزی، به قالینِ سرخِ اتاق خیره می‌شوی و جرعه‌جرعه، چایِ داغ و غصه را با هم فرو می‌بری. بی‌آن‌که کسی بفهمد، کدام‌یک بیشتر گلویت را می‌سوزاند؛ چایِ داغ یا اندوهی کهنه...
#ساره_مجددی

گوشه‌ی دامنش به آهنِ بریده‌شده‌ی صندلی گیر می‌کند و گریه می‌‌کند. استکانی از دست‌هایِ کف‌آلودش سُر می‌خورد و می‌شکند و او دوباره گریه می‌کند. گاهی هم پیاز‌ها بیش‌ازحد تفت می‌خورند و می‌سوزند، یا نمک یادش می‌رود و او باز هم گریه می‌کند. اما فقط خودش می‌داند که آن گریه‌ها برایِ دامنِ تار‌کش شده، استکانِ شکسته، پیاز‌هایِ سوخته و غذایِ بی‌نمک نه، بل برایِ زخم‌های‌ست که ردِ‌شان هنوز درد می‌کند.
#ساره_مجددی

باران نه ساره... زندگی!!

باران...

#من و او اگر ما بودیم برایِ بارِ صدم، کتابِ «شب‌هایِ روشن» از داستایفسکی را می‌خواندیم؛ آن‌قدر باهم تکرارش می‌کردیم تا همه‌ی دیالوگ‌هایش را حفظ می‌شدیم. مثلاً آن دیالوگش که مرد می‌گوید: «فکر می‌کنم تا قیامِ قیامت از گفتنِ اسمت خسته نشوم، ناستنکا...» و من بعد از خواندنِ این قسمت، چندین بار اسمِ تو را تکرار می‌کردم؛ انگار که با هر بار گفتنش، بیشتر باور می‌کردم که تو واقعاً در زندگیِ من هستی. یا آن‌جا که می‌گوید: «شاید تمامِ خوشبختیِ من همین بود، اینکه بتوانم چند لحظه کنارِ تو باشم.» و بعد به هم می‌نگریستیم تا در چشم‌های هم، معنای واقعیِ این جمله را پیدا کنیم. یا آن جمله‌ی پایانیِ کتاب که می‌گوید: «خدای من! یک دقیقه‌ی کاملِ خوشبختی! آیا برای تمامِ زندگیِ یک انسان کم است؟» و من به تمامِ لحظه‌هایی فکر می‌کردم که در کنارِ تو خوشبخت‌ترینِ خوشبخت‌ها بوده‌ام...
#ساره_مجددی
این متن را فقط کسانی درک می‌کنند که کتابِ «شب‌هایِ روشن» را خوانده باشند.

بیش از آن‌که از عاشق شدن بترسم، از اینکه کسی عاشقِ من بشود می‌ترسم؛ از اینکه او نتواند مرا همان‌طور که می‌خواهم دوست بدارد. از اینکه میانِ تمامِ تلاش‌هایش باز هم احساسِ تنهایی کنم، از اینکه روزی بفهمم عشقِ او با آن چیزی که قلبم انتظار دارد، فاصله دارد...
#ساره_مجددی

آنان مرا غرق نکردند، از من غواصِ بهتری ساختند...
#ساره_مجددی

چای نخورده، زندگی نمی‌شود...
چای نخورده، زندگی نمی‌شود...

فردا جمعه است و کلی کار دارم؟ بلی... باید آرام بخوابم تا وقت بیدار شوم؟ بلی... آیا بیدار خوابی ضرر دارد؟ بلی... اما می‌توانم
+3
فردا جمعه است و کلی کار دارم؟ بلی... باید آرام بخوابم تا وقت بیدار شوم؟ بلی... آیا بیدار خوابی ضرر دارد؟ بلی... اما می‌توانم از خواندنِ این کتاب دست بردارم؟ هرگز!!!!

تقریبا پنجاه نفر در سه روز از کانال رفتند... ناراحت نیستم ولی شماهایِ که ماندید، اگر محتوایِ کانال را دوست ندارید، با خیالِ راحت بروید... واژه‌هایِ درمانگرم به خواننده‌هایِ واقعی نیاز دارند، نه فقط چند نفر در فهرست اعضا. 🥰💙
#ساره_مجددی

تو لباس افغانی به تن کن پیراهنی به رنگ بهار و شالی به رنگ آسمان بدخشان... به رنگ‌های طبیعت سوگند‌ نقاشی‌های جهان در برابر تو
تو لباس افغانی به تن کن پیراهنی به رنگ بهار و شالی به رنگ آسمان بدخشان... به رنگ‌های طبیعت سوگند‌ نقاشی‌های جهان در برابر تو تابلوهای خاموشی بیش نیستند.... بگذار ترمه و خامک بر شانه‌هایت قصه بگویند. به خدا قسم‌اگر تو از میان باغی بگذری گل‌ها از شرم رنگ خویش را پس می‌دهند.... پیراهن افغانی بپوش..... همان که دامنش بوی انار و کوهستان می‌دهد...تو که بیایی ونگوگ و داوینچی را چه کار دارم؟ من شاهکار خلقت را پیش چشم خود خواهم داشت.....تو در لباس افغانی شبیه شعری خواهی شد که مادران این سرزمین با نخ و سوزن نوشته‌اند....به رنگ‌های لاجورد و انار سوگند، هیچ قلمی توان کشیدن تو را ندارد...... سبز را از باغ بگیر، سرخ را از انار لاجوردی را از آسمان... بعد کنارم بنشین... می‌خواهم ببینم چگونه تمام طبیعت در قامت یک زن‌جمع می‌شود..... #محال_بهار🍂

یا چنان عاشقم باش که سرانجام به جنون برسی، یا بی‌صدا برو و زندگی‌ات را ادامه بده؛ من سهمی از عشق‌هایِ معمولی نمی‌خواهم...
#ساره_مجددی

تو همان عشقی هستی که لایِ «هیچ»‌هایم پنهان کرده‌ام... مثلِ زمانی که به قالینِ سرخِ خانه چشم می‌دوزم و از من می‌پرسند:«به چی فکر می‌کنی؟» و من می‌گویم:«هیچ...» یا زمانی که در میانِ برق انداختنِ خانه، زیرِ لب زمزمه می‌کنم و می‌پرسند:«خیرت است؟» و باز می‌گویم:«هیچ...» وقتی خودم را مقابلِ آیینه می‌آرایم و می‌پرسند:«چه خبر است؟» لبخند می‌زنم و می‌گویم:«هیچ...» وقتی قلم برمی‌دارم و شعر می‌نویسم و می‌پرسند:«برایِ کی؟» می‌گویم:«هیچ‌کس...» اما نمی‌دانند که تمامِ این «هیچ»ها، پر از نامِ زیبایِ توست...
#ساره_مجددی

بفرستید به بانویِ نخستینِ قلبِ تان.

بانویِ نخستینِ قلبِ من! در مقابلِ آیینه‌ی اتاقت بایست! به چشم‌هایت که همچون قهوه‌ی داغ در یک ظهرِ زمستانی اند، بنگر... به گوش‌هایت که گوش‌واره‌هایت را چون نگین، آراسته اند، به لب‌هایت که هر آدمی را به لبِ مرگ می‌کشاند، به مژه‌هایت که رویِ بختم سایه انداخته اند، و به آن صورتِ گردِ گندمی‌ رنگت بنگر... زیبایی‌ِ محسور کننده‌ی خودت را خوب ببین. خیلی عمیق هم ببین! و سرانجام بدان، عشقِ من برایِ تو، نه برایِ این زیبایی‌ها، بل برایِ روحِ لطیف و زیبایِ است، که پشتِ این چهره نشسته است...
#ساره_مجددی

اگر شاعری یا نویسنده‌ای عاشقِ تو شود، برایِ تو هیچ نفعی نخواهد رساند! به‌جز اینکه سال‌هایِ بسیار بعد، که هر دو در آغوشِ خاک مدفون شدید، تو در تمامِ نوشته‌هایش تا روزی که خورشید از غرب طلوع کند، زنده خواهی بود.
#ساره_مجددی

پَرَم را چیده صیادی..
#ساره_مجددی

غمِ مرگِ عزیزان، مثلِ ردِ سوختگی‌ست... ممکن است دیگر سوزشی حس نکنی، اما تا همیشه برایِ ردِ آن، عزادار خواهی ماند.
#ساره_مجددی

نوشته‌ی یک سال قبلم...
نوشته‌ی یک سال قبلم...