𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Open in Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
261
Subscribers
-124 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#Senin_yerinde 51تا دم در، دست در دست هم راه رفتند و در ورودی ایستادند. از اینجا به بعد جدا از هم بود. اسمه به اتاق عروس و عادل به اتاق داماد میرفت. چند ساعت بعد دوباره در وسط سالن کنار هم میایستادند. عادل صورت اسمه را میان دو دستش گرفت: خیلی دوستت دارم. _من هم دوستت دارم. عادل خم شد و اسمه را بوسید. بدون عجله، بیآنکه اهمیت دهد کسی نگاه میکند یا نه، او را بوسید. دستهای اسمه روی یقه او رفت، محکم گرفت و رها نکرد. وقتی عقب کشیدند، پیشانیهایشان به هم خورده بود. عادل گفت: چیزی نمانده. اسمه گفت: چیزی نمانده. عادل یک بار دیگر دست او را فشار داد و سپس رها کرد: برو و زیباترین عروس دنیا بشو افولیم. اسمه با لبخند از کنار عادل جدا شد. بعد از چند قدم برداشتن، برگشت و به عادل نگاه کرد. عادل هنوز با لبخند او را تماشا میکرد. برایش دست تکان داد، انگار میخواست بگوید یالا برو. عادل هم برایش دست تکان داد و چشمانش را با لبخند بست. اسمه وارد اتاق عروس شد. عادل مدتی به راهروی خالی نگاه کرد، سپس نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق داماد رفت. عادل کتوشلوار دامادی خود را از کاور بیرون آورد و روی چوبلباسی آویزان کرد. چند ثانیه به کتِ روی چوبلباسی نگاه کرد و زیر لب گفت: ای بابا! کتوشلوار را از چوبلباسی برداشت و پوشید. رو به آینه برگشت. کاملاً سفید. غرولندکنان گفت: رفته کتوشلوار سفید گرفته. من چطور با این جلوی کل اهالی روستا ظاهر بشوم؟ در باز شد و عمر وارد شد. یک قدم برداشت و ایستاد. از سر تا پای پسرش را برانداز کرد و ابروهایش بالا رفت: عادل، شبیه گارسونها شدی. این چه لباس دامادی است؟ عادل در آینه به خودش درون تاکسیدوی سفید نگاه کرد. یک هفته بود هر بار که در آینه نگاه میکرد، چهره دیگری میدید. حالا چهره خودش بود، اما تاکسیدویی که اسمه انتخاب کرده بود تنش بود. گفت: اسمه اینطور میخواست. چه کار کنم؟ عمر سرش را به طرفین تکان داد، اما نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: یعنی هرچه دختر بگوید همان میشود. عادت کن، تازه روز اولت است. به سمت در رفت و از آستانه در برگشت و یک بار دیگر نگاه کرد: زودتر آماده شو. چیزی نمانده. عمر بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد. عادل دوباره زمان درازی جلوی آینه به خودش نگاه کرد و زیر لب با خودش گفت: بیخیال پسرم. ممکن بود لباس عروس بپوشی. باز هم خدا را شکر. سپس فکر جدیدی به ذهنش رسید: اسمه میخواسته در عروسیاش سفید بپوشد. اسمه میدانست روزی که برای تنها بار در زندگیاش قرار بود عروس شود، نمیتوانست لباس عروس خودش را بپوشد، برای همین دستکم میخواست درون رنگ سفید قرار بگیرد. چهره عادل در هم رفت و احساس پشیمانیِ بزرگی کرد، بزرگتر از تمام عصبانیتها و غرولندهای یک هفته گذشتهاش به اسمه. سپس این افکار جای خود را به حس گرمتری دادند. عادل دوباره لبخند زد؛ چون اسمه امروز میتوانست لباس عروسش را بپوشد. امروز قرار بود لباس عروس خودش را، در بدن خودش، در عروسی خودش بپوشد. دکمه کتش را بست. آماده بود. نفس عمیقی کشید و با خودش گفت: بالاخره. آنقدر هیجانزده بود که دستهایش عرق کرده بود. از شدت شوق در پوست خود نمیگنجید. اگرچه هرگز به اسمه نگفته بود، اما گاهی ترس بزرگی داشت که این روز هرگز فرانرسد. از فرط هیجانی که در درونش بود، نتوانست منتظر اسمه بماند. از اتاق خارج شد و به سمت سالن رفت. از جلوی در، نگاه کوتاهی به داخل سالن انداخت، بدون اینکه جلب توجه کند؛ سالن از قبل پر شده بود. به گلها نگاه کرد، به روشناییها نگاه کرد و چشمش را روی مهمانان چرخاند. میخواست با چشمان خودش ببیند که آیا همهچیز مرتب است یا نه. هیجانِ بیصبرانهای در چهرهاش نمایان بود. در گوشهای فادیمه با اقوام صحبت میکرد. پدر و مادر اسمه و عادل در ورودی اصلی به مهمانان خوشآمد میگفتند. موسیقی در پسزمینه ملایم و با تنِ آشنایی پخش میشد؛ هنوز چیزی نبود که بشود با آن رقصید، فقط موسیقی متن ملایمی برای پر کردن فضای سالن بود. عادل یکباره خشکش زد. احساس کرد این لحظه را قبلاً هم زندگی کرده است. همهچیز بسیار آشنا بود: سالن، مهمانان، روشناییها، حتی موسیقیِ در حال پخش در پسزمینه... انگار قبلاً از اینجا رد شده بود. از زیر همین روشناییها، از میان همین موسیقی، از میان همین نگاهها... اما درونِ چیز دیگری. یک لحظه احساس کرد خودش با لباس عروس در وسط سالن ایستاده است. عادل سرش را به طرفین تکان داد و با خودش گفت:چرند نگو. اما ضربان قلبش کند نمیشد؛ تندتر میشد. از سالن بیرون رفت و به اتاق عروس رفت. امینه و سوجان دم در بودند. سوجان گفت: داماد، تو اینجا چه میکنی؟ عروس را که هنوز نباید دید. امینه هم گفت: تورِ سرش هنوز آماده نیست. عادل به آنها لبخند زد و گفت: فقط یک ثانیه.
#Senin_yerinde 50هر دو بعد از آماده شدن، دست در دست هم بیرون رفتند. فاطمه با دیدن آنها نفس عمیقی کشید. هر دو، نگرانیهایی را که روزها در دل داشتند دور ریخته بودند و آرام و خوشحال به نظر میرسیدند. بالاخره با چشمان خندان به یکدیگر نگاه میکردند. عمر گفت: یالا، دیر نکنید. یک بار بیشتر ازدواج نمیکنید. عادل به سمت مادرش رفت و گونهاش را بوسید: صبح بخیر مادرم. فاطمه لحظهای مکث کرد. سپس صورت پسرش را میان دو دستش گرفت و گفت: صبح بخیر پسرم. اسمه هم به سمت آنها آمد و دست فاطمه را گرفت: مادر. این بار در این کلمه هیچ عجیببودنی وجود نداشت. چشمان فاطمه پر از اشک شد. چیزی نگفت؛ فقط هر دو را با هم در آغوش کشید. فاطمه و فادیمه در حیاط ایستاده بودند و پایین آمدن عادل و اسمه را از پلهها تماشا میکردند. مردی که یک هفته بود در آن خانه راه میرفت، بالاخره دوباره شبیه پسرش شده بود. دختر کنارش هم بالاخره شبیه یک عروس شده بود؛ نه بیش از حد راحت، نه بیش از حد سختگیر. فقط خوشحال. فادیمه گفت: مادر، داداشم بالاخره عجیبوغریب راه رفتن را کنار گذاشت. _این چه حرفی است دخترم؟ _رسماً عشوه میآمد، چهمیدانم والا. فاطمه سرش را به طرفین تکان داد: حرفهای بیربط نزن، برادرت نشنود. اسمه هم معمولی به نظر میرسید. سنگ از آسمان خواهد بارید. _استرس عروسی است. همهچیز که طبق اصول پیش نرفت. وقتی سوار ماشین شدند، عادل پشت فرمان نشست و اسمه کنارش نشست. با بسته شدن درها، هر دو لحظهای مکث کردند. سپس همزمان به یکدیگر نگاه کردند و دوباره خندیدند. اسمه گفت: به چه میخندی؟ _تو به چه میخندی؟ اسمه سرش را تکان داد و رویش را به سمت بیرونِ پنجره برگرداند. عادل ماشین را روشن کرد. اسمه یک دستش را روی شکمش گذاشته بود و دست دیگرش را ناخودآگاه روی زانوی عادل قرار داده بود. عادل گاهی به او نگاه میکرد. سعی میکرد نگاه نکند، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. یک هفته بود که در آینه به صورت خودش نگاه کرده بود، حالا دوباره به صورت اسمه نگاه میکرد و احساس درونش آنقدر بزرگ بود که نمیتوانست فرمان را محکم نگیرد. سپاس شیشه پنجرهاش را پایین داد و با بیرون آوردن سرش شروع به فریاد زدن کرد: ما داریم ازدواج میکنیم! اسمه با گرفتن بازوی عادل سعی کرد او را به داخل بکشد: عادل ساکت شو. _چه شده دختر. طاقت ندارم. خیلی خوشحالم. اسمه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد: خرِ بیجنبه. اسمه بعد از مدتی رویش را از پنجره برگرداند، به روبهرو نگاه کرد و لبهایش را روی هم فشار داد. گفت: خب ما چطور خوب شدیم...؟ داشت بلند فکر میکرد. انگار از عادل نمیپرسید، از خودش میپرسید. عادل شانهای بالا انداخت. چشمانش به جاده بود و لبخندِ روی چهرهاش اصلاً محو نشده بود. گفت: اصلاً برایم مهم نیست. به حالت عادی برگشتیم دیگر. همین برای من کافی است. اسمه به او نگاه کرد: عادل. _چیه؟ _فکر کنم چون با هم بودیم و رابطه داشتیم خوب شدیم. اخمهای عادل کمی در هم رفت. چیزی نگفت. اسمه ادامه داد: قبل از روزی که برای اولین بار جایمان عوض شد هم همینطور شده بود. عادل خندهای کوتاه کرد و سرش را به طرفین تکان داد: تصادفی بوده اسمه. لحظهای مکث کرد: قبلاً هم انجام داده بودیم در نهایت. آن زمان اتفاقی نیفتاد. اسمه به بیرونِ پنجره نگاه کرد. انگشتانش روی زانوی عادل کمی تکان خوردند: انشاءالله که همینطور است. زیر لب زمزمه کرد: ما فردا صبح... صدایش کاملاً آهسته شده بود. عادل نگاه نگران و کوتاهی به او انداخت. اسمه گفت: اگر فردا صبح دوباره جا به جا بیدار شویم... لبخند عادل در یک لحظه پاک شد. گلویش خشک شد و تمام رنگ از چهرهاش پرید. کمرمق زمزمه کرد: نه. این کلمه بارها و بارها در ذهنش انعکاس یافت. چشمانش را از جاده برنداشت اما نگاهش جدی و سخت شد. چانهاش منقبض شد. لحظهای نفسش را حبس کرد و سپس به سختی بیرون داد. گفت: اسمه. صدایش شبیه صدای خودش نبود: اینطور نیست. اسمه به سمت او برگشت. _تو پنیک نشو. عادل سرش را تکان داد، انگار که با خودش حرف میزد: خوب شدیم. حالا ازدواج میکنیم. بچهدار میشویم. خیلی خوشبخت خواهیم شد. دستش را از روی فرمان برداشت و دست اسمه را محکم گرفت: باشه؟ اسمه به صورت عادل نگاه کرد. آن لبخند بزرگِ چند لحظه پیش رفته بود و به جایش چیز دیگری آمده بود؛ چیزی شبیه به ترس. سرش را تکان داد: باشه. عادل پشت دست او را بوسید و چشمانش را به جاده دوخت. دیگر نمیخواست آن جمله را بشنود. با صدایی آهسته گفت: دیگر اینطور نگو. اسمه گفت: باشه. اما نتوانست آن را از ذهنش بیرون کند. مقابل سالن عروسی رسیدند. عادل ماشین را نگه داشت و موتور را خاموش کرد. یک لحظه از جایش بلند نشد و به اسمه نگاه کرد. اسمه هم به او نگاه میکرد. اسمه گفت: رسیدیم. _رسیدیم.
