𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
261
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
#Senin_yerinde 41
#Dönebilir_Miyiz_En_Başına?تنها یک روز به عروسی اسمه و عادل باقی مانده بود. فردا صبح وقتی بیدار میشدند، دو عاشق در نهایت آغاز پایان خوش خود را تجربه میکردند؛ یعنی تا حدی با توجه به شرایطی که در آن قرار داشتند... هر دو با هم به اتاق خوابشان رفتند. عادل با صدایی که نگرانی پنهاننشدنیای در آن لرزان بود پرسید: خب، اگر به حالت عادی برگردیم چی؟ آیا باز هم من را مثل قبل خواهی دید؟ اسمه در میان ذهن آشفتهاش به دنبال پاسخی منطقی گشت تا به عادل بدهد: عادل، من هم در وضعیتی متفاوت از تو نیستم. عادل با صدایی قاطعتر گفت: آیا من را به عنوان یک مرد خواهی دید، اسمه؟ اسمه پاسخ داد: عادل، من تو را با لباس بیندالی دیدم. این هم مشکلی نخواهد بود، نگران نباش. _اسمه. _بله عادل، خواهم دید، باشد؟ _اگر همه چیز خراب شود چی؟ _عادل، همین حالا هم همه چیز خراب شده است. دیگر چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ محض رضای خدا، یک نگاه به وضعمان بینداز. عادل چشمانش را به زمین دوخت. _به خاطر یک غرور احمقانه مردانه، شاید بدترین روزهای زندگیمان را تجربه کردیم. شاید بعد از اینکه با هم بودیم به حالت عادی برگردیم. دیگر این بحث را تمام کن. _ببین، فکر نکن از روی غرور احمقانه مردانه این کار را میکنم، من فقط... اسمه دستهایش را روی صورت عادل گذاشت: احمق. الان جلوی من کاملاً به معنای واقعی کلمه به عنوان یک زن نشستهای و من باز هم تو را به عنوان مردی که دوستش دارم میبینم. عادل سرش را تکان داد: خیلی دوستت دارم اسمه. و میخواهم باقیمانده عمرم را با تو بگذرانم. اما این وضعیت... خب میترسم... میترسم خودمان را از دست بدهیم. میترسم حتی اگر مثل قبل شویم، باز هم نتوانیم مثل گذشته باشیم. اسمه دست دراز کرد و عادل را محکم در آغوش گرفت: من هم خیلی دوستت دارم. هیچ چیز برای ترسیدن وجود ندارد. باشد؟ _باشد. _باید این را امتحان کنیم. نمیتوانیم تا ابد اینطور بمانیم، نه؟ اسمه دستش را دراز کرد و دستهای عادل را گرفت: مطمئنی؟ عادل سرش را تکان داد: بله. تو چی؟ _من هم. هر دو مدتی در سکوت به چشمان هم نگاه کردند. سپس عادل آرام بلند شد، در را قفل کرد، چراغ را خاموش نمود و رفت پردهها را کشید. اسمه زیر لب شروع به خندیدن کرد. عادل گفت: هنوز شروع نشده اینطوری میکنی اسمه! مگر نگفتیم خنده در کار نیست؟ همینجوری هم به اندازه کافی مسخرهام کردی. اسمه نفس عمیقی کشید: به آن نمیخندم. سپس با دستهایش به پرده اشاره کرد: توی یک کپر بدون در با من بچه درست کردی. حالا به این تدابیر امنیتی که گرفتهای میخندم. عادل شروع به درآوردن لباسهایش کرد: قسم میخورم این یک هفته تو را نمیتوانم بشناسمت. اسمه چشمانش را چرخاند. عادل خودش را کنار اسمه رها کرد. چند ثانیه هر دو به یکدیگر نگاه کردند. عادل گفت: چطور انجامش میدهیم؟ اسمه میخواست صورتش را در بالش فرو کند و تا از هوش رفتن بخندد. به خودش فشار آورد تا نخندد و لبهایش را روی هم فشار داد. _نخند دیگه اسمه. _نمیخندم. _عادل، تو شب عروسی هم اینطوری میخواهی بشوی؟ عادل نگاه تندی به اسمه انداخت. اسمه گفت: نازترین عروس دنیا شدی عادلِ من. _اسمه قسم میخورم بلند میشوم و میروم. اسمه دست عادل را گرفت و به او نزدیک شد: ای بابا، باشد. قبلاً هم انجامش دادیم عادل. کمی آرام نیستی؟ در نهایت بار اولمان که نیست. _به این شکل بار اول است. اسمه به عادل نگاه کرد. لحن شوخطبعانه صورتش محو شد: من هم در همان وضعیت هستم عادل. فقط میشود اینقدر دربارهاش صحبت نکنیم؟ همه چیز به اندازه کافی عجیب است. عجیبتر هم میشود. دربارهاش صحبت کردیم، شاید اینطوری به حالت عادی برگردیم. عادل سرش را تکان داد: خوبه. سپس عقب کشید و شروع به درآوردن لباسهایش کرد. اسمه چند ثانیه عادل را تماشا کرد. _داری چکار میکنی اسمه؟ اسمه دستهایش را به دو طرف باز کرد: کاری نمیکنم عادل. _اونطوری نگاه نکن دیگه. _ای بابا، تاریک است و چیزی دیده نمیشود. در ضمن، چه اشکالی دارد به بدن خودم نگاه کنم؟ اسمه بدون اینکه منتظر جواب عادل بماند، تیشرتش را درآورد. بعد دکمه شلوارش را باز کرد و از شر آن هم خلاص شد. عادل نگاهش را به زمین دوخت. انگار تازه جدی بودن اوضاع به مغزش خطور کرده بود. با خودش گفت: خدایا، با هر چه مرا میآزمایی، واقعاً من خیلی پشیمانم. اسمه و عادل مدتی کنار هم نشستند. برای مدتی کوتاه ولی طولانیحسشده، هر دو از زدن حرکتی تردید داشتند. در نهایت عادل رو به اسمه کرد: معلوم است که ما مثل قبل نمیتوانیم رومانتیک باشیم اسمه... لبخند کوچکی روی صورت اسمه پدیدار شد: ...چون همهچیز خیلی عجیب است. نجوا کرد. عادل گفت: بیا ببوسیم.
#Senin_yerinde 40سوجان به سمت گوش عادل خم شد: آبجی احمقی؟ به ما چه مربوط به داداش عادل. خودش از پدرش بخواهد. عادل شانه بالا انداخت. فاطمه گفت: باشه دخترم. معلوم است هرکدام را بخواهید میخریم. مهمانها بین خودشان مدام شروع کرده بودند به گفتن اینکه عادل چقدر عروس طماعی است. فاطمه در آخر چند عدد دستبند به بازوهای عادل انداخت. عادل پرسید: همینقدر؟ فاطمه ندانست چه بگوید: دخترم، طلاهای اصلی در عروسی انداخته میشود. عادل سرش را تکان داد. فاطمه عادل را بغل کرد و گفت: به خانهمان خوش آمدی دخترم. زن گاهی فکر میکرد پسرش رفتار بسیار بدی با دختر دارد. گاهی هم فکر میکرد عروسش بیش از حد راحت و بیپردواست. به همین دلیل کاملاً نگران بود. اما در نهایت برای اینکه هر دویشان خوشبخت شوند، زیر لب دعا میکرد. چند دقیقه بعد موزیک قطع شد. جوانان کوچاری شروع به تیراندازی کردند. اسمه کمی جا خورد. عمر از دور پسرش را تماشا کرد و صورتش را در هم کشید. با صدایی که کسی نشنود زیر لب غر زد: مثلاً قرار است پدر هم بشود. جوانان با مشعلهایی در دست، فریادزنان و شعرخوانان پیش میرفتند. اسمه در پیشاپیش همه، با نیشخندی بزرگ بر لب وارد شد. با دیدن عادل، لبخندش بزرگتر شد. دستش را به سمت عادل دراز کرد و به او کمک کرد تا بلند شود. عادل با کلافگی و اضطراب کنده شد و ایستاد. اسمه دست برد و تور روی صورت عادل را بالا زد. سپس لبهایش را بر پیشانی عادل فشار داد. اسمه به سمت گوش عادل خم شد و از میان لبهایش که برای نخندیدن فشار داده بود گفت: خیلی خوشگل شدهای، زنِ من.
#Senin_yerinde 39و عادل را بغل کرد. عادل از این صمیمیت کلافه شد و عقب کشید: تو به من نزدیک نشو سوجان. هنوز از دستت عصبانی هستم. اسمه اخم کرد و به او نگاه کرد. با کنجکاوی پرسید: باز چیکار کردی سوجو؟ _بیخیال شوهر آبجی. بیا تو را با دخترها آشنا کنم. شروع کرد به نوبت دخترها را معرفی کردن. اول بوسه جلو آمد و اسمه را بغل کرد: ما با اسمه دوست دبیرستان هستیم. اسمه با لبخند گفت: میدانم بوسه، خوشبختم. بعد سنا نزدیک آمد، او هم اسمه را بغل کرد. اسمه بدون اینکه فرصتی به او بدهد گفت: خوش آمدی سنا. از پشت سر، دریا در حالی که به عادل نگاه میکرد گفت: اسمه، تو همهمان را برای عادل تعریف کرده بودی؟ عادل سعی کرد لبخند بزند: معلوم است که همهتان را میشناسد. انگار دوست خودش هستید، همهتان را دوست دارد. اسمه خندید: حرفهایی را هم که پشتم زدید شنیدم. بعد رو به دخترها کرد: یارن، دیلک، شما هم خوش آمدید. گوشهایم کلی زنگ زد. سوجان رو به اسمه کرد: یالله داماد، تو برو بیرون تا ما آبجیام را آماده کنیم. اسمه برای آخرین بار رو به عادل کرد، سرش را به دو طرف تکان داد و بیرون رفت. امینه سینی حنا را به دست گرفت. کارهایی را که باید انجام میشد یکییکی برای عادل توضیح داد. سنا نزدیک او شد: به من نگاه کن اسمه. زود دستت را باز نمیکنی ها. یارن هم کاملاً به عادل نزدیک شد: باید گریه کنی. عادل چشمانش را بست: سخت نخواهد بود. همین حالا هم دلم خون است. دریا به عادل نگاه کرد: تو خودت را برای شب عروسی آماده کن. چیزی نمانده. خندید و با کنایه چشمک زد. لبهای عادل نیمهباز ماند: شما بین خودتان همیشه از این حرفها میزنید؟ سوجان رو به دخترها کرد: آبجیام کمی خجالتی است، روز قبل وقتی داشت لباس خواب میخرید نزدیک بود مثل گوجهفرنگی سرخ شود. _سوجان ساکت شو تو رو خدا، بس است. کلافهام کردی. امینه وارد ماجرا شد: خب باشد، همهمان بروید تو صف تا هرچه زودتر این حنابندان را راه بیندازیم. دخترها پشت سر عادل به صف شدند. عادل با لباس بیندالیاش به سمت سالن حرکت کرد. همراه با صدای آهنگ ورودی که شروع به پخش شدن کرد، همه مهمانها سرشان را بالا آوردند و به او نگاه کردند. همه شروع به پچپچ با یکدیگر کردند. یکی گفت: خیلی قشنگ شده. زن مسنی وارد صحبت شد: چرا اینقدر عجلهای و بدون معطلی ازدواج میکنند؟ زن دیگری گفت: دختره حامله است. در یک روستای به این کوچکی، همهچیز سریع پیچیده بود. تمام سالن شروع به غیبت درباره زیبایی عادل و بارداریاش کردند. عادل روی صندلی وسط نشست. دیلک توریش را درست کرد و روی صورت عادل را پوشاند. عادل گفت: این را روی من نیندازید، هیچچیز را نمیبینم. یارن هم گفت: عادل آن را برمیدارد. خرابش نکن. در حالی که دخترها میخندیدند، دور عادل چرخیدند و شروع به خواندن یکی از ترانههای سنتی حنابندان کردند. عادل چشمانش را بسته بود و با کلافگی منتظر تمام شدن این لحظه بود. بوسه پرسید: عروس گریه نمیکند؟ سنا هم گفت: عادل قرار است پیشانیاش را ببوسد و بگوید تو حلال منی، لابد دارد به آن فکر میکند. قصد گریه کردن ندارد. دریا گفت: دخترها، زود باشید عروسمان را به گریه بیندازید. دیلک هم گفت: اما اسمه، باید گریه کنی. باشه، داری با مردی که دوستش داری ازدواج میکنی اما رسم و رسومات ما اینطوری است. دخترها آنقدر شاد بودند که همهشان مدام عادل را اذیت میکردند. عادل با درک اینکه دخترها تا او گریه نکند دستبردار نیستند، با فکر کردن به اینکه زن شده و به وضعیتی که در آن قرار داشت، شروع به گریه کرد. امینه با دیدن این صحنه دست کشید و خم شد تا روی دست عادل حنا بگذارد: نه امینه، من حنا نمیگذارم. امینه با لحنی تند گفت: بیخود، نکن آبجی. تو عروسی. مگر شب حنابندانی هم هست که عروس حنا نگذارد؟» و دست عادل را کشید و میان کف دستش گرفت. در حالی که روی دست عادل حنا میگذاشتند، عادل همچنان به گریه ادامه میداد و با خودش آه کشید: به چه روزی افتادم من. وقتی حنا گذاشتن تمام شد، دخترها پخش شدند و شروع به حنا گذاشتن برای مهمانها کردند. فاطمه به عادل نزدیک شد و جلویش خم شد. سوجان گفت: خاله فاطمه، عروس دستش را باز نمیکند. از طرف دیگر هم به شانه عادل میزد تا دستش را باز نکند. فاطمه پرسید: چی میخواهی دخترم؟ عادل با نگاهی گیج و سردرگم اول به اطرافش نگاه کرد. بعد چشمانش به چشمان مادرش افتاد و گفت: یک عمارت میخواهم. چهره سوجان شاداب شد. به خاطر رکگویی دختر، شوک و جاخوردگی کوتاهی از چهره فاطمه گذشت. فاطمه بدون اینکه به روی خودش بیاورد گفت: باشه. برایتان بالای نوک کوه کوچاری، یک عمارت کوچاری میسازیم. اشکهای عادل بند آمده بود. گفت: برای عادل هم یک ماشین جدید.
#Senin_yerinde 38دیگر هر دو کمکم به صدا زده شدن به جای یکدیگر عادت کرده بودند و مثل قبل اشتباه نمیکردند. فاطمه گفت: تو هم برو کت و شلوار دامادیات را بگیر. ما هم زنانه خرید جهیزیه را حل کنیم. عادل به اسمه نگاه کرد. اسمه چشمانش را بست، بعد از چند ثانیه باز کرد و به او نگاه کرد: باشه. عادل نیمچه لبخندی زد و برای اسمه چشمک زد. وقتی اسمه دور میشد، عادل مدتی از پشت سر به او نگاه کرد. در مغازه جهیزیه، شکریه جلوتر میرفت و سوجان پشت سرش هر چه میدید توی سبد میانداخت: این را هم برداریم. عادل با تعجب نگاه کرد: این به چه دردی میخورد؟ سوجان گفت: خوب است. _پرسیدم به چه دردی میخورد. _قشنگ بودنش کافی نیست؟ شکریه چیز دیگری را نشان داد. عادل تقریباً در هیچ چیز دخالت نکرد؛ دقیقترش این است که نتوانست دخالت کند، چون شکریه و سوجان هر چه میدیدند بدون نظرخواهی از او برمیداشتند. بعد از مدتی وارد یک مغازه لباس زیر شدند. قدمهای عادل کند شد: چرا آمدیم اینجا؟ شکریه گفت: میخواهیم لباس خواب نگاه کنیم دخترم. صورت عادل سرخِ سرخ شد: من... نیازی نیست. سوجان با تعجب به او نگاه کرد: یعنی چی نیازی نیست آبجی؟ عادل جوابی پیدا نکرد. شکریه یک لباس خواب را دستش گرفت: این قشنگ است. عادل گفت: خب، شما انتخاب کنید، من بیرون هستم. برگشت و همین که میخواست به سمت بیرون برود، فاطمه جلویش را گرفت: خجالت نکش دخترم، ما زنانه هستیم. غریبهای اینجا نیست. دهان عادل نیمهباز ماند. حتی نمیتوانست حرف بزند. _تو از من خجالت کشیدی. نگران نباش، من کمی دورتر میایستم. فاطمه نوازش آرامی به بازوی عادل کشید و از کنارشان دور شد. سوجان اما از قبل چیزی را دستش گرفته بود و با خنده به عادل نگاه میکرد. بعد آمد کنار عادل، محصول را جلوی او گرفت و با خنده شروع به گفتن کرد: آبجی، باید کمی یاد بگیری از زنانگیات استفاده کنی. چشمان عادل گشاد شد. لباس خوابی را که سوجان جلویش گرفته بود کشید و با عصبانیت به سمت قفسه پرتاب کرد: سوجان! _چی شده؟ مردها منتظر چنین چیزهایی هستند. شوهر آبجیام هم منتظر است. _ساکت شو! آفت جان، ساکت شو. اینها را هم هی جلوی من نگیر! سوجان زد زیر خنده. صورت عادل سرختر شد: کافی است. باشه، هیا بریم بیرون. سوجان با خنده گفت: آبجی، موقع حامله شدن خجالت نکشیدی، حالا برای خریدن دو تا لباس خواب خجالت میکشی؟ عادل چشمانش را چرخاند، سبد را از دست سوجان قاپید و به سمت صندوق رفت. اگر کمی دیگر آنجا میماند دیوانه میشد. در طول هفته، عادل و اسمه مشغول تدارکات عروسی و حنابندان بودند. و در نهایت شب حنابندان عادل فرارسید. عادل و اسمه در اتاق عروس مشغول آخرین تدارکات بودند. عادل لباس سنتی را پوشیده بود و مثل یک قو آنقدر ظریف به نظر میرسید. اسمه روی مبل نشسته بود و عادل را تماشا میکرد. اسمه به عادل که جلوی آینه خودش را بررسی میکرد نگاه کرد و برای اینکه نخندد لبهایش را روی هم فشار داد. _دخترم، دیگر نخند. چند روز گذشته، هنوز به همه چیز میخندی. اسمه شانه بالا انداخت: چیکار کنم عادل. هنوز خیلی خندهدار است. چهل سال هم فکر میکردم، به ذهنم نمیرسید تو را با لباس بیندالی ببینم. عادل کنار اسمه نشست. با شانههای افتاده و نگاهی پر از ترس گفت: ما درست نمیشویم اسمه. یک هفته شد. _من یک چیزی پیدا کردم. _چی پیدا کردی؟ _توی اینترنت یک شامان. اسمه چشمانش را چرخاند: عقلت را از دست دادهای؟ _مگر چاره دیگری داریم؟ اسمه بلند شد: تو حتی حمد و سوره خواندن هم بلدی نیستی. از اینترنت شامان پیدا کردی؟ آنقدر ایدههای پرت و پلا داری که... یالله زود باش برو تا دیرت نشده برای شب حنابندان. عادل با عصبانیت بلند شد: اگر تو جای من بودی اینقدر خوشحال نمیشدی. برای تو تفریح شده. گاهی فکر میکنم اصلاً دلت نمیخواهد به حالت عادی برگردی. _معلوم است که نمیشدم. از زیبایی و خوشقیافگیام محروم میشدم. _ببین، هیچ چیز برایم مهم نیست، اما اگر حواست باشد زندگی جنسیمان تمام شد. اصلاً دلم برایم تنگ نشده؟ لبهای اسمه کمی باز ماند: چیزی تمام نشده. تو داری ناز میکنی فقط. ببینیم چقدر دیگر مقاومت میکنی؟ این را با لحنی تمسخرآمیز گفت و لبخندش پهنتر شد. قبل از اینکه عادل بتواند جوابی بدهد، در زده شد. اسمه در حالی که کنایهآمیز به عادل نگاه میکرد، زمزمه کرد: بیا تو. پنج شش دختر وارد شدند. دوستهای اسمه آمده بودند. عادل هیچکدامشان را نمیشناخت. در حالی که عادل با تعجب به دخترها نگاه میکرد، اسمه با دیدنشان لبخند زد؛ دلم برای همهشان خیلی تنگ شده بود. جلوی همه دخترها امینه بود. با لبخند گفت: آبجی، حاضرید؟ چشمانش عادل را از بالا تا پایین برانداز کرد. سوجان گفت: خیلی قشنگ شدی آبجی.
#Senin_yerinde 37از اینکه خواهرش تمام تصمیمگیری را به شوهرش واگذار کرده بود، کلافه شده بود. عادل گیج شد: چی؟ شکریه سرش را تکان داد: راست میگوید دخترم. مردها مگر از لباس عروس چه میفهمند؟ شکریه از قبل رفته بود سمت یک لباس عروس دیگر: اسمه دخترم! بیا اینجا. این را ببین! عادل به ناچار رفت سمت او. شکریه لباس عروس را بالا کشید و جلوی خود گرفت: ببین، دقیقاً مناسب توست. عادل به لباس عروس نگاه کرد: این کمی... زیادی است. سوجان بلافاصله با یک لباس عروس دیگر آمد کنار آنها. عادل به اسمه نگاه کرد. اسمه معصومانه لبخند میزد: من چیزی نمیگویم. _تو کلاً ساکت شو. سوجان لباس عروس را جلوی عادل گرفت: این را پرو کن. عادل عقب کشید: نه. _چرا؟ _خوشم نیامد. _تن نکرده از کجا میدانی؟ _خب میدانم دیگر. فاطمه کمی عقبتر تماشایشان میکرد. در نهایت با صدایی نرم گفت: دخترم، پرو کن تا توی تنت ببینیم. عادل به مادرش نگاه کرد: مادر... فاطمه با لبخند نزدیک شد: یک بار پرو میکنی. اگر خوشت نیامد درمیآوری. عادل با درماندگی به اسمه نگاه کرد. اسمه شانه بالا انداخت: برو. عادل دندانهایش را روی هم فشار داد: حساب این را از تو میرسم. اسمه با لبخند زمزمه کرد: نگران نباش، من هم کت و شلوار دامادی میپوشم. چهرهی عادل کمی آرامتر شد: راست میگویی. سوجان با قهقهه پرید وسط حرفشان: شوهر آبجی، تو یک جا بنشین تا از زیبایی خواهرم غش نکنی. اسمه با لحنی تمسخرآمیز گفت: معلوم است که مینشینم. مگر چطور میتوانم طاقت بیاورم زن زیبایم را در لباس عروس ببینم. فاطمه سقلمهای به بازوی اسمه زد و زمزمه کرد: من صبح به تو چه گفتم؟ اسمه چهرهاش را در هم کشید و روی مبل نشست. عادل با ذکر زیر لب به سمت اتاق پرو رفت. سوجان برای کمک به خواهرش پشت سر او میرفت. عادل فوراً اعتراض کرد: چیکار میکنی؟ تو نیا! _آبجی، چطور میخواهی تنهایی بپوشی؟ بگذار کمکت کنم دیگر. عادل به سمت اسمه نگاه کرد. اسمه گفت: عادل، بگذار کمکت کند. شکریه با حیرت طوری به دخترش نگاه میکرد که انگار میگفت «میکشمت». فاطمه هم دو روز بود که سعی داشت رابطه غریب پسر و عروسش را درک کند. سوجان چشمکی زد و زمزمه کرد: آبجی، شوهر آبجیام قرار نیست لباس عروس را تنت کند، قرار است درش بیاورد. عادل با عصبانیت وارد اتاق پرو شد و فریاد زد: خودم میپوشم، برو بیرون. نیا! به خاطر حرفهای سوجان قرمزِ قرمز شده بود. پرده کشیده شد. صدای غرغر از داخل شنیده میشد: این دیگر چه وضعی است... اسمه از بیرون صدا زد: شد؟ _نه! _۱۰ دقیقه شد ها. _من در این ۱۰ دقیقه کل زندگیام را زیر سوال بردم. شکریه خندید: بیا بیرون دخترم، ببینیم. عادل بالاخره پرده را کمی کنار زد. اول سرش را بیرون آورد و بعد به آرامی بیرون آمد. همه در مغازه به او نگاه کردند. اسمه چند ثانیه سکوت کرد، بعد نتوانست خودش را نگه دارد و شروع به خندیدن کرد. عادل به سمت او قدم برداشت: نخند. اسمه سعی میکرد خندهاش را کنترل کند: خیلی... _چی؟ _خیلی قشنگ شده. _داری مسخره میکنی. _نه. _داری میکنی. اسمه در حالی که چشمانش از خنده میدرخشید به او نگاه کرد: یک ذره. عادل کاملاً به او نزدیک شد: ببین، نخند و نشان بده که دوستش داری. آن را امتحان کنیم، بخریم و برویم. اسمه به لباس عروس نگاه کرد: نمیتوانم تصمیم بگیرم عادل. چهره عادل در هم رفت: اسمه، از این وضعیت لذت نبر. ببین، خیلی داری به من فشار میآوری. اسمه دستبهسینه شد: دیروز بلد بودی بگویی من عروسی میخواهم و خودت را وسط بیندازی. عادل سعی میکرد سکوت خود را حفظ کند، چون اتفاقاتی که میافتاد آنقدر زیاد بود که نزدیک بود وسط مغازه داد بزند "من مردم!" فاطمه پرسید: لباس عروس را پسندیدید دخترم؟ عادل گفت: پسندیدم. چون نمیخواست یکی دیگر را پرو کند. اسمه با تعجب به او نگاه کرد: همین؟ _بله. _هنوز حتی نگاه هم نکردیم. من نگاه کردم. اسمه لبخند زد. دلم برایش سوخت و نمیخواست عادل را بیشتر از این تحت فشار بگذارد: باشه. همین را برمیداریم. عادل نفس راحتی کشید: خدا را شکر. بعد از اینکه کار لباس عروس تمام شد، فاطمه و شکریه در گوشهای شروع به صحبت آرام کردند. عادل و اسمه از پشت سر دست در دست هم راه میرفتند. عادل با اخم گفت: این میتوانست بهترین روزهای ما باشد. اسمه خم شد و گونه عادل را بوسید و زمزمه کرد: با این حال، تو بهترین شوهر دنیایی. تمام تنش عادل فروکش کرد و با لبخند به اسمه نگاه کرد. اسمه ادامه داد: هر کس دیگری بود هیچکدام از این حماقتها را تحمل نمیکرد. فاطمه بعد از مدتی به سمت آنها برگشت. وقتی دید هر دو با چشمان خندان به هم نگاه میکنند، بعد از شنیدههای صبح نفس عمیقی کشید. شاید فقط یک لحظه بد را گذرانده بودند: پسرم. اسمه گفت: بله؟
#Senin_yerinde 36_حتی اگر من هم نگویم، وضعیت تغییری نمیکند. با دستهایش شکم عادل را نشان داد و گفت: «یک بچه در شکمت داری. در حالی که تمام اعصابش خرد شده بود، نگاهش را برگرداند. فاطمه با شنیدن این حرفها داغون شده بود. چند قدم به عقب رفت و در حالی که اشکها از گونههایش جاری میشد، از همان راهی که آمده بود بازگشت. اسمه با عصبانیت وسایلی را که با آنها مشغول بود رها کرد: تو این صبحانه را آماده کن. زودتر برویم. از زیباترین عروسی که دریای سیاه به خود دیده عقب نمان. با قدمهای سریع از آشپزخانه خارج شد. عادل جلوی پیشخوان ماند: مادرت خیلی تندخو است دخترم. لبخندی زد و سپس متوجه شد که دستش بیاختیار روی شکمش رفته است. به سرعت دستش را عقب کشید و زیر لب به خودش گفت:دارم چکار میکنم؟ اسمه در راهرو فاطمه را دید که به دیوار تکیه داده بود و به سختی سعی میکرد راه برود. با دیدن این حالِ او دستپاچه شد: چی شده؟ خوبی؟ فاطمه سر جایش برگشت و به پسری که کنارش آمده بود نگاه کرد: اصلاً خودت خوبی؟ شنیدم چی میگفتید! لبهای اسمه کمی از هم باز شد. فاطمه ادامه داد: فریاد زدن سر زن باردارت فقط به خاطر اینکه عروسی میخواهد؟ مدام بگویی میزنم و میکشم؟ بچه را هم نمیخواهی، هاه؟ تو چطور مردی شدی؟ حیفِ عادل به تو... اسمه دستش را به سمت بازوی زن دراز کرد: اشتباه متوجه شدی. ببین... فاطمه بازویش را عقب کشید و با لحنی تند ادامه داد: بس کن عادل! من آنچه را که باید میفهمیدم فهمیدم. تقصیر من است، من نتوانستم تو را درست و حسابی تربیت کنم. آقا بچه را نمیخواهد، اما بلد بودی دختر را باردار کنی! _مادر... اسمه نمیدانست چه بگوید. چطور میتوانست اوضاع را درست کند؟ فاطمه گفت: اسمه یک دختر کاملاً خوشنیت است. صمیمی، گرم... دیروز از ترس اینکه مبادا بلایی سر تو بیاید خودش را جلوی تفنگها میانداخت. هیچچیزی را مشکل نکرد. مگر نمیبینی چقدر دوستت دارد؟ فقط چون دارد با مردی که دوستش دارد ازدواج میکند هیجانزده است. تو حتی این را هم زیادی میدانی. تو نه لایق او هستی و نه لایق بچهای که در شکمش دارد. شایسته نیستی. فاطمه با نگاهی سخت به صورت پسرش زل زد: امروز میرویم. هرچه میخواهد، هرطور میخواهد همانطور انجام میدهیم. معلوم است چطور به این خانه آمده، اتفاقات دیشب هم معلوم است. به اندازه کافی سختی کشیده. از این به بعد هرچه این دختر بخواهد و آرزو کند همان میشود. اگر یک بار دیگر سر این دختر داد بزنی، دست روی او بلند کنی، یا قلبش را بشکنی شیرم را حلالت نمیکنم. بدون اینکه منتظر پاسخ اسمه بماند از کنارش دور شد. بعد از صبحانه همگی با هم به راه افتادند. اسمه رانندگی میکرد، عادل کنارش نشسته بود و فاطمه هم در صندلی عقب بود. روحیهاش بسیار خراب بود اما سعی میکرد به عادل نشان ندهد. اول به فورتونا رفتند و شکریه و سوجان را سوار کردند. اسمه به عقب برگشت: امینه نمیآید؟ سوجان به اسمه نگاه کرد: امینه به کارهای حنابندان میرسد. وقتمان کم است داماد. چهره اسمه کمی در هم رفت. آنها همراه با مشتی دیوانه برای شوهرش به خرید لباس عروس میرفتند و امینه، تنها کسی از خانوادهاش که با او خوب رفتار میکرد، امروز کنارش نبود. به محض ورود به مزون لباس عروس، چهره عادل در هم رفت. هنوز از در وارد نشده متوجه شد با چه چیزی روبرو خواهد شد. روی تمام دیوارها لباس عروس بود؛ کاملاً سفید، پفدار، کارشده، سنگدوزی شده، تور... عادل لحظهای سر جایش خشکش زد. اسمه کنارش ایستاد و دستش را دور بازوی او حلقه کرد: چی شد؟ عادل از میان دندانهای کلیدشدهاش گفت: من قرار است یکی از اینها را بپوشم، درست است؟ اسمه لبهایش را گاز گرفت و سعی کرد نخندد: بله. _برای تو که خیلی سرگرمکننده است. _یک کم. عادل چپچپ به او نگاه کرد: من هم موقع خرید کت و شلوار دامادیِ تو میخندم. اسمه ابرویش را بالا انداخت: مشکل خاصی نیست. در نهایت زنها هم میتوانند کت و شلوار بپوشند. عادل جوابی نداد. توجه سوجان به یکی از لباسهای عروسی که روبرویش بود جلب شد. باشکوه بود و دنباله درازی داشت؛ سنگدوزیهای روی آن زیر نور مغازه میدرخشیدند: خواهر ببین این خیلی قشنگ است. به تو هم خیلی میآید. عادل چشمانش را بست. لباس عروسی که سوجان گرفته بود بسیار زیبا بود. دیدن اسمه داخل آنقدر زیبا بود که حاضر بود جانش را بدهد، اما این لباس عروس را خودش قرار بود بپوشد. اسمه گفت: ما یک چیز سادهتر و ظریفتر میخواهیم. لباس عروس زیبا بود اما با سبک و سلیقهی اسمه همخوانی نداشت. اسمه به آرامی سقلمهای به عادل زد. عادل گفت: دقیقاً. همانی که تو میخواهی را میخریم، نگران نباش. سوجان وارد بحث شد و گفت: آبجی، تو از همین روز اول میخواهی ماهوارهی شوهرت بشوی؟
#Senin_yerinde 35
#Adil_Gelinin_KInasıa_Hoş_Geldinizبا اولین پرتوهای صبح، عادل چشمانش را کمی باز کرد. اسمه از پشت او را محکم در آغوش گرفته بود. عادل در دلش گفت «حق با زنِ بود، مثل خرس مرا بغل کرده است.» اسمه چشمانش را کمی باز کرد: میشنوم عادل چی میگویی. عادل به سمت اسمه برگشت: صبح بخیر اسمهی من. ابروهای درهمرفته اسمه کمی باز و نرم شد: صبح بخیر عادلِ من. لبخندی بر روی صورت عادل نقش بست. _تو به من گفتی عادلِ من؟ _اهوم، گفتم. اسمه با چهرهای سرگرمشده به عادل نگاه میکرد: خیلی خوشت آمد؟ _آمد دیگر. این مرد مگر در طول عمرش چند بار از این حرفها شنیده؟ عادل کمی بیشتر به اسمه نزدیک شد. لبهایش را به لبهای اسمه متصل کرد و بوسهای معصومانه زد. سپس عقب کشید. به خاطر ریشهایی که روی لبهایش حس میکرد، حس عجیبی درونش پخش میشد و تماسهایش دزدکی بود؛ اما دلش برای اسمه بسیار تنگ شده بود. هر روز که میگذشت، امیدِ بازگشت به حالت عادی در درونش کمتر میشد. اسمه شروع به خندیدن کرد. خودش به تنهایی شروع به خندیدن شدیدی کرد که نزدیک بود بیدلیل به قهقهه تبدیل شود. _چی شد؟ _داشتم فکر میکردم خودمان را بوسیدیم یا همدیگر را، اعصابم خرد شد. چند دقیقه به چشمان یکدیگر نگاه کردند. اسمه، عادل را به عنوان عادل و عادل هم اسمه را به عنوان اسمه دیگر فقط در این نگاهها میتوانستند ببینند. اسمه یک دستش را روی شکم عادل گذاشت. موج کوتاهی از غم از چشمانش گذشت. زیر لب زمزمه کرد: جانِ مادر. عادل دستش را روی دست اسمه گذاشت و سعی کرد صداهای ناراحتیِ باردار بودنِ خودش و شادیِ پدر شدن را که در درونش با هم میجنگیدند، خاموش کند. چشمانش را بست. عادل گویی غمی را که درون اسمه بود حس کرده باشد، گفت: «همه چیز درست خواهد شد. اسمه چشمانش را از روی شکم عادل برداشت و به چشمان عادل نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد: اگر درست نشد چه؟ _چند روز پیش به هم رسیدنمان هم غیرممکن بود اسمه، اکنون داریم تدارکات عروسیمان را میبینیم. ببین، کنار هم هستیم، بچهمان را داریم. این هم بگذرد. اسمه سرش را در سینه عادل فرو برد. میخواست با تمام وجود به حرفهایش باور داشته باشد، اما چند قطره اشک بود که نمیتوانست در چشمانش نگه دارد. او نه در آغوشِ پهن و اطمینانبخش عادل، بلکه بر روی سینهای گرم و ظریف میگریست. عادل چشمانش را بست و موهای اسمه را نوازش کرد. وقتی طبق عادت دستش را تا پایین آورد، به موهایی که بین انگشتانش نبودند نگاه کرد. اسمه با تلاش برای کوچکتر کردن خود، بیشتر به عادل چسبید. تا جایی که میتوانست چسبید. موجی از درد از صورت عادل گذشت. سینههایش که به خاطر بارداری حساس شده بودند، با سنگینیِ اسمه درد میکردند. عادل سعی کرد به اسمه بروز ندهد، روی تخت راست شد و بلند شد: یالا بلند شویم. اسمه نیز راست شد و پشت سر عادل بلند شد. در خانه هنوز هیچکس بیدار نشده بود. عادل و اسمه به آشپزخانه رفتند و شروع به آماده کردن صبحانه کردند. امروز برنامه فشردهای داشتند. عادل گفت: دیشب من زیاد نتوانستم بخوابم. اسمه از کمدهای آشپزخانه که برای برداشتن بشقابها خم شده بود سرش را بالا آورد و به عادل نگاه کرد: زمانمان محدود است دیگر. لیستی از هر آنچه برای عروسی لازم است تهیه کردم. اسمه چند ثانیه به عادل نگاه کرد. این راحتطلبیِ او و اهمیت ندادن به هیچچیزی جز عروسی، دیگر اعصابش را خرد میکرد. به عادل گفت: اینکه اینقدر هیجانزدهای اعصابم را خرد میکند. فاطمه بیدار شده بود و گامهایی که به سمت آشپزخانه برمیداشت با جملهای که شنید نیمهکاره ماند. _عروسیِ ماست. _اما یک عروسی معمولی نیست. فاطمه با شنیدن این حرفها دستش را جلوی دهانش برد و گرفت. عادل گفت: با این حال عروسیِ هر دوی ماست. و مطمئن خواهم شد همهچیز همانطور که تو میخواهی باشد. انگشتری که میخواهی، لباس عروسی که میخواهی، محل عروسی... همهچیز همانطور که تو بخواهی خواهد بود. اسمه گفت: به جای اینکه اینقدر رویای لباس عروسی که قرار است بپوشی را ببافی، کمی هم به بچهای که در شکمت هست فکر میکنی؟ _یعنی چه که فکر نمیکنم؟ اسمه با لحنی تند گفت: مثلاً به جای دنبال یک عروسی مسخره افتادن، اگر برویم پیش دکتر و چکاپهای بچهمان را انجام دهیم چطور؟ سپس به سمت پیشخوان برگشت و به آماده کردن وسایل صبحانه ادامه داد. عادل چند ثانیه همانجایی که بود خشکش زد: یک وقت میرویم. الان کارهای زیادی داریم، بگذار این کارها را سر و سامان دهیم. اسمه با خشم به عقب برگشت: همین الان یکی میزنم زیر گوشت ها! حواست هست؟ من در حال حاضر اگرچه نمیخواهم پدر شوم اما دارم پدرانه رفتار میکنم، تو یک زحمتی بکش و مادری کن. هوس مسخرهی عروس شدن تو مهمتر از بچهمان نیست. عادل چند قدم به عقب کشید: میلیونها بار گفتم اینطوری حرف نزن.
#Senin_yerinde 34سرش را به طرفین تکان داد و شروع به راه رفتن کرد. ساعت سه شب عادل چشمانش را باز کرد. مدتی در تاریکی به سقف نگاه کرد. طعم عجیبی داخل دهانش بود. آب دهانش را قورت داد. برطرف نشد. کنارش اسمه خوابیده بود. بازوی او که بیرون از لحاف مانده بود، از لبه تخت آویزان شده بود. بازوی خودش بود. عادل به سمت او برگشت. دستش را به سمت شانهاش دراز کرد. انگشتانش بدون اینکه لمس کنند متوقف شدند. در دلش گفت: بگذار بخوابد. دستش را پس کشید. چراغ آشپزخانه روشن بود. عادل جلوی در ایستاد. فاطمه پشت میز نشسته بود. جلوی او یک استکان چای بود که از خیلی وقت پیش سرد شده بود. با دیدن سایه دمِ در، سرش را بالا آورد: دخترم؟ _مادر. _خیر باشد، چه شده؟ چرا این ساعت بیدار شدی؟ _چیزی نیست. _صورتت زردِ زرد است. عادل لحظهای سکوت کرد. نمیخواست بگوید. سپس گفت: هوس ترشی کردهام. ابروهای فاطمه بالا رفت: ترشی؟ _بله. عادل به سمت کمدِ کنار پیشخوان رفت. درب آن را باز کرد. روی طبقه پایین، دبههایی که دهانهشان با پارچه بسته شده بود به ردیف قرار داشتند. یکی را برداشت، روی پیشخوان گذاشت و پارچه را باز کرد. بوی شورآب در یک لحظه در آشپزخانه پیچید. عادل تکهای کلم از دبه بیرون آورد و در دهانش گذاشت. چشمانش ناخواسته بسته شد. از پشت سرش صدای فاطمه آمد: دختر است انگار. عادل از جویدن دست کشید: چه چیزی دختر است؟ _بچه، دختر است انگار. فاطمه با چانهاش به دبه اشاره کرد: دلت ترشی و ترشیجات میخواهد دیگر. ویار داری. عادل لقمه داخل دهانش را به سختی قورت داد. دستش را روی درب دبه برد. آن را بست. بعد باز کرد. بعد دوباره بست. چیزی نگفت. فاطمه جرعهای از چایاش خورد، وقتی متوجه شد سرد است استکان را روی میز گذاشت: عادل کجاست؟ گفت: خوابیده است. دست فاطمه روی استکان ماند: خوابیده است؟ تو ساعت سه شب تنها بیدار شدهای، در تاریکی در آشپزخانه دنبال ترشی میگردی، او خوابیده است؟ _مادر... فاطمه دستش را تکان داد: نه نه. از جا بلند شد، کنار پیشخوان آمد. دبه را از دست عادل گرفت و شروع کرد به پر کردن ترشی در یک بشقاب: زنش با بچهای که در شکم دارد بیدار است، او خر و پفکنان خوابیده است. من این بچه را اینطور بزرگ نکردم. عادل ندانست چه بگوید. در نهایت گفت: خسته است. امروز خیلی رفتوآمد داشت. فاطمه بشقاب را به سمت او دراز کرد: تو از او دفاع نکن. من مادرم، از چند سالگیاش میشناسمش. عادل بشقاب را گرفت. _بگیر برو بخواب. در ضمن سرما نخور، پابرهنه در این خانه نگرد. عادل به سمت در رفت. از پشت سرش فاطمه یک بار دیگر صدا زد: دخترم. عادل برگشت. فاطمه لحظهای به او نگاه کرد: اگر به چیزی نیاز داشتی مرا بیدار کن. عادل سرش را تکان داد و وارد تاریکی راهرو شد. همان شب، در آن سرِ فورتونا، شریف روی دیوار سنگی جلوی چایخانه تعطیلشده نشسته بود. تنها بود. در یک دستش سیگار بود. در دست دیگرش یک عکس. عکس قدیمی بود. لبههایش فرسوده شده، یک گوشهاش داخل جیب تا خورده بود. در یک عروسی روستایی گرفته شده بود. تنها عکسی بود که شریف از اسمه داشت. به لنز دوربین نگاه نمیکرد. سالها بود در یک روستا، در یک حیاط و در یک خانه بودند. اسمه حتی یک بار هم سرش را بالا نیاورده بود تا به صورت او نگاه کند. روزی که پسرِ کوچاری تصمیم گرفت او را بگیرد، دختر برای اولین بار سرش را بالا آورد... آن هم از پشت لوله تفنگ. شریف پیش خودش خندید. در تاریکی، به چراغهای عمارت کوچاری روی تپه روبرو که هنوز روشن بودند نگاه کرد. تمام شب آن چراغها روشن بودند. تا صبح هم روشن میماندند. سیگار لای انگشتانش تا انتها سوخت. متوجه نشد. عکس را دوباره در جیبش گذاشت. دستش را برای لحظهای روی سینهاش نگه داشت. گفت: تو را رها نمیکنم اسمه. صدایش آهسته بود. کسی هم نبود که بشنود: تو را اصلاً به آن کوچاری واگذار نمیکنم.
#Senin_yerinde 33ابروهای عادل هم کمی در هم رفت: میلیونها بار به تو گفتم اینطوری حرف نزن اسمه. _من هم به تو گفتم رفتارهای احمقانه نکن. اینکه جایمان را با هم عوض کردهایم کافی نیست، هر روز یک دردسر تازه برایم درست میکنی. عادل چشمانش را به زمین دوخت: من هم مشتاق نیستم که لباس عروس بپوشم و عروسی بگیرم. چشمانش را بالا آورد و درست به چشمان اسمه نگاه کرد: اما دیوانهوار عاشقت هستم. و میخواهم عروسی داشته باشیم. وقتی بچهمان به دنیا آمد میخواهم عکسها را به او نشان دهم. حتی اگر نتوانیم خودمان باشیم، باز هم میخواهم با هم باشیم. اسمه با شنیدن این حرفها نرم شد. یک گام به عادل نزدیک شد، دستهایش را دور گردن او حلقه کرد و محکم آغوشش گرفت. با صدایی که آرام شده بود گفت: من هم خیلی دوستت دارم. وقتی عقب کشیدند، با دقت به عادل نگاه میکرد. بیشتر به نظر میرسید درمانده و خسته است: فقط از این وضعیت خیلی کلافه شدهام عادل. ببین، اصلاً از آن هم گذشتم، شریف... عادل بلافاصله حرفش را قطع کرد: تو از آن سگ نترس. اجازه نمیدهم حتی به یک تار مویت آسیبی برسد. او نمیتواند ما را از هم جدا کند. اسمه چند ثانیه به عادل نگاه کرد. عادل مثل قبل رفتار میکرد اما متوجه نبود که دیگر مثل قبل نیست: عادل. ببین کارهای کج و معوج نکن. تو بارداری. _اسمه اینطوری هی بگو و نگو. _بابا باشه. انقدر روی این کلمه گیر نده. میدانی منظورم چیست. لطفا هم مراقب خودت باش هم مراقب بچهمان، میشود؟ عادل روی تخت نشست: باشه. نگران نباش. هم از تو و هم از بچهمان محافظت میکنم. اسمه چند ثانیه همانطور ایستاد. سپس لبه تخت، کنار او نشست: من نمیتوانم لباس عروس خودم را تن خودم ببینم عادل. عادل سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. نفسی کشید: من لباس عروس خودم را تن شوهر خودم خواهم دید. عادل نتوانست هیچچیزی بگوید. اسمه زیر لب خندید. خندهای تلخ بود: تازه بهت میآید هم. از این بابت مطمئنم. عادل دستش را دراز کرد و دست او را گرفت: افولیم، ببین به تو قول میدهم. وقتی به حالت خودمان برگشتیم، من برایت یک عروسی دوم میگیرم. _هزینه دو تا عروسی را چه کسی میدهد عادل؟ _پدرم. اسمه ناخواسته خندید. خندهاش چند ثانیه طول کشید و بعد یکباره قطع شد. ابروهایش بالا رفت. سرش را به آرامی به سمت عادل چرخاند. گوشه لبش شروع به کج شدن کرد: عادل. عادل آن حالت چهرهاش را میشناخت. بلافاصله عقب کشید: چی شده؟ _شریف عاشقت شده. چهره عادل خشکش زد: اسمه! _"اصلاً امکان ندارد بتواند دختری را که دوست دارم بگیرد" گفت. همه افراد داخل اتاق شنیدند. دختری که دوست داشت چه کسی بود عادل؟ عادل با خشم از روی تخت بلند شد. دستش را به سمت دهانش برد: اسمه ببند این موضوع را. _چرا ببندم؟ اگر بگویم حسودی نکردهام دروغ است. مردِ خرد، عاشق مردی شده که من دوستش دارم. عادل برگشت و به او نگاه کرد. چشمانش ریز شده بود: من آن سگ را نفله خواهم کرد. اسمه به آرامی گفت: نفله میکنی. با آن دستِ حنا بستهات. عادل بالشتی را قاپید و پرت کرد. اسمه بالشت را در هوا گرفت. درست در همان لحظه در زده شد. هر دو همزمان سکوت کردند. اسمه گفت: بیا تو. فاطمه با سینی در دست وارد شد. روی سینی یک لیوان شیر بود: دخترم بگیر این شیر را بخور. عادل به سینی نگاه کرد: مامان من شیر دوست ندارم. _بچه دوست دارد. عادل لحظهای مکث کرد. سپس بدون اینکه صدایی درآورد، لیوان را به دست گرفت. فاطمه لبه تخت نشست: فردا صبح میرویم خرید. لیوان در دست عادل میان هوا معلق ماند: چه خریدی؟ _لباس عروس دخترم. اندازهگیری خواهد کرد. مادرت هم میآید، او هم ببیند و بپذیرد. عادل به آرامی به اسمه نگاه کرد. اسمه داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد. شانههایش به آرامی میلرزید. فاطمه سرش را به سمت او چرخاند: پسرم تو چرا میخندی؟ اسمه گلویش را صاف کرد: نمیخندم مادر، سرفه کردم. فاطمه چند ثانیه به پسرش نگاه کرد، سپس صرفنظر کرد و به عادل رو کرد: حنابندان جمعه است. عروسی هم یکشنبه. با پدرت صحبت کردیم، کشش نخواهیم داد. لحظهای مکث کرد، صدایش آرامتر شد: پدرت گفت نباید عروس با شکم برآمده وارد این خانه شود. دست عادل ناخواسته روی شکمش رفت. فاطمه این را دید. چشمانش پر از اشک شد. دستش را دراز کرد و روی دست او گذاشت: تو اصلاً نترس دخترم. در این خانه هیچ کس نمیتواند به تو کاری داشته باشد. عادل ندانست چه بگوید. فقط گفت: ممنون مادر. فاطمه بلند شد، سینی را گذاشت و به سمت در رفت. در حال بستن در پشت سرش، صدای پسرش را از داخل شنید: به خدا زنجان، حالا که همه رسم و رسومات دارد انجام میشود، من هم شب زفاف میخواهم. فاطمه همانجایی که بود ایستاد. دستش را از دستگیره در کشید. چند ثانیه در تاریکروشنی راهرو همانطور منتظر ماند. سپس زیر لب زمزمه کرد: توبه یا رب.
#Senin_yerinde 32عادل سرش را کمی به سمت اسمه چرخاند. میدانست چرا اسمه این جمله را بر زبان آورده است. شکریه اما ابروهایش را بالا کشید. نارضایتی روی صورتش نمایانتر شد: تو باید در این مورد تصمیم بگیری؟ صدای شکریه تند بود: دخترم هنوز در بهار جوانیاش است، عروسیِ رویاییاش هر چه که باشد همان را انجام میدهید. هر چه بخواهد، از طلا تا جهیزیه، همه را میخرید. به عادل اشاره کرد: بالاخره دختر جوان است. او هم حق دارد لباس عروس بپوشد. از اتفاقات رخداده راضی نبود. هنوز نمیتوانست بلاهایی را که سر دخترش آمده هضم کند. اما حال که کار به اینجا رسیده بود، قصد نداشت از حق و حقوق دخترش هم بگذرد. اسمه چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. لحظهای سرش را پایین انداخت. سپاس به عادل نگاه کرد: اسمه؟ روی این کلمه تأکید ویژهای کرد: تو عروسی میخواهی؟ عادل هشدارِ درون نگاه او را بلافاصله دریافت. لحظهای سکوت کرد. به اطرافش نگاه نکرد. به اینکه خانوادهاش چه فکری خواهند کرد، زوهتو چه خواهد گفت، و شکریه چقدر عصبانی خواهد شد، فکر نکرد. برای او در آن لحظه تنها فرد مهم در سالن اسمه بود. و آن زن، با وجود تمام اتفاقات افتاده، هنوز داشت با او ازدواج میکرد. کمی از خشم و سرسختیِ روی چهره عادل کاسته شد: معلوم است، بالاخره یک بار ازدواج میکنیم، مگر میشود عروسی نداشته باشیم؟ حالت چهره اسمه در یک لحظه تغییر کرد. طوری به عادل نگاه کرد که انگار باورش نمیشود. مردی که همین چند لحظه پیش سعی داشت او را از کشته شدن نجات دهد، حالا عروسی میخواست. اسمه چند ثانیه بدون اینکه چیزی بگوید به او نگاه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و خودش را جمعوجور کرد: اگر تو اینطور میخواهی، همانطور باشد. سکوت کوتاهی برقرار شد. _معلوم است که میشود. بیصبرانه منتظرم تو را در لباس عروس ببینم. چهره عادل کمی در هم رفت. از طعنه کلام اسمه ناراحت شده بود اما با این حال پاسخی نداد. سوجان با متوجه شدن بالا رفتن دوباره تنش در سالن، بلافاصله میان کلام آمد: آبا، شب حنابندان نخواهیم داشت؟ شکریه به دختر کوچکش نگاه کرد. در نگاهش ناراحتیِ ناشی از دخالت دختر کوچکش در حرف بزرگترها دیده میشد. سوجان وقتی متوجه این موضوع شد کمی عقب کشید، اما نتوانست کنجکاویاش را هم پنهان کند. فاطمه بلافاصله وارد گفتگو شد و سعی کرد دوباره فضا را جمعوجور کند: حنابندان، عروسی، هر چه که لازم باشد، دخترمان هر طور... بخواهد آمادهایم انجام دهیم. اسمه درست به چشمان عادل زل زد. عادل گفت: حنابندان هم میگیریم. نمیخواهم هیچچیز در دل زنم بماند. دخترها متوجه شده بودند که همه افراد داخل اتاق مضطرب و کلافهاند. تا جایی که از دستشان برمیآمد گفتگو را به سمتهای دیگر میکشاندند و سعی میکردند مانع از این شوند که شب دوباره به محیط دعوا تبدیل شود. اسمه لحظهای چشمانش را بست. هنوز درونش ترس وجود داشت. خشم وجود داشت. بخشی از وجودش درست بودن این اتفاقات را زیر سوال میبرد. اما در میان همه اینها، اینکه همه نشستهاند و درباره چگونگی برگزاری عروسی صحبت میکنند آنقدر عجیب به نظر میرسید که از شدت عصبانیت میخواست بخندد؛ برای اینکه دوباره نخندد لبهایش را روی هم فشار داد. عادل متوجه این موضوع شد. چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد. اسمه هم لحظهای کوتاه به چشمان او نگاه کرد. هر دو بدون اینکه هیچ حرفی بزنند، یکدیگر را درک کردند. بعد از خوردن قهوهها، کوچاریها و عروسشان عادل از خانه خارج شدند. در حالی که عمر، فاطمه و دیگران به سمت در میرفتند، بقیه افرادی که باقی مانده بودند هم برای بدرقه آنها از جا بلند شدند. زوهتو همانجایی که بود ماند و به آنها نگاه کرد. نارضایتی روی صورتش هنوز سر جایش بود. اما دیگر میدانست که نمیتواند جلوی این ازدواج را بگیرد. شکریه نیز در حالی که پشت سر دخترش نگاه میکرد، با اینکه آنچه را از ذهنش میگذشت بروز نمیداد، اما انگار از قبل شروع به حساب و کتابِ عروسی، طلا و جهیزیه کرده بود. وقتی به کوچاری برگشتند، عادل و اسمه به اتاق خواب رفتند. در حالی که عادل سعی میکرد هر چه زودتر لباس روی تنش را درآورد، اسمه به دیوار تکیه داده بود و با نگاههای تند و خیره او را تماشا میکرد. عادل چند ثانیه بعد متوجه نگاههای اسمه شد: چی شده؟ اسمه از جایی که تکیه داده بود راست شد و یک گام به سمت عادل برداشت: چی شده؟ چی شده؟ تو حواست به اتفاقاتی که امشب افتاد نیست؟ عادل کمی عقب کشید: حواسم هست. همه به هر نحوی قبول کردند که ازدواج خواهیم کرد. گرفتمت. اسمه چشمانش را بست، مژههایش چند ثانیه از خشم لرزید: مگر نه عادل، فقط با یک حمله مسلحانه شوهرم را برای من خواستگاری کردند. شوهرِ مشتاقِ لباس عروسم هم به خاطر اینکه من عروسی میخواهم همهجا را به هم ریخت.
#Senin_yerinde 31لحن صدای عادل شجاعانه و اطمینانبخش بود: نتونست بزنه که، دیدی. همه افراد داخل اتاق برای چند ثانیه این صحنه پیش رویشان را تماشا کردند. مرد غولپیکری که یک دختر جوان و کوچک را... در گردنش فرو رفته بود، گویی میخواست به آنجا پناه ببرد. همه افراد داخل اتاق برای چند ثانیه این صحنه را غریب و عجیب دانستند، اما همگی وقتی به آنها نگاه میکردند بزرگ بودن عشقشان را میدیدند. زوهتو با ناراحتی غرغر کرد. در حالی که خود را روی مبل میانداخت گفت: بسیار خب. یالا این امشب هر چه زودتر تمام شود. اسمه از عادل جدا شد. با تکان دادن سرش به بالا و پایین، بیصدا به عادل گفت که حالش خوب است. همه افراد داخل اتاق نفس عمیقی کشیدند و دوباره در جای خود نشستند. عمر به سکوتی که دوباره در سالن شکل گرفته بود نگاه کرد. سنگینی اتفاقاتی که چند لحظه پیش رخ داده بود هنوز داخل اتاق سنگینی میکرد. صدای شکستن در انگار هنوز در گوشهایشان بود. اما عمر نمیخواست اجازه دهد این شب بیشتر از این از کنترل خارج شود. نفس آرامی کشید و چنان صحبت کرد که گویی از همانجایی که مانده بودند ادامه میدهند: کجا مانده بودیم؟ زوهتو سرش را بالا آورد. خشم روی صورت مرد هنوز پاک نشده بود. چانهاش را منقبض کرده بود و دستهایش را روی زانوهایش به هم گره زده بود. میدانست که مجبور است اتفاقات رخداده را بپذیرد اما اصلاً از این موضوع راضی نبود: میبینید چه اتفاقاتی دارد میافتد؟ عمر با پاسخ دادن به نگاههای زوهتو، کمی سرش را تکان داد: از وضعیت آگاهم، اما جان عروسم به من امانت است و اجازه نمیدهم کسی به او دست بزند. عمر به عادل نگاه کرد: تو نترس دخترم. پیش شوهرت، در کوچاری، در خانهمان در امنیتی. اسمه در برابر حرفهای عمر لحظهای همانطور خشکش زد. میترسید، آن هم بسیار بیشتر از آنچه چند لحظه پیش میترسید. فکر میکرد اتفاقات رخداده اشتباه است. هنوز از دست عادل هم عصبانی بود. هر کاری که او در این سه روز با وجود او انجام داده بود، آمدن شریف تا اینجا، و اینکه چند لحظه پیش جلوی لوله تفنگ ایستاده بودند... همه روی هم تلنبار شده بود. اما در میان همه اینها، اینکه عمر کاملاً جدی سعی میکرد با گفتن "دخترم" به او اطمینان خاطر بدهد، و سپس اینکه همه طوری به خواستگاری ادامه میدادند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، آنقدر عجیب بود که... گوشه لبهای اسمه ناخودآگاه تکان خورد. نمیخواست بخندد. واقعاً نمیخواست. اما در آن نقطه عجیب بین گریه و خنده گیر کرده بود. با اندکی خم کردن سرش سعی کرد خودش را جمعوجور کند. زوهتو متوجه این موضوع شد. ابروهایش کمی بیشتر در هم رفت. عمر نیز بدون اینکه به روی خودش بیاورد، به مراسم خواستگاری ادامه داد: به امر خدا و سنت پیامبر، دختریتان اسمه را برای پسرمان عادل میخواهیم. زوهتو چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش ابتدا به سمت عمر و سپس به سمت عادل سرخورد. در نهایت با بیمیلی سرش را تکان داد: انشاءالله که خیر باشد. فاطمه بلافاصله وارد بحث شد و سعی کرد تنش را از بین ببرد. با لبخند گفت: مبارک باشد. در حالی که سعی میکرد لبخند بزند، با دستهایش سینی روبروی خود را مرتب کرد. عادل به مادرش نگاه کرد و با محبت لبخند زد. برای مدتی هیچکس صحبت نکرد. گویی بیصدا توافق کرده بودند اتفاقات چند دقیقه پیش را نادیده بگیرند. اسمه فنجانِ جلوی رویش را برداشت. انتظار قهوه نمکی را نداشت. به محض اینکه اولین جرعه را خورد، صورتش تغییر کرد. سرفه! قهوه را به سختی قورت داد. سوجان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندید. فادیمه هم به دنبال او شروع به خندیدن کرد. امینه به فنجان قهوه نگاه کرد و سپس به شوهرخواهرش نگاه انداخت. با دیدن حالت چهره اسمه، دیگر نتوانست خندهاش را کنترل کند. اما عادل برعکس دیگران نمیخندید. چشمانش مستقیماً روی اسمه بود. فهمیده بود قهوه چقدر نمکی است و سعی میکرد بفهمد آیا او واقعاً حالش خوب است یا نه... سعی میکرد. اسمه از یک طرف سرفه میکرد و از طرف دیگر به عادل نگاه کرد. در نگاههایش هنوز خشمِ اتفاقات چند لحظه پیش وجود داشت. به عادل گفت: از هیچ رسم و رسومی هم کوتاه نیا. نفس عمیقی کشید. با دادن یک نگاه تند و دزدکیِ آخِر به عادل، از دلش گذراند: انگار سالهاست پنهانی آرزوی عروس شدن داشته و منتظر امروز بوده. زوهتو با تماشای این صحنه، چشمانش را در حدقه چرخاند: آقا داماد هم چقدر ناز دارد. اسمه به پدرش نگاه کرد. برای لحظهای انگار میخواست دهانش را باز کند و چیزی بگوید. سپس منصرف شد. خودش هم نمیدانست اگر الان چیزی بگوید چه خواهد گفت. فاطمه انگار دقیقاً متوجه این سکوت شده بود، بلافاصله وارد گفتگو شد: نامزدی، عروسی، هر طور صلاح میدانید؟ چطور برگزار کنیم؟ اسمه بدون هیچ تفکری میان کلام پرید: نیازی نه به عروسی هست و نه به نامزدی، هر چه زودتر عقد میکنیم.
#Senin_yerinde 30دوباره تلاش کرد جلو برود. اسمه بازویش را بالا آورد و راهش را سد کرد. عادل سعی کرد از زیر بازوی او بگذرد. اسمه دستش را دور کمر عادل انداخت و با قدرت به نگه داشتن او در پشت سرش ادامه داد. سر عادل فریاد زد: یه بلایی سر بچهمون میاد، وایسا! همه افراد داخل سالن و شریف صدای اسمه را شنیده بودند. در حالی که خشم در نگاههای شریف بزرگتر میشد، در نگاههای اسمه شجاعت و بیباکی یک مادر وجود داشت. با وجود قد ۱۹۰ سانتیمتری، دستهای بزرگ و خشنش و شانههای پهنش، قلبی که درون سینه میتپید با مهربانی و مادری میتپید. و آن قلب اجازه نمیداد بلایی سر بچهاش بیاید. عادل به محض شنیدن آن کلمه، همانجایی که بود خشکش زد: بچهمون. هر بار که این کلمه گفته میشد، جایی در درون عادل فرو میریخت و این بار چنان فرو ریخت که ایستادن برایش سخت شد. دستهایش ناخودآگاه به حرکت درآمدند. یکی از دستهایش روی سینه اسمه رفت که از پشت به او آغوش بسته بود. کف دستش روی دندههایش چسبید؛ درست جایی که قلبش میتپید. دست دیگرش روی شکم خودش رفت. و عادل کوچاری، برای اولین بار در زندگیاش فهمید که نمیتواند از هر دوی آنها همزمان محافظت کند. دستهایش در دو جای متفاوت بودند و هر دو متعلق به او بودند. از یک طرف همسرش. از طرف دیگر فرزندش. و در روبروی آنها لوله تفنگی ایستاده بود. عادل سرش را از روی شانه اسمه جلو آورد. صدایش صدای خودش نبود، اما آنچه در درونش بود کاملاً خودش بود. _اگه فقط یک قدم دیگه برداری... به شریف نگاه کرد. _اگر به یک نفر، فقط به یک تار موی یک نفر آسیبی برسه، میکشمت. هیچ کس در سالن نفس نمیکشید. شریف لحظهای مکث کرد. به جملهای که از دهان دختر روبرویاش، دختر بزرگ زوهتو، اسمهای که تا آن روز حتی سرش را هم بالا نمیآورد، بیرون آمده بود نگاه کرد. سپس تلخ خندید: یارو، من رئیس فورتونا هستم. اسلحه در دستش نمیلرزید. _هر کسی که در این روستا نفس میکشه مسئولیتش با منه. کسی که در این خاک به دنیا میاد هم مال منه، کسی که در این خاک دفن میشه هم مال منه. یک قدم برداشت: کوچاریِ دشمن نمیتونه از این روستا دختر ببره. نه تنها دختر بهتون نمیدیم، حتی به این بیشرفها سلام هم نمیکنیم. یک قدم دیگر برداشت. چشمانش برای یک ثانیه روی اسمه ماند. سپس دوباره به سمت عادل برگشت. بدون اینکه چشمانش را حتی برای چند ثانیه از چشمان عادل بردارد گفت: بهویژه دختری رو که من دوست دارم اصلاً نمیتونه ببره. همه افراد داخل اتاق با این جمله خشکشان زد. عادل با عصبانیت سعی کرد از روی شانه اسمه به سمت جلو یورش ببرد: چه غلطا میکنی عوضی! میکشمت. اسمه دندانهایش را روی هم فشار داد و به نگه داشتن عادل در پشت سرش ادامه داد. عادل نیز زلزده به چشمان شریف به فریاد زدن ادامه داد: ما زن و شوهر هستیم. بچهدار میشیم. حتی اگه دو تا جهان هم به هم برسن، نه میتونی ما رو از هم جدا کنی و نه میتونی من رو به دست بیاری شریف. ما متعلق به هم هستیم. چشمان همه افراد اتاق روی عادل بود. دختر جوانی بیباکانه از مردی که دوستش داشت و از بچهشان حمایت میکرد؛ حتی شکریه و زوهتو هم شروع به دیدن این کرده بودند که نمیتوانند آنها را از هم جدا کنند و عظمت عشق دخترشان چقدر بزرگ است. اسمه گفت: شنیدی زنم چی گفت شریف. عادل به شانه اسمه زد. اسمه جملهاش را اصلاح کرد: شریف، شنیدی همسرم چی گفت. بزن به چاک. ما امروز مراسم خواستگاری داریم. زیادی نکن. آدمهای عمر کوچاری وارد شدند. آنها آدمهای شریف را کاملاً محاصره کرده و گیر انداختند. عمر کوچاری هم بدون اینکه حتی برای یک ثانیه اسلحهاش را پایین بیاورد، به نشانه رفتن به سمت شریف ادامه میداد. عمر گفت: شنیدی پسرم و عروسم چی گفتن. اگه نمیخوای خون ریخته بشه، راهت رو بگیر و برو. شریف به پشت سرش خم شد و نگاه کرد، تعداد آنها حتی بیش از دو برابرشان بود. دوباره چشمانش را به چشمان عادل دوخت. گفت: این کار اینجا تموم نشده. چرخید و با تنه زدن به یکی از آدمهای کوچاری از آنجا دور شد. در حالی که التهاب و تنش داخل سالن کمکم جای خود را به یک آرامش گنگ میداد... ...آدمهای عمر در را سر جایش گذاشتند و از خانه بیرون رفتند. برای چند ثانیه سکوت عجیبی در محیط حکمفرما شد. اسمه هنوز با یک دستش دست عادل را محکم گرفته بود. عادل رفت جلوی اسمه. هر دو دستش را روی گونههای او گذاشت و کاری کرد که اسمه به او نگاه کند. با صدایی آرامشبخش گفت: نترس، گذشت. اسمه نفس عمیقی کشید. در آن لحظه بدون اینکه به چیزی فکر کند، هر دو دستش را دور گردن عادل حلقه کرد، او را به سمت خود کشید و محکم بغلش کرد. عادل هم بدون معطلی با هر دو دستش کمر او را گرفت و محکم در آغوش کشید. با نفسی لرزان گفت: میخواست بهت شلیک کنه.
#Senin_yerinde 29
#Adilin_Talipleriیکی پس از دیگری، با انعکاس و پخش شدن روی دیوارهای سنگی حیاط و شکافتن دل شب، صدای شلیک سه گلوله شنیده شد. پنجرههای سالن لرزیدند. عادل که با سراسیمگی و وحشت بلند شده بود، یکی از فنجانهای روی میز عسلی را واژگون کرد و یکی از قهوهها روی زمین ریخت. سپس آن صدا آمد: عادل کوچاری!!! همه افراد داخل اتاق دچار وحشت شدند. استکان درون دست فاطمه روی زمین افتاد. فادیمه از جایش پرید. امینه جیغی کشید و سوجان بازوی آبجیاش را چسبید. شکریه در حالی که با عجله بلند میشد، پایش به دامن خودش گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. تمام خشم روی چهره زوهتو در یک لحظه جای خود را به چیزی کاملاً متفاوت داد. حتی شکریه و زوهتو هم از اتفاقاتی که قرار بود بیفتد ترسیده بودند. و همه افراد داخل اتاق، در آنِ واحد، با نگاهی پر از ترس به یک نفر زل زده بودند... به اسمه... به مرد هیکلمند و قد یک و نودی که روی مبل نشسته بود... اسمه به آرامی از جایش بلند شد. اگر در بدن خودش بود شاید میترسید، اما در حال حاضر در بدن عادل بود و اولین واکنش آن بدن، ترسیدن نبود؛ بلکه جلو رفتن و سینه سپر کردن بود. عمر کوچاری با چابکی و به سرعت از جا برخاسته بود. حتی یک ماهیچه هم در صورتش تکان نمیخورد. انگار برای هر اتفاقی آماده باشد، کاملاً آسودهخاطر و مسلط بود. دستش را به آرامی درون جیب کتش برد. او از قبل، در فاصله ۲۰۰ متری عمارت، داخل باغ چای تاریک، آدمهایش را مستقر کرده بود. با اسلحه به خانهای که برای خواستگاری رفته بودند نمیشد رفت. اما عمر کوچاری چهل سال بود که در این سرزمینها زندگی میکرد و چهل سال بود از هیچ درگاهی بدون تدبیر و احتیاط وارد نشده بود. به آدمهایش گفته بود کمی دورتر پنهان شوند تا جلب توجه نکنند، اما نه خانوادهاش و نه دختری را که تازه قرار بود وارد خانوادهشان شود، در خاک دشمن بیدفاع و بدون محافظ رها نکرده بود. در حالی که یک دستش به سمت اسلحهاش میرفت، با دست دیگرش گوشیاش را درآورد و به گروهی که تمام آدمهایش در آن بودند پیام فرستاد. در گروه فقط یک کلمه نوشت: بیایید. در تاریکی طوفان، میان بوتههای چای، یازده مرد همزمان از جا بلند شدند. آنها با هماهنگی صدای شلیک گلولهها و پیامی که از طرف رئیس/بزرگشان آمده بود، به سمت خانه حرکت کردند. در داخل خانه نیز عادل، به محض اینکه فهمید اوضاع خراب شده، مستقیماً به سمت اسمه دویده بود. یک زن پنجاه کیلویی، جلوی یک مرد دو متری دستهایش را دو طرف باز کرده و سپر بلا شده بود. اسمه او را از شانهاش گرفت و سعی کرد به عقب بکشد: کنار برو. عادل کنار نرفت. اسمه خم شد. صدایش را آنقدر پایین آورد که هیچکس جز عادل نشنود: عادل عزیزم... لگدی به در خورد. در همراه با چهارچوبش نالید. عادل آنقدر ترسیده بود که حتی صدای اسمه را هم نشنید. نمیتوانست بشنود چون در داخل سرش فقط یک صدا وجود داشت. آن صدا به او میگفت به هر قیمتی که شده باید از زنی که دوستش دارد محافظت کند. خبر متأهل بودن و بچهدار شدنش را به همه اعلام کرده بود. خودش را به زور با یک کوچاری فراری داده بود. کار ازدواج را او تحلیم کرده بود. او بود که تلفن را برداشت تا به خواستگاری بیایند. این سه روز هر چه اسمه گفته بود دقیقاً عکسش را انجام داده بود. و حالا همسر خودش، درون بدن خودش، در برابر دری که داشت میشکست ایستاده بود. عادل با تمام وجودش احساس ترس و گناهی عمیق میکرد. اگر به حرف اسمه گوش کرده بود، شاید الان به دور از این همه آشوب و جنجال، سوار بر اتوبوسی به مقصد استانبول، دست در دست هم به سوی زندگی جدیدشان میرفتند. عادل نمیتوانست اجازه دهد اتفاقی برای اسمه بیفتد. با ضربه لگد دوم، در چوبی چنان لرزید که گویی در حال فرو ریختن است. قفلی که در را نگه داشته بود بیشتر از این طاقت نیاورد و در تا انتها باز شد. پشت درِ باز شده، شریف با تمام خشم و خشمگینیاش ظاهر شد. وقتی وارد شد، کتی که بر تن داشت از روی شانهاش سر خورده بود، موهایش روی پیشانیاش ریخته و چشمانش از فرط خشم کاسه خون بود. پشت سرش چهار مرد ایستاده بودند. اسلحهاش را کشید. لوله تفنگ به سمت مردی که وسط سالن ایستاده بود نشانه رفت؛ به سمت اسمه... عادل جلوی اسمه ایستاده بود. شریف از پشت لوله تفنگ به آن دو نگاه کرد. زنی که دوستش داشت سپر بلای دشمن خونیاش شده بود و درست میان لوله تفنگ و هدف قرار گرفته بود. اسمه با حرکتی ناگهانی عادل را از مچ دستش گرفت و به پشت سر خود کشید. حتی اگر عادل مقاومت هم میکرد، اسمه دیگر از او قویتر بود. او قدرت یک بدن مردانه را داشت و آن بدن کافی بود تا تنها با یک حرکت، زن پنجاه کیلویی روبهرویش را پشت سر خود قرار دهد. عادل ناگهان خودش را پشت ظهر اسمه دید. _اسمه!
