Family 🌿
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
386
Subscribers
+324 hours
+37 days
-330 days
Posts Archive
385
Repost from Deniz Movies 🌊
موزیک ادیت:
این آهنگ دربارهی فشار و نابرابریایه که زنها در رابطه و زندگی متحمل میشن؛ مخصوصاً اینکه از زن انتظار میره همزمان شریک عاطفی، مراقب، خانهدار و حامی باشه، اما زحمتش اغلب دیده نمیشه.فضای کلی آهنگ اینه:
«من فقط برای دوستداشتن تو نیستم که تمام این بار رو به دوش بکشم.» از زن انتظار میره همیشه فداکاری کنه و مراقبت کنه. خشم و خستگیِ ناشی از این نابرابری کمکم جمع میشه. در نهایت، راوی میگه دیگه نمیخواد این نقش اجباری رو ادامه بده و حاضر نیست خودش رو قربانی کنه.#music
385
Repost from Deniz Movies 🌊
ادیت وایرال شده از دنیز برای حمایتش از اتفاق اخیری که براش پیش اومده
پ ن:معنی و مفهوم فوق العاده زیبای موزیک و دیالوگ دنیز خیلی به ادیت و موضوعش ربط داره Kadın kadına yurdudur:زن پناهِ زن است. ❤️
#Edit #Denizbaysal
385
امیدوارم به زودی همینطور از ته دل بخندی... امیدوارم هر کسی و هر چیزی که باعث میشه خنده هات کمرنگ بشن، همونهایی که چهرهشون آینهی قلب تاریکشونه به دورترین نقطه از تو منتقل بشن... امیدوارم آدمهایی با قلب بزرگ درست شبیه خودت سر راهت قرار بگیرن... انسانهایی که با دیدن موفقیتت به دست و پات زنجیر نباشن... 🤍🌊✨
385
این اتفاقات اخیر شاید درسی واسمون داشته باشه، مثلا اینکه یاد بگیریم کنار هم جنسمون بیاستیم... منتظر نمونیم یه نفر به نقطهی آخر صبرش برسه تا بفهمیم باید ازش حمایت کنیم...
تا بفهمیم تحت فشار بوده....
امیدوارم دنیز خیلی زود آزادیشو به دست بیاره چون قلب بزرگی داره و لیاقتش خیلی خیلی بیشتره... امیدوارم همهی زنهای این دنیا که توی موقعیت مشابهی هستن بتونن هر چه زودتر رها بشن💞✨
385
سلام بابایی!
حالتون خوبه؟ الان مشغول خوندن چه کتابی هستید؟ امروز ساعت ۵ عصر اف شدم؛ روز دومی بود که کشیک بودم. امروز، سه گرین شیت نوشتم و دستم برای این کار تند شده بود؛ تمام فوت و فنش رو یاد گرفته بودم. بابا جان! امروز کانسالت نوشتن و نسخه نوشتن رو هم یاد گرفتم. در این ۱۰ ساعتی که تو بیمارستان بودم کمی هم فرصت مطالعه پیدا کردم و بخشی از رمانی که از دایی هدیه گرفتم - به اسم "کافه ماه کامل" - رو خوندم. یادتون میاد سالها پیش، وقتی که کوچیک بودم، تابستونها انقدر تا شب بازی میکردم و کتاب میخوندم و نقاشی میکردم که از شدت خستگی یه گوشه خوابم میبرد؟ بعد شما و مامان من رو پیدا میکردین و بغل میکردین و من رو جای خودم میذاشتین تا بخوابم؟ میشه امشب هم بیاین دنبالم و من رو بغل کنید و خونه خودتون ببرین؟
راستی یادتون میاد همیشه میگفتیم اگه از خونه اومدیم بیرون و یه گربه دیدیم، یعنی روزمون خوب شروع میشه؟ حتی یادتون میاد ترم یک که بودم، یه روز تا در دانشگاه من، گربه ندیدیم و شما همراه من تا داخل اومدین و یه گربه اونجا پیدا کردیم تا روزمون خوب شروع بشه؟ امروز بالاخره یه گربه دیدم بابا ولی باز هم حال من خوب نشد...
385
سلام بابایی!
حالتون خوبه؟ الان مشغول خوندن چه کتابی هستید؟ امروز ساعت ۵ عصر اف شدم؛ روز دومی بود که کشیک بودم. امروز، سه گرین شیت نوشتم و دستم برای این کار تند شده بود؛ تمام فوت و فنش رو یاد گرفته بودم. بابا جان! امروز کانسالت نوشتن و نسخه نوشتن رو هم یاد گرفتم. در این ۱۰ ساعتی که تو بیمارستان بودم کمی هم فرصت مطالعه پیدا کردم و بخشی از رمانی که از دایی هدیه گرفتم - به اسم "کافه ماه کامل" - رو خوندم. یادتون میاد سالها پیش، وقتی که کوچیک بودم، تابستونها انقدر تا شب بازی میکردم و کتاب میخوندم و نقاشی میکردم که از شدت خستگی یه گوشه خوابم میبرد؟ بعد شما و مامان من رو پیدا میکردین و بغل میکردین و من رو جای خودم میذاشتین تا بخوابم؟ میشه امشب هم بیاین دنبالم و من رو بغل کنید و خونه خودتون ببرین؟
راستی یادتون میاد همیشه میگفتیم اگه از خونه اومدیم بیرون و یه گربه دیدیم، یعنی روزمون خوب شروع میشه؟ حتی یادتون میاد ترم یک که بودم، یه روز تا در دانشگاه من، گربه ندیدیم و شما همراه من تا داخل اومدین و یه گربه اونجا پیدا کردیم تا روزمون خوب شروع بشه؟ امروز بالاخره یه گربه دیدم بابا ولی باز هم حال من خوب نشد...
385
با دستش اون یکی دست اِسمه رو میگیره و میذاره روی باند پیشونیش😭
پن: کوچیک بودن انگشتهای دنیز در مقابل انگشتهای اولاش >>>>>>
