Family 🌿
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
386
Subscribers
+324 hours
+37 days
-330 days
Posts Archive
385
عادل یه گهواره خالی رو تو عمارتی که برای اسمه ساخته بود نگه داشت. حتی اول اسمی که برای دخترشون انتخاب کرده بودن رو روی در نوشت! شاید سالها توی اون خونه، با دختر خیالیش و اسمه زندگی کرده باشه و برای همین وقتی النی رو آوردن خونه و اون گهواره خالی رو برای دخترش کوچک دید فرو ریخت. اما برای اولین باری که به النی گفت اگر دوست خواستی، برادر بزرگتر خواستی و یا "بابا" خواستی من هستم، شاید بعد از بیست سال دختری که میتونست از اسمه داشته باشه رو تصور کرد و با خودش گفته اگر آلینایی وجود میداشت، قطعا شبیه النی میریانو میشد و بهش گفت اگر "بابا" خواستی من هستم!
385
شاید دردناکترین تجربه انسان، به خاک سپردن بخشی از جهان و وجودش باشه که از خاک آفریده شده بود❤️🩹
385
اما بابا خواستم بدونی تا ابد اون گوشت سرخ شده همراه با رب گوجه و پیاز فراوانی که کنارش چیپس ورقهای و خلالی فلفلی درست میکردی و نون تیری تازه میخریدی با خیارشور و ترشی بندری که عاشقش بودم رو فراموش نمیکنم و بدون شما نمیخورم. باشه بابا ! به توافق رسیده بودیم هیچ کس مثل مامان نمیتونه غذا بپزه اما با مامان هم به توافق رسیدیم که این غذا رو فقط شما میتونی عالی بپزی. راستی! یادتونه چقدر ذرت دوست داشتیم و مسابقه میذاشتیم کی بیشتر میتونه بخوره؟ میشه یه بار دیگه مسابقه بدیم؟ من قول میدم این دفعه برنده نشم. چون شکست واقعی این روزهاست که نیستی با شما و مامان کارهای بچگونه انجام بدیم. یادتونه بچه بودم شبها قبل خواب هر چقدر با مامان قصه میگفتین و من خوابم نمیبرد؟ اگه یه بار دیگه برام از کلیله و دمنه داستان بگین و وسطش خوابتون برد، قول میدم بیدارتون نکنم که ادامهاش رو بگین. خودمم همراه شما میخوابم؛ یه خواب ابدی.
385
امشب خیلی سعی کردم شبیه به مرضیه شصت و سه روز قبل باشم اما نهایت تلاشم در همین حد بود.
نتونستم با بابا خداحافظی کنم اما انگار خیلی وقته به روزهای معمولی شب بخیر گفتم :)
385
+1
النی هیچ وقت سکوت نمیکرد؛ هر چیزی که به نظرش درست میومد رو میگفت. حتی زمانی که با عروسی فادیمه و ایسو، در ظاهر صلح و آرامشی به وجود اومده بود! اما وقتی اسمه به عادل تیر زد، بعد از اینکه یکبار به جمع حاضر گفت همه دیدین این زن شلیک کرد، وقتی پلیس اومد دیگه تکرار نکرد. اسمه رو نمیشناخت و حتی زنی بود که در تصادف مقصر بود، اما انسان مادری که ۹ ماه اون رو در رحمش پرورش داده فراموش نمیکنه. به عادل گفت که تو میتونی برادر بزرگتر من باشی، به فادیمه گفت مگه میشه عمه انقدر کوچولو باشه اما هیچ وقت فکر نکرد اسمه نمیتونه مادر باشه...
385
اثر "بازمانده بودن"
فکر میکنم در این لحظه بهتر بتونم این سکانس رو درک کنم. بحث سوگ و بازمانده یک اتفاق بودن که فقدانی بزرگ به جا بذاره، خیلی متفاوته؛ فقدانی که بخش بزرگی از هویت رو شامل بشه. عادل و اسمه تنها از هویت "یار" همدیگه بودن به مدت بیست سال دور نبودن. بلکه در کنار دزدیده شدن زندگی مشترک، از "والد" بودن هم محروم شدن. انسان فکر میکنه وقتی در یک غم با شخصی شریک باشه و "بیگناه" باشه، برای دوام آوردن باید همه چیز رو فراموش کنه و کنار بیاد. اما مسئله اصلی "پذیرفتن" اون فاجعه است. برای قبول کردن اینکه این اتفاق وحشتناک - مرگ عزیزی میخواد باشه یا دزدیده شدن فرزند یا هر چیزی که بخشی از وجودت باشه - سرت اومده، نیاز داری اون غم رو به یک احساس دیگه تبدیل کنی تا بتونی نفس بکشی. مثلا اول سعی میکنی اگر تنها بازمانده این اتفاق نباشی، دیگری رو مقصر جلوه بدی یا بهش بگی تقصیر تو بود! تا خودت رو درگیر کنی و اون غم رو به خشم تبدیل کنی تا سبک بشی. مثل زمانی که عادل به اسمه گفت اگر سکوت نمیکردی من الان دخترم رو بغل کرده بودم یا اسمه میگفت اگر تو قاتل میشدی و خشمت رو کنترل نمیکردی چی؟ اما بعد از یه مدت انسان میفهمه به این اتفاق میگن اثر "بازمانده بودن". انسان به زمان نیاز داره تا متوجه بشه دیگری مقصر نیست. اما پذیرفتن اون غم انقدر سخته که بعد به "مقصر کردن خودش" میرسه. من احساس میکنم این دیالوگ و بعد اتفاقی که روز عقد افتاد، نوشته شد که عادل و اسمه تو فصل بعد با عذاب وجدان و شاید حتی مقصر احساس کردن خودشون برسن - به خصوص عادل - تا اول خودشون رو ببخشن و بعد بپذيرن این زندگی واقعا ازشون دزدیده شد و حالا خودشون نباید آینده رو برای همدیگه حرام کنند. اون لحظه بخشش واقعی اتفاق میفته؛ لحظهای که بفهمی نه طرف مقابل مقصره و نه خودت. گرچه قضیه باز هم فراتر از این حرفاست...
385
برق رفته!
و یاد خاطراتم با بابا افتادم که چه کارهایی تو زمان بیبرقی میکردن که حوصله من و مامان و اگه برادرم خونه بود، سر نره...برای فرار از افکاری که کل وجودم رو میسوزنه، میخوام راجع به یکی از سکانسها براتون حرف بزنم.
پس تا شروع کنم به نوشتن، شما اگر دوست داشتین شروع فصل رو حدس بزنید و تو کامنتها بگین🌿
385
نوشته بود: "«من که دیگه از این مهمونی گذشتم و هضمش کردم، ولی هنوز اصلاً نتونستم از واکنش برنا بگذرم، واقعاً یه چیز آیکونیک و ماندگار بود"
😂🤏🏻
