Anliliy اساطیر ایران و
Open in Telegram
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 یکم دربارهی مـن : https://t.me/Anliliiy/37 @Anliliybot .. ̥✿
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
825
Subscribers
+7224 hours
+2267 days
+32830 days
Posts Archive
در همین حال که با دیو به خوشی و خرمی زندگی میکنن ما تو پارسی دیوانه رو داریم، به معنای تسخیر شده توسط دیو، با چنین بار منفی جالبی:))
سیاوش نکته قشنگی گفت😭. تو ایتالیایی و زبان های مشتق از لاتینم به خدا میگن Dio که برگفته از همون دیو هست. فرانسوی Dieu و اسپانیایی Dios.
در همین حال که با دیو به خوشی و خرمی زندگی میکنن ما تو پارسی دیوانه رو داریم، به معنای تسخیر شده توسط دیو، با چنین بار منفی جالبی:))
جالب ترش کنیم؟ همین دیو از زبان هندواروپایی وارد لاتین میشه و در لاتین deus معنای خدا میگیره. بعد به خدای آسمان یونانیان میگن zeus, که درواقع Dyeos بوده و از همین ریشه میاد. و به همین ترتیب دوباره در لاتین dies میشه روز. و Day در انگلیسی هم به همین سلسله معنایی دیو گره میخوره.
در خود ریشه، دیو به معنای درخشیدن و اسمان روشن روز هست، و اهورا به معنای فرمانروا و توانمند.
یهویی دیدم دارین از هم با Diva تعریف میکنین، یادم افتاد بگم. این دیوا از همون دیو شرور خودمون میاد، که در فرهنگ هندو معنای ایزد گرفته. برعکس اون اهورای ما Ahura, در فرهنگ هندو به شمایل Asura در اومده و معنای اهریمن و دشمن خدایان رو گرفته
قهرمان یا...؟قهرمان از صورت کهن تر کهرمان اومده، کهرمان خودش از پارسی میانه کارفرمان ریشه گرفته که به معنای سرپرست،مدیر و ناظر کار بوده. که امروزه بهش میگیم کارفرما! در گذشته، کُهرمان یا قهرمان به معنای وکیل، مباشر یا امینِ دخل و خرجِ یک خانه و تشکیلات بود. یعنی کسی که مسئولیت و قدرت مدیریت امور رو بر عهده داشت. به مرور زمان، به دلیل تداعی معنای قدرت و تأثیرگذاری، مفهومش از مدیر امور به فرد قدرتمند و پیروز تغییر کرد.
تغییر شکل ظاهری از ک به ق در اول واژه، تحت تاثیر زبان عربی رخ داده؛ و از اونجا که در عربی قهر به معنای غلبه، تسلط و خشم وجود داره، این واژه با ریشه ق-ه-ر پیوند میخوره و باعث میشه که معناش به سمت کسی که بر دشمن غلبه میکند سوق پیدا کنه.پس گفتن قهرمان اشتباهه؟ نه، چون معنای نوین پیدا کرده؛ اما در برابر قهرمان که ریشهٔ مدیریتی داره، پهلوان ریشه اصیل تری در فرهنگ پهلوی/پارتی داره و بیشتر رسانندهی دلاوری و جوانمردیه.
پیشدادیانهوشنگ : یافتن آتش روزی از روزها، هوشنگ برای گردش و سرکشی به کوهستان رفته بود که ناگهان چشمش به ماری عظیمالجثه افتاد؛ ماری سیاه، دراز و هولناک، که از شکاف سنگها بیرون خزیده بود. فردوسی اون رو «جهانسوز» توصیف میکنه؛ نمادی از نیروهای اهریمنی که هنوز در گوشهوکنار جهان کمین کرده بودن.
پدید آمد از دور چیزی دراز / سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون / ز دود دهانش جهان تیرهگون نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ به زور کیانی رهانید دست / جهانسوز مار از جهانجوی جستهوشنگ بیدرنگ سنگی بزرگ از زمین برداشت و با همهٔ توان به سوی مار پرتاب کرد. اما سنگ به مار نخورد؛ سنگ با صدایی سهمگین به صخرهای کوبیده شد. ناگهان چیزی رخ داد که تا اون روز هیچ انسانی ندیده بود. از دلِ سنگ، نوری سرخ و درخشان جهید؛ جرقهای کوچیک که در چشم برهمزدنی به شعلهای زنده تبدیل شد. انگار خودِ کوه، آتش رو در سینهاش پنهان کرده بود و حالا راز هزاران سالهاش رو برای انسان آشکار میکرد.
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگمار در تاریکی ناپدید شد؛ اما چیزی بسیار ارزشمندتر از شکار نصیب هوشنگ شده بود. هوشنگ فهمید این شعله، یک اتفاق ساده نیست.هدیهای بود از سوی اهورامزدا.
نشد مار کشته ولیکن ز راز / ازین طبع سنگ آتش آمد فرازهمونجا سر بر خاک گذاشت، اهورامزدا رو ستایش کرد و فرمان داد آتش بزرگی درست کنن. مردم گرد اون شعله جمع شدن، شادی کردن و جشن گرفتن؛ جشنی که بعدها به نام سده شناخته شد و تا امروز یادگار اون روز فرخنده هست.
جهاندار پیش جهان آفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد / همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغیست این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی شب آمد برافروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار این نکته هارو هم از دست ندید:
هوشنگ آتش رو خلق نکرد؛ اونو شناخت. در اساطیر ایرانی، آتش از آغاز آفرینش وجود داشت. هنر هوشنگ این نبود که آتش رو به وجود بیاره، بلکه راز نهفتهٔ آتش رو کشف کرد و به خدمت انسان درآورد. هوشنگ احتمالاً نماد آغاز عصر فلز و تمدنه در متون پهلوی، اختراعها و پیشرفتهای زیادی به هوشنگ نسبت داده میشه؛ از کشاورزی و آبیاری گرفته تا استخراج فلزات و ساخت ابزار. به همین دلیل بعضی پژوهشگران اونو نماد گذار انسان از زندگی ابتدایی به زندگی متمدن میدونن. هفشجان؛ شهری که هنوز خودشو به هوشنگ پیوند میده. به استناد بعضی منابع تاریخی زادگاه هوشنگ شهری تاریخی و صنعتی به نام هفشجان هست که در قدیم هم نامش هوشنگان بوده. هفشجان یا هفشه جان معرب واژه پارسی هوشگان هست. کلمه هوشگان هم مخفف و برگرفته از نام هوشنگانه. شهر هفشجان رو نخستین محل کشف آتش میدونند. جالبه بدونین این شهر بیش از ۹۰۰۰ سال قدمت داره. هوشنگ و پرومته یه تفاوت مهم دارند. در اساطیر یونان، پرومته آتش رو از خدایان میدزده و به انسان میده. اما در اساطیر ایران، هوشنگ دزد آتش نیست. اون با مشاهده، خرد و شناخت، راز آتش رو کشف میکنه. این تفاوت کوچیک، یکی از قشنگترین تفاوتهای جهانبینی ایرانی و یونانیه؛ در یکی تمدن از نافرمانی زاده میشه، و در دیگری از شناخت نظم آفرینش. جاویدان خرد، اندرزهای هوشنگ. کتاب جاویدان خرد یا پندنامه هوشنگ یا الحکمه الخالده از کهن ترین کتاب های ایرانیه، که ساخته و پرداخته ی فرهنگ ایرانیه و برپایه جاویدان خرد هوشنگ از شاهان پیشدادی نوشته شده. اینکه چطور این کتاب کهن توسط اعراب کشف و بازنویسی شد، خودش داستان دیگه ای داره گفته میشه دو شهر بابل و شوش هم به دست هوشنگ بنا شده. هوشنگ همچنین نخستین استخراجگر آهن، نخستین آهنگر و نخستین قربانیکننده هست. و نقش مهمی در یکجانشینی مردم و گسترش شهرنشینی داشته.
پیشدادیانهوشنگ : کشف آتش روزی از روزها، هوشنگ برای گردش و سرکشی به کوهستان رفته بود که ناگهان چشمش به ماری عظیمالجثه افتاد؛ ماری سیاه، دراز و هولناک، که از شکاف سنگها بیرون خزیده بود. فردوسی اون رو «جهانسوز» توصیف میکنه؛ نمادی از نیروهای اهریمنی که هنوز در گوشهوکنار جهان کمین کرده بودن. هوشنگ بیدرنگ سنگی بزرگ از زمین برداشت و با همهٔ توان به سوی مار پرتاب کرد. اما سنگ به مار نخورد. سنگ با صدایی سهمگین به صخرهای دیگر کوبیده شد... ناگهان چیزی رخ داد که تا اون روز هیچ انسانی ندیده بود. از دلِ سنگ، نوری سرخ و درخشان جهید؛ جرقهای کوچک که در چشم برهمزدنی به شعلهای زنده تبدیل شد. انگار خودِ کوه، آتش رو در سینهاش پنهان کرده بود و حالا راز هزاران سالهاش رو برای انسان آشکار میکرد. مار در تاریکی ناپدید شد؛ اما چیزی بسیار ارزشمندتر از شکار نصیب هوشنگ شده بود. هوشنگ فهمید این شعله، یک اتفاق ساده نیست. هدیهای بود از سوی اهورامزدا. همونجا سر بر خاک گذاشت، اهورامزدا رو ستایش کرد و فرمان داد آتشی بزرگ برافروزند. مردم گرد اون شعله جمع شدن، شادی کردن و جشن گرفتند؛ جشنی که بعدها به نام سده شناخته شد و تا امروز یادگار اون روز فرخنده است. فردوسی این لحظه رو با زیبایی تمام اینگونه روایت میکنه: فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگ و بعد میگه: جهاندار پیشِ جهانآفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین
گاهشمار باستانی : جشن خامخواریامروز، پانزدهم تیرماه، یکی از آیینهای کمتر شناختهشدهٔ ایران باستان برگزار میشد؛ جشن خامخواری.
این آیین بیشتر در سُغد رواج داشت؛ سرزمینی ایرانی آنسوی رود جیحون که امروزه بخشهایی از ازبکستان و تاجیکستان رو در بر میگیره. در این روز، مردم از خوردن خوراک پخته پرهیز میکردن و میوه، سبزی، خشکبار و خوراکیهای خام میخوردن. و یادآور روزگاری بود که انسان هنوز آتش رو نمیشناخت و خوراکش رو بیواسطه از دل طبیعت میگرفت.جالبه بدونید این تصویر، در شاهنامه هم دیده میشه. فردوسی هنگام روایت روزگار آغازین انسانها میگه:
فراوان نبود آن زمان پرورش / که کمتر بُد از کشتنیها خورش جز از رستنیها نخوردند چیز / ز هر کز زمین سر برآورد نیزاما این وضعیت همیشه ادامه پیدا نمیکنه. فردوسی میگه اهریمن، برای دور کردن انسان از پاکی آغازین، اندیشهٔ کشتن جانوران رو در دل مردم میاندازه:
پس اهریمنِ بدکنش رای کرد / به دل کشتنِ جانور جای کردو چند نسل بعد، در داستان ضحاک، همین اهریمن این بار به شکل یه آشپز وارد دربار میشه؛ هر روز خوراکی تازهتر میپزه و کمکم گوشت جانوران رو وارد سفرهی ضحاک میکنه. انگار فردوسی میخواد نشون بده که این تغییر ذائقه، فقط یک تغییر غذایی نیست؛ بلکه بخشی از نفوذ اهریمن در جهان انسانه. البته اینها روایتهای اسطورهای هستن نه گزارش تاریخی. اما نشون میدن که در ذهن ایرانیان باستان، خوراک فقط وسیلهٔ رفع گرسنگی نبوده و با مفاهیمی مثل پاکی، نظم جهان و نسبت انسان با طبیعت پیوند داشته.
پیشدادیانهوشنگ، نخستین شاه پیروز یک سال از مرگ سیامک گذشته بود. یک سال بود که کیومرث، نخستین شاه جهان، در سوگ فرزندش نشسته بود. میگن توی اون یک سال، فقط انسانها عزادار نبودن؛ جانوران، پرندگان و همهٔ آفریدگان هم انگار داغدار شده بودن. چون تا اون روز، هیچکس مرگ رو ندیده بود. اما اون طرف، اهریمن از این اتفاق خوشحال بود. فکر میکرد کار تموم شده؛ با کشته شدن سیامک، نسل تازهٔ آدمیان از هم میپاشه و دیگه کسی جلودار دیوان نمیشه. ولی یه چیز رو حساب نکرده بود هوشنگ. پسر سیامک. کودکی که مرگ پدرش رو با چشمهای خودش دیده، و حالا بزرگ شده بود، و داغ پدر، به جای اینکه اونو بشکنه، ازش یه جنگجو ساخته بود. اهورامزدا هم هوشنگ رو تنها نذاشت. فرّهٔ ایزدی بهش رسید و امشاسپندان و ایزدان پشتش ایستادن. هوشنگ هم درندگان و آدمیان رو گرد آورد و برای اولین بار، انسان تصمیم گرفت به جای فرار از اهریمن، روبهروش بایسته.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر / ز درندگان گرگ و ببر دلیر سپاهی دد و دام و مرغ و پری / سپهدار پرکین و کندآورینبرد بزرگی آغاز شد. از یک سو دیوان، که به فرمان اهریمن اومده بودن تا آفرینش رو نابود کنن؛ و از سوی دیگه، هوشنگ و آفریدگان اهورامزدا. سرانجام، هوشنگ دیوی رو که خونِ سیامک رو بر زمین ریخته بود از پای درآورد و سپاه دیوان رو شکست داد.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ / جهان کرد بر دیو نستوه تنگ کشیدش سراپای یکسر دوال / سپهبد برید آن سر بیهمالاین اولین باری بود که انسان، اهریمن رو به عقب میروند. بعد از این پیروزی، کیومرث که رسالت خودش رو به پایان رسیده میدید، از جهان رفت و فرّهٔ شاهی به هوشنگ رسید.
چو آمد مر آن کینه را خواستار / سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی / نگر تا کرا نزد او آبرویاز اینجا به بعد، داستان ایران وارد فصل تازهای میشه؛ فصلی که انسان، کمکم یاد میگیره چطور این جهان رو آباد کنه. اما قبل از ادامهٔ داستان هوشنگ، چندتا نکته داریم. 1. در نسک پهلوی هوشنگ پسر سیامک نیست بلکه نوه ی سیامکه، اما فردوسی در شاهنامه شخصیت های فرعی رو حذف میکنه، همونطور که مشی، پسر کیومرث و پدر سیامک رو ذکر نکرده 2. نام هوشنگ و در شکل اوستایی هَئوشَیَنگهَه به رای بیشتر ایرانشناسان به معنی «سازندهٔ خانههای نیک» و «آباد کنندهٔ جایگاه های خوب» اومده، که اگه این برداشت درست باشه از همون اغاز از ماموریتش خبر میداده(در قسمت بعدی میخونیم). فردوسی هم در شاهنامه معنای هوشنگ رو با هوش و فرهنگ پیوند میده
گرانمایه را نام هوشنگ بود / تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود3. هوشنگ در اوستا لقب پرداتا para-data رو داره. که این لقب در پارسی پهلوی به شکل پشدات و پیشداد pes-dad در اومده. که درواقع همون پیشداد ماست، به معنای «کسی که پیش از همه قانون (داد) را نهاد» و واژهٔ پیشدادیان که منسوب به شاهان نخستین هست هم از این لقب میاد.
پیشدادیانهوشنگ، نخستین شاه پیروز یک سال از مرگ سیامک گذشته بود. یک سال بود که کیومرث، نخستین شاه جهان، در سوگ فرزندش نشسته بود. میگن توی اون یک سال، فقط انسانها عزادار نبودن؛ جانوران، پرندگان و همهٔ آفریدگان هم انگار داغدار شده بودن. چون تا اون روز، هیچکس مرگ رو ندیده بود. اما اون طرف، اهریمن از این اتفاق خوشحال بود. فکر میکرد کار تموم شده؛ با کشته شدن سیامک، نسل تازهٔ آدمیان از هم میپاشه و دیگه کسی جلودار دیوان نمیشه. ولی یه چیز رو حساب نکرده بود هوشنگ. پسر سیامک. کودکی که مرگ پدرش رو با چشمهای خودش دیده، و حالا بزرگ شده بود، و داغ پدر، به جای اینکه اونو بشکنه، ازش یه جنگجو ساخته بود. اهورامزدا هم هوشنگ رو تنها نذاشت. فرّهٔ ایزدی بهش رسید و امشاسپندان و ایزدان پشتش ایستادن. هوشنگ هم درندگان و آدمیان رو گرد آورد و برای اولین بار، انسان تصمیم گرفت به جای فرار از اهریمن، روبهروش بایسته.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر / ز درندگان گرگ و ببر دلیر سپاهی دد و دام و مرغ و پری / سپهدار پرکین و کندآوری نبرد بزرگی آغاز شد.از یک سو دیوان، که به فرمان اهریمن اومده بودن تا آفرینش رو نابود کنن؛ و از سوی دیگه، هوشنگ و آفریدگان اهورامزدا. سرانجام، هوشنگ دیوی رو که خونِ سیامک رو بر زمین ریخته بود از پای درآورد و سپاه دیوان رو شکست داد.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ / جهان کرد بر دیو نستوه تنگ کشیدش سراپای یکسر دوال / سپهبد برید آن سر بیهمالاین اولین باری بود که انسان، اهریمن رو به عقب میروند. بعد از این پیروزی، کیومرث که رسالت خودش رو به پایان رسیده میدید، از جهان رفت و فرّهٔ شاهی به هوشنگ رسید.
چو آمد مر آن کینه را خواستار / سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی / نگر تا کرا نزد او آبرویاز اینجا به بعد، داستان ایران وارد فصل تازهای میشه؛ فصلی که انسان، کمکم یاد میگیره چطور این جهان رو آباد کنه. اما قبل از ادامهٔ داستان هوشنگ، چندتا نکته داریم. 1. در نسک پهلوی هوشنگ پسر سیامک نیست بلکه نوه ی سیامکه، اما فردوسی در شاهنامه شخصیت های فرعی رو حذف میکنه، همونطور که مشی، پسر کیومرث و پدر سیامک رو ذکر نکرده 2. نام هوشنگ و در شکل اوستایی هَئوشَیَنگهَه به رای بیشتر ایرانشناسان به معنی «سازندهٔ خانههای نیک» و «آباد کنندهٔ جایگاه های خوب» اومده، که اگه این برداشت درست باشه از همون اغاز از ماموریتش خبر میداده(در قسمت بعدی میخونیم). فردوسی هم در شاهنامه معنای هوشنگ رو با هوش و فرهنگ پیوند میده
گرانمایه را نام هوشنگ بود / تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود3. هوشنگ در اوستا لقب پرداتا para-data رو داره. که این لقب در پارسی پهلوی به شکل پشدات و پیشداد pes-dad در اومده. که درواقع همون پیشداد ماست، به معنای «کسی که پیش از همه قانون (داد) را نهاد» و واژهٔ پیشدادیان که منسوب به شاهان نخستین هست هم از این لقب میاد.
