لحظه هایِ آبی
Open in Telegram
https://t.me/HarfChatBot?start=191de9867127
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
398
Subscribers
-324 hours
-37 days
+1030 days
Posts Archive
یکی اومد بالای سرم گفت گریه نکن اون زندس همشون زنده هستن ما هیچ وقت اونا رو فراموش نمیکنیم اونا جاوید شدن جاویدنام هستن منم درحالی که سرم رو تکون میدادم ، رویا های رها رو با خودم مرور میکردم.
Repost from le vent nous portera
فکرکردن به مرگ زمانی که خیلی سفت و سخت میگیرم مسائل رو خیلی خیلی آسودهکنندهس. باعث میشه به خودم یادآوری کنم: ببین من رو! فقط نترس و شجاع باش. رها باش و گذر کن. نفس بکش، لحظهت رو داشته باش و بر اساس شرایط و حست قدمهات رو بردار. قرار نیست زنده ازش بیرون بری که!
"Do not take life too seriously. You will never get out of it alive."
— Elbert Hubbard
از زندگی، چیزی جز زندگی رو نمیخوای. دستت رو مشت میکنی و بازش میکنی و بهش چشم میدوزی و حس میکنی دستت از شنهای ساحل که هرکدوم یک دونه زندگیه، پُر شده. و میگی از زندگی چیزی رو جز زندگی نمیخوام که!
Repost from مرز باریک
هری استایلز فقط حرف نمیزنه. اون بالرین میشه، پری دریایی میشه، دامن میپوشه و لاک میزنه و هنوز یک مرد جذاب باقی میمونه. اون ثابت میکنه که جنسیت هیچ معنایی نداره و علایق آدمها، خواستهها و ارزشهاشون به جنسیت محدود نیست. اون داره پشتِ پا میزنه به جنسیتزدگی و نسلهای بعد رو نجات میده. اون داره توی این دنیای جنسیتزده با جرئت بیشتر پیش میره و فرهنگسازی میکنه. اون داره تاریخ سازی میکنه. هری استایلز داره تاریخ سازی میکنه. و قطعا قرن بعد و نسلهای بعدی از اون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین و الهامبخشترین هنرمندها برای درهم شکستن کلیشهها یاد میکنن و آزادیشون رو مدیونشن.
Repost from le vent nous portera
این قراره کلماتی از ته قلبِ من برای کسی باشه که قرار نیست اونها رو بخونه؛ اما مگه این باعث میشه که این کلمات نوشته نشن؟
فقط نگات کردم. همین. بعد داشتم باهات میخوندم: «حالا دستامو بگیر؛ تو دلیل خوشحالیِ منی.» بعدش چی بود؟ «وقتی که این مِه از بین بره و هوا صاف بشه، با پاهای خیسم به سمتت میدوم. اون موقع منو توی بغلت جا بده.» یا شاید هم این بود: «هیچ چیز، مثل من و تو، باهم، وجود نداره.» بعدش دیدم دارم توی چشمات دنبال لبخند میگردم که اونها رو به لبهای خودم انتقال بدم. دیدم اشک چشمات، زودتر از چشمهای من میریزه. دیدم وقتای بیقراریت منم ناخودآگاه، شروع به تکون خوردن میکنم و پوست لبمو میکَنم. دیدم صدات شده همون صدایی که توی گوشم تکرار و تکرار میشه. دیدم لبخندت شده نورِ تاریکیهام. دیدم وجودت شده همون بخشی از من که انگار تا الان پنهان بوده و با دیدنِ تو، خودش رو پیدا کرده. دیدم توی وجودت لونه کردم؛ بین چشمایِ مشکیِ ستارهدارِ براقت، بین چینهای ریز گوشهی چشمات و برآمدگی پشت و زیرشون موقع خندیدنت. بین هر چیزی که مربوط به توئه. بین صدای خندههات، بین تموم اون خوشحالیها و ذوقهای از ته دلت. بین تموم اشکات، استرسهات، و آسیبهات. دیدم همهی وقتایی که داری از استرس حالتای مختلفی به خودت میگیری، شروع میکنم به بغل کردنت هر چند غیر واقعی؛ چون همهشون رو حس میکنم. دیدم که تو یکی از خالصترین و بیریاترین موجوداتی هستی که تا به حال خلق شده. دیدم جوری با هر چیزی واقعی ذوق میکنی که با خودم میگم: آره این دنیا و قشنگیهاش همه برای چشمای تو ساخته شدن. دیدم واکنشهات نسبت به هر چیزی جوری خالصه که من به راحتی برای قلب و وجود زلالت گریهم بگیره. چقدر زود، مگه نه کوکی؟ فکرشو نمیکردم اما تاریک بودم و نور و رنگم شدی. و دیدم دارم بهت وصل میشم هر لحظه بیشتر؛ به تو وصل میشم که انگار به خودم وصلم. دیدم که خودم رو دَرت پیدا کردم. تولدت مبارک یوفوریای رنگی.
یک سپتامبر ۲۰۲۱؛
برای نور و رنگِ تازهی قلب و وجودم، جئون جونگکوک.
راستی، هنوزم دارم باهات میخونم «تو دلیل خوشحالیِ منی.» آره ۷۵ روزه که دلیلِ خوشحالیِ منی.
+1
من : چرا اینا رو نمیزنی به دیوار اتاقت؟
رها : قراره اینا رو به دیوار خونهم بزنم.
Repost from Crying room
خستهام از حمل کردن بعضی چیزها که نه میتونم به کسی توضیحشون بدم، نه میتونم باهاشون کنار بیام و نه راهی برای خلاص شدن ازشون پیدا میکنم.
دیشب باز خواب رها رو دیدم اینقدر طولانی بود که جزئیاتش یادم نیست.
رها زنده شده بود همه داشتیم آماده میشدیم که براش جشن بگیریم و کلی وسایل سبز خریده بودیم.
یکی دیگه از جاویدنام ها هم بود پسر بود قیافش شبیه هیچکس نبود اما حس میکردم جاویدنام احسان ابوالحسن بیگی.
براشون گل گرفته بودیم یک شاخه گل قرمز بود و یک دسته گل سفید و سبز. رها هر کدوم از گل ها رو که میگرفت دستش میبوسید انگار میخواست با تمام وجود حسش کنه و وقتی به سبز رسید با ذوق گفت سبز برای منههه:)
یادمه کلی بغلش کردم و کلی حرف زدیم اما هیچ کدوم از حرف ها یادم نیست💔
Repost from 𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ
نزدیک شدن آدم ها، آشنایی با انسان های جدید، همهوهمه برای من ترسناک شدن...
